۱۳۹۰/۱۰/۵

سلام از پنجره ی زیر شیروانی


... اینجا یکی از محله های نزدیک دوسلدولف آلمان است. دارم از پنجره ی زیر شیروانی ی منزل به منظره ی روبرویم نگاه می کنم. انگار شهر هنوز خوابیده است. نم نم باران می زند و همه جا قشنگ و تمیز و روحبخش به چشم می آید. خانه هایی با نمای آجری ی قهوه ای تیره رنگ، که مثل قوطی های کبریت منظم کنار هم چیده شده اند. باغچه های خانه ها هنوز سبزی و طراوت خود را دارد و شنیدن صدای پرنده ها آن هم در قلب زمستان،این حس را می دهد که انگار آنها هم حرفی برای گفتن دارند.   

باید بگویم که هفته بسیار پر کاری داشتم. شاید یکی از پر تلاش ترین دوران زندگی ام در مهاجرت! منتها با یک ويژگی ی تازه: آزاد و رها بودن از قید و بندهای روزانه ی زندگی! و اینها همه اش برای این است که در صددم عقب افتادگی روحی این یک سال گذشته را جبران کرده و به جهان اطرافم سلامی تازه داشته باشم.  تمرین های مداوم موسیقی، برقراری ارتباطات تازه با دوستان هنرمند جدید مستلزم وقت و انرژی ست. اما ارزش آنرا دارد.  شرکت و اجرای برنامه های جشن های شب های یلدا  در شهرهای درامن و اسلو و بعد هم آغاز تعطیلات کریسمس که با مسافرت من به دانمارک آغاز شد. آنجا هم دیدار فامیل و دوستانی که برنامه های جشن شب کریسمس را تدارک دیده بودند، خستگی ی مسافرت را از تنم زدود. جشن و پایکوبی تا پاسی از شب باعث شد تجدید خاطره ای باشد. و من احساس کنم که زندگی دارد از هر گوشه ای به رویم لبخند زند. 

در آلمان «پسر عمو» و همسر مهربانش میزبان ما هستند. همانهایی که بعد از پشت سر گذاشتن حادثه های تلخ زندگی ما طی یکسال گذشته، در صددند تا فصل جدیدی را در ارتباط خانواده گی ایجاد کنند. دیشب بعد از رسیدن، مهمان صفای آنها شدیم. شادی ی ما را پایانی نداشت. صدای خنده های ما قلب آسمان را می شکافت. صحبت از زادگاه، دوران کودکی و استفاده از «کد»هایی که فقط برای ما آشناست، چنان لذتبخش بود که باید بگویم ظرف یکسال اخیر اینقدر نخندیده بودم. حالا من با کمک پسر عموی هنرمندم داریم برنامه های جشن و دور همایی ها را می ریزیم. گر چه کم خوابی های یک هفته اخیر هنوز خستگی را از تنم بیرون نکرده است، ولی دارم ذوق می  کنم. می خواهم از تک تک لحظه ها نهایت لذت و استفاده را ببرم. خیلی خوب یاد گرفته ام که این لحظه ها هرگز تکرار نخواهد شد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...