۱۳۹۶/۱/۲۸

عطر تازه

وقتی که باغچه رو ورانداز کردم، انگار زمین همین الان همه چیز رو زایمان کرده بود، 
چنان عطر تازگی در دل و جانم نشست که هوس های کودکی را در من بیدار می کرد. 
 کله سحر بارون شدیدی باریده بود و زمین را تر کرده بود. زن روستایی با لهجه ی ترکی دهاتی گفت که توی یک ربع صبحانه رو حاضر می کنه ... و من عین بچه ها در اطراف شدم و به باغ سرک کشیدم ... بوی سبزه های تازه همه جا رو پر کرده بود، و من عین بچگی هایم می خواستم توی این عطرها و طراوت وول بخورم ... خاک، سبزه، درخت، بچه گربه ی فضول، سگ ماده با پستانهای چروکیده، همه چیز بوی بچگی و حیاط خونه رو می داد ... و قدم های من حریم این نوستالژی ها رو می شکست. البته در سرزمینی دیگر. 

۱۳۹۵/۹/۱۵

زندگی کردن حسی که شاید مرده بود


نمی دانم ... شاید در بچگی «کمی» سمج بودم (با لجوج اشتباه نگیرید لطفا) ولی کلا بچه ی قانعی بودم ... بلند پروازی نمی کردم، ولی سرشار از رؤیاپروری بودم. تمام تلاشم این بود که کبوترهای رؤیاهای خود را در لانه ی آرزوهایم آب و دانه دهم، تا هر موقع که خواستم از پشت بام آینده پروازشان دهم امیدی به برگشت کبوترهایم باشد. از این رو از همان اوان کودکی، ابتدا در مورد چیزی رؤیا پروری می کردم ولی وقتی در می یافتم که رؤیاهایم دست نیافتنی هستند، دیگر خود را با انها خسته نمی کردم. برای من رؤیاها فقط تا زمانی اعتبار داشت که به آرزو تبدیل شود، و آرزوها موقعی خواستنی بودند که راهی برای رسیدن داشته باشند. و این رسیدن باعث می شد که تلاش هایم رنگ می گرفت. از این رو فقط کافی بود مادر قول دهد که می خرد. 

۱۳۹۵/۸/۲۹

بین رفتن و ایستادن

چون می روی 
گمان می کنی ایستاده اند همه 
و چون می ایستی  
گمان می بری رفته اند همه
و ما
همچون مسافران سرگردان
بین رفتن و ایستادن
مانده ایم هنوز 



از پاره پاره های غربت ـ مختار برازش



۱۳۹۵/۵/۱۸

این روزها با روزهایم مهربان ترم

این روزها با روزهایم مهربان ترم. آنها را بیشتر دوست دارم. هر صبح به استقبالشان می روم و قبل از طلوع کامل آفتاب نوازش شان می کنم. و گاهی باهاشان حرف می زنم یا برایشان شعر می خوانم. حالا دیگر آنها چون برگی از شاخه ی عمرم نیستند که با هر نسیم نامهربانی تلو تلو کنان به پایین بیافتند. من دیگر تقویم را غم انگیز ورق نمی زنم. برای دیروز ها مهر باطلی درست نکرده ام. چشمانم را نمی بندم و امروز و فردا فرق خود را به بی تفاوتی نباخته اند. گرچه غم ها بخشی از منند، ولی نگاهم به آنها مانند نگاهم به شادی هاست. باید باشند. مثل همه ی دوستان دور و برم، مثل زندگی، مرگ ... که در کنار هم هستند. 

۱۳۹۵/۵/۷

انگار جایی دیده ام تو را

نشسته ای
مثل کولی های غریبه کنار درخت زیتون،
رو به دریا...
نه ... کاج است... ولی همیشه زیتون دارد.
روی چمن دراز می کشی
و رویت را از من بر می گردانی، 

می دانی که با تلاقی نگاهت، حکایت دیگری خواهم شنید ...
 
مست می شوی و مست می کنی بی پروا و سرکش ...
 
چشمانم را می بندم،
 
تا به اعماقت نفوذ کنم، اما تو بیدار می شوی انگار

و با هر دم و باز دم ملول من،
دریا می شوی انگار
و پرده هایت
نوای تو را تا انتهای دلم می برد.
یکی می شویم
و با سوز من تو ساز می کنی ....


بخوان ... ساز من !
بخوان سوز من!
شور شو ...
عشق شو ...
بگذار هر لحظه که تو را می بینم بگویم:
نگفتم می شناسمت؟
نگفتم که انگار جایی دیده ام تو را؟
نفس های تو سالهاست با نفس های من عجین بوده است...


۱۳۹۵/۴/۲۰

سازی جدید و آوازی جدید

ونسان ونگوک نقاش شهیر هلندی می گوید: در دیوانگی لذتی وجود دارد که فقط خود دیوانه ها از آن سر در می آورند. رمانتیک ها هم از این قانون مستثنا نیستند. آنها هم نگاه خودشان را دارند. نگاه آنها به آدمها، طبیعت، پول، عشق و حتی اشیاء نیز نگاهی متفاوت از دیگران است. این نگاه شامل حال «ساز» هم می شود. بله ساز! راستش مدتی بود که به سرم افتاده بود تا سازی جدید بخرم. تاکنون هر چه آکاردئون داشتم، همه شان قرمز رنگ بودند. اینبار بر این شدم تا اگر آکاردئون خریدم، رنگ دیگری داشته باشد. مثلا رنگ سفید! دلم می خواست که وقتی در کنارش ظاهر می شوم با یک پاپیون سیاه خوش دست، همه بگویند که اینها چقدر به هم می آیند. ولی وقتی یکی از همین سفید رنگ ها را امتحان کردم، دیدم باب دل من نیست. زیبا و شیک و با کلاس بود، ولی اندرونم را انعکاس نمی داد. از این رو وقتی دیروز در اسلو، در حین تمرین ها با ساز جدیدی نواختم احساس کردم که به روح من نزدیک تر است. رنگش البته قرمز بود. مثل قبلی ها، ولی صدایش دلنواز بود. به صاحب آکاردئون گفتم که آیا آنرا با مال من طاق می زند. و او قبول کرد. و در آنی به هم زدن یک آکاردئون جدید خریدم. و امشب که جای آکاردئون قدیمی را خالی دیدم، دلم گرفت. یک احساس زمینی به سراغم آمد. و این سوال احمقانه در مغزم پیچید که آیا من به سازم خیانت کرده ام؟ این همان نگاه است. برای پیدا کردن جواب مجبور شدم سفری به گذشته بکنم.

۱۳۹۵/۳/۲۵

هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر ....

گاهی باید هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر رفت تا مهر زمین را زیر پاهای خود تجربه کرد. یا که برای گذشتن از این هفت کوه و هفت دریا و هفت دره باید مثل پرنده بود و نبض مسیر را با طپش های تند قلب بالهای خود هماهنگ کرد تا حریف بی صبری شد.
 یا که اسب سرکشی بود با یالهای زیبا و دل انگیز، که با شیهه کشیدن های دیوانه وار ممتد، ساکت از عرض عاطفه ها عبور کرد و در نقطه ای کور حرارت عشق را با لمس کردن طراوت جنگل های سبز زیر سم های زخمی خود اندازه گرفت.  در مسیر جنگل به تماشای گله ی گاوهایی برخاست که می چرند و به گوساله های خود شیر می دهند. و قیافه ی جدی آنها را تفسیر کرد....  

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...