۱۳۹۲/۱/۹

رابطه ی پارچ آب، گریه ی بچه و عشق!


می گن: «تا بچه گریه نکنه، مادر بهش شیر نمی ده». خب این چه کاری یه آخه؟ مگه آزار داریم؟  به خاطر همین من هم از ضبح یه پارچ آب پر کرده م و جلوم گذاشته م و فعلا دارم نگاش می کنم ... با خود فکر می کنم و میگم
ـ این یاد گرفتن هم هزینه داره ها... بعد به خودم دلداری می دم: اینکه ما دو جور هزینه داریم: مثبت و منفی.
ومطمئن هستم که این یکی از اون هزینه های مثبت ـه. فقط باید کمی تمرین کنم. حالا این پارچ آب چه ربطی به گریه ی بچه داشت؟ عرض می کنم. 

راستش آدم هر روز می تونه به آموخته هاش اضافه کنه. مخصوصا اگه این آدم، آدم با استعدادی مثل من باشه که عطش یادگیری در او فواره می زنه!! بنابر این باید اعتراف کنم که من هم دارم هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم. حالا فکر نکنین که چیز تازه منظورم «فرمول کوانتوم» یا امثالهم ـه. نه ... همین چیزهای معمولی که دم دستمونه و ما از اون غافل مونده یم. مثلا؟  

دوستی دارم که هر روز قبل از ناشتا یه لیوان بزرگ ـ بخون یه پارچ ـ آب می خوره. البته اینقد راحت که انگار داره یه استکون آب می خوره. یه روز ازش پرسیدم:
مگه تشنه ت می شه سر صبحی؟ 
گفت: نه ... 
گفتم: پس چرا هر روز صبح نزدیک یه سطل آب می ریزی تو شکمت...
لبخند زد. گفت: برا اینکه می دونم بدنم به آب احتیاج داره
جالب بود. من به این فکر نکرده بودم. تازه اصلا عادت به این کار نداشتم. وقتی تعجب منو دید پرسید
ـ شما از اون تیپ هایی هستی که منتظر می مونی بنزین ماشینت تموم بشه، توی راه بمونی، تا یکی بیاد و بهت کمک کنه تا به پمپ بنزین برسونه؟
جواب ندادم. خودم رو زدم به اون راه (خداییش چندین بار نزدیک بود چنین بشه).
او ادامه داد
ـ خب همه ی ما می دونیم که بدن ما احتیاج به آب داره، پس چه بهتر قبل از اینکه آلارم های بدن به صدا در بیان ما این آب رو تامین کنیم.


گفتم...
باور می کنین؟ ... اصلا چیزی نگفتم. حرف حق که دیگه جواب نداشت. اما فکر کردم.

خیلی فکر کردم ... به زندگی... به خوشبختی ... به رابطه، دوستی، محبت، عشق ... و هر چیزی که  ما با اون سرو کار داریم. و اینکه ما هم هر از گاهی  از اونها غافل می شیم و آبشون نمی دیم. و اجازه می دیم مثلا «بنزین عشق» تموم شه، تا از یکی کمک بگیریم که ما رو بوکسور کنه تا به «پمپ عشق» برسیم. یا مثلا اونقد بی خیال می شیم که پیچ و مهره ی خوشبختی شل و سپس گم و گور بشه، و بعدش این ماییم که دنبال یه «خوشبختی ی زاپاس» می گردیم. یا مثلا همین رابطه ... فراموش می کنیم که مثل نهالی یه که باید هر روز اونو آبیاری داد. یک احوالی پرسید، زنگی زد.... و با کمترین سرمایه یعنی گفتن کلمات پر مهر، عاشقانه اون رو تمدید کرد....  ولی می مونیم می مونیم تا خشک بشه  و بر و برگش بریزه، تا به خود بیایم و به فکر آب دادنش بشیم.... 
*
اصلا می دونید، من از همین امروز تصمیم گرفته م که هر روز یه پارچ آب بخورم... الان هم  یه پارچ آب پر کرده جلوم گذاشته م تا قبل از ناشتا بخورم ... ولی مونده م که چطور؟ راستش ظهر شده و من فقط چند قلپی خورده م ... 


 ــــــــــــــــــــــــــ

عکس از اینترنت

۱۳۹۲/۱/۸

بین نگاه دیگران و انتظارات من


جوانتر که بودم آرزو می کردم که کاشکی نگاه انسانها به دنیا و پدیده ها یکسان بود. ولی چنین نشد. و این مرا می رنجاند. بعدها که بزرگتر شدم، فکر کردم که برای رسیدن به این هدف باید نگاهم را عوض کنم. و چنین کردم. نگاهم به زندگی، نابرابری، خوشبختی یا عشق و هر آنچه که بشر با آن سر وکار داشت، تعدیل یافت... اما باز هیچ تغییری حاصل نشد. حتی مهاجرت من نیز چیزی را به نفع نگاهم عوض نکرد.  من فقط تنهاتر و تنهاتر شدم. و بالطبع رنجیده خاطر تر.  

این روزها به نتیجه گیری های دیگری رسیده ام. مهمترین اینکه غیر ممکن است که همه ی انسانها نگاه واحدی به دنیای اطراف خود داشته باشند. نه ... و از آن غیر ممکن تر تغییر این نگاههاست. هیچ کس حاضر نیست از نگاه خود به زندگی، عشق یا خوشبختی عقب بنشیند. همه مدعی هستند.  

بنابر این تنها چیزی که می توانست  مشمول تغییر شود نه نگاه دیگران بلکه انتظارات من بود. و چنین کردم. انتظاراتم را پایین آوردم. تا حد بی تفاوتی ... قبول کردم که همه نباید برداشت یکسانی از زندگی یا خوشبختی یا حتی عشق داشته باشند.  
البته که این راه آسان نیست.... اما هزینه ی رنجیده خاطر شدنش کمتر است...
. ..


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس از اینترنت

۱۳۹۱/۱۲/۱۸

و باز روز زن روز زیبایی و مبارزه ...





این روزها، روزها بلندتر شده اند. حالا وقتی از خواب بر می خیزم، متوجه می شوم که روشنایی در چشم انداز ایوان خانه ام بلند تر و بلندتر نفس می کشد. همه جا روشن است و خوشحال می شوم. با خود می اندیشم که کاش امیدهای ما هم هر روز چنین بلندتر و بلندتر می شدند و چشم انداز زندگی ما را روشن تر و روشن تر می کردند ... اما با این روشنایی یادم آمد که امروز «روز زن» است. یعنی روز مادرم، روز خواهرم، و روز همان کسی که همین لحظه محبوب ترین من دز زندگی ست و من نور عشق و امیدهایم را از او می گیرم... 
اما یادم آمد که ما مردها مردان خوبی در طول تاریخ نبوده ایم:پسران خوب، برادران خوب، و مردان یا معشوقه های خوب ... یادم آمد که ما همچنان و حتما خواسته ایم که مرد بمانیم، وگرنه چرا امروز «روز زن» شده است؟... نه نه ... فکر کنم چیزی از من کم نمی شود تا ارزو کنم که دلم می خواست به جای همه ی این روزها ما انسانیت خود را جشن می گرفتیم...
با همه ... این روز را به زن ها تبریک می گویم و در دلم آرزومندم که شاهد روزی باشیم که در آن تحقیر و تهدید و خشونت نباشد و ما همه در کنار یکدیگر به مثابه ی انسانیت عطر عشق و محبت را پراکنده کنیم. .. 

روز زن مبارک ...
(عکس از اینترنت) 
در همین رابطه بخوانید

 روز زن 

۱۳۹۱/۱۱/۱۴

همدلی یا همزبانی؟


مولوی می گوید:
ای بسا هندو و ترک همزبان 
ای بسا دو ترک چون بیگانگان 


پس زبان محرمی خود دیگر است 

همدلی از همزبانی بهتر است 


زبان یک پدیده ی قراردادی ست، اما مفاهیم نه. شما می توانید با زبان به معنای مشترکی برسید، اما نه به درک مشترک. به عبارتی شما با زبان مشترک با یکدیگر سخن می گویید ولی با برداشت مشترک از این سخنان مواجه نمی شوید. مثلا وقتی کسی به شما میگوید «دوستت دارم» به این معنا نیست که هر آنچه که شما از «دوست داشتن» در ذهن دارید، را منظور می کند. بنابر این شما ظاهرا همدیگر را می فهمید، ولی همدیگر  را درک نمی کنید. به همین ترتیب وقتی از پایه ای ترین مقوله ها از قبیل «زندگی»، «عشق» یا «زیبایی» سخن می رانید نباید این انتظار را داشته باشید که مخاطب شما این مقوله ها را مطابق شناخت شما معنا کند. به زبان دیگر مخاطب می فهمد که شما دارید از چه حرف می زنید، ولی شک دارم که مفهوم هر کدام از اینها را که در ذهن شما تداعی ست درک کرده باشد. و بالطبع گزینه های دیگری غیر از گزینه های رفتاری ی شما را در برخورد با آن انتخاب می کند، که شاید اصلا انتظارات شما را برآورده نسازد.  چرا که انسانها به اندازه ی شناخت خود از پدیده ها آنرا معنا و درک می کنند. و این شناخت نیز تابع پروسه هایی بوده است که در هر فرد تاثیر گذاشته و معرفت های او را شکل داده است.

به این ترتیب حالا مطمئن باشید که وقتی کسی به شما می گوید که «دلم برایت تنگ شده »، این نمی تواند دقیقا همان معنایی را که شما بدنبالش هستید را داشته باشد. یا به این معنا باشد که آن شخص رفع دلتنگی ها را در اولویت های خود به عنوان گزینه مد نظر قرار داده است.  ممکن است برداشت او از دلتنگ بودن، ضعیف تر شدن اراده بوده و در نتیجه تقویت کردن و بالا بردن میزان «صبر و تحمل» به عنوان برون رفت از آن در دستور کار او قرار گرفته باشد. و در حالیکه شما خود را مثل یک «قهرمان رمانتیک» به آب و آتش می زنید که «رفع دلتنگی» کنید او می تواند دلتنگی های خود را با مثلا «پختن شیرینی» رفع نماید. 

و اینچنین می شود که با وجود جاری بودن دیالوگ، دو مفهوم و بالطبع دو انتظار گوناگون پدیدار می گردد. 



ــــــــــــــــــــــ
عکس از اینترنت 

۱۳۹۱/۱۰/۹

شما هم بیاین کمی زندگی کنیم!


بر خلاف سالهای قبل تعطیلات کریسمس امسال رو تو خونه موندم. سعی کردم اوقات  آرومی رو پشت سر بذارم. بدون دغدغه، بدون کار. و برای اولین بار تو زندگی م بود که این  همه خواب رو تجربه کردم. تاجایی که به ناراحتی وجدان هم منجر شد. از این رو بر آن شدم که کمی هم وقت برای چیزهای دیگه بذارم. مثلا اسکی.... چرا نه! اما ...
چند سال پیش که اسکی رو شروع کرده بودم، یاد نگرفته کنارش گذاشتم. مگر اینکه جایی رو برای اسکی پیدا می کردم که اصلا سربالایی یا سرپایینی نداشته باشه. چرا؟ راستش زیاد جالب نیست که وقتی تو سربالایی های مسیر در حالیکه شدیدا مشغول جون کندن و  بوکس و باد کردنی، بچه های 7ـ 8 ساله ضمن تماشای تو ازت جلو می زنن. تو سرپایینی ها هم بهتر از این نیست. مثلا  زیاد صحنه ی دیدنی ای نیست که اسکی هاتو درست زمانی که باید سرازیر بشی و کیف کنی، از پات در بیاری و با خودت بکشی ... به خاطر ترس از افتادن... 


نمی دونم شاید اگه پارسال بطور اتفاقی به این توفیق اجباری نائل نمی اومدم، هرگز دل به اسکی کردن نمی دادم. این اتفاق خیلی ساده در «روز اسکی» مدرسه افتاد. و من به عنوان معلم باید با گروه شاگردان همراهی می کردم. و در همون روز یکی از شاگردام به من تکنیک های اصلی اسکی رو یاد داد.  اینکه تو سرازیری چطور تعادلم رو حفظ کنم و نیافتم.
... 

و حالا که تنها در طبیعت مشغول اسکی ام، احساس می کنم بر خلاف ترس گذشته بیشتر از سرازیری ها لذت می برم...  گاهی چنان غرق این کار می شم که یادم می ره در حال یادگیری ام و باید حواسم رو بیشتر جمع کنم. 

و این اسکی هم عجیب منو یاد زندگی می ندازه. خود زندگی ... اینکه باید وسایل اولیه رو داشته باشی. اینکه هدف و انگیزه مهمه. اینکه بایدبه جلو نگاه کنی. و حواست به جلو باشه نه به عقب. اینکه هیچکی بیشتر از خودت قادر نیست بفهمه چقد قدرت بالانس داری و می تونی خودت رو روی پاهات نگه داری. و بالاخره وقتی خودت رو در برابر این «مسیر» قرار دادی باید حرکت کنی. و سربالایی ها و سرازیری هاش رو طی کنی. اولش سرده ولی راه که بیافتی گرمت می شه. «خط اسکی» ی مسیر راه رو بهت نشون می ده. قبلا کسانی بودن که این راه رو رفتن و تو فقط باید جاده ها رو انتخاب کنی. اینکه از کدوم راه بری، و مهمتر اینکه مقاوم باشی. گر چه بعد از اینکه چند تا سربالایی رو که رد کردی، احساس می کنی خسته ای، ولی هیچی به اندازه سرازیری های پیش رو بهت لذت نمی ده. و اینجاست که بکرترین هوا رو استشمام می کنی و می دی به ریه هات... عین تایتانیک! ... احساس می کنی که یاد گرفتی. نه، زمین نمی افتی (تازه بیفتی هم مهم نیست، مهم اینه که تسلیم نشی، برف ها رو از تنت پاک می کنی و دوباره ... سه باره ...  دقت مهمه ..  به شرط اینکه پاهات رو محکم بذاری و نترسی... و به اون اعتماد کنی. اینجا پاهات نقش اراده ت رو تو زندگی بازی می کنن. و مسیر اسکی برات حکم زندگی رو داره. و آدم های دور و برت. بچه، بزرگ ... همه اومدن که سهمی از این هوا بگیرن. بعضی ها تند می رن و بعضی ها مث من آهسته. بعضی ها برای یه هدف دیگه اسکی می کنن... ولی مهم اینه که همه هستن.... 

آره این اسکی منو عجیب یاد زندگی می ندازه.... شما هم بیاین کمی زندگی کنیم.  

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...