۱۳۸۷/۲/۲۳

نروژ از کجا تا به کجا!


ماه مه ماه نروژ است. نروژی ها نه اينکه ناسيوناليست باشند، ولی روز 17 مه را بسيار ارج می نهند. آنها اين روز را روز تولد نروژ می دانند. اين روز بعنوان روز استقلال نروژ و روز قانون اساسی اين کشور جشن گرفته می شود. از آن رو لازم ديدم ضمن مقدمه ای، برگ هایی از تاریخ این کشور را در «جای خالی ما» انتشار دهم. باشد که تاریخ دیگران درسی باشد برای ما ملت پرمدعا تا ببینیم چطور کشوری که هنوز بطور رسمی 200 سال از عمر قانون اساسی اش نرفته یکی از بهترین کشورهای دنیاست و ما با هزاران سال تقویم هنوز اندر خم یک کوچه ایم!
I det siste årene var Norge etter fem vedvarende år, det beste landet i verden å bo. Jeg lurer på om vi flytninger har overveiet å se på hvordan det lille landet har oppnådd slik fullkommenhet fra vikingtidene? Har vi spurt oss hvordan den lille befolkningen på fire millioner har fått slik respekt i verden på en kort periode? Hvis vi kikker, finner vi mye smertefult i historien til det landet. Noen kapitler føler man ikke er stolthet i den historien. Det som vi østeligere pleier å tryde oss over den!
Det er viktig at vi forstår hvordan nordmenn snakker om sin fortid og historie både på en gøy eller trist måte, skammelig eller med stolthet, uten å nekte eller gjemme den. Det som er viktig er at nordmenn er ikke stolt av de gamle antikvitetene. Det viktigste er at man blir med den raske tiden som er deres framover.

17. mai spiller en veldig viktig rolle i deres tanke og hjerte. Nordmenn kaller den nasjonaldag og feirer den. Hvert år samler tusener mennesker seg på gata og feirer sin grunlov på en fin måte. I det landet inviterer ingen TV eller andre medier folk for å reklamere med horn og trompet for å si død over det og dette. Nordmenn liker denne dagen i hjertet sitt fordi de tror dypdye på livet men ikke på døden. Fordi denne dagen er en kjempe gave til dem og deres barn. En gave som forteller om trygghet, fred, frihet og velferd. Men de gavene er ikke bare for nordmenn. De er til ære for alle mennesker. Og selvfølgelig for oss som aldri har fått slike gaver fra foreldrene våre og aldri har delt ut til barna våre. I dag er den beste tida for oss i vårt part å feiere den dagen og gjøre til partner med de folkene som gleder seg.
Jo...17. meg er for deg og meg.

امسال نروژ بعد از 5 سال متوالی بعنوان بهترین کشور برای زندگی در دنیا، همچنان در صدر جدول بعد از فنلاند قرار دارد. آیا تاکنون تأملی داشته ایم که ببینیم چگونه این کشور کوچک از موقعی که فقط عده ای «وایکینگ» آن را اداره می کردند، به چنین حد کمال رسیده است؟ آیا از خود پرسیده ایم که چطور این ملت کوچک چهار میلیونی در ظرف مدت نه چندان طولانی از چنین احترام و اعتبار در دنیا برخوردار گشته است؟ در حالیکه با نگاهی گذرا به تاریخ این کشور، وقایع پردرد و عبرت آموز بسیاری خواهیم یافت. وقایعی که در آن نه افتخارات تاریخی سوسو می زند و نه نشانه ای از همه ی آن بالندگی هایی ست که ما شرقی ها عادت داریم با آن خود را دلخوش کرده و به رخ دیگران بکشیم. این درسها از آن روی اهمیت دارد که دریابیم این ملت چطور از گذشته ی خود بدون رودربایستی سخن می گوید و واقعیت های تاریخی خود را چه تلخ و چه شیرین، چه افتخار آمیز و چه خجالت آور بدون لاپوشانی و یا انکار کردن بر زبان می راند. آنچه که امروز برای ملت نروژ مهم انگاشته می شود مسلما" نه زندگی با عتیقه های تاریخی، بلکه همراه شدن با زمان پرشتابی ست که پیش روی آنهاست.
بدین سبب ماه مه و بالاخص«17 مه» جایگاه ویژه ای در اذهان و قلبهای آنها دارد. ملت نروژ این روز را روز ملی خود دانسته و آن را گرامی می دارد. ده ها هزار نفر هر سال در این روز به خیابانها آمده و روز استقلال کشور خود را ساده و بی ریا جشن می گیرند. در این کشور نه تلویزیون و نه هیج رسانه تبلیغی حق ندارد با بوق و کرنا مردم را برای شرکت در «راهپیمایی باشکوه» دعوت کند، یا برای شعار دادن و مرگ بر این و آن گفتن در روز راهپیمایی دور هم جمع کند. این روز را مردم نروژ از جان و دل عزیز می شمارند چرا که نه به مرگ، بلکه به زندگی عقیده ای شگرف دارند. چرا که حاصل این روز هدیه ای ست گرانبها برای خود و فرزندانشان. هدیه ای به ارزش امنیت، صلح، آزادی و رفاه. اما این هدیه فقط از آن نروژ ی ها نیست، این را می توان به افتخار بشریت گذاشت. بالطبع برای همه ما انسانهایی که هرگز نتوانستیم چنین هدیه ای را نه از پدران خود گرفته و نه به فرزندان خود ببخشیم امروز غنیمت است که به سهم خود این روز را گرامی داریم و خود را با شادی این مردمان شریک گردانیم.

۱۳۸۷/۲/۱۵

دقایقی خنده با کمدین های تبریزی

وارلی نین باغی قالدی
مین کیلو یاغی قالدی
دونیا مالیندان بیزه
بیر تومانباغی قالدی

این بایاتی را در حالیکه بابک این کمدین با استعداد تبریزی با ساز عاشقی اش می نوازد می خواند... نگاه کنید به «جینگر و جینگر» که سرشار از خنده است:

اول اینجا را کلیک کنید

این هم مصیبت ژیان ... کمی بخندید:

Nabovarsel تجربه ای از کولتور نروژی!




چندی پیش در صندوق پستی منزل خود نامه ای بدون پاکت دریافت کردیم از یکی از همسایه های پایینی ما، که برای مان جالب بود. یک Nabovarsel! نمی دانم باید آنرا چطور ترجمه کنم. چرا که معادل فارسی برای این کلمه ی ترکیبی نداریم. (Nabo= همسایه و Varsel= تذکر) و اگر بخواهیم آنرا تحت الفظی معنا کنیم می شود: «تذکرات همسایه ای» یا «پیشنهاد همسایه ای» یا چه می دانم یک چنین چیزی! چرا که اصلا در فرهنگ و تاریخ ما «چنین نامه هایی» وجود ندارد.
در این نامه همسایه به ما اطلاع می دهد که حدود سه ماه دیگر قرار است جشنی در خانه ی او برپا شود بنابر این بهتر است ما خودمان را آماده کنیم. اما نه برای شرکت در جشن بلکه برای عدم شرکت! من از این نامه نوعی احترام به حقوق همسایگی نیز تعبیر میکنم و آنرا نمودی از یک فرهنگ مدرن غربی می دانم. موقعی که هیچ «آشنایی شفایی» به عبارتی هیچ ارتباطی بین همسایه ها در کار نیست نامه و ایمیل تبادلات را انجام می دهد. بنابر این شما را به متن این نامه جلب می کنم که بیشتر مطلب دستگیرتان شود:

«دختر جوانی در خیابان [...] بهار امسال سی سالگی خود را پر می کند، از این رو تصمیم دارم که روز شنبه 24 مه عده ای از جوانها را دور خود جمع کنم.

همه چیز در هوای آزاد خواهد بود. بنابر این امکان ایجاد سر و صدا در هنگام شب و یا نصف شب وجود دارد.

به همین خاطر پیشنهاد من به آنهایی که بچه های کوچک دارند، یا اینکه از موسیقی و جشن زیاد خوششان نمی آید این است که به کلبه های استراحت خود سفر یا که در نزد دوستان خویشان دور از خانه سپری کنند. چرا که مطمئنا صدای بلند موزیک، خنده و شوخی های ما آنها را آزرده خاطر خواهد کرد.

با احترام فراوان ـ
از طرف کسی که هنوز سی سالش را تمام نکرده است.

(لازم به یاد آوری است که در نروژ جشن گرفتن تولدهایی که سال آنها رقم صفر دارد مثل 20، 30، 40 یا 50 سالگی و غیره، خیلی پر طمطراق است)

۱۳۸۷/۲/۱۴

آموزش الفبای آذربایجانی در یوتوب

بالاخره اینترنت راهی شده است تا با آن به جبران و تامین بخشی از نیازها و ضرورت های مختلف پرداخت. یکی از این نیازها برای ما ترک های ایران، یادگیری نوشتاری زبان آذربایجانی است. متاسفانه بسیاری از هموطنان آذری ما قادر به خواندن رسم والخط آذری ـ عربی ـ یا لاتین نیستند. ساده تر بگویم بسیاری از ما نمی توانیم زبانی را که حرف می زنیم نوشته یا بخوانیم. این خود می تواند خسارت های غیر قابل جبرانی برای نسل جدیدی که قادر نیست زبان خود را بنویسد و متاسفانه پدر و مادر او هم در این زمینه بیسواد است، داشته باشد.
ویدئوی «آموزش الفبای آذربایجانی» به هر دو رسم الخط عربی و لاتین است، که این خود به ارزش کار می افزاید. بنابر این می تواند مورد استفاده بسیاری قرار گیرد.
گرچه بعضی از ضعف های تکنیکی (از قبیل انتخاب غیر دقیق موزیک پشت صحنه و بلند بودن صدای آن) و مضمونی در ویدئو دیده می شود ولی این از زیبایی کار نمی کاهد. به بخش اول این ویدئو از یوتوب توجه کنید:

موقعی که یک سیاستمدار با نفوذ از سیاست کناره گیری می کند

وینیستون چرچيل در جایی گفته بود که «عيب جامعه ما اين است كه همه دلشان مي خواهد آدم مهمي باشند و هيچ كس نمي خواهد فرد مفيدي باشد.»

چند سال پیش من در یکی از مقاله هایم، گلایه کرده بودم که چرا سیاستمداران ما به این فکر نیافتاده اند که بازنشست شوند؟! نوشته بودم که «یکی از گرفتاریهای کشتی به گل نشسته سیاست ایران طی اعصار مختلف در این بوده که هیچ عمر مفید و غیرمفیدی برای سیاستمدارانش قائل نبوده است». نوشته بودم «امروزه در حالیکه در قانون کار عقب مانده‌ترین کشورهای دنیا سن معینی برای حرفه های مختلف حتی باربری در نظر گرفته شده است، ولی نمی دانم چرا هیچ سازمان و یا ارگانی چه از بالا و چه از پایین سن بازنشستگی سیاستمداران را تعیین نکرده است.» [1]
شاید یکی از علتش هایش این است که اغلب سیاستمداران ما ـ چه مخالف و چه حکومتیان ـ هنوز به سیاست به مثابه حرفه نگاه نمی کنند. آنها سیاست را آرمان، عقیده وایدئولوژی می پندارند. و بسیاری هم آنرا ارث پدری! هم از این روست که مملکت ما به این روز گرفتار آمده است.

کارل ای هاگن Carl I Hagen
امروز یکی از مطرح ترین شخصیت های سیاسی نروژ، «کارل ای. هاگن Carl i. Hagen» بعد از 35 سال کار جدی حزبی، بطور رسمی در تلویزیون و رسانه ها اعلام کرد که در انتخابات بعدی مجلس ـ یعنی سال 2009 ـ از سیاست کنارگیری می کند! این خبر باعث تعجب و در مواردی حیرت همکاران او شد. کارل هاگن که یکی از دست راست ترین احزاب نروژ یعنی «حزب پیشگام Fremskrittsparti» که به Frp معروف است را در سال 1973 پایه گذاری کرده و خود رهبری آنرا بعد از دو سال در دست گرفت، توانست در ظرف سی سال آنرا از یک فرقه ی کوچک به دومین حزب بزرگ نروژ تبدیل کند.
گر چه Frp به خاطر تمرکز بر محور سیاست «خارجی ستیزی» یا به گفته ی بعضی ها «راسیستی» اش قادر نشده است اتحاد دیگر احزاب برای تشکیل یک دولت مؤتلفه را بدست آورد، ولی بدون شک این حزب زیر رهبری کارل ای . هاگن توانست به یکی از احزاب بانفوذ نروژ تبدیل شود.در انتخابات قبلی مجلس از لحاظ مرتبه بعد از «حزب کارگر Arbeiderparti» قرار گرفت و دوم شد.

کارل ای. هاگن را باید یکی از افراد شجاع در موضع گیری سریع علیه بنیادگرایان افراطی اسلامی دانست. هاگن در رابطه با رابطه دولت نروژ با ایران نیز همیشه موضعی انتقادی داشته است. حزب او رژیم ایران را تروریست می شناخته و بعضی از اعضای ایرانی او از جمله «مازیار کشوری» همیشه موضعی آشتی ناپذیر نسبت به آنچه در ایران می گذشته داشته است.
آنچه که برای ما غیر قابل تصور است اینکه دو سال پیش کارل هاگن بعد از انتخابات مجلس در حالیکه رای بالایی را نیز آورده بود، بطور غیر منتظره ای از رهبری حزب کنارگیری کرده وگفت « دیگر بهتر است جوانان حزب را اداره کنند.» و سکان حزب را به دختر جوان 37 ساله ای به نام «سیو یئنسن Siv Jensen» سپرد.
روز چهارشنبه گذشته بعد از آنکه خبر کناره گیری کارل هاگن از سیاست در انتخابات بعدی نروژ 2009، را از اخبار تلویزیون مشاهده کردم واقعا من هم متعجب شدم. با خود اندیشیدم که چطور شخصیتی که چنین نفوذی را دارد راحت می پذیرد که خود را بازنشسته کند. او خود به خبرنگار تلویزیون گفت:
«سالهای سال است که در این میدان هستم. دیگر بهتر است کمی هم به خود و خانواده برسم.» او که اکنون 64 است تصمیم دارد اوقات خود را در ویلای خود که در اسپانیا دارد بگذراند، و در کنار بچه ها و نوه بگذراند و یا کتاب بنویسد.»
با خود اندیشیدم کی چنین معجزه ای در کشور ما اتفاق خواهد افتاد؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقاله ی دم خروس جبهه ملی

کاریکاتور و گفته ی چرچیل از سایت کانون اندیشه ی جوان
بقیه ی عکس ها از رسانه های اینترنتی نروژ

۱۳۸۷/۲/۱۳

پرتاپ بچه های نوزاد از ارتفاع 15 متری!

درشهر سولاپور درهندوستان طی مراسمی مردان بچه های نوزاد خود را از ارتفاع 15 متری از پشت بام به پایین پرت می کنند. از نظر برگزار کنندگان این مراسم این کار سلامتی آینده بچه ها را تضمین می کند.
به فیلمی از این مراسم نگاه کنید

۱۳۸۷/۲/۱۲

اول ماه مه هنوز بوی اعتراض می دهد


روز اول ماه مه تقریبا برای من تبدیل به سنتی شده است تا هر سال آن را به ترتیبی برگزار کنم. این سنت از اوان جوانی بر جای مانده است. موقعی که اول ماه مه واقعا حال و هوای دیگری داشت. اگر غلو نکنم این روز هنوز هم برای من حال و هوایی دیگر دارد. هنوز این روز برایم برگزارکردنی است. هنوز از این روز بوی مبارزه به مشام می رسد. بوی شعار نویسی! هنوز این روز برایم یاد آور خاطره های آن روزهای اعتراض است. روزهای کتک خوردن ها، دستگیر شدنها ... اما در اینجا ... چه راحت و آسوده این روز برگزار می شود. چه ابهت و منزلتی دارد این روز!
امروز اسلو مملو از جمعیت بود. جمعیتی که برای گرامیداشت اول ماه مه جمع شده بودند. هوا بارانی بود و سرد. ولی با این همه شرکت مردم چشمگیر بود. رنگ قرمز بیشتر از هر زمان دیگر به چشم می خورد. گروه ها با پرجم ها و رهبران احزاب همه با کراوات های قرمز در میدان Youngstorget به چشم می خوردند. LO تشکیلات بزرگ کارگران و شاغلان، مسئول برگزار کننده ی برنامه ی امروز بود.
بهتر است این را بگویم که «گرامیداشت اول ماه مه» در نروژ و یا کشورهای غربی با کشورهایی مثل کشور ما فرق زیادی دارد. هنوز ما فاصله ی زیادی با آنچه که اینها قرار دارند، داریم. در اینجا به روز اول ماه مه می گویندFestdag یعی روز جشن. به عبارتی اینها روز اول ماه مه را جشن می گیرند نه گرامیداشت! روز اول ماه مه تعطیل رسمی است و برای خود شناسنامه دارد. در حالیکه برای ما ـ در ایران ـ هنوز اول ماه مه یک روز آرمانی است. روزی است که برگزاری آن هنوز متحقق نشده است. هنوز این روز، روز دستگیری است. هنوز روز ترس است. ترس از عواقب شرکت در روزی که بوی غیر جمهوری اسلامی، بوی غیر خودی می دهد.
با همه من شما را دعوت به دیدن عکس هایی می کنم که امروز از شرکت کننده ها گرفتم:

میدان Youngstorget محل تجمع مراسم اول ماه مه در اسلو (در عکس مجسمه بزرگ کارگری را مشاهده می کنید)

Roar Flåthen رهبر تشکیلات LO (تشکل کارگران و شاغلان) در هنگام سخنرانی.

پلیس برای اسکورت راهپیمایی در خیابانهای اسلو

Roar Flåthen پیشاپیش راهپیمایی امروز
«همه با هم برابرند» مضمون پلاکاتی که دختران حمل می کنند و همه تیپ انسانهای با همه ایدآل های خود در این مراسم حضور دارند. و «آزادی برای اسانلو» نوشته ها و عکس هایی از منصور اسانلو در دست بعضی از هموطنان ما.
سومالییایی ها هم در این مراسم شعار آزادی و دمکراسی برای سومالییا می دادند.
«زنده باد اول ماه مه» شعار روی پرده.

و پسران و دختران جوانی که شعارهای ضد راسیستی می دادند.
و حیوانها هم البته حضور دارند با قلاده ی قرمز!
اقشار مختلف مردم
دختران زیبا با رقص های منظم
حزب کمونیست اسلو
و در اینجا پرده ای را می بینید که در آن جنگ امریکا در خاور میانه را محکوم و به جنگ با ایران نیز نه می گوید

و در آخر برنامه سرود خوانی فولکوریک با یک گروه کر ...
برای دیدن عکس های بیشترکلیک کنید

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...