۱۳۹۰/۱۱/۲۵

و تو و دایره ی بیهودگی


بیست و دو سال پیش در دفتر خاطراتم «نامه هایی به خودم» می نوشتم. یکی از این نامه ها به والنتاین آن موقع ربط پیدا می کند. عجیب است که آن موقع هم هنوز بوی خودم را می دهم. و این بوی گندِ «تو» ی سرگردان هنوز با من است...    



کاش می توانستم جز به خودم فکر کنم. یا جز به تو که در ته مانده های فکرم جولان می دهی! اصلا به هیچکدام. کاش در عرض نگاههای کم عرض تو، طولی هم در عاشقانه های زندگانی وجود داشت. و ما می توانستیم به جای دایره ی بیهوده گی، به چند ضلعی بودن عشق فکر کنیم. و از گوشه ای به گوشه ای دیگر سرک بکشیم. نفسی تازه کنیم. و به جای گریختن از یکدیگر، دوباره عاشق شویم.  

همیشه گمشده ها انسان را به جستن وا می دارد. به اینکه قانع نباشد به داشته های خود. و یا که بر عکس! هر چه را که یافت مطلق انگارد و باور کند که یافته است. و انگار تو ... در گمشده های من ظاهر شدی و تصویر تو درخیال همانی که سالها در جستجویش بودم تلاقی یافت. بخاطر همین دستانت را چنان گرم فشردم و لبانت را چنان گرم بوسیدم و با دستپاچگی گفتم: دوستت دارم، که واقعا باورم شد عاشقت شده ام. چه احمقانه، ولی صادقانه!



اما من فقط تنهاتر شده بودم. و تو به این اندیشیده ای؟ اندیشیده ای که با وجود دوست داشتن، دستانمان دور می شد ازهم؟ سرد می شدیم و پرواز را فقط در شعرها می فهمیدیم؟ اندیشیده ای چرا با وجودی که سرمست از اطمینان صفا بودیم در خزان تنهایی قدم می زدیم و  باد بی تفاوت بر بوسه های ما می وزید و نشان لبها را پاک می کرد؟ آه که هنوز به یاد آتشین بوسه های تو سعی می کنم از باد متنفر باشم. اما من اشتباه می کردم. تو مدتهاست که نبودی و نیستی، و بادی هم نمی وزد تا شاید اینبار نشانی از بوسه های تو را برایم بیاورد....
تو انگار عین باد، نه خود باد بودی: فرّار و بی قرار... هی رفتی و  آمدی، و من فهمیدم که شانه های تو دیگر برای گریستن نیست. هی  آمدی و  رفتی، و من پی بردم دستان تو نیز دیگر برای گرفتن نیست. و آغوش تو، برای پناه آوردن. و رؤیاهای  تو دیگر،  از من گذر نمی کنند. نمی دانم به عمد اینکار را میکردی یا من خود فهمیدم  که با آمدن و رفتنت، فقط  تنهاتر از همیشه شده ام.

۱۳۹۰/۱۱/۲۴

شخصیت های تاریخی ما در کتاب های درسی نروژ




امروز سر کلاس درس اجتماعی samfunnsfag ششم دبستان، سوال دانش آموزی خیلی خوشحالم کرد. او به من گفت که جواب سوالش را در کتاب پیدا نمی کند. سپس از من خواست که کمکش کنم. سوال این بود: 

«ابن سینا» به خاطر چه چیزی مشهور است؟
درست است، خوب شنیدید! و خوشحالی من هم به همین خاطر بود. کمی هم موج غرور و افتخار احساسات مرا گرفت! از اینکه یکی از چهره های ما در کتاب های درسی این کشور مورد توجه قرار گرفته است. از این رو بدون اینکه به متن مراجعه کنم، جواب سوال را برایش اینچنین تشریح کردم که:  «ابن سینا» یک پزشک ایرانی است. و او را به خاطر کتابهایی که در زمینه ی طب به تحریر در آورده می شناسند. 
حتی در جایی خوانده بودم که «لباس های فارق التحصیلی» دانشگاههای دنیا بر گرفته از لباس ابو علی سیناست. و اینرا برای شاگردان گفتم.
اما خوشحالی من چند لحظه ای بیش نپایید. دانش آموز من جواب را در صفحه 82 کتاب Midgard 6 پیدا کرد. رو به من کرد و گفت: ولی در کتاب در مورد ایرانی بودن ابن سینا هیچ اشاره ای نکرده است. در واقع او عرب است.  صفحه ی کتاب را باز کردم و خواندم.  اجازه دهید عینا برای شما هم نقل و ترجمه کنم:

En stor arabisk tenker som fikk mye å si for legestudie i Europa, var Avicenna eller Ibn- Sina, som han het på arabisk. I over fem hundre år var hans lærebok i bruk på europeiske universiteter.

یکی از روشنفکر ان بزرگ عرب که نظریات او در علم پزشکی اروپا جایگاه ویژه ای یافت، آوسینا یا به عربی ابن سینا بود. بالغ بر 500 سال آموزه های او در دانشگاه های اروپا تدریس می شد.



”Vi må studere menneskekroppen for å finne ut hvordan den fungerer”, skrevi han i sin lærebok. Han åpnet kroppene til døde mennesker for å lære. Det var ikke så vanlig i Europa. Her trodde mange leger at fæle sykdommer var en straff fra Gud.

ابن سینا در کتاب های خود می نویسد: « برای اینکه عملکرد ارگانهای بدن را بفهمیم، باید بدن انسانها را مطالعه کنیم.»  او بدن مرده ها را برای مطالعه کالبد شکافی می کرد. این کار در آن زمان اروپا معمول نبود. در اینجا بسیاری از پزشکان فکر می کردند که بیماری های صعب العلاج نتیجه مجازات خداوند است.  
... 
اما فقط ابوعلی سینا نیست که جهان او را به نام ایرانی نمی شناسد. «خیام»، «ابوریحان بیرونی» و بسیاری از شخصیت های دیگر نیز که ما به آنها افتخار می کنیم، جهان به نام ما نمی شناسد.

------------------------------------------------------------
Bilde er blitt tatt av: MIDGARD 6 lærebok

۱۳۹۰/۱۱/۲۰

اسکی هم یاد گرفتیم...


دیروز عین بچه ها ذوق خرید داشتم. بالاخره بعد از ده سال اقامت در نروژ، دیروز تصمیم گرفتم که برای خودم «اسکی» بخرم.

امروز بچه های کلاس ششم ما برنامه ی «روز اسکی» داشتند. و من هم اعلام کرده بودم یا بهتر است بگویم مجبور شدم اعلام کنم که من هم هستم. وقتی امروز صبح در محل اسکی حاضر شدم، آن هم با اسکی تازه بچه ها خوشحال شدند. یکی از بچه ها به دیگران گفت: مختار هنوز اتیکیت قیمت رو هم از رو اسکی هاش برنداشته... 
خیلی کنجکاو بودند. همه از من می پرسیدند که تا حالا چند بار اسکی کرده ام. ... و من در طی این ده سال، دو یا سه بار به اسکی رفته ام. البته بار اول که می خواستم اسکی کنم، «رفتم دیدم آنقدر که برف بود برگشتم.»  


با همه روز خوبی داشتم. دو تا از شاگردانم تمام مدت اسکی با من بودند و به من یاد می دادند که چه کار کنم... و من امروز توانستم خیلی چیزها را از همین بچه ها یاد بگیرم.
ـ خودمونیم ... اسکی هم باحاله ها....  


با جدیتی بی سابقه ... 

می خواستم فقط امتحان کنم افتادن چه مزه ای داره ! 


با همکارام... 

۱۳۹۰/۱۱/۱۸

خر و خردلی و bæsj و bæsjebrun


یادداشت های یک معلم پُست مدرن! 

امروز در کلاس درس دوم دبستان، بچه های کلاس تقسیم شدند به گروههای 2 یا 3 نفره تا تخیلاتشان را در باره ی «فضا» به کار اندازند. قرار این بود که این بچه ها هر چه که می توانند در مورد فضا خیال بافی کرده آنرا بر روی کاغذ آورند و نقاشی هایی هم در همین رابطه بکشند. 
دو تن از بچه ها توی بغل من نشسته و اصرار کردند که من هم همگروه آنها باشم. 3 معلم در کلاس بودیم، و من قبول کردم. وقتی با هم نشستیم عین بچه ها شدم و با هم قصه سازی کردیم. سعی کردیم که قصه ی ما خیلی هیجان انگیز باشد. مثلا اینکه: ما 3 نفر تصمیم می گیریم به فضا برویم. در بین راه سفینه ی ما گم می شود و ما مجبور می شویم که در سیاره ای فرود آییم. این سیاره برخلاف دیگر سیاره هاست. اول از همه اینکه کروی نیست. بلکه مکعبی شکل است. و روی هر سطحش مخلوقات عجیب و غریبی زندگی می کنند. و اگر هر کدام بخواهد به سرزمین همسایه تجاوز کند، از بالای لبه ی دیگری به پایین پرت می شود. 
من به بچه ها کمک کردم تا بتوانند قصه را کمی فرم دهند. «لوکاس» مسئول نوشتن بود و آن دیگری «استفان» نقاشی می کرد.
 در ادامه ی قصه، من در این سیاره گم می شوم. و وقتی لوکاس و استفان مرا پیدا می کنند، من عین موجودات فضایی شده ام. رنگ و رویم عوض شده است و ...  
استفان موجودات را با 5 دماغ و هشت دست و پا نقاشی کرد. و حالا که من هم عین آنها شده بودم نیز باید به همین ترتیب نقاشی می شدم. 
او هر بار چیز جدیدی می کشید و آنرا با خنده به من و لوکاس نشان می داد. لوکاس هیجانات داستان را دوست داشت و بخشی از تخیلات داستان شده بود. و من کمکش می کردم که از نظر املایی نیز بعضی کلمه ها را درست بنویسد.
در همین اثنا من باید به بقیه ی بچه ها هم سرک می کشیدم. بعضی از بچه ها دوست داشتند که داستانشان را برایم بخوانند. بعضی دیگر نقاشی های عجیب و غریب کشیده بودند و به من نشان می دادند. وقتی برگشتم، استفان مرا کشیده بود. گفت: توی صورتتbæsjebrun  (بَش ِ برون) بکار برده ام. 
باید اعتراف کنم من کلمه ی bæsjebrun را برای اولین بار بود که می شنیدم. گفتم حتما ارتباطی با کلمه ی bæsj (بَش) که به معنی «گوه»ست دارد. راستش حالم گرفته شد. به استفان گفتم: آدم به بزرگتر نمی گه که تو صورتش bæsj بکار می بره ... 
طفلکی با نگاه استفهام انگیز نگاهم کرد. لوکاس که از یک خانواده ی برزیلی یایی و دوزبانه است مثل اینکه به چنین سوء برداشت ها آشنا باشد رو کرد به من و گفت: ناراحت نشو مختار، این فقط یه رنگه ...

وقتی برای معلم دیگر تعریف کردم، هر دو از ته دل خندیدیم. bæsjebrun یعنی «قهوه ای گوهی» و هیچ ربطی به گوه ندارد. عین خردلی ما که هیچ ربطی به «خر» ندارد....

۱۳۹۰/۱۱/۱۶

نشست مدیران و برنامه سازان رادیو های خارجی زبان در اسلو


دیروز برای اجرای موسیقی در یک نشست «رادیویی» به اسلو دعوت بودم. من و دوست هنرمندم  تبریزلی، که خود او هم از برنامه سازان رادیو آذری ست.
«دوغان» بعنوان سردبیر رادیوهای خارجی زبان مسئول این نشست در اسلو بود. او که از سال 1996 این سمت را بعهده دارد، در این نشست سالیانه که تمام برنامه سازان و همکاران رادیو های خارجی زبان نروژ دعوت بودند، هدف های این بخش از رسانه ها را باز تشریح کرد. او در بخشی از سخنانش تاکید کرد که هدف ما این است تا مهاجرین بتوانند صدای خود را از رسانه های همزبان در نروژ بشنوند.
در این نشست چند تن از سیاستمداران از احزاب مختلف نروژ نیز حضور داشتند. در بخشی از سخنان برنامه سازان رادیو نسبت به تخصیص بودجه ی کم به رادیو ها که وسیله ی ارتباطی ی مهمی بین فرهنگ میزبان و مهمان هستند، اعتراض داشته و خواهان دریافت بودجه ی بیشتری برای ادامه ی کارهای رادیو شدند. 

یکی از مجریان برنامه ی رادیو سومالی که خانمی جوان بود نسبت به حضور کم رنگ سیاستمداران و عدم پشتیبانی آنها از فرهنگ مهاجرین انتقاد صریح کرد. او گفت: 
ـ سیاستمداران هنگام انتخابات رادیوهای ما را می شناسند، و می خواهند به این وسیله رای مهاجرین را به خود جلب کنند، ولی همینکه خرشان از پل گذشت، دیگر احوالی از ما نمی گیرند.

او گفت: ما می توانیم پل ارتباط بین نروژی ها و مهاجرین باشیم. 

او همچنین در بخشی از سخنانش گفت: موقعی که در خاور میانه به خاطر کاریکاتور پیامبر اسلام الم شنگه بپا شد و پرچم نروژ را به آتش  کشیدند، دولت نروژ گیج مانده بود که باید چه کار کند؟ باید با که تماس برقرار کند تا این بحران را حل کند؟ تازه احساس شد که چقدر در این زمینه کم کار شده است.



  قابل به ذکر است که کار رادیو تقریبا یک کار داوطلبانه است. و مجریان و برنامه سازان بابت این کار حقوق و مواجبی دریافت نمی کنند. بسیاری از آنها از شنوندگان کمک می گیرند. به خاطر همین هر از گاهی بعضی از رادیو ها از جمله رادیوی «ویتنامی» ها از ادامه ی کار باز می مانند.
دوغان در مصاحبه ای کوتاه با من در این مورد گفت: 
ـ در حال حاضر 8 رادیو پا برجاست که به زبانهای مختلف برنامه پخش می کنند. اینهاعبارتند از: رادیوی ترکی ـ استانبولی ـ ، ترکی آذری، فارسی، افغانی، اردو، سومالییایی، آلبانی، عربی، که در طول هفته برای همزبانان خود برنامه دارند. 

پرسیدم: آیا دولت در این زمینه کنترلی بر محتوای برنامه هایتان دارد؟
 و پاسخ گرفتم: به هیچ وجه. او ادامه داد: 
ـ ولی ما تعهداتی داریم. اینکه اجازه نداریم نفرت و تفرقه را تبلیغ کنیم. اجازه نداریم پاروپاگاندا راه بیاندازیم. 

دوغان سردبیر رادیوهای زبانهای خارجی در نروژ 

.... 


در خاتمه عین فیلم هندی، برنامه با غذاهای عالی ی پاکستانی و پذیرایی بسیار خوب، و موسیقی آذری به خیری و خوشی پایان یافت. این هم عکس هایی از این جلسه.... 



۱۳۹۰/۱۱/۱۲

«لوکه زاهیر» فروزان کردستان!


سالها پیش، قبل از انقلاب، زن زیبارویی به نام «فروزان» با رقص های لوَند و کاباره ای اش، چنان زبانزد خاص و عام شد که توانست گیشه های سینما را با نام خود پر کند. زن ها در دوره ی «مرد سالار» یا بهتر است بگوییم «جاهل سالار» جامعه ی آنروز ایران، حداقل اختیار تن و بدن خود را داشتند. گر چه  یدک کشیدن نام «زن کاباره ای» یا «هرجایی» یک رسوایی برای زن آن روز به شمار می آمد، ولی تهدیدی برای جان او نبود. 

امروزه بعد از گذشت چهار دهه از آن زمان در جوامع سنتی مرد سالار ما، حتی این حداقل نیز برای زنان امکان پذیر نیست. یعنی زنها حتی اختیار تن و بدن خود را نیز ندارند. و در صورتی که پای خود را فراتر از «تابو» ها بگذارند، مجازات سنگینی در انتظار آنها خواهد بود.   

«لوکه زاهیر» یکی از زنهایی ست که گاهی پایش را فراتر از به اصطلاح «گلیم» تابوها گذاشته است. این هنرمند زیبا رو و جوان، با خواندن آهنگ هایی که بیانگر احساسات زنانه است، طرفداران زیادی در کردستان عراق پیدا کرده است. در یکی از آهنگ هایش که به زبان کردی ست احساسات زنانه را آشکارا چنین بیان می دارد:
ولم کن ... راهم رو نبند... به من چشمک نزن
بوس های من فروشی نیست... دستم رو ول کن ... ازم لب نگیر
نذار دستات به سینه هام عادت کنه .... لبات رو با لبام خیس نکن
من تو رو می فهمم ، تو هم منو درک کن... 
(ترجمه از گزارشگر بی بی سی)
«هلکوت زاهیر»  آهنگساز لوکه در مصاحبه با بی بی سی از تهدیداتی که متوجه ی آنهاست می گوید.
اما آنچه که توجه مرا به این خواننده و آهنگساز جلب کرد، اجرای استادانه و هنرمندانه ی  آهنگ یا آهنگ های فارسی او در کردستان عراق است. هم خواننده و هم آهنگساز به بی بی سی می گویند که آهنگ های فارسی بیشتر از آهنگ های عربی در کردستان طرفدار دارد.

«چی چی» یکی از آهنگ هایی است که لوکه زاهیر آن را کاملا به سبک خواننده های کاباره ای ایران زمان شاه، و مشهورترین آنها فروزان اجرا کرده است. استفاده از آلت های موسیقی، نواختن ویولون چنان است که دقیقا آن دوران و آن موسیقی را تداعی می کند. 


حالا نمونه ای از آهنگ فارسی فروزان را تماشا کنید: 

این هم گزارش بی بی سی در مورد لوکه زاهیر: 

آرزوهای تو که گناهی ندارند


آی آی دوست من! گاهی باید در زندگی یاد بگیری که برای خودت قصه بسازی. بگذار بهتر بگویم: اصلا قصه سازی کنی دوست من! و هر از گاهی به آنها سرک بکشی و خودت را در این قصه ها قرار دهی. رک و پوست کنده: به خودت کمک کنی و همین قصه ها را به جای غصه هایت  بنشانی. تا روزگاری که آفتاب عمرت دوباره بدرخشد...
 گاهی باید یاد بگیری که بعد از گریه های بلند و پای کوفتن به یخ ها در یک شب سرد و تاریک زمستانی ی زیر 10 درجه، و فریاد زدن و فحش دادن به زمین و زمان، به خاطر اینکه هیچکس در زندگی ات حاضر نشده صدای تو را بشنود و جوابی به تو  دهد، یا اینکه همه فراموش کرده اند که بالاخره تو هم انسانی و طاقتی مثل دیگر انسان ها برای تحمل درد داری، می توانی ... می توانی یک لحظه برمی و برهی و سهم دیگری هم از همین ظلمت طلب کنی....
مثلا می توانی خیلی معمولی از جاده های تاریک اطراف شهر عبور کنی. همان جاده های برفی که در زیر نور اتومبیل شب زیبا و شاعرانه به نظر می آیند.  و از یک ارتفاعی تماشاگر  شهر تو سری خورده ی خودت باشی. همان شهری که به هر حال تو به آن تعلق داری. و مثل فیلم های والت دیسنی خانه ها و دودکش ها را در زیر برف مشاهده کنی، و به یاد قصه ی «دخترک کبریت فروش» بیفتی. و مثل دنیای بچه گی هایت همچنان باور نکنی که دخترک بیچاره از سرما و گرسنگی جان باخت....
دلت می خواهد که شهر را از بالاتر ببینی. ادامه می دهی ... می رانی ... 
به بالا میروی، بالاتر و بالاتر و  ... در آنجا درست از آن بالا دور و بر شهر را بهتر می بینی... خانه ها و دودکش ها را ... و آدمهارا ... نه این یکی را نمی بینی.  انگار آدمها خوابیده اند. همه جا تاریک و ساکت به نظر می آید... 


بعضی وقت باید یاد بگیری که می توانی در همان لحظه های خاموش و بی فروغ، سهم بیشتری از دنیا و سرمای بی رحم طلب کنی. عین بچه ها شوی، پایین و بالا بپری ... و شاید لحظه هایی را که در بچگی هایت جا گذاشته ای را در همین لحظه بازیافت کنی. روی برف ها دراز بیافتی و با دست و پا زدن برای خودت عین فرشته ها جای بال درست کنی. بلند  شوی تا به شاهکارت نگاه کنی: وای ... وای ... چقدر این بالها بهت می آیند... از توی برف های پا نخورده بدوی و در دل تاریکی گم شوی... بروی تا به بالای تپه ای برفی برسی و خودت را عین گلوله ی برفی غِل دهی پایین... عین بچه ها ... خیلی بچه ها ... 
ـ کاشکی آدم می تونست عاشق بشه، بدون اینکه اونو به کسی اظهار کنه... (با خودت می گویی) ... 
 امان از سرما... فکر کنم حالا در این بالا منهای 15 درجه ای باشد. حالا نوبت آن است که کمی گرم شوی. توی اتومبیل می نشینی و خاطرات خنده دار تعریف می کنی. یا هم که سرگذشت شاهزاده ها را: «... یکی بود یکی نبود. پیرزن جادوگری بود که به عشق دخترک زیبایی که هر روز در انتظار شاهزاده ی خود نشسته، آواز می خواند، حسادت می کرد. آنقدر که با فریبکاری اسرار دختر را فرا می گیرد و دخترک بیچاره را به کبوتر تبدیل می کند. و خود به جای او می نشیند، و انتظار شاهزاده را می کشد. تا وقتی که شاهزاده سر می رسد. و به جای دختر زیبا پیرزن جادوگر  را می بیند.گر چه  پیرزن تمام قصه های دخترک را برای شاهزاده تعریف می کند تا او را متقاعد کند که او همان است که شاهزاده در خواب دیده است،  اما این عشق سر نمی گیرد. شاهزاده احساس می کند که یک جای کار عادی نیست.... در تمام این مدت آن کبوتر مواظب شاهزاده بوده است...» 
بله ...  سی دی های مختلف اتومبیل را از نظر می گذرانی ... «ستار»، «فریدون»، «بنیامین»، «ترکی ی آذری» ... و دنبال یک موزیک «مدرن» می گردی که برایت جدید باشد. می یابی، لابلای سی دی های بی نام و نشان. سپس آنرا توی ضبط  می گذاری و صدای آنرا آنقدر بالا می گیری که شیشه های اتومبیل به لرزش در می آید و تو بی خیال همه ی دنیا، انسانها و غم و غصه هات شروع می کنی به رقصیدن و پایکوبی روی برفها ... و شال گردن خود را روی کمرت چنان می لرزانی «انگار که قر تو کمرت فراوونه ـ نمی دونی کجا بریزی.. » یکی دو نفری هم آن دور و بر می پلکند. آنها تو را می بینند. و فکر می کنند  شاید تو دیوانه 2 بطر وودکای ناب روسی را بالا کشیده ای که چنین مست می نمایی ... آی آی دلم برای پاتیل شدن تنگ شده است. 
.... 
 آی آی ... دوست من! ... شاید این قصه ها امروز تو را گول بزنند، ولی به هر حال یاد می گیری که در زندگی باید سهم بیشتری برای خودت بخواهی. سهم بهتری. چون من مطمئن هستم که سهم تو بیشتر از چیزی است که گرفته ای ... خیلی بیشتر... فقط باید آرزو کنی. نه اینکه آنها را پس بزنی ... فراموش نکن: آرزوهای تو که گناهی ندارند... و باز فراموش نکن که: بدون آرزوها و رؤیاها قوی ترین آدمها هم پرپر می شوند. ... 

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...