۱۳۸۸/۱۲/۲

21 فوریه روز جهانی زبان مادری گرامی باد

ما در دنیا تقریبا دارای 6700 زبان مختلف هستیم. بسیاری از این زبانها با خطر نابودی و فراموشی روبرو هستند. از این رو در سازمان ملل 21 فوریه را روز زبان مادری نامیده اند. اینروزها تلاشگران حقوق بشراز زبانهای موجود دنیا بعنوان خزینه های بشری یاد کرده، و با گرامی داشت این روز همگان را به نگه داری و حفظ آنها تشویق می کنند. 
ایران و زبان های محلی!
ما در کشور خود زبانهای متعددی داریم از جمله: زبان ترکی (آذری)، کردی ،گیلکی ، بلوچی ، عربی و ... ولی طی سالها و به پیروی از سیاستهای معینی از آنها بعنوان «زبانهای محلی» یاد می شود. یا که آنرا لهجه ای از زبان فارسی ـ پهلوی ـ می خوانند که این خود جفای آشکاری است به خود این زبانها (آدرس مطالب من در این رابطه را می توانید در پایین همین مقاله پیدا کنید). بعنوان مثال امروز در گیلان زبان گیلکی را لهجه ای از زبان فارسی می دانند! یادش بخیر سرباز که بودیم برای اینکه کسی مکالمات سری ما را متوجه نشود من با دوستان گیلانی، گیلکی حرف می زدم. من نمی فهمم این چه لهجه ای است که تهران نشین فارس زبان، یک کلمه از «لهجه» ی خود را هم نمی فهمد. در حالیکه بنده به عنوان یک خارجی در نروژ تقریبا سر از تمام لهجه های نروژی در می آورم.
فارسی زبان رسمی یا زبان حاکم اما فقط این نیست. امروز کمتر پدر و مادرانی بعنوان مثال در گیلان هستند که با فرزندان خود به زبان مادری یعنی گیلکی حرف بزنند. من دوستان بچه محل زیادی در فیس بوک پیدا کرده ام که جوانند ولی مجبورم برایشان به فارسی کمنت بنویسم. چرا که یا گیلکی را بلد نیستند یا اینکه نمی توانند آنرا بخوانند.
در مازندران و یا جاهای دیگر وضع
بهتر از این نیست. یکی از دوستان سی ساله من در نروژ مازندرانی است. ولی مازندرانی یعنی زبان اجدادی خود را کمتر از خود من می فهمد. دلیلش این است که در خانه با او فارسی حرف زده اند.
خود من موقعی که در جوانی به دلایل فشارهای سیاسی مجبور به ترک خانه و کاشانه شده ام ؛ مایل بودم تا نامه هایی را که برای مادرم می نوشتم به «زبان او» باشد. ولی این امکان نداشت. چرا که هرگز در خانه
کسی پیدا نمی شد که بتواند آنرا برای او بخواند. ناگزیر مکالمات من با مادر به زبانی بود که ما هرگز آنرا در خانه حرف نزده بودیم. آیا این واقعا جفا نیست؟
همین امروز برادرها و خواهران من در فیس بوک و ایمیل به زبانی با من مکالمه می کنند که زبان خانه ی ما، زبان مادری ما نیست. چرا همانطور که گفتم ما زبان خود را بصورت شفاهی یاد گرفته ایم و نه نوشتاری.
این نشان از این دارد که زبان فارسی
بطور اتوماتیک بعنوان زبان رسمی برتریت و حاکمیت خود را بر زبان های دیگر تثبیت کرده است.
فارسی زبان مشترک یا زبان سیاسی
آیا ما باید فقط به این دلیل که فارسی زبان رسمی یا مشترک است آنرا فرا بگیریم یا اینکه چاره ی دیگری پیش رو نیست؟
بحث بر سر این نیست که ما چند زبانه ها در ایران باید آموزش فارسی را تحریم کنیم. (کاری که بسیاری از هموطنان غیر فارسی زبان در خارج از کشور کرده اند) بحث بر سر این است که باید زبان های به قول آقایان «دیگر اقوام» هم محترم شمرده شود.
حکومت های غیر دمکراتیک معاصردر ایران هرگز حاضر نشده اند که چنین حقی را برای مردم ایران قائل شوند که هر کس بتواند زبان مادری خود را اکتشاف داده و در حفظ آن کوشا باشد. به خاطر همین ما ایرانی ها خود بسیار کم از احوالات ملل مختلف که در کشور زندگی می کنند می دانیم. مثلا می خواهم بدانم ما ایرانی ها چقدر از مردم ترکمن صحرا می دانیم؟ واقعا چقدرما بلوچ ها را می شناسیم و موسیقی آنها را می فهمیم؟ چقدربه ادبیات آذری اشراف داریم؟ چقدرغیر از جک ساختن و تحقیر کردن هموطنان آذری و گیلانی و غیره کار انجام داده ایم؟
سکوت و بی تفاوتی روشنفکران ایرانی نسبت به این مسئله
مردم ایران که خود گرفتار رژیمی هستند که هیچ احترامی به حقوق سیاسی و اجتماعی آنها ندارد انتظار ندارند که به زبان مادری یا فرهنگ مادری آنها به دیده ی احترام نگریسته شود. اگر چه در اصل 15 قانون اساسی این حق محترم شمرده شده است.
ولی چیزی که بیش از همه آزار دهنده است این که در بین روشنفکران ـ چه در خارج و چه در داخل ـ هم این «حق» محلی از اعراب ندارد. این اواخر فعالین مدنی اقلیت های ملی و زبانی بشدت مورد حمله قرار گرفته و میگیرند. خود بنده هم مصون از این حمله ها نبوده ام. در یکی از نقدها مرا بعنوان تجزیه طلب معرفی کرده اند. اینها نشان از این دارد که حقی به نام حق زبان مادری نه تنها محترم شمرده نمی شود بلکه بشدت حساسیت بر انگیز شده است. فشار «فارسی گرایان» فعالیت فعالان حقوق مدنی را تحت شعاع قرار داده است. بطوری که امروزه نقد نگاه فارس گرایانه تبدیل به تابویی شده است. تحلیل ـ بخوان بهانه ی ـ این عده این است که ا«مروز وقت این حرف ها نیست.» آنها می گویند که اجازه دهید اول مملکت را نجات دهیم سپس به این مسائل خواهیم پرداخت. خود این نگاه نشان می دهد که چگونه ما به حقوق ملی دیگران نگاه می کنیم. این نگاه انحصاری است. حقوق دیگران را در الویت قرار نمی دهد. مگر می شود برای خواسته های اولیه انسانی اولویت زمانی قائل شد. اول شما باید هوا داشته باشید که بتوانید نفس تازه کنید. و باید اول زبان داشته باشید که بتوانید خواسته هایی را طرح کنید. اینها اولویت کار است. اما حالا که قرار است اولویت بندی کنیم اجازه دهید نوبت را به کسانی بدهیم که تا کنون هیچ سهمی از قدرت نداشته اند. طی تاریخ معاصر هر کدام از جریانهای سیاسی بالاخره به گونه ای «سیاست» را زیر زبان خود مزه کرده اند. حالا کوتاه و یا بلند مدت بودنش بماند. اما هیچ کدام از اقوام ایرانی تا کنون موفق نشده اند که یک روز را در تاریخ رسمی کشور تجربه کنند که در آن زبان مادری خود را رسمیت داده باشند.
سرد شدن دیگر ملیت ها و عدم یاری آنها به جنبش سبز
چندی پیش در تداوم جنبش سبز بسیاری از هم وطنان ناباورانه به این
که آذربایجان و آذربایجانی ها در ایران به این جنبش نپیوسته اند، عکس العمل نشان دادند. برای من هم که سالهاست از کشورم دور هستم باور چنین واقعیتی کمی سخت بود. ولی باید این امر را بعنوان یک واقعیت قبول کنیم. موقعی که آذربایجان ایران سالها پیش با حماسه های «قلعه بابک» با مزدوران بسیجی در گیر مبارزه ای «هویت خواهانه» بود کسی حاضر نشد به آن بها دهد. بسیاری از فعالین فارس گرا اعلام کردند که حاضرند در کنار رژیم جمهوری اسلامی به سرکوب این تجزیه طلبان بپردازند. آنها بسیار ارزان نشان دادند که جقدر به «دمکراسی و حقوق بشر» اعتقاد دارند. حتی بسیاری از این آقایان طی نامه به رئیس جمهور وقت خواهان توقف انتشار روزنامه هایی شده بودند که به اعتقاد آنها به «یکپارچگی» کشور لطمات جدی می زد.
باید این اصل را یاد گرفت که حفظ و تحصیل به زبان مادری یکی از حقوق اولیه هر فردی است. حا
لا می خواهد لهجه ای از زبان فارسی باشد یا پهلوی و یا هر چه! اگر محترم واقع نشود باید به ادعاهای مدعیان دمکراسی که قرار است فردای ایران در دستان پرتوان آنها باشد، با نگاه شک نگریست.
یک روز دریکی از بحث ها با یکی از دوستان فارسی گرا که اصرار داشت از لحاظ تاریخی ثابت کند که زبان ما آذربایجانی ها از اول ترکی نبوده بلکه بعدها چنین شده است، خنده ام گرفت. گفتم آقا اصلا فرض کن که ما ترکها از کره ی ماه آمده ایم. فرض کن که در یک واقعه تاریخی سفینه ای به زمین نشسته و مثلا ما سی میلیون آذری مسافران آن بوده ایم. در حال حاضر زبانی داریم که غیر از زبان فارسی است. موزیک خود را دارد. «شاهنامه » ی خود را دارد. فضولی و واحد واستاد شهریار خود را دارد. تکلیف ما چیست؟ آیا ما باید چوب استدلالی را بخوریم که چون این زبان وارداتی است بنابر این حرف زدن به آن موقوف، فکر کردن به این زبان موقوف و غیره و ذالک.
یک سوزن به خود یک جوغالدوز به دیگری
تجربه زندگی در خارج باید درسی باشد برای آقایان و خانمهایی که بر این باورند که کشور باید بصورت «تک زبانه» اداره شود. طی سی سال تبعید اجباری در خارج حتما متوجه شده اند که برای حفظ زبان مادری باید آنرا به فرزندان آموخت. و برای اینکار باید امکاناتی داشت. بسیاری از ایرانیان خارج نشین از این امر رنج می برند. نسل جدید بدلیل عدم فراگیری زبان نوشتاری فارسی آنرا به فراموشی سپرده است. این نسل جدید دارد ارتباط خود را با سرزمین پدری و فرهنگ هزاران ساله خود از دست می دهد. و همین امر بسیاری از پدر و مادرانی که روزگاری فرهنگ این مرز و بوم به دست آنها اداره می شد، را به فکر انداخته است. همین نشان می دهد که تا چه حد آموزش زبان به نسل آینده بصورت سیستماتیک اهمیت دارد. اکنون این آقایان فارس زبان باید فهمیده باشند که فرق نیش سوزن و جوغالدوزچقدر است. حالا می توانند بفهمند که چگونه
ما سالها نیش جوغالدوز را از هموطنان فارس گرا تحمل کردیم بدون آنکه آنها فهمیده باشند نیش سوزن چیست!
تجربه نروژ
من بارها از تجربیات کارم د رنروژ نوشته ام. اینکه یک معلم «دوزبانه» هستم. اینکه دولت نروژ امکانات فراوانی در اختیار من به عنوان معلم قرار داده است تا مهارت های پدالوژیکی (تربیتی ) خود را با ادامه تحصیل در دانشگاه و مدارس عالی تکمیل کنم. هم اکنون در اختیار من امکاناتی قرار دارد که بچه های دو زبانه را تدریس می کنم. آخر برای روشنفکران ما خجالت آور نیست که دولت نروژ مرا استخدام می نماید که یکی از زبانهای کودکان ایران را به آنها بیاموزم و آنوفت عده ای در مملکت ما پیدا می شوند که این امر را به ضرر«یکپارچگی ایران عزیز» می دانند.
من در یکی از مطالبم آنها را «فانوس بدستان عصر نو» نامیده ام. (مراجعه کنید به مقاله من در روزنامه ی نیمروز چاپ لندن).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس بالا را از سایت اخبار روز گرفته ام.

اگر مطلب را پسنده اید آنرا با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۳ نظر:

  1. مختار عزیز با سلام و احترام فروا من فکر می‌کنم فقط یک زبان مادری در دنیا هست و آن هم زبان حضرت حوا اولین زن و اولین مادر جهان است، حالا باید گشت و آن زبان را پیدا کرد، و اگر پیدا نشد، یک زبان دیگر را به جای آن انتخاب کرد، و هیچ تعصبی هم در انتخاب آن نیست، یک زبان آسان و همه پسند، که من انگلیسی‌ را پیشنهاد می‌کنم، و بد از آن همهٔ جهانیان را تشویق به بکارگیری آن نمود، پس به امید تکلّم همه جهانیان به یک زبان واحد.فکرش را بکن چقدر کار دنیا راحت تر میشود، همیشه باید کارها را راحت کرد نه سخت تر، فرض کن چه لزومی دارد پسر من زبان گیلکی را بیآموزد یا نه‌؟

    پاسخحذف
  2. دوست خوب من
    از قدیم و ندیم گفتن حرف حق جواب ندارد. من هم جوابی برای تو ندارم. ـ
    آن چه که تو می گویی البته که اید آل است. ولی در حال حاضر مسئله این نیست که ما یک زبان داشته باشیم یا نه، بحث بر سر این است که یک عده که پول و قدرت و زور دارن زبانشان را حفظ می کنند و گسترش می دهند و دیگران باید شاهد نابودی تدریجی ی زبانشان باشند. به عبارتی نوعی بی عدالتی رخ می دهد. من مخالف این بی عدالتی هستم. ـ

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. با سلام
      من هم با شما موافقم .چرا چون حفظ زبان ها حفظ تاریخ و بیشینه ی خیلی از علم ها ، فرهنگ ها و نادانستنی ها بشری می تواند باشد.به قول شما مسئله بر سر زبان واحد نیست. همان بی عدالتی است که به اعتقاد من خود ما انسان ها به وجود آورنده این بی عدالتی هستیم .به نوعی دانستن زبان مادری و صحبت کردن را افتخار نمی دانیم یا حتی شایسته نمی دانیم که زبان مادری را بدانیم و حفظ کنیم.زنده باد هر گونه زبان مادری در دنیا.

      حذف

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...