۱۳۹۲/۳/۳۰

«ترک ها و فارس ها» و خاطره فرزانه و جلال آل احمد






من این خاطره را تاکنون جایی عنوان نکرده ام.  ولی بد ندیدم آنرا اینجا و امروز مطرح کنم. گر چه شاید کمی به خود رنگ ترکی ـ فارسی بگیرد و بعضی از دوستان آنرا نپسندند. و من خود نیز مخالف تمسخر و تحقیر هر ملیت و زبان هستم،  ولی با همه به عنوان یک نویسنده ناگزیر از بیان آن هستم.
خیلی سالها پیش بود. از سفر یکساله ی ترکیه برگشته بودم و زندگی ی آرامی را شروع کرده بودم. آنروز ها شرایط خاصی بر جامعه ی روشنفکری حاکم بود. هیچکس به هیچکس اعتمادی نداشت. سایه نیروهای امنیتی بالای سر همه بود. نتیجه ی سالها زحمت من لغت نامه ای شده بود: «فارسی ـ ترکی». و من دنبال ناشر می گشتم. آن موقع روبروی دانشگاه تهران انتشاراتی های «دنیا» و «فرزانه» تنها انتشاراتی ای بودند که کتاب ترکی چاپ می کردند. اما انتشاراتی دنیا قبول نکرد. شاید هم قضیه را بودار می دید. می فهمیدم. به انتشاراتی فرزانه رفتم. آن روز خود آقای محمدعلی فرزانه در انتشاراتی نبود. آقایی به من گفت که می توانم بعدا تماس بگیرم و با او قرار بگذارم. به هر حال دست خالی از تهران راهی شمال شدم.  

ولی بالاخره بعد از تماس و ارتباط های بعدی موفق شدم یک روز با آقای فرزانه قرار بگذارم. دوباره بلیط گرفتم و راهی تهران شده و به خدمت آقای فرزانه رسیدم. خودم هم می خواستم ببینم این شخص که این همه به فرهنگ و نشر کتاب های آذری در ایران کمک کرده بود، کیست. آقای فرزانه و همسرش با وجودیکه مرا نمی شناختند با مهربانی و گشاده رویی تحویلم گرفتند. من و فرزانه ساعت ها حرف زدیم. و به قول گیلانی ها رفته بودم خانه بابو، دلم وابو ... ولی او بیشتر از من حرف داشت. او حتی بدون آنکه شناخت کاملی از من داشته باشد راحت حرف هایش را می زد: در باره ی سیاست، وضعیت نشر ترکی و خلاصه همه چیز ... و بالطبع  موضوع ترکی و فارسی و تبعیض ها که به میان آمد، او خاطره ای از یکی از گفتگوهای خود با جلال آل احمد را برایم نقل کرد که بد نیست برایتان تعریف کنم. فرزانه گفت: 

روزی در یکی از مجالس بودیم که آل احمد برگشت و به من گفت: آقای فرزانه، چرا ترکها اینقد در مکالماتشان فحش های آبدار استفاده می کنند؟ 

فرزانه از این سوال آل احمد که بوی تحقیر می آمد تعجب کرد. پرسید: منظورتان چیست؟
آل احمد گفت: من دقت کردم که شما ترک ها کلمات برای فحش و ناسزا زیاد دارید و وقتی می خواهید فحش دهید غلیظ و آبدار می دهید.
محمدعلی فرزانه لحظه ای در سکوت فرو رفت و سپس سوال جلال را در سوالی پیچید و به او چنین تحویل داد:

ـ خب شما بگو چرا در زبان فارسی اینقد کلمات تملق آمیز و چاپلوسانه رایج است؟ 
و حالا آل احمد تعجب کرد. پرسید: منظور شما چیست؟ 

فرزانه گفت: ما در زبان ترکی برای تشکر یک «ساق اول» می گوییم. اما در زبان فارسی متشکرم ـ ممنونم ـ سپاسگذارم ـ مخلصم ـ چاکرم ـ نوکرم ـ خانه زادم ـ خاک پاتم و  یک دو جین از این قبیل فقط برای اینکه تشکر کنید.....
گویا اکنون جلال آل احمد از این سخن فرزانه دلگیر شد. ولی فرزانه ادامه داد: 
البته روشن است. یکی از دلایلی که در زبان ترکی فحش های آبدار راه یافته، اینکه در طی تاریخ هر قوم و طایفه ای به ما زور گفت و زور ما به او نرسید، ما فحش نثارش کردیم. شاید از این رو فحش های ما آبدار و غلیظ در آمدند. ولی شما هر موقع که زور دیدید، تملق اختیار کردید و مشغول ساختن کلمات چاپلوسانه شدید.

۱۳۹۲/۳/۲۵

مثال دزدی که گیر افتاده ...



هنوز همه مشغول خبرهای انتخاباتی هستیم. ولی یه گزارشی از صدای امریکا توی این گزارش ها خیلی جالب به نظر رسید. بیژن فرهودی در این گزارشش از لندن و مصاحبه با افراد شرکت کننده در مراسم رای گیری، با خبرنگار با سابقه و اصلاح طلب سابق مسعود بهنود هم برخورد می کنه .... قیافه ی  بهنود تماشایی ست ... با اون عینک دودی ش ـ که منو یاد سردار نقدی می ندازه ـ انگار که  دزدی رفته و گیر افتاده باشه، به نظر نمی یاد که از دیدن فرهودی ـ گزارشگر ـ خوشحال شده باشه. به لحن حرف زدنش توجه کنید. انگار این همون بهنود معروف نیست که تو بی بی سی با صدای گرم و دوست داشتنی تحلیل می کنه.

البته گفته باشم که بحث من شرکت یا عدم شرکت آقای بهنود نیست. به هر حال حق شرکت یا عدم شرکت افراد امری ست سخصی. و کسی اجازه نداره دیگران رو به خاطر این، مورد استیضاح قرار بده. ولی اشکال من به مصاحبه ی ایشونه .... دقت کنید: 

فرهودی: چرا شرکت کنندگان انتخاب امسال تعدادشون کمتره؟
بهنود: (جواب با شکم سیری) چون انگیزه شون کمتر بوده.
فرهودی: چرا کمتره؟
بهنود: چون امسال مطابق میل شون نیست. برای اینکه 88 اتفاق افتاد. ... به خاطر اینکه یه عده کشته شدند. سر رای شون مشکل پیدا کردند (منظور تقلب و سرکوب و ...)
فرهودی: حالا فکر می کنید رئیس جمهور جدید بتونه وضعیت رو بهبود ببخشه؟
بهنود: نه ... نه ... (اون هم با تاکید) فکر نمی کنم.
فرهودی: به کی می خوای رای بدین؟
بهنود: ... نه هرگز ....




 باورم نمی شه که این جواب ها از دهان خبرنگار باسابقه ای چون بهنود در می یاد. من سالهاست که تحلیل های این آقا رو در مطبوعات دنبال می کنم. اما ... 
شاید شما هم این ویدئوی پایینی رو دیدین. بنظر من این بچه بهتر از بهنود به سوالات باباش جواب می ده: 



۱۳۹۲/۳/۲۲

چرا باید شرکت نکرد؟

دوباره روزهای داغ انتخابات و دوباره همان سوال های همیشگی رای بدهم یا ندهم، شروع شده است. از لحاظ علمی تکرار در کنشی که به هیچ سرانجامی ـ حتی سرگرمی شما ـ نمی انجامد، عقلانی نیست. من هم به این دلیل ساده رای نمی دهم: چون رای من هیچ تاثیر مثبتی در آینده ی سرنوشتم نداشته و ندارد. و همانطور که گفته شد هیچ انسان مطلعی نمی تواند و نباید یک عمل بی ثمر را تکرار کند. 
اما چرا  رای من هیچ تاثیر مثبتی در آینده ی سرنوشت من ندارد؟
باز به یک دلیل ساده تر: چون اصلا قرار نیست تاثیر داشته باشد.
اما چرا اصلا قرار نیست تاثیر داشته باشد؟ چون سیستم انتخاباتی در ایران به گونه ای طراحی شده است تا هیچگونه تاثیری انجام نگیرد.  و تجربه نشان داده است که هر گاه بر فرض که «تاثیری» پیدا شود که با منافع حاکمیت در تضاد قرار بگیرد، حاکمیت دست به تقلب زده آن تاثیر را از بین می برد. 
و الی آخر ....
خب البته می دانم که این سوال و جواب ها بعضی ها را قانع نمی کند. و این طبیعی ست. با این حال من این بعضی ها را به چهار گروه تقسیم می کنم: 
اول: گروهی که آدمِ جمهوری اسلامی هستند. می ترسند. محافظه کارند. مصلحت اندیشند. 

دوم: گروهی که خوابند. دنیا را آب ببرد آنها را خواب می برد. نه به سرنوشت، یا آینده خود بها می دهند و نه به سرنوشت دیگران. و بگذار تا ابد الدهر بمانند، یعنی بخوابند.   
سوم: کسانی هستند که خود را به خواب زده اند (در نتیجه تلاش من و امثال من برای بیداری آنها بیهوده است و آنها هیچوقت بیدار نخواهند شد).

 و گروه چهارم: کسانی اند که سیاست خوانده اند ولی سر از سیاست در نمی آورند.  از این رو دنباله رو سیاست های دیگران هستند.
من البته برای هیچکدام از آنها صحبت نمی کنم. من دنبال گروه پنجم هستم.  کسانی که در بین این چهار گروه بالا و پایین می زنند. و گویا تعدادشان هم زیاد است. 
برای اینکه بفهمیم چرا  سرنوشت ایرانی ها در «انتخابات» تعیین نمی شود، نگاهی می اندازیم به طرح «نقشه لوله کشی» ساختمان جمهوری اسلامی تا دریابیم چرا در این ساختمان آب آشامیدنی موجود نیست. قبل از هر چیز لطفا به نموداری که اینجانب ساخته ام دقت فرمایید:  
  

فرض کنید «ساختمان نظام» ما از آب شهر ـ یا در واقع رای شهروندان ـ استفاده می کند. این آب از سه طریق وارد ساختمان می شود:
   
فرض کنید «ساختمان نظام» ما از آب شهر ـ یا در واقع رای شهروندان ـ استفاده می کند. این آب از سه طریق وارد ساختمان می شود:
1ـ ملا خانه 
2ـ جمهور خانه 
3ـ مجلس خانه  
ولی در هیچکدام از این خانه ها شما به طور مستقیم به آب آشامیدنی دسترسی ندارید. یعنی در هیچیک از این سه خانه ها شما نمی توانید با باز کردن شیر آب به آب آشامیدنی برسید و تشنگی خود را رفع نمایید. همانطور که گفته شد لوله کشی این ساختمان به گونه ای طراحی شده است که باید مراحلی طی شود تا آب آشامیدنی در مقدار معین در اختیار افراد معین قرار گیرد.  و این مراحل از این قبیل است: 
ملاخانه (خبرگان) یکی از ورودی های مهم آب شهر است. گر چه فقط یک ورودی محسوب می شود و کارآیی ی دیگری ندارد، ولی قسمت اعظم آب از این راه وارد  «بیت آب انبار » شده و در آنجا ذخیره و مهندسی می گردد. همانطور که می بینید «بیت آب انبار» «مطلق آب» را در اختیار دارد و بوسیله ی «فلکه اصلی» و چند فلکه ی دیگر  امر آب رسانی را به کل ساختمان انجام می دهد. بخش اصلی آب از طریق همین فلکه ها به «قضا خانه»، ارتش خانه، شورا خانه، تماشا خانه، مصلحت خانه می رسد. اما فلکه ی اصلی آب از «آب انبار» راهی «موتور یا نگهبان خانه» می شود. و از آنجاست که تمام ورودی ها و خروجی های آب بوسیله ی فلکه های کوچکتر ریگلاژ ـ استثوابی ـ و سرد و گرم شده به «آب آشامیدنی و حلال» تبدیل می گردد. این موتور خانه با بستن فلکه های مشابه به ورودی های «مجلس خانه» و «جمهور خانه» آب های آنجا را تحت کنترل و در اختیار می گیرد.  بدین ترتیب کل ساختمان بوسیله آب انبار و موتور خانه  اداره می شود. و همانطور که در نمودار من می بینید تعویض آبدار چی های مجلس خانه و جمهور خانه (نمایندگان مجلس یا رئیس جمهور) هیچ تاثیری بر مصرف مقدار آب در آن خانه ها و اینکه مثلا شما با باز کردن شیر به آب سالم تر و گواراتر برسید ندارد. همانطور که گفته شد همه ی مقدار آب، سردی و گرمی قبلا از طریق موتور خانه که زیر نظر بیت آب انبار می باشد، تسویه و محدود می گردد.  
 

 حالا اگر آن تصویر را به ساختمان نظام تعمیم دهیم شاید بتوانم جواب قانع کننده ای به شما دهم که چرا در چنین سیستمی تعویض رئیس جمهوری و یا نمایندگان مجلس یا اصولا چیزی به نام انتخابات نمی تواند معنا داشته باشد. لطفا به نمودار زیر نیز نگاه کنید: 

کسانی که در انتخابات به عنوان کاندید ریاست جمهوری شرکت می کنند، باید به زبان ساده بگویند که در کجا ـ کدام اتاق ـ کدام فلکه، کدام ریگلاژ می توانند تغییر یا اصلاحات ایجاد کنند؟ آنهایی که علوم سیاسی خوانده اند شرح دهند که طی کدام مراحل رای دهی ما می تواند گشایش ایجاد کند؟ آیا با چنین سیستمی  «روحانی» که سهل است، اگر خود اکبر گنجی و یا آقای فرخ نگه دار و یا احیانا خود «رضا پهلوی» هم رئیس جمهور شوند می توانند کاری از پیش ببرند؟ جواب فقط منفی ست.  
به این خاطر من رای نمی دهم. چرا که سرنوشت من شهروند ایرانی، در صندوق های رای تعیین نمی شود. تمام.  

۱۳۹۲/۲/۲۱

ما گوسفندان چوپان پرور



وقتی ایام انتخابات فرا می رسد مرا یاد باغ و بولاق می اندازد. یاد صحرا و دشت، چراگاه، گوسفند و چوپانهایی که نی یا فلوت می نوازند. در چنین فضایی است که چوپان شریف با نواختن نی و «بشنو از نی چون حکایت می کند» باعث می شود تا گوسفندان شریف هم در کمال صلح و صفا در چراگاه مشغول چریدن شوند.  
اما لطفا شما بدانید که وقتی چوپانی استعدادش در نواختن فلوت یا نی بد باشد، گوسفندها آشفته حال می شوند. تمکین نمی کنند و در اندرون خود چنین می اندیشند: سزای چوپان بی استعداد گوش ندادن است. سپس پراکنده شده به اینور و آنور می پرند و دنبال قورباغه و چرندیات دیگر می دوند تا به چوپان حالی کنند که مردیکه! اگر نی زدن بلد نیستی خب غلط می کنی به شغل شریف گله داری ـ بخوان مملکت داری ـ می پردازی! بنابر این حق توست که با ما بچری تا اقلا یک چوپان لایق تری جای تو را بگیرد!
اما همیشه این چوپان ها نیستند که موجب اذیت و آزار گوسفندان شریف می شوند. یک عده گوسفند هم هستند که هنوز پی نبرده اند که گوسفند تشریف دارند. و چون حتما در موقعیتی از چراگاه ـ بخوان پست و مقام ـ قرار دارند با ساز نا ساز چوپان ها همراه شده و بع بع ای ـ بخوان به به ی ـ کرده ، باعث تشویق این چوپان های بی هنر و تشویش بیشتر گوسفندان محترم دیگر می شوند.   

این حقیر از همان زمان بچگی که بره ای بیش نبودم، با خود آرزو  می کردم که کاش چوپانهای عادلی گله بان ـ بخوان سیاستمداران ـ  ما می بودند. و ما خب بهتر چرا ـ بخوان زندگی ـ می کردیم. ولی چنین نشد. به خاطر گوسفندی ی بیش از حد ما ملت چوپان پرور، روحانیون شریف چوپان های ما گردیده، و خب این چوپان ها هم که جز قصابی ما  هنر دیگری ـ نی نوازی که باشد پیش کش آنها ـ بلد نبودند، لذا مملکت داری ـ بخوان گله داری ـ را به همین منوال ادامه دادند.  

آنچه که امروز مایه حسرت من می باشد این که کاش ما ملت شریف ایران هم به اندازه ی آن گوسفندان شریف صاحب تشریف بوده و به اندازه ی آن بزرگواران می فهمیدیم. و مثلا آنقدر قابلیت داشتیم که وقتی چوپان های ما که سی و اندی سال است چنین ناشیانه نی نوازی می کنند، و از گله داری ـ بخوان مملکت داری ـ هم هیچ سر رشته ای ندارند، ما هم تمکین نکرده، خشمگین می شدیم و طویله ـ بخوان دستگاه حاکمه ـ را بر سر آنها خراب کرده یا اقلا به جای رای دادن، و بع بع (بخوان به به)  کردن، خودمان را به کوه و دشت و صحرا می زدیم و به قول سهراب به این بسنده نمی کردیم که تا علف هست، باید چرید (منظور زندگی باید کرد).
این حقیر در نظر نداشتم که وارد مسائل چرا ـ بخوان سیاسی ـ شوم، ولی وقتی که دیدم بعضی از روشنفکر های ما ـ بخوان گوسفندنماهای چاق و چله ـ خواستار شرکت آقای رفسنجانی یا خاتمی در انتخابات شدند، و از جمله صفحه فیس بوک شریف «اتحاد جمهوری خواهان» به نقل از این آقای «زیبا کلام» که در بع بع گویی سرآمد همه ی گوسفندان اصلاح طلب هستند، ادعا کرده که: «اصلاح‌طلبان مردم را برای حضور گسترده در انتخابات ترغیب کنند، هاشمی می‌آید....» (به نقل از رادیو آلمان) دیگر دلم نیامد که بع بع نکنم  و گوسفند بودن خود را به چالش نکشم. بعد گفتم خب حالا که گوسفند هستم بگذار گوسفندی باشم که حاضر نباشم در کوه و دشت به نی نوازی های فالژ چوپانهای اصلاح طلب گوش فرا دهم. لذا اعتراض کردم. آخر می دانید ترک ها یک مثلی دارند. می گویند: «آدام توپوردیون یالاماز» یعنی آدم تف کرده اش را نمی لیسد. کاش ما گوسفندان کمی آدم بودیم و می توانستیم تف کرده و این ضرب المثل را آویزه ی گوش قرار دهیم. از این رو گفتم از قول فروغ به این آقایان یادآور شوم که:
ای بزمچه!
صحرا را به خاطر بسپار، علف پژمردنی ست. 
(البته بزمچه را بنده ی حقیر به شعر زیبای فروغ اضافه کرده ام که پوزش می طلبم.) 
بگذریم. بنده به عنوان یک گوسفند به این فکر افتادم که: یعنی حالا دارند این گوسفندان از ما بهتران جشن می گیرند که بالاخره «هاشمی رفسنجانی» ـ بخوان چوپان دروغگو ـ پای به میدان مبارزه بگذارد و مسئولیت قبول کرده تا کشتی طوفان زده ی چراگاه ـ بخوان سیاست ـ ما را به ساحل امن ببرد.... ؟» 
هاشمی رفسنجانی چوپان دروغگو

اما هاشمی رفسنجانی ـ بخوان چوپان دروغگو ـ را کدام گوسفندی ست که نشناسد. ایشان هنوز نیامده از «رهبر ـ بخوان سر چوپان ـ مصلحت خواسته»... و بار دیگر نشان داده است که بدون رهبر فوت به آن سولاخ های فلوت نمی کند. راستش این باعث حرص این حقیر شده و از شما چه پنهان سبب گردید یک فحش خوار و مادر هم به زبان گوسفندی نصیب همه ی این آقایان گوسفند نما که خود را اصلاح طلب نامیده اند بکنم. 
حالا شما نه، بنده ی حقیری که به اندازه ی گوسفند می فهمم دو دوتا سه تا کرده، گفتم گیرم که این آقا یعنی چوپان دروغگو بیاید. خب همه ی گوسفندان استحضار دارند که ایشان طی سی سالی که فلوت این مملکت را در دست داشته جز برای خانواده و جد و آباد خود نی نوایی ننواخته ... و حالا که نفسی ـ بخوان قدرتی ـ برایش نمانده، چهارتا گوسفند نما از ایشان دعوت به عمل می آورند که یک «نوای دشتی» برای گوسفندان دیگر بنوازد؟ مگر یادتان رفته که ایشان که گاه و بیگاه داد می زد «گرگ آمد ... گرگ آمد ....» دیدی که چگونه گرگ ـ بخوان قوه ی قضاییه ـ مهدی بابا را گرفت؟  و این آقای چوپان نتوانست حتی سولاخ فلوتش را نیز به رخ آن قوه ی محترم بکشد. ... آیا نباید در این شرایط به این آقای گوسفندانی که چشم به ورود ایشان دوخته اند گفت که ای آقایان گوسفند، مگر نمی بینند این را؟ پس باید بگویم که شما از ملت شریف ایران هم گوسفندتر تشریف دارید. بع بع ... (بخوان فحش خوار مادر)!!  
خاتمی چوپان تدارکچی
اما خاتمی ... در یک کلام ملیجک، یک چوپان تدارکاتچی ... چوپانی که کارش فلوت زدن و «ابوعطا» خواندن برای چوپانهای دیگر و از جمله سر چوپان بوده است و نه گوسفندان... و این که کشاورزان را در اقصا نقاط جهان متوجه گفتگوی چراگاه ها ـ بخوان تمدن ها ـ ساخته و چنان وانمود نماید که انگار در چراگاه ما جز گل و بلبل  نیست. همو ایشان بود که سعی کرد به دیگر گوسفندان شریف تلقین کند که گویا گرگ های سرخود دیگری ـ خارج از بیت یونجه داری ـ در این طویله ـ بخوان مملکت ـ پنهان شده اند که هر از گاهی سر بر می آورند. گویا این آنها هستند که مملکت ـ حالا بخوان طویله ـ را به این روز نشانده اند و سر چوپان ـ بخوان رهبر ـ ناز و ملوس تشریف دارد. 
خوب به یاد داریم که این چوپان تدارک چی هم هر از گاهی داد می زد «بزنم ... بزنم» ... و هیچوقت ما رنگ فلوت ایشان را هم ندیدیم. اصلا ایشان طی 8 سال زمامداری به جای فلوت زدن، فقط  سرچوپان ـ بخوان رهبری ـ را باد زد. و اکثر گوسفندان اصلاح طلب در این مدت نقش سگ چوپان را بازی کرده و جز واق واق کردن و پاسداری از حریم چراگاه ـ بخوان نظام ـ کار دیگری نکردند. یکی دو تایی هم که به محث دور شدن از دستگاه طویله ـ بخوان هیئت حاکمه ـ گرفتار شده به عنوان گوشت قربانی در بین در و همسایه ها پخش گردیده و آب از آب هم تکان نخورد. بخشی را هم فریز کرده در فریزر ها ـ بخوان زندانها ـ نگه داشته اند. 

ای گوسفندان شریف! وقتی ایام انتخابات فرا می رسد مرا یاد باغ و بولاق می اندازد. یاد صحرا و دشت، چراگاه، گوسفند و ... اصلا گوسفند هم گوسفندهای قدیم. مخصوصا بز بزه ها .... که می خواندند «کی می یاد به جنگ من ... تا بگیرم به چنگ من ... » که بالاخره هم شکم آقا گرگ را دریدند و شنگولی و منگولی را نجات دادند. ای کاش به جای این گوسفندنماهای اصلاح طلب چهار  راس چنین  بزهایی در بین ما گوسفندان شریف پیدا می شد و ما اینقدر حرص نمی خوردیم. 

۱۳۹۲/۲/۴

اون موقع ها که دلمون می گرفت

اون موقع ها که دلمون  تو خونه می گرفت چرخی بیرون می زدیم که دل مون وا شه ... اما الان کاملا بر عکس شده!!! 
***
وقتی خانم دفتر دار پانسیون سرسرکی دفترشو  چک کرد و رو به من گفت که تمام اتاق هاش پر... با ناامیدی برگشتم که برم. راستش برام سخت بود که می رفتم. اون گفت که باید قبلا اتاق رو رزرو می کردم. و من نکرده بودم. داشتم آخرین هفته های درس دانشکده رو می گذرونم. از قضا فردا هم کلاس داشتم. نمی خواستم که سه ساعت رفت و سه ساعت برگشت رو تو قطار حیف و میل کنم.  دم در یه بار دیگه با پررویی از خانم دفتر دار پرسیدم
ـ گفتی اینجا پانسیون دیگه ای نداریم ... می دونی فردا هم کلاس دارم... 
پرسید: دانشجویی؟
با لبخندی تایید کردم.  
شیفت کارش تموم شده بود. کمی عجله داشت. گفت: ـ بذار زنگ بزنم جایی... و زد. بعد رو به گفت: از شانس تو یه جا داره ... 
خوشحال شدم. پرسیدم ببخش که زیاد می پرسم، ولی راهش تا اونجا طولانی ی؟ 
یه نگاهی به من کرد و بدون اینکه توی صداش دلخوری باشه پرسید: اون یکی پانسیون مونه ... تا حالا تو اون پانسیون نبودی؟  
ـ  نه.
ـ سه کیلومتر دور تر از شهره ... بعد انگار که دلش برام سوخته باشه، ادامه داد: اگه چند دقیقه صبر کنی راه من اونوره ... خودم می رسونمت.
دیگه شانس بهم رو کرده بود. خوشحال شدم.
 وقتی سوار اتومبیلش شدم گفت عجله ش به خاطر اینه که باید به دیدار عمه ش بره که تو خونه ی سالمندان ...
منو رسوند. حتی تا خود پانسیون هم اومد که مطمئن بشه برام جا نگه داشتن  ... ازش تشکر کردم. خیلی ... شاید هم تعجب کرده بودم. اینکه هنوز مهربونی معنا داشت
فکر می کردم اتاق بنجلی گیرم بیافته ولی اینجور نبود. یک اتاق بزرگ با چهار تخت ... راحت و آسوده ... پانسیون دار جدید گفت: اینم هم اتاق آخره ... از شانس شما ....
می گم بعضا در کمال ناامیدی امید در می زنه ... فقط باید بهش خوش آمد بگی.
.... 
بعد از کمی درس خوندن تصمیم گرفتم که بیرون برم. فکر کردم  هم گشتی بزنم و هم چیزی بخورم. هنوز انگار بهار تو این شهر بیدار نشده بود ... اثری از برف نبود  ولی همچون گل و بلبل هم دیده نمی شد ... راستش هر وقت که تو پانسیون این شهر بیتوته می کنم، حس عجیب تنهایی به سراغم می یاد. یا بهتر بگم حس غریب غریبه گی.... خودم رو حتی با خودم هم نا آشنا حس می کنم... انگار که خودم رو نمی شناسم. افکار من به همه جا پر می کشه ... و منو حتی تا کوچه های زادگاهم هم می بره ....  کوچه ها رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم... همه جا خلوت بود. یه نیم ساعتی که توی خیابونا گشت  زدم، حوصله م سر رفت. نه دلم گرفت.  گفتم خودم رو زودتر خونه برسونم... 
و اومدم و لپ تاپم رو روشن کردم.... 
دلم باز شد. آره قدیمها وقتی دلمون می گرفت می زدیم بیرون، ولی الان بیرون که دلمون می گیره می زنیم تو خونه ... تو لپ تاپ ... اینجا همه چیز پیدا می شه ... همه چیز و آدم دلش کمتر می گیره ... 


۱۳۹۲/۱/۹

رابطه ی پارچ آب، گریه ی بچه و عشق!


می گن: «تا بچه گریه نکنه، مادر بهش شیر نمی ده». خب این چه کاری یه آخه؟ مگه آزار داریم؟  به خاطر همین من هم از ضبح یه پارچ آب پر کرده م و جلوم گذاشته م و فعلا دارم نگاش می کنم ... با خود فکر می کنم و میگم
ـ این یاد گرفتن هم هزینه داره ها... بعد به خودم دلداری می دم: اینکه ما دو جور هزینه داریم: مثبت و منفی.
ومطمئن هستم که این یکی از اون هزینه های مثبت ـه. فقط باید کمی تمرین کنم. حالا این پارچ آب چه ربطی به گریه ی بچه داشت؟ عرض می کنم. 

راستش آدم هر روز می تونه به آموخته هاش اضافه کنه. مخصوصا اگه این آدم، آدم با استعدادی مثل من باشه که عطش یادگیری در او فواره می زنه!! بنابر این باید اعتراف کنم که من هم دارم هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم. حالا فکر نکنین که چیز تازه منظورم «فرمول کوانتوم» یا امثالهم ـه. نه ... همین چیزهای معمولی که دم دستمونه و ما از اون غافل مونده یم. مثلا؟  

دوستی دارم که هر روز قبل از ناشتا یه لیوان بزرگ ـ بخون یه پارچ ـ آب می خوره. البته اینقد راحت که انگار داره یه استکون آب می خوره. یه روز ازش پرسیدم:
مگه تشنه ت می شه سر صبحی؟ 
گفت: نه ... 
گفتم: پس چرا هر روز صبح نزدیک یه سطل آب می ریزی تو شکمت...
لبخند زد. گفت: برا اینکه می دونم بدنم به آب احتیاج داره
جالب بود. من به این فکر نکرده بودم. تازه اصلا عادت به این کار نداشتم. وقتی تعجب منو دید پرسید
ـ شما از اون تیپ هایی هستی که منتظر می مونی بنزین ماشینت تموم بشه، توی راه بمونی، تا یکی بیاد و بهت کمک کنه تا به پمپ بنزین برسونه؟
جواب ندادم. خودم رو زدم به اون راه (خداییش چندین بار نزدیک بود چنین بشه).
او ادامه داد
ـ خب همه ی ما می دونیم که بدن ما احتیاج به آب داره، پس چه بهتر قبل از اینکه آلارم های بدن به صدا در بیان ما این آب رو تامین کنیم.


گفتم...
باور می کنین؟ ... اصلا چیزی نگفتم. حرف حق که دیگه جواب نداشت. اما فکر کردم.

خیلی فکر کردم ... به زندگی... به خوشبختی ... به رابطه، دوستی، محبت، عشق ... و هر چیزی که  ما با اون سرو کار داریم. و اینکه ما هم هر از گاهی  از اونها غافل می شیم و آبشون نمی دیم. و اجازه می دیم مثلا «بنزین عشق» تموم شه، تا از یکی کمک بگیریم که ما رو بوکسور کنه تا به «پمپ عشق» برسیم. یا مثلا اونقد بی خیال می شیم که پیچ و مهره ی خوشبختی شل و سپس گم و گور بشه، و بعدش این ماییم که دنبال یه «خوشبختی ی زاپاس» می گردیم. یا مثلا همین رابطه ... فراموش می کنیم که مثل نهالی یه که باید هر روز اونو آبیاری داد. یک احوالی پرسید، زنگی زد.... و با کمترین سرمایه یعنی گفتن کلمات پر مهر، عاشقانه اون رو تمدید کرد....  ولی می مونیم می مونیم تا خشک بشه  و بر و برگش بریزه، تا به خود بیایم و به فکر آب دادنش بشیم.... 
*
اصلا می دونید، من از همین امروز تصمیم گرفته م که هر روز یه پارچ آب بخورم... الان هم  یه پارچ آب پر کرده جلوم گذاشته م تا قبل از ناشتا بخورم ... ولی مونده م که چطور؟ راستش ظهر شده و من فقط چند قلپی خورده م ... 


 ــــــــــــــــــــــــــ

عکس از اینترنت

۱۳۹۲/۱/۸

بین نگاه دیگران و انتظارات من


جوانتر که بودم آرزو می کردم که کاشکی نگاه انسانها به دنیا و پدیده ها یکسان بود. ولی چنین نشد. و این مرا می رنجاند. بعدها که بزرگتر شدم، فکر کردم که برای رسیدن به این هدف باید نگاهم را عوض کنم. و چنین کردم. نگاهم به زندگی، نابرابری، خوشبختی یا عشق و هر آنچه که بشر با آن سر وکار داشت، تعدیل یافت... اما باز هیچ تغییری حاصل نشد. حتی مهاجرت من نیز چیزی را به نفع نگاهم عوض نکرد.  من فقط تنهاتر و تنهاتر شدم. و بالطبع رنجیده خاطر تر.  

این روزها به نتیجه گیری های دیگری رسیده ام. مهمترین اینکه غیر ممکن است که همه ی انسانها نگاه واحدی به دنیای اطراف خود داشته باشند. نه ... و از آن غیر ممکن تر تغییر این نگاههاست. هیچ کس حاضر نیست از نگاه خود به زندگی، عشق یا خوشبختی عقب بنشیند. همه مدعی هستند.  

بنابر این تنها چیزی که می توانست  مشمول تغییر شود نه نگاه دیگران بلکه انتظارات من بود. و چنین کردم. انتظاراتم را پایین آوردم. تا حد بی تفاوتی ... قبول کردم که همه نباید برداشت یکسانی از زندگی یا خوشبختی یا حتی عشق داشته باشند.  
البته که این راه آسان نیست.... اما هزینه ی رنجیده خاطر شدنش کمتر است...
. ..


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس از اینترنت

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...