۱۳۹۶/۵/۶

خوشا ـ غزلی از عراقی با اجرای من

خوشا دردي!که درمانش تو باشي      خوشا راهي! که پايانش تو باشي
خوشا چشمي!که رخسار تو بيند        خوشا ملکي! که سلطانش تو باشي
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردي   خوشا جاني! که جانانش تو باشي

غزل از عراقی 

۱۳۹۶/۵/۵

ملت عشق ـ معرفی کتاب


کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام بر می دارد. با خودش می گوید: «مراقب باش آسیبی نبینی.» اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق می گوید این است: «خودت را رها کن. بگذار برود!» عقل به آسانی خراب نمی شود. عشق اما خودش را ویران می کند. گنج ها و خزانه ها هم در دل ویرانه ها یافت می شود، پس هرچه هست در دل خراب است. 

از قواعد چهل گانه شمس تبریزی 
برگرفته از کتاب «ملت عشق» نوشته ی الیف شافاک که یکی از بی سابقه ترین تیراژ فروش  کتاب های تاریخ ترکیه را رقم زده و به زبانهای زیادی ترجمه شده است
 این کتاب را هفته ی پیش که نزد دوست شاعرم جناب مظفر امینی بودم، پیشنهاد کرد. چنان مرا گرفت که دلم نیامد آنرا برایتان توصیه نکنم. در واقع یکی از محسنات این سفر اخیر به امانت گرفتن 3 کتاب بود که یکی از کتابها «ملت عشق» بود. دو روز و نیم وقت مرا گرفت تا خواندمش ... عین بچه ها ذوق می کردم که یک کتاب 500 صفحه ای به سرعت تمام کردم .. یکی از سایت ها در باره ی «ملت عشق»چنین نوشته

هنوز

۱۳۹۶/۵/۴

یادگارهایی از شهر Fredrikstad


آخر هفته ی پیش، دوستی قدیمی مسیج داد که برم پیش ش... رفتم بی تعارف. شهرش تقریبا 90 کیلومتری شهر خودم قرار داشت. «فردریک استاد». تجدید دیداری بود با دوست و شاعر خوب مان «کولی» (مظفر امینی) که اخیرا دو کتاب شعرش رو هم به چاپ رسونده بود. البته که تنها نبودم ... سازم رو هم با خود برده بودم.
مثل همیشه خلوت کردن با دوست اینچنینی و آبتنی توی دریای کرامات او و کلمه چینی از باغ کلام او برام همیشه جالب و خاطره آمیز است. خصوصا که از آخرین دیدار و نشست مان ماهها می گذشت. 

در آتلیه هنرمندان فرصتی دست داد تا با یکی از نقاشان به نام نروژ «داود زندیان» آشنا شوم.

۱۳۹۶/۴/۵

پرسه



من در طول گذرگاههای عمرم پرسه می زدم که،
در کوچه باغهای عرض خیالهایم پیدا شدی.
کنار دریاچه ای مه آلود،
 
روی شاخه های درختچه های گیلاس نرسیده ...
و من هنگام چیدن
از روی یکی از شاخه ها بود که سُر خوردم
 
و به عمق ریشه های عاطفه پرتاپ شدم
و تو را با یک لبخند پیدا کردم
و آنجا بود که دست و پای قلبم شکست
گم شدم ....
 
برای همیشه.
در طول همان گذرگاههای عمرم ....

 
مختار برازش ـ دفتر پاره پاره های غربت

۱۳۹۶/۳/۴

طوفان



هوا گرگ و میش بود. نه، کمی بیشتر ... ابرها با هم غریبه شده بودند ... درختان و شاخه ها به هم غر می زدند... پرنده ها لانه هایشان را پیدا نمی کردند ... همه چیز به هم خورده بود انگار.
صدایش کردم: بیا تو، بزودی شب می رسه ...
بی قرار بود. پرسید: می شنوی؟
 با بی اعتنایی گوش کردم.
 گفتم: با تو هم ها ... بزودی طوفان می شه ... بیا تو.
گفت: صدای طوفان نیست. صدای سُم هاشه.

۱۳۹۶/۲/۱۹

تا فردا

هوای گرم، روی ایوان خانه فرش پهن کرده است. و درختان انگار که به مهمانی آمده باشند به یکباره لباس های سبزشان را به تن کردند. صدای بلبل ها توی فضا می پیچد. دود کباب و بوی آن می رقصد. و دل بهانه ای می گیرد تا روز را اندازه بگیرد. و شب را از میان رؤیاهای خاموش توی پنجره تماشا کند. سکوت دوباره برقرار می شود و خواب به یکباره بر دروازه پلک تو پدیدار می شود. 

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...