۱۳۹۶/۵/۴

یادگارهایی از شهر Fredrikstad


آخر هفته ی پیش، دوستی قدیمی مسیج داد که برم پیش ش... رفتم بی تعارف. شهرش تقریبا 90 کیلومتری شهر خودم قرار داشت. «فردریک استاد». تجدید دیداری بود با دوست و شاعر خوب مان «کولی» (مظفر امینی) که اخیرا دو کتاب شعرش رو هم به چاپ رسونده بود. البته که تنها نبودم ... سازم رو هم با خود برده بودم.
مثل همیشه خلوت کردن با دوست اینچنینی و آبتنی توی دریای کرامات او و کلمه چینی از باغ کلام او برام همیشه جالب و خاطره آمیز است. خصوصا که از آخرین دیدار و نشست مان ماهها می گذشت. 

در آتلیه هنرمندان فرصتی دست داد تا با یکی از نقاشان به نام نروژ «داود زندیان» آشنا شوم.

۱۳۹۶/۴/۵

پرسه



من در طول گذرگاههای عمرم پرسه می زدم که،
در کوچه باغهای عرض خیالهایم پیدا شدی.
کنار دریاچه ای مه آلود،
 
روی شاخه های درختچه های گیلاس نرسیده ...
و من هنگام چیدن
از روی یکی از شاخه ها بود که سُر خوردم
 
و به عمق ریشه های عاطفه پرتاپ شدم
و تو را با یک لبخند پیدا کردم
و آنجا بود که دست و پای قلبم شکست
گم شدم ....
 
برای همیشه.
در طول همان گذرگاههای عمرم ....

 
مختار برازش ـ دفتر پاره پاره های غربت

۱۳۹۶/۳/۴

طوفان



هوا گرگ و میش بود. نه، کمی بیشتر ... ابرها با هم غریبه شده بودند ... درختان و شاخه ها به هم غر می زدند... پرنده ها لانه هایشان را پیدا نمی کردند ... همه چیز به هم خورده بود انگار.
صدایش کردم: بیا تو، بزودی شب می رسه ...
بی قرار بود. پرسید: می شنوی؟
 با بی اعتنایی گوش کردم.
 گفتم: با تو هم ها ... بزودی طوفان می شه ... بیا تو.
گفت: صدای طوفان نیست. صدای سُم هاشه.

۱۳۹۶/۲/۱۹

تا فردا

هوای گرم، روی ایوان خانه فرش پهن کرده است. و درختان انگار که به مهمانی آمده باشند به یکباره لباس های سبزشان را به تن کردند. صدای بلبل ها توی فضا می پیچد. دود کباب و بوی آن می رقصد. و دل بهانه ای می گیرد تا روز را اندازه بگیرد. و شب را از میان رؤیاهای خاموش توی پنجره تماشا کند. سکوت دوباره برقرار می شود و خواب به یکباره بر دروازه پلک تو پدیدار می شود. 

۱۳۹۶/۱/۲۸

عطر تازه

وقتی که باغچه رو ورانداز کردم، انگار زمین همین الان همه چیز رو زایمان کرده بود، 
چنان عطر تازگی در دل و جانم نشست که هوس های کودکی را در من بیدار می کرد. 
 کله سحر بارون شدیدی باریده بود و زمین را تر کرده بود. زن روستایی با لهجه ی ترکی دهاتی گفت که توی یک ربع صبحانه رو حاضر می کنه ... و من عین بچه ها در اطراف شدم و به باغ سرک کشیدم ... بوی سبزه های تازه همه جا رو پر کرده بود، و من عین بچگی هایم می خواستم توی این عطرها و طراوت وول بخورم ... خاک، سبزه، درخت، بچه گربه ی فضول، سگ ماده با پستانهای چروکیده، همه چیز بوی بچگی و حیاط خونه رو می داد ... و قدم های من حریم این نوستالژی ها رو می شکست. البته در سرزمینی دیگر. 

۱۳۹۵/۹/۱۵

زندگی کردن حسی که شاید مرده بود


نمی دانم ... شاید در بچگی «کمی» سمج بودم (با لجوج اشتباه نگیرید لطفا) ولی کلا بچه ی قانعی بودم ... بلند پروازی نمی کردم، ولی سرشار از رؤیاپروری بودم. تمام تلاشم این بود که کبوترهای رؤیاهای خود را در لانه ی آرزوهایم آب و دانه دهم، تا هر موقع که خواستم از پشت بام آینده پروازشان دهم امیدی به برگشت کبوترهایم باشد. از این رو از همان اوان کودکی، ابتدا در مورد چیزی رؤیا پروری می کردم ولی وقتی در می یافتم که رؤیاهایم دست نیافتنی هستند، دیگر خود را با انها خسته نمی کردم. برای من رؤیاها فقط تا زمانی اعتبار داشت که به آرزو تبدیل شود، و آرزوها موقعی خواستنی بودند که راهی برای رسیدن داشته باشند. و این رسیدن باعث می شد که تلاش هایم رنگ می گرفت. از این رو فقط کافی بود مادر قول دهد که می خرد. 

۱۳۹۵/۸/۲۹

بین رفتن و ایستادن

چون می روی 
گمان می کنی ایستاده اند همه 
و چون می ایستی  
گمان می بری رفته اند همه
و ما
همچون مسافران سرگردان
بین رفتن و ایستادن
مانده ایم هنوز 



از پاره پاره های غربت ـ مختار برازش



معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...