۱۳۹۵/۳/۹

حس غریبگی

گاهی غریبگی یا حس غریبی ـ با غربت و تنهایی اشتباه نشود ـ در همین شهر خفت تو را می گیرد. البته هیچکس نمی داند چه وقت؟ ولی می گیرد. هر جا که باشی یا هر کس که باشی ....
شاید به این خاطر دخترم که برای درس خواندن عازم امریکا بود گفت: خونه رو بفروش برو شهر پدر! ... گفت: اونجا خونه بگیر ... دور و برت شلوغ باشه برات بهتره ....
نمی دانم .... شاید بچه های ما بهتر از ما فکر شان کار می کند. ولی با شهر رفتن نیست. آن موقع ها که من درست توی سن و سال دخترم بودم ، این حس را درست توی شلوغی هم احساس کرده بودم. همان موقع که همه داشتند می زدند و می رقصیدند. در واقع این من بودم که برای آنها می زدم و آنها را می رقصاندم. این من بودم که اسباب شادی آنها بودم.
«جای پایی که بر شن هاست قدرت خاک است نه نقش اراده ی من. سرودی تنها در میان اینهمه شلوغی گریبان مرا می گیرد. خاک و زبان بیگانه می شود. زندگی چون سطحی از هوای گرم از زمین فاصله می گیرد و طبیعت سوژه ای برای رنگ کردن بهار ندارد. تماشا کن انگار برای خودم زندگی می کنم ، انگار برای خودشان زندگی می کنند. بدون خاک ، بدون زبان ، بدون آزادی ، پس اندازی از احساسات که توی دفترچه ی عشق تا دلت بخواهد موجودی دارد. اما حق برداشتن هیچ مبلغی از این حساب مقدر نیست .» (وسوسه موهوم خوشبختی ـ چاپ اسلو 2010 )
این همان موقعی است که تفسیرش سخت است. از خود بیخود شدن .... از خود بیگانه شدن .... برای خودت زندگی کردن .... البته که خیلی چیزها نسبت به آن موقع عوض شده است. ولی این حس هنوز هم پابرجاست. کم می شود، ولی هرگز گم نمی شود. جایی این کنارهاست ... بعضا مثل یک گیاه هرز کنار درخچه ی امیدهایت که هر روز آنها را آب می دهی رشد می کند. بعضا شاید وقتی که مثل دهاتی ها لباس پوشیده ای، و ساکت و آرام منتظر این هستی که آقای آرایشگر تو را به روی صندلی اصلاح دعوت کند، این حس به سراغت می آید. گر چه آرایشگر به زبان تو حرف می زند. برایت چایی می آورد و کلی تو را تحویل می گیرد. ولی این حس توی آینه آقای آرایشگر بدون آنکه حرفی بزند تو را نظاره می کند. خداحافظی می کنی . و به کبابی محل می روی تا با یک سیخ جیگر و یک کوبیده و یک لیوان دوغ خود را از این حس غریبی رها کنی. آرام و مظلوم می نشینی تا کبابت حاضر شود. به دور و برت نگاهی می اندازی .... همه چیز شبیه گذشته است. قیافه ی آدمها، برنامه تلویزیون رستوران که PMC را گرفته، یخچال ویترینی با سیخ های جیگر و کباب و گوشت و گوجه و .... همه و همه دقیقا تو را به بوی آشنا می برد. ولی کنار میز تو «او» آماده است که همه چیز را برگرداند.

نمی دانم شاید کم کاری از خود من است. راستش من با این حس هرگز نجنگیدم. گاهی تظاهر به این کردم که این حس را پس بزنم، و توی تلفن حتی به مادرم می گفتم: نگران نباش مادر من مواظب خودم هستم! ولی دقیقا نمی دانستم که باید مواظب چه باشم. مواظب خودم؟ از دست اون حس لعنتی؟ ... بعدها قبول کردم که او به بخشی از «من ها» ی من تبدیل شده است. کاری با من ندارد. بی آزار و بی صداست. اصلا گاهی هم مرا مهربان تر می کند. اینکه خودم را گم نکنم. اینکه با عشق شوخی نکنم. نه نه ... راستش این حس گاهی به من یاد داده است که چطور با موسیقی حال کنم. چطور با شادی حال کنم .... یا با شعر ... چکارش دارم؟ بگذار خب بیاید و برود. گیرم که حالا نسیم دلتنگی را بر ما بنوازد، چه از ما کم می شود... با خود می گویم ما با غربت به این عظمتی کنار آمدیم، با این حس می خوایم عناد بورزیم؟


۱۳۹۵/۲/۲۰

بوی دل انگیز صندلی داغ ماشین

امروز صبح وقتی سوار ماشین شدم که استارت بزنم، بویی دل انگیز مرا برد. چنان که یک لحظه از خود بیخود شدم. مثل بهارهای اینجا بود که ناخواسته مرا گاهی با خود می بَرد. و من در حالیکه با دوچرخه ام خود را در سرازیری جاده های اطراف دهکده می بینم چنان پا می زنم تا نسیم بوی کشتزارها را در روح و اندرونم حس کنم.... شاید این احساس را هر کس نفهمد ولی من کشف کرده بودم که این عطر و بو مرا به مزارع برنج زادگاه وصل می کند. و من هر وقت که دلتنگ می شدم این کشتزارها را بیجار کله های زادگاه می دیدم ... این احساس در جزایر یونان هم به من دست داد. بوی هندوانه ی تازه، خیار و گوجه عطر دار، و پنیر و زیتون و درخت هایی که شبیه درخت های ما بود تصاویری از زادگاه را در ذهنم می کشید. ... یک نوستالژی آرام و بی آزار، و شاید هم لذت بخش ... 

.... آفتاب بهاری روی صندلی های ماشین افتاده بود. و من متوجه شدم که این بوی دل انگیز باید مال صندلی های داغ ماشین باشد. و بود .... و این همان بوی کودکی بود. من خود را در ماشین «آقا صابر» پیدا کردم. آقا صابر پسر خاله ی پدرم بود. هر از گاهی برای دیدار به شهر ما می آمد. و هر ظهر زواله ما بچه ها را جمع می کرد تا به کنار دریا ببرد. وقتی که قفل ماشین را باز می کرد من خودم را زودتر از همه به روی صندلی عقب ماشین می انداختم. چون می دانستم که بعد از اندکی باید توی بغل مادر یا یکی از خواهرها می نشستم. اما در همان چند لحظه ی کوتاه که خود را روی صندلی پیکان کرم رنگ آقا پهن می کردم، دنیا را مال خود می دیدم. آفتاب تند تابیده بر صندلی ها چنان آنها را داغ کرده بود که گاهی پوستم را می سوزاند، ولی بوی صندلی های چرمی داغ برایم لذت بخش بودند. من هرگز این بو را فراموش نمی کنم. این بوی دوست داشتنی را و در روی صندلی های عقب ماشین در حالیکه این بو با مناظری که مثل پرده ی سینما از پنجره های ماشین می گذشت در می آمیخت، احساس خوبی را به من می داد... یک احساس بکر .... 
و حالا یک آن، عطر آن روزها ناگهان از توی بوی صندلی های داغ ماشین من برخاست ... و مرا برد..... 

۱۳۹۵/۱/۱۰

جشن نوروز با آوانو



گروه موسیقی آوانو امسال جشن نوروزی خود را به طور اختصاصی همراه با خانواده های خود برگزار کرد. جشن ها فرصتی است برای تک تک اعضای آوانو تا استعدادها و آموخته های خود را به معرض نمایش بگذارد. لذا جشن های آوانو علاوه بر رقص و پایکوبی، فرصتی است تا هر کس با قطعه ای موسیقی و آواز شادی و هنر خود را با دیگران قسمت کند. 
از صفحه ی فیس بوکی  ما دیدار کنید و تصاویر بیشتری ببینید: 

/

۱۳۹۴/۱۱/۸

فروزان هم رفت



آخی ... فروزان هم رفت. خیلی دلم گرفت. شاید به هیچیک از هنرمندا به اندازه فروزان ظلم نشد. بقیه ها کم و بیش جاشونو پیدا کردند. مثلا ایرج قادری، فردین ... یه جورایی هم کار کردند و یا اینکه به هر حال با مردم در تماس بودند. فروزان حتی یه مصاحبه هم نکرد. هیچ اسمی ازش در نیومد. در واقع فروزان از همون روز اول که انقلاب شد در گذشت ... ... و ما مرده پرست ها .... 
وقتی امروز این تصویر پیری فروزان رو دیدم دلم خیلی گرفت ... یه مقایسه کردم ... این پیری نبود ... این شکایت از ایام بود.... از ما آدمهای قدر ناشناس ... عموی من سینما داشت. تمام نوجوانی ما که با سینما گره خورده بود با پرده هایی گذشت که صندلی های روبروی آنرا آدمهایی پر می کردند که به عشق دیدن فروزان سینمای عمو را پر می کردند ....... شاید او به جرئت می تونم بگم بانوی اول ایران بود. از شهبانو هم بالاتر .... ولی چه بد مرد. چه ناجور ... 
یادش همواره گرامی باد

۱۳۹۴/۷/۱۰

گل آی سازیم


امروز به مادرم زنگ زده بودم. صحبت به میان آمد. گفت: چندی پیش می خواستند آکاردئونت رو بخرند.
 گفت: گفتم این یادگاره، فروشی نیست.  
و باز با آهنگی مادرانه به من گفت که منتظر می مونه تا یه بار دیگه که بر می گردم خونه، آکاردئون رو تو خونه ی اون به صدا در بیارم.

گفت: آرزو داره که صدای نغمه های من رو مثل قدیم ها توی خونه بشنوه ...  
با هم گفتیم و گفتیم و اندکی سفر کردیم به روزهای دورمن ...

 مادر گفت: هر وقت از داروخونه «منوچهر آقا» رد می شدیم، تو لابلای جعبه های دارو که بیرون از داروخونه ریخته بود می گشتی و بالاخره مقواهای آکاردئونی تو در تو رو پیدا می کردی.
ـ  یادت می یاد؟
ـ آره مادر یادم هست.
 بعضا به «منوچهر آقا» سفارش می دادم که تو رو خدا بعد از تخلیه ی داروها این جعبه ها رو توی بارون نندازه که خراب بشند ... بعضی از مقواهای آکاردئونی ش خیلی خوب بودند و من می تونستم تا مدتها با اونها عین آکاردئون بنوازم

به هر حال این علاقه قطع نشد. بعد از این که ساز رو خریدم، با همان عشق و علاقه اون رو به آغوش می کشیدم و عین یک معشوق ازش نگه داری می کردم. گاهی چنان با سازم حرف می زدم که انگار دوستی وفادار بود.  مثل همین شعرم. «گل آی سازیم!» (بیا ای سازم) نام یکی از این شعرهایی است که برای سازم گفته ام. با او درد دل می کنم.. دقیقا مثل: ّ
بشنو از نی چون حکایت می کند، من هم حکایتی دارم با این شعر نقل می کنم. شکایت می کنم. از آدمهایی که دور و برم هستند. از یار .... از سازم قدر دانی می کنم. و حتی از او به خاطر اینکه مدتی دل به یاری دیگر بستم و غافل از او شدم عذر خواهی می کنم. یک دنیای شاعرانه ی بکر ... 
ولی این شعر به زبان مادری ست. همان مادری که مرا بزرگ کرده است... 
خودم این شعر رو خیلی دوست دارم.  

۱۳۹۴/۷/۲

کارگاه آموزشی در تم زبان مادری


نج شنبه گذشته 17 سپتامبر، «مبحث زبان مادری Tema morsmål، برای همه سردبیران سایت های زبان مادری workshop گذاشته بود. (لطفا اگر کسی ترجمه این کلمه رو می دونه بگه) جای شما خالی ما هم رفتیم. در هتل Thorbjørnrud واقع در کمون Jevnaker. هم فال بود و هم تماشا.... قرار است که سایت های ما تغییراتی در کیفیت مطالب درسی داشته باشه ... بیشتر تمرکز ما در این دو روز ـ که البته من فقط یک روز کامل بودم ـ کار کردن روی تکنیک های جدید بصری و سمعی یا روش های دیداری و شنیداری بیشتر باشه ...علاوه بر این، اینگونه گردهمایی ها باعث می شه که کمی هم با دیگر سردبیران سایت ها و فعالیت های آنها آشنا شویم. 


همانطور که می دانید ما شروع کرده ایم که مطالب درسی ما را به صورت شنیداری هم ارائه کنیم. این می تواند کمکی باشد برای دانش آموزان ما که کمتر در خواندن فارسی تمرین دارند. 
عکس هایی هم در این زمینه گرفته ام که شما رو شریک می کنم. 
دیدار بعدی ما در کنفرانس سراسری در اسلوست که امیدوارم بعضی از شما رو که در این صفحه فعال هستید ببینم.

در حال کار ... ترجمه ی مطلب درسی و بعد باید صداگذاری کنیم.

همینجوری یه هویی 


تجمع ما در قسمت مرکزی شهر کوچک Jevnaker
 – påThorbjørnrud Hotel AS.


خانم Lene یکی از مشاوران و مسئولان Tema morsmål و طارق سردبیر سایت کردی زبان مادری .


من به اتفاق عثمان و عبدی دو تن از سردبیران سایت سومالی «مبحث زبان مادری».
 – på Hadland Glassverk.


کارخانه شیشه گری شهر Hadeland Glassverk... در سال 1762 تاسیس شد و تا امروز ادامه دارد. در این عکس ما شاهد مراحل تولید یک شیشه هستیم. بعد از حدود نیم ساعت توانستند یک دیس زیبایی رو برای ما درست و به tema morsmål هدیه دهند.
 – på Hadland Glassverk.

در حال شکل دادن به شیشه 

قسمت ورودی کارخانه 


و عاشق این تاریخ اروپایی ها هستند ... 250 سال است که این کارخانه Hadeland Glassverk نفس می کشد ... و اینها هم عکس های یادگاری از دوره های مختلف ....
 – påHadeland Glassverk.

عکس سلفی از ورودی شهر 

نمایی از شهر 

نمایی از باغ هتل 

۱۳۹۴/۶/۱۵

و هابیل هم رفت ...

دیروز یکی از بزرگترین هنرمندان آذربایجان «هابیل علی اوف» در سن 88 سالگی در گذشت. هابیل نوازنده ی چیره دست کمانچه بود که شاید آذربایجان دیگر هرگز چنین هنرمندی را به خود نبیند. وقتی از خود او می پرسیدند که چه می نوازی؟ جواب او این بود: «من نمی نوازم، ایفا می کنم.» و در واقع چنین بود. ملاحت موسیقی او، وقتی که آرشه را برروی سیم های کمانچه می کشید، چنان بود که انگار روح آدم را صیقل می داد. امکان ندارد که به ایفای هابیل گوش دهی و تحت تاثیر قرار نگیری. 
هابیل علی اوف مثل خیلی از هنرمندان دیگر سرگذشت منحصر به فرد خود را در رو آوردن به هنر و این ساز دارد. وقتی امروز در سایت شخصی او را جستجو می کردم، برای من نحوه آشنایی او با موسیقی و کشف استعدادش جالب آمد.
او مدرسه را در هفت سالگی شروع کرد و همان زمان در خانه مستاجری داشتند که یکی از موسیقی دانان مشهور بود: آغدامسکی. که دائما اهل موسیقی به خانه نزد او رفت و آمد داشتند و با هم تمرین می کردند. هابیل در خفا به آنها گوش می داد. یک روز سر سفره ی غذا، ملاقه ای را از سفره برداشته با یک چوب به صورت ساز در می آورد و با دهن می نوازد. مادر تحت تاثیر قرار می گیرد: پسرم می خواهد کمانچه نواز شود. و چنین هم شد. هابیل در یازده سالگی اولین برنامه ی خود را روی سن با موفقیت انجام داد.
او در خاطرات خود از جنگ جهانی دوم می گوید: جنگ بود. اما من با این مسائل کار نداشتم. هر روز عصر توی ایوان می نشستم و می زدم. همه ی فامیل، در و همسایه عزادار جان باختگانشان بودند. یک روز خبر آمد که برادرم هم در جنگ جان باخت. مادرم به سر و کله خود زد. عجیب بود که من گریه ام نمی گرفت. هابیل به ساز پناه می برد تا با کمانچه ناله و فریاد انها را در آورد. هابیل می گوید جنگ تمام شد اما این ناله و فغان ها هرگز از ساز او نرفت. و لای سیم هایش پنهان شد.
می گویند کمانچه ساز سحر انگیزی ست. این ساز همیشه اسرار درونش را به نوازنده هایش باز گو کرده است، اما هابیل علی اوف اولین نوازنده ای ست که این پیام را دریافت. به خاطر همین بسیاری از آثارش بی بدیل و بی نظیر شد.
من به عنوان یک نوازنده بسیار از هابیل تاثیر می گرفتم. هنوز هم وقتی می خواهم به اعماق خودم سفر کنم، «بیات شیراز» هابیل را گوش می کنم. یک روز تولدم در ایران بود. می خواستیم کیک ببرم به دوستان گفتم که اگر تولد من است، اجازه بدید من موسیقی ام رو انتخاب کنم. همین بیات شیراز هابیل را گذاشتم تا برایم بنوازد. آنها گفتند: آخه این که آهنگ رقص نیست. ... ولی برای من بود.
یاد این هنرمند بزرگ گرامی.



معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...