۱۳۹۰/۸/۹

گفت و گفتم ها (1)


گفت: بازم که چسبیدی به فکر و خیال؟
گفتم: من نچسبیدم، این فکر و خیال لعنتی ی که ولم نمی کنه.
گفت: خب اقلا به جای این چرندیات به یه زندگی ی بهتری فکر کن؟
گفتم: من بهش فکر می کنم، اما اون به من فکر نمی کنه.

و یادم اومد که جوون جوونی یام، موقعی که بادِ لطیف عاطفه، بلوغیتم رو نوازش می کرد، دنبال جای خلوتی می گشتم که بشینم و فکر کنم. مثلا تو قعر جنگل، لابلای درختای کنار رودخونه چنان آدم رو می گرفت که ناگهان صدای چه چه بلبل، و جیرجیرِ جیرجیرک و وغ وغ قورباغه ها ... تو هم قاطی می شد و بیا و ببین چه خبره؟ تو رو از هر چی طبیعت و آرامش بیزار می کرد... اما کنار دریا، به به! بغل پلاژهای متروکه، موقعی که می تونستی «شکل قلب» رو روی تپه های کوچیک شنی رو به باد بکشی، صدای گوش خراش تیکه حلبی های وارفته ی آویزون از سقف پلاژها، که انگار تو مخت می کوبید، چنان زوزه های ملایم باد رو خفه می کرد که تو رو از هرچی کنار دریا فراری می داد.... بگذریم. به هر حال، حسرت اینو داشتم که فارغ از دوست و آشنا، و آدمهایی که همیشه دور و برم می پلکیدن و نمی ذاشتن تنها باشم، کمی برم و خودم باشم.
اما الان.... دنبال جایی می گردم که اینقد «خودم» نباشم. کلافه م کرد. آقا جان اصلا می دونی؟ می خوام به جای قورباغه و کلاغ و درخت و چه چه بلبل، صدای کر کننده ی بوقتاکسی و عربده ی چهار تا آدم مست رو بشنوم. این تنهایی لعنتی باعث شده تا شبح «فراموش شده ام» ها رؤیاهای شبانه ام رو تسخیر کنه. و فکر و خیال بی سرو ته هم خودش رو با چیزهایی مشغول کنه که بنظر اصلا با نُرم های امروزی همخونی ندارن. مثلا فکر می کنم که همه ی انسانها باید وجدان داشته باشن. یا به چیزی در زندگی به نام عشق فکر کرده باشن. یا فکر می کنم که وفاداری نوعی ارزشه که باید تو زندگی باشه. چه می دونم از این حرفا!


گفت: آقای رمانتیک، دوران حافظ و مولوی بسر اومده ...
گفت: خب همینجوری به زندگی، آدما نگا می کنی که همه ازت پراکنده می شن.
گفتم: یعنی می گی چشامو ببندم و به دور و برم نگا کنم؟
گفت: همه جا نه! جایی که باید چشات باز باشه، باز نگه دار! و یه چشمک حواله م کرد.
گفتم: آخه ...
گفت: آخه نداره. مگه نمی گی تنهای؟ خب نگا کن، مگه مرض داری که می خوای آدما رو مطالعه کنی.

راست می گفت. این نگاه ناب و رمانتیک به قضایای اطراف، به آدما، به زندگی، برای همه پسندیده نیست. اونها رو از کنارم پراکنده می سازه. و منو تنهاتر ...
اما بالاخره من نفهمیدم که با این وضع «چطور باید من خودم باشم و خودم رو آنگونه که هستم، دوست بدارم.»
گفت: مگه آزار داری؟ مگه خود آزاری؟
گفتم: نه والله ...
گفت: مردیکه: حالی خوش باش و عمر بر باد مکن!

۱۳۹۰/۸/۸

جلو کشیدن ساعت


دیشب ساعت ها رو یه ساعت کشیدیم عقب. هر سال این موقع به خاطر صرفه جویی در انرژی برق چنین کاری می شه. به همین سادگی. آب از آب هم تکون نمی خوره. با خود فکر کردم که کاشکی می شد این امکان هم بدست می اومد که ساعت ها رو می کشیدیم جلو. برای صرفه جویی تو حوصله هامون. برای رد کردن همه ی اوقات ناخوشی که لحظه های ما رو می بلعه ...

آره دلم می خواست ساعت رو می کشیدم جلو. ولی نه یه ساعت یا دو ساعت... درست تا دمیدن نور صبح امید... تا اون موقع...

۱۳۹۰/۸/۷

حکایت عوض کردن عینک ما



مدتی بود که سرم درد می کرد. نمی دانستم چرا، تا اینکه فهمیدم از عینکم است. عینک مطالعه ام. دیروز پیش چشم پزشک بودم. بعد از معاینه گفت: درسته...
گفت: باید عینکت رو عوض کنی.
پرسیدم: یعنی پیر شده ام؟
گفت: ناراحت نباش! دور رو عین عقاب می بینی، ولی نزدیک ها را نه. گفت: طبیعی یه.
قبلا هم یکی با طعنه اینرا به من گفته بود. ولی منظور او از دور «دیگران»، و نزدیک «نزدیکان» بود. اما او معتقد نبود که این طبیعی ست. و طبیعی نبود.

بالاخره عینکم را عوض کردم. به همین سادگی. این همان عینکی بود که برایم عزیز بود. عینکی که با آن سطرهای کتاب و روزنامه ها را قشنگ تر می دیدم. و از خواندن خسته نمی شدم. همان عینکی که هر وقت جا می گذاشتمش، انگار جزئی از خود را فراموش کرده بودم. انگار ناقص بودم. اما حالا... باعث سردردم بود. و با سه شماره عوض شد. با خود فکر کردم که انگار رابطه ی ما با زندگی نیز حکم همانچشم و عینک را پیدا کرده اند. روزگار مدیدی را در کنار یکدیگر سپری و زندگی می کنیم، لذت می بریم، بال می گشاییم ... لیکن بعد از کمی نه «سردرد» بلکه «دردسر» عوض شان می کنیم. عوض مان می کنند.
به سادگی ی همان عینک عوض کردن ها!
منتها بدون معاینه ی پزشک....

۱۳۹۰/۸/۵

بالاخره چراغ سبز امریکایی ها

بالاخره انتظار ایرانی ها بسر آمد. بالاخره امریکا بر سر میز مذاکره نه با دولت فخیمه ی ایران، بلکه با ملت ایران ـ که بی بی سی و پارازیت علی الحساب نمایندگان مستقیم آنها هستند ـ نشسته و چراغ سبز داد که آی ملت ایران «از شما حرکت از ما برکت»!

خانم هیلاری کیلنتون که در دو مصاحبه ی جداگانه با خنده و ملایمت حرف می زد، در جواب یک ایرانی با غیرتِ چهره اش ناپیدا، در بی بی سی که پرسید:«چرا ما را تحریم کردید؟ این به ضرر ملت ایران است»، گفت: «پس چکار کنیم؟ دنبک می زدیم دولت ایران برقصد؟»

این خانم که در هر دو مصاحبه، یک لباس بر تن داشت حکومت ایران را «کوته فکر» نامیده و گفت که ایرانی ها لیاقتشان بهتر از این رژیم است. ایشان اما در طعنه ای به ملت شریف ایران گفت: «لیبی یایی ها از ما کمک خواستند، ما هم کردیم. و حکومت شان هم ساقط شد.» این طعنه در واقع پیامی بود به ما که یا باید تقاضای کمک کنیم یا می کردیم. این در حالی است که ملت شریف ایران این کار را کرده بودند. آنها در خیابانها با شعار «اوباما ـ اوباما ـ یا با اونا یا با ما» از امریکای جهانخوار سابق و عزیز فعلی در خواست کمک کرده بودند. خانم کلینتون در جواب این شعار ما گفت که «ما با رهبران جنبش سبز تماس گرفتیم، ولی آنها کمک ما را نخواستند.» از این سخن چنین پیداست که آخر و عاقبت حرف گوش نکردن همین می شود. نزدیک یکسال است این رهبران آب خنک می خورند، و آب از آب هم تکان نمی خورد.

بنظر من این یک واقعه ی مهمی است. و روشنفکران و سیاسیون ما، باید خارج از انگاره های پنجاه ساله ی ضد امپریالیستی روی این موضوع کار کنند. پنجاه سال پیش همه ی دیکتاتور های منطقه با دخالت و اجازه ی نیروهای خارجی به قدرت رسیدند. گویا تقدیر چنین است که اکنون با اجازه و دخالت همان نیروها باید از میدان خارج شوند.
به ثمر رسیدن اعتراضات لیبی یایی ها، مصری ها، و بقیه ی جهان عرب که با حمایت قدرت های جهانی امکان پذیر شد از یک طرف، و به جایی نرسیدن جنبش سبز ایران که عمق و جهت ریشه دارتری داشت از طرف دیگر، همین نتیجه گیری را القا می کند.

گفتم: بالاخره یک عمر مبارزه کردیم، هیچ ثمری نگرفتیم. شاید با دخالت خارجی نتیجه ای بگیریم.

گفت: خب اگر قرار بود خارجی ها دخالت کنند، چرا اینقدر کشش دادیم.

گفتم: اشکال ندارد، ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه ست.

به مصاحبه خانم هیلاری کلینتون از بی بی سی هم توجه کنید:

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2009/01/000000_ptv_your_turn.shtml

۱۳۹۰/۸/۲

روز سازمان ملل در مدرسه


« ... امروز 24 اکتبر به عنوان روز سازمان ملل تعیین شده است. درست بعد از پایان جنگ جهانی دوم، قدرت های بزرگ دنیا برای پیشگیری از جنگ های خونین تر، «جامعه ملل» را به «سازمان ملل متحد» تبدیل کردند. در ابتدا 51 کشور عضو داشت ولی اکنون اعضای آن به 193 کشور رسیده است. ما به عنوان کمیته ی روز سازمان ملل این روز را گرامی می داریم ....»

و بدین ترتیب برنامه ی خود را در مدرسه با مراسم و برنامه های ویژه ای شروع کردیم. تشکیل صندوق کمک برای ارسال به بچه های فقیر دنیا از طریق شرکت در یک «مسابقه ی دو و میدانی» یکی از آنها بود. شاگردان مدرسه هر کدام با خود 20 کرون آورده بودند تا با شرکت در این مسابقه به این آکشون بپیوندند. من به عنوان یکی از معلمان عضو «کمیته ی روز سازمان ملل» یک برنامه خطابه یا کنفرانس را آماده کرده بودم. وقت زیادی را برای ساختن این برنامه که در فرمت
Power Point بود، صرف کرده بودم. تنظیم فیلم ها و عکس ها و موسیقی مناسب برای هر کدام از فِرم ها کلی وقت مرا گرفته بود. ولی در نهایت توانسته بود مخاطبان مرا راضی نگه دارد. مخاطبان من بچه های کلاس های پنجم، ششم و هفتم بودند. بنابر این باید در حدی این برنامه تهیه می شد که قابل فهم برای هر یک از این گروه سنی باشد. من در آغاز اشاره ای داشتم به فرق میان «مسافرت» و «مهاجرت» و « پناهندگی». و بالاخره قادر شدم آنها را با خود همراه کنم تا بخشی از واقعیت های تلخی که پشت این محرومیت ها نهفته است را درک کنند.



برای آنها شرح دادم که:

«وقتی می خواهید مسافرت بروید، پشت کامپیوتر می نشینید، بلیط پرواز می خرید، هتل تان را در یکی از بهترین مکان ها انتخاب می کنید، بعد دو هفته در آرامترین نقطه به استراحت می پردازید... ولی پناهندگی چنین نیست. شما وقت اینرا هم ندارید که لباسهایتان را جمع کنید. مجبور به ترک خانه ی خود هستید. و بدتر از همه نمی دانید چه آینده ای در انتظار شماست.»
در این قسمت عکس ها و فیلم هایی از پناهندگان که مجبور بودند به خاطر شرایط جنگی خانه و کاشانه ی خود را ترک کرده، کمک زیادی کرد تا شاگردان بفهمند که چرا در دنیا پناهنده داریم. یکی از معلمان به من گفت که یکی از شاگردان تازه فهمیده که چرا این همه خارجی برای پناهندگی به نروژ می آیند. این قسمت برنامه توجه ی خیلی از شاگردان را جلب کرد. من اشک را در چشمان بعضی از آنها دیدم.

همچنین اشاره به وظایف سازمان ملل و سازمانهای مربوطه و ارائه آمار و ارقام پناهندگان جهان که بیش از نیمی شان کودک هستند، نیز بخشی از برنامه بود. همچنین اشاره داشتم که علت پناهندگی همیشه به جنگ و بی خانمانی بر نمی گردد. گفتم در بعضی از کشورها ابراز عقیده و سخن آزاد نیست. و به خاطر نبود آزادی هستند خبرنگاران، نویسندگان و فعالین سیاسی که تحت تعقیب و فشار دولت های خودشان قرار می گیرند و مجبورند آنجا را ترک کنند. به اینها، پناهندگان سیاسی گفته می شود.

بچه های نروژی آهنگ «آی منیم جوجه لریم» را می خوانند

در قسمت دوم برنامه ی من، که برای رده های کلاس چهارم و سوم تهیه کرده بودم، باز اشاره ای داشتم به روز سازمان ملل. و قرار بر این شد که چه ها یک «ترانه ی غیر نروژی» یاد بگیرند. در این قسمت آهنگ «آی منیم جوجه لریم» که یکی از ترانه های کودکان آذربایجانی ست انتخاب کردم. به آنها گفتم. فرض کنید سوار یک سفینه فضایی شده ایم و دور دنیا را می گردیم. ناگهان سوخت مان تمام می شود، و مجبوریم که در یک سرزمینی فرود آییم. طبیعتا ما زبان آنها را نمی دانیم. ولی اگر یک ترانه از آنها را یاد گرفته و بخوانیم، شاید بتوانیم دوستان زیادی پیدا کنیم. بدین ترتیب شروع کردیم به یاد گرفتن آهنگی جدید....
حالا بچه ها می فهمیدند که یاد گرفتن یک زبان جدید چقدر چالش برانگیز است. و شاید سمپاتی بیشتری با کودکانی که جدیدا وارد نروژ و مدرسه شده اند، می کردند.


یکی از موسیقی هایی که استفاده کردم.

۱۳۹۰/۷/۲۷

نوک شکسته ی مداد رنگی ی خیالم


... خیلی کار می کنم. نه اینکه دوست دارم. به خاطر اینکه سر کار باشم. خستگی ی کار زیاد، قابل تحمل تر از خستگی ی تنهایی ست. دارم زور می زنم که خود را فراموش کنم. و همه ی آن چیزهایی که به این «خود» تعلق دارد. دارم به یک «خود» فردا می اندیشم. خودی که باید باشد. خودی که نمی خواهم باشد! شکوفه های اندوه درونم را با یادها آبیاری می کنم. در انتظارم که شاید روزی گل های آرامش آنرا بچینم و روی موهای پریشان کسی بنشانم. مدادرنگی خیالم دارد زندگی را با رنگ روشن تری نقاشی می کند. ولی پاک کن های لحظه ها، قادر نیستند لکه های خاکستری جا مانده در دفتر خاطره هایم را به این سادگی پاک کنند. هر چقدر که آبی می زنم، باز لکه ها پیداست. و من که دیگر حاضر نیستم این نقاشی ها را نشان کسی دهم. انگار هر روز که می گذرد بیشتر با این «کس»ها رودربایستی پیدا می کنم. بیشتر با آنها غریبه می شوم. همانهایی که با یک ترانه پیدایشان می شود، و هنوز ترانه تمام نشده گم می شوند. همانهایی که هنوز مرکب علامت سوال پشت شمایلشان خشک نشده، انتظار جمله ای قشنگ بعد از « : » را دارند. انگار مثل سایه هستند. فقط موقعی که آفتاب پشتم است آنها را می بینم. آفتاب که نیست می شود، آنها هم... حق هم دارند. دیگر کسی با شعر از نردبان رؤیاها بالا نمی رود. دیگر کسی حوصله ی گلایه های عشق سوخته را ندارد. و من دارم خاکستر آنرا با دست خود خاک می کنم. نه به خاطر اینکه دل «کسی» را به دست آورم یا بشکنم. به نظرم آنهایی که استعداد عشق را دارند، توانایی معشوق بودن را از دست داده اند. همه طلبکارند. حتی همانهایی که بی وفایی کرده اند. آنها هم قصه ی عشق نافرجامشان را بنا بر ملاحظاتشان باز گو می کنند. به خاطر اینکه خریداران جدید را سرکار بگذارند. و واهمه ی اینکه من نیز در چرخه ی این بازار گرفتار آیم، مرددم می سازد.

می خواهم رنگ روشن تری را برای پاییز انتخاب کنم. اما مغز مدادرنگی ی خیالم شکسته ..... دارم دنبال مدادتراشی می گردم که نقاشی هایم را دوباره از سر گیرم....

۱۳۹۰/۷/۲۵

به یادشان باشیم


امشب دلم گرفته است. به خاطر زندانیان در بندمان. آنهایی که در شرایط کاملا غیر انسانی، در سیاهچالهای جمهوری اسلامی گرفتارند. بدترین احساس موقعی به سراغ انسان می آید که احساس کند دیگران فراموشش کرده اند. و من فکر می کنم این کوچکترین کاری ست که می توانیم بکنیم: «به یادشان باشیم.»
من در این روزهای تار و بی خبری، با افروختن شمعی، یاد زندانیان در بندمان را گرامی می دارم، و با خانواده هایشان ابراز همدردی می کنم. امیدوارم روزی برسد که دیگر کسی به خاطر ابراز عقایدش در زندان نباشد.
شاید وقتش باشد که همه ی ما اگر برای چند لحظه هم
شده به یاد این عزیزان شمعی بیافروزیم.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...