۱۳۹۳/۴/۷

بی تفاوتی در حد تیم ملی

عکس از اینترنت 


بی تفاوتی ... بهتر است بگویم بی‌بخاری ورزشدوستان و ورزشکاران ایرانی، مرا یاد  فیلمی از بروس لی انداخت. 
در این فیلم بروس لی از اینکه روی درب پارکی نوشته بود: «ورود سگ و چینی ها ممنوع» به خشم آمده بی اعتنا به این اعلانیه وارد پارک شده و با ماموران درگیر می شود. سپس با عملیات کاراته هم ماموران را از پا در آورده و هم تابلو را می شکند. سپس با کمک مردم از معرکه در می رود. 
حالا ملت شریف ایران، من انتظارم این نیست که بروس‌لی  باشید، ولی بی بخار هم نباشید. 
مردان، پدران، برادران، آقایان ورزشدوست، فقط دارم به این فکر می کنم چطور در شرایطی که خواهران، مادران، زنها و بانوان ما هم درست به دلیل اینکه زن هستند، از ورود به ورزشگاه منع می شوند، شما گردنت را کج می کنی  وارد سالن می شوی؟ می خواهم بدانم توی مغز شما چه می گذره که بی تفاوت و بی بخار انگار نه انگار می روی و مسابقات را تماشا می کنی؟  خجالت آور نیست. اصلا چرا ورزشکاران تن به این خفت می دهند که در چنین فضایی توپ بزنند و مسابقه بدهند؟ چطور حاضر می شوند در حالیکه زنان ما را از دیدن مسابقات آنها محروم می کنند، مثلا اگر بردی هم داشتند، مدعی باشند؟ ما تا حالا هیچ صدای اعتراضی از آنها نشنیدیم. 
امیدوارم با براه انداختن «جنبش تحریم تماشای مسابقات ورزشی بدون زنان» و عدم حضور برای دیدن چنین مسابقاتی صدای سکوت و اعتراض خود را به جهانیان برسانیم. باید فدارسیونهای ورزشی جهان را به این نکته جلب کنیم که تا این خواسته ی ما «یعنی شرکت زنان تماشاگر در سالن ها و استادیوم های ورزشی» براورده نشود، اجازه ندهند تا هیچ مسابقه ای در ایران برگزار شود.


۱۳۹۳/۴/۶

مبارکم باد

به گمانم... روزهای پایانی خرداد یا ژوئن امسال  یا همین دو هفته پیش، بایست یکی از نقطه های عطف زندگی من باشد. بی گمان! آنهم در سن 50 سالگی. اما فقط این نیست. به خاطر همین نقطه ی عطف، هفته ی پیش شغل دائم گرفتم. جالب نیست؟ آن هم در سن 50 سالگی! اما فقط این هم نیست.... 
وقتی به شهر هامار Hamar رسیدم، همکلاسی ی سابقم منتظر من بود. گفت: تازه شروع شده ... و رفتیم داخل سالن. دیگر دانشجویان گوش تا گوش نشسته بودند. در ابتدا قرار نبود در این مراسم شرکت کنم. ولی همان همکلاسی زنگ زد و پیام داد که از دانشجویان «پداگوژی چندفرهنگی»  جز او هیچ شرکت کننده ای ثبت نام نکرده است. گفت که تنهاست. و قرار است که  خطابه ای نیز ایراد کند. و از من پرسید که می توانم او را همراهی کنم.  

۱۳۹۳/۲/۲۱

سیاستمداران هنرپیشه می شوند

چطور دنیا عوض شده است. و اونوقت ما کجاییم و اینها کجا؟
سالها پیش وقتی «رونالد
ریگان» رئیس جمهور امریکا شد، ما ایرانی ها مسخره می کردیم که «هنرپیشه ی هالیوود» رئیس جمهور یک مملکت شده است. اما در بخشی از این ویدئو خواهید دید که برعکس شده است. یعنی خانم رئیس جمهور آمریکا و معاونش دارند «هنرپیشه» می شوند. از خودمان می پرسیم چرا؟
فقط به یک دلیل ساده: در نظامهای دمکراتیک و باز محبوبیت سیاستمداران نزد مردم فاکتور مهمی ست. آنها باید کاری کنند که نزد مردم محبوب باشی. و خب فیلم یکی از اینهاست.  


نگاه کنید به کشورهای امثال ما را ... مردم
برای سیاستمداران اصلا عددی نیستند، که حالا بخواهند محبوب باشند یا نباشند.  در این سیستم
ماها که دیکتاتوری حاکم است، «نزدیک شدن به اهرم قدرت» یا به عبارتی «محبوبیت نزد
بالا بالاها» ست که حرف اول را می زند نه مردم.  از این روست که همه از جمله سیاستمداران ما چاپلوس و پاچه خوار رهبر و دستگاه هستند. ما توی این چند سال زن کدام یک از سیاستمداران را دیدم که حالا هنرپیشگی شان
پیشکش!!!
آیا می توانید فرض کنید که مثلا روزی برسد که همسر بزرگترین مقام مملکتی از جمله رهبری در فیلمی اینچنین بازی کند؟ 


۱۳۹۳/۱/۲۷

چرا محبت می کنیم؟

تو خونه نشسته بودم و برای امتحان می خوندم.  ناگهان زنگ در خورد. به ساعت نگاه کردم. 11 بود.  منتظر کسی نبودم! از پنجره سرک کشیدم. همسایه مون بود. همسایه ی پاکستانی تبارمون. درست نمی شناختمشون. کمتر از یکسال می شه که خونه ی بغلی ما رو خریده اند  و ما همسرپایی هر از گاهی سلام و علیکی کرده بودیم. خب ... اینجا کمتر معمول هست که همسایه ت درتو بزنه و حال و احوالی بپرسه. مگه اینکه موضوع خاصی در میون باشه. اتفاقا دیروز هم درست موقعی که داشتم تمرین موسیقی می کردم زنگ در خورد.  همین آقای پاکستانی بود. راستش کمی ترسیدم. شاید صدای موسیقی م بلند بوده. ولی ایشون فقط یک سوال داشت. مثل امروز... با این تفاوت که امروز خیلی عادی در رو باز کردم.

ـ بله؟ 
 ـ ببخشید می خواستم بپرسم شیر دارین؟ 

تعجب کردم. 

شیر؟ همین شیر خوردن؟ 
ـ بله. 

راستش مدتها بود ... یعنی دقیقا از ایران که خارج شده ام، تا حالا با چنین سوالی از طرف همسایه یا هر کسی مواجه نشده بودم. تو ایران  قرض گرفتن و از این حرفها داب بود ولی اینجا ... !!!  

با خوشرویی گفتم: متاسفانه نه ... 

کمی گرفته شد. گفت: راستش ما یه اتومبیل داریم. و خانمم صبح ها اونو سر کار می بره.
فکر نکنم منظورش این بود که می تونه ماشین من رو قرض بگیره. با همه کمکش کردم که منظورش رو راحت تر بگه ... مخصوصا که نروژی رو به سختی حرف می زد. بی درنگ گفتم:   

ـ اگه می خوای می تونم تو رو تا اولین سوپر مارکت برسونم. 

خیلی خوشحال شد. اونقد که مانع پشیمانی من به خاطر این پیشنهاد احمقانه ام شد. 
گفت: پس یه چیزی بپوشم و بیام... و با عجله رفت. 
من هم اومدم که چیزی بردارم.  

بگذارید ادای نیکوکارها رو در نیارم. توی این چند ثانیه خیلی با خودم کلنجار رفتم. از خودم هم تعجب کردم که چرا چنین پیشنهادی رو به او داده بودم. و حالا باید حداقل نیم ساعت معطل می شدم. معطل شدن برای یه نفر دیگه ... در جامعه ای که وقت ارزش داره ... در جامعه ای که کمتر معموله ... نمی دونم.  

حالا دیگه توی ماشین نشسته بودیم. و بهتر بود که سرم رو با سوالاتی گرم می کردم. مثلا اینکه چیکاره ست؟ راننده ی اتوبوس بود. دو تا بچه هم داشت. و اکثرا بعداز ظهرها کار می کرد. آدم ساده و عادی ای بود با سی سال سن.... 

رسیدیم. و او رفت که از سوپر مارکت خرید کنه. و من چند دقیقه ای در حین انتظار فکرم رو دوباره مشغول کردم: 
واقعا چرا این کار رو کردم؟ چرا من پیشنهاد دادم که او رو برسونم که شیر بخره؟ اگر شیر نمی خورد می مرد؟ می تونستم چیزی نگم و الان تو خونه نشسته بودم و مشغول درسم بودم.  آیا او از سادگی من استفاده کرده و خیلی زود بدون اینکه تعارف کنه، سوار ماشین شد تا او را به سوپر مارکت برسونم؟ آیا حالا که دیگران تعارف بلد نیستند، تقصیر از اونهاست؟ اسم این که کرده بودم چیه؟ محبت؟ آیا ما واقعا برای دیگری ست که محبت می کنیم؟ آیا من به این مرد محبت کردم چون او نیاز داشت؟ و وو ... 

... حالا دیگه دم در خونه بودیم. او پلاستیک وسایلش رو گرفت و تشکر کرد. سپس از ماشین پیاده شد. بازم تشکر کرد. بعد از توی پلاستیکش یه بیسکوییت در آورد و به من داد. گفت قابلی نداره برای شما خریدم. کمی مکث کردم.  بعد منم تشکر کردم .... اما نه به خاطر بیسکویت بلکه به خاطر اینکه حالا جواب سوالم رو گرفته بودم: اینکه چرا ما به دیگران محبت می کنیم؟ 

ما به دیگران محبت می کنیم چون خود نیازمند محبت کردن هستیم. بیشتر از اون کسی که  نیازمند محبت ماست. بذارید رک بگم: محبت کردن به خاطر او نبود. به خاطر خودم بود. به خاطر همین خاطر رضایتی بود که هم اکنون در چهره ام موج می زد. رضایتی که هیچ سوپر مارکتی اون رو نمی فروشه.  



ـــــــــــــــــ
عکس از اینترنت 

۱۳۹۲/۱۱/۱۷

هنوز کسی برای خاطره ها گریه می کند...

توی چرت بعد از نهاری بودم که تلفن زنگ زد. بار اول ...  محل نکردم. حوصله ی بلند شدن نداشتم. ولی اندکی بعد دو باره ... سه باره  ... نه مثل اینکه قصد قطع شدن نداشت. گوشی را برداشتم. صدایی پربغض توی گوشی تلفن پیچید. شناختن صاحب صدا کمی سخت بود. وبالاخره معلوم شد که  صدای دوستی ست قدیمی. تعجب کردم. خیلی قدیمی بود. مربوط به دوران مدرسه ابتدایی ... و بعدها نوجوانی ...
گفتم: آفرین خوبه منو فراموش نکردی...
گفت: نه ... من اهل فراموش کردن نیستم. و دوباره صداش تو بغض پیچید.
گفت که  امروز خیلی دلش گرفته بود.
گفت :  همش گریه می کردم. یاد دوستان کردم ... و خیلی دلم خواست صدات رو بشنوم. 

خب تعجب من بیخود نبود. اینروزها کمتر کسی یاد کسی می کند. و با چه زحمتی هم شماره تلفن منو پیدا کرده بود.  

از من پرسید.... از خودش گفت. از خانواده اش. و وضع زندگی ش.... و از خاطرات قدیم... گفت یادت می یاد اون آهنگ ... «بو قالا داشلی قالا... »
گفتم آره یادمه ... و ساکت شد.
 گفتم دلت می خواد برات بزنم؟
ـ الان؟
ـ آره ...
گفت: شوخی می کنی؟
ولی شوخی نمی کردم. اتفاقا ساز آماده بود. الان یک هفته است که مشغول تمرین یه سری آهنگ های مخصوصی هستم که قراره تو یه برنامه ای اجرا کنم.
پشت ارگ نشستم و همون آهنگ شاد رو  زدم.
«داشی آتدین آلمایا ـ آلمالار کال اولمایا»
آلله قیزی یارادیب ـ اوغلان قالمایا»
صدای هق هق گریه اش دوباره توی تلفن پیچید. و حالا انگار که بچه ای داشت گریه می کرد.
عجیب بود. هنوز کسی هست که برای خاطره ها گریه می کند!!!  



۱۳۹۲/۱۱/۱۰

و برف

و برف که برای چند روز متوالی دارد می بارد و خیال قطع شدن ندارد. و خانه و خیابان را عین تابلوهای نکشیده، سفید کرده است. سفیدِ سفید.  و آی کیفی دارد وقتی کنار بخاری نشسته ای و گرمای آنرا حس می کنی و شیر کاکائوی داغ می خوری...  مخصوصا اگر این گرما با صدای سوختن هیزم توام باشد؛ و تو از پنجره به تماشای بیرون نشسته ای. آی آی کیفی دارد این شیر کاکائو ی داغ ...
اما امسال برف خیلی دیر کرد. خواهرم اینا که کریسمس مهمان ما بودند، شوهرش اطراف را تماشا کرد و وقتی روی زمین برفی ندید، گفت: سابقه ندارد! ... نروژ بی برف!؟ شانس آوردیم امسال.
گفتم: صبر کن !... حالا کجاشو دیدی.
با خاطر جمعی گفت: اگر هم بیاد بخار ندارد. چله کوچیک دیگه تموم شد.
این حرف مرا یاد مادر انداخت. مادر هم خیلی چله ی کوچیک و بزرگ می کرد. اما من هیچوقت سر در نیاوردم که این چله ها ـ کوچک و بزرگ ـ کی می آیند و کی می روند. بچه که بودم، اینها را مثل آدم می دیدم. مثلا برادر بزرگ و برادر کوچک! و انگار یکی دلرحم تر بود و آن دیگری دلسنگ تر.  
 
اما برف، چله مله سرش نمی شود ... امروز و دیروز و پریروز یک ریز بارید. و تراکتورها و ماشین های برف روب آنقدر با خیابانهای اصلی مشغول بودند که وقت اینکه به کوچه ی ما برسند را نیافتند. دیشب هنگام برگشت به خانه، تمام کوچه برف بود. وقتی پیچیدم توی سربالایی ورودی کوچه، ماشینم با وجود لاستیک های میخ دار نکشید. بوکس و باد کرد، و مجبور شدم عقب عقب رفته تا دوباره امتحان کنم. اما ... لاستیک ها لیز خورد و در چاله ی کنار خیابان توی برفها نشست. هر چقدر گاز دادم بدتر گیر کرد. 
یادم هست که من این «سربالایی ی کوچک و بی اهمیت» را هر روز چندین بار پیموده بودم، اما دیشب ... انگار به من ترش کرد و مرا در بد مخمسه ای انداخت. عین بعضی از آدمهایی که در کنار ما هستند و ما آنها را نمی بینیم، ولی یکبار که ترش می کنند...  وقتی از ماشین پیاده شدم، دیدم اوضاع خراب است. و این وقت شب...  و اینجور موقع ها... انسان بدجوری احساس تنهایی می کند. ... اینکه واقعا در اینگونه مواقع از کی باید کمک بگیرد. همسایه ها؟... من که اصلا هیچکدامشان را نمی شناسم. بنابر این خودم دست به کار شدم. یعنی باید می شدم. وقتی رفتم که پارو بیاورم تا برف دور و بر ماشین را پارو کنم، یکی از همسایه ها در را باز کرد، دیدم چیزی به من گفت. باورم نمی شد. او با من بود. گفت احتیاج به کمک داری؟ خوشحال شدم. نمی دانستم این خانم چه کمکی می توانست بکند، ولی بالاخره بهتر از هیچ چیز بود.  
آمد، حول داد، ولی ماشین بیشتر توی برف رفت. همسایه رفت و ماشینش را آورد. من هم طناب بوکسول را آوردم. ولی نشد.  گفت دیگر کاری ازش بر نمی آید و رفت. من  ماندم و سوال بزرگ! قبل از اینکه به بیمه زنگ بزنم، متوجه همسایه ی دیگری شدم. خانمی با پسرش... گفت: هم خانه اش اتومبیلش عین تراکتور است، اگر بیاید حتما می تواند به تو کمک کند. 
من در حالیکه تمام مسیر را پارو کردم تا برفها را از راه کنار بزنم، منتظر هم شدم. 
بالاخره آقا آمد و کمک کرد و بالاخره ماشینم را بیرون کشید. 
جلو رفتم و از اول بهشان سلام کردم. گفتم من همسایه ی شما هستم. گفت می دانیم. گفتم ولی من شما را تا حالا ندیده ام، آیا تازه به اینجا نقل مکان کرده اید؟ خندید. گفت: ما 16 سال است که دراین خانه زندگی می کنیم.



وای وای وای ... 
بگذریم . با وجودیکه که هرگز انتظار نداشتم با همسایه های خوبی برخورد کردم. خیلی خوشحال شدم. احساس تنهایی م رخت بر بست.  

۱۳۹۲/۱۰/۱۳

ما و مسائل تربیتی کودکان مان


نسل اولیه مهاجر ایرانی بعد از زلزله انقلاب اسلامی، مجبور به ترک سرزمین پدری شد. با همه هرگز رؤیای برگشت به این سرزمین را از آرزوهای خود بیرون نکرد. اما این نسل آواره و بی تجربه، برای سرانجام بخشیدن به این آرزو باید کار سیاسی می کرد. و برای کار سیاسی نیز باید متشکل می شد. به عبارتی باید «اجتماعی» می شد. یا به قوانین اجتماعی مثل: «همکاری»، «هماهنگی»، «احترام به حقوق دیگران»، «تحمل دیگران» و دمکراسی تن می داد. پدیده ای که ایرانی ها در آن ضعف آشکار داشتند و دارند. این نسل به همان اندازه که در امر شخصی و بالندگی های انفرادی مثل قهرمانی پیشتاز بود و هست، برای فعالیت های اجتماعی هرگز تربیت نشده بود.


معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...