۱۳۹۵/۵/۷

انگار جایی دیده ام تو را

نشسته ای
مثل کولی های غریبه کنار درخت زیتون،
رو به دریا...
نه ... کاج است... ولی همیشه زیتون دارد.
روی چمن دراز می کشی
و رویت را از من بر می گردانی، 

می دانی که با تلاقی نگاهت، حکایت دیگری خواهم شنید ...
 
مست می شوی و مست می کنی بی پروا و سرکش ...
 
چشمانم را می بندم،
 
تا به اعماقت نفوذ کنم، اما تو بیدار می شوی انگار

و با هر دم و باز دم ملول من،
دریا می شوی انگار
و پرده هایت
نوای تو را تا انتهای دلم می برد.
یکی می شویم
و با سوز من تو ساز می کنی ....


بخوان ... ساز من !
بخوان سوز من!
شور شو ...
عشق شو ...
بگذار هر لحظه که تو را می بینم بگویم:
نگفتم می شناسمت؟
نگفتم که انگار جایی دیده ام تو را؟
نفس های تو سالهاست با نفس های من عجین بوده است...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...