۱۳۹۵/۱/۱۰

جشن نوروز با آوانو



گروه موسیقی آوانو امسال جشن نوروزی خود را به طور اختصاصی همراه با خانواده های خود برگزار کرد. جشن ها فرصتی است برای تک تک اعضای آوانو تا استعدادها و آموخته های خود را به معرض نمایش بگذارد. لذا جشن های آوانو علاوه بر رقص و پایکوبی، فرصتی است تا هر کس با قطعه ای موسیقی و آواز شادی و هنر خود را با دیگران قسمت کند. 
از صفحه ی فیس بوکی  ما دیدار کنید و تصاویر بیشتری ببینید: 

/

۱۳۹۴/۱۱/۸

فروزان هم رفت



آخی ... فروزان هم رفت. خیلی دلم گرفت. شاید به هیچیک از هنرمندا به اندازه فروزان ظلم نشد. بقیه ها کم و بیش جاشونو پیدا کردند. مثلا ایرج قادری، فردین ... یه جورایی هم کار کردند و یا اینکه به هر حال با مردم در تماس بودند. فروزان حتی یه مصاحبه هم نکرد. هیچ اسمی ازش در نیومد. در واقع فروزان از همون روز اول که انقلاب شد در گذشت ... ... و ما مرده پرست ها .... 
وقتی امروز این تصویر پیری فروزان رو دیدم دلم خیلی گرفت ... یه مقایسه کردم ... این پیری نبود ... این شکایت از ایام بود.... از ما آدمهای قدر ناشناس ... عموی من سینما داشت. تمام نوجوانی ما که با سینما گره خورده بود با پرده هایی گذشت که صندلی های روبروی آنرا آدمهایی پر می کردند که به عشق دیدن فروزان سینمای عمو را پر می کردند ....... شاید او به جرئت می تونم بگم بانوی اول ایران بود. از شهبانو هم بالاتر .... ولی چه بد مرد. چه ناجور ... 
یادش همواره گرامی باد

۱۳۹۴/۷/۱۰

گل آی سازیم


امروز به مادرم زنگ زده بودم. صحبت به میان آمد. گفت: چندی پیش می خواستند آکاردئونت رو بخرند.
 گفت: گفتم این یادگاره، فروشی نیست.  
و باز با آهنگی مادرانه به من گفت که منتظر می مونه تا یه بار دیگه که بر می گردم خونه، آکاردئون رو تو خونه ی اون به صدا در بیارم.

گفت: آرزو داره که صدای نغمه های من رو مثل قدیم ها توی خونه بشنوه ...  
با هم گفتیم و گفتیم و اندکی سفر کردیم به روزهای دورمن ...

 مادر گفت: هر وقت از داروخونه «منوچهر آقا» رد می شدیم، تو لابلای جعبه های دارو که بیرون از داروخونه ریخته بود می گشتی و بالاخره مقواهای آکاردئونی تو در تو رو پیدا می کردی.
ـ  یادت می یاد؟
ـ آره مادر یادم هست.
 بعضا به «منوچهر آقا» سفارش می دادم که تو رو خدا بعد از تخلیه ی داروها این جعبه ها رو توی بارون نندازه که خراب بشند ... بعضی از مقواهای آکاردئونی ش خیلی خوب بودند و من می تونستم تا مدتها با اونها عین آکاردئون بنوازم

به هر حال این علاقه قطع نشد. بعد از این که ساز رو خریدم، با همان عشق و علاقه اون رو به آغوش می کشیدم و عین یک معشوق ازش نگه داری می کردم. گاهی چنان با سازم حرف می زدم که انگار دوستی وفادار بود.  مثل همین شعرم. «گل آی سازیم!» (بیا ای سازم) نام یکی از این شعرهایی است که برای سازم گفته ام. با او درد دل می کنم.. دقیقا مثل: ّ
بشنو از نی چون حکایت می کند، من هم حکایتی دارم با این شعر نقل می کنم. شکایت می کنم. از آدمهایی که دور و برم هستند. از یار .... از سازم قدر دانی می کنم. و حتی از او به خاطر اینکه مدتی دل به یاری دیگر بستم و غافل از او شدم عذر خواهی می کنم. یک دنیای شاعرانه ی بکر ... 
ولی این شعر به زبان مادری ست. همان مادری که مرا بزرگ کرده است... 
خودم این شعر رو خیلی دوست دارم.  

۱۳۹۴/۷/۲

کارگاه آموزشی در تم زبان مادری


نج شنبه گذشته 17 سپتامبر، «مبحث زبان مادری Tema morsmål، برای همه سردبیران سایت های زبان مادری workshop گذاشته بود. (لطفا اگر کسی ترجمه این کلمه رو می دونه بگه) جای شما خالی ما هم رفتیم. در هتل Thorbjørnrud واقع در کمون Jevnaker. هم فال بود و هم تماشا.... قرار است که سایت های ما تغییراتی در کیفیت مطالب درسی داشته باشه ... بیشتر تمرکز ما در این دو روز ـ که البته من فقط یک روز کامل بودم ـ کار کردن روی تکنیک های جدید بصری و سمعی یا روش های دیداری و شنیداری بیشتر باشه ...علاوه بر این، اینگونه گردهمایی ها باعث می شه که کمی هم با دیگر سردبیران سایت ها و فعالیت های آنها آشنا شویم. 


همانطور که می دانید ما شروع کرده ایم که مطالب درسی ما را به صورت شنیداری هم ارائه کنیم. این می تواند کمکی باشد برای دانش آموزان ما که کمتر در خواندن فارسی تمرین دارند. 
عکس هایی هم در این زمینه گرفته ام که شما رو شریک می کنم. 
دیدار بعدی ما در کنفرانس سراسری در اسلوست که امیدوارم بعضی از شما رو که در این صفحه فعال هستید ببینم.

در حال کار ... ترجمه ی مطلب درسی و بعد باید صداگذاری کنیم.

همینجوری یه هویی 


تجمع ما در قسمت مرکزی شهر کوچک Jevnaker
 – påThorbjørnrud Hotel AS.


خانم Lene یکی از مشاوران و مسئولان Tema morsmål و طارق سردبیر سایت کردی زبان مادری .


من به اتفاق عثمان و عبدی دو تن از سردبیران سایت سومالی «مبحث زبان مادری».
 – på Hadland Glassverk.


کارخانه شیشه گری شهر Hadeland Glassverk... در سال 1762 تاسیس شد و تا امروز ادامه دارد. در این عکس ما شاهد مراحل تولید یک شیشه هستیم. بعد از حدود نیم ساعت توانستند یک دیس زیبایی رو برای ما درست و به tema morsmål هدیه دهند.
 – på Hadland Glassverk.

در حال شکل دادن به شیشه 

قسمت ورودی کارخانه 


و عاشق این تاریخ اروپایی ها هستند ... 250 سال است که این کارخانه Hadeland Glassverk نفس می کشد ... و اینها هم عکس های یادگاری از دوره های مختلف ....
 – påHadeland Glassverk.

عکس سلفی از ورودی شهر 

نمایی از شهر 

نمایی از باغ هتل 

۱۳۹۴/۶/۱۵

و هابیل هم رفت ...

دیروز یکی از بزرگترین هنرمندان آذربایجان «هابیل علی اوف» در سن 88 سالگی در گذشت. هابیل نوازنده ی چیره دست کمانچه بود که شاید آذربایجان دیگر هرگز چنین هنرمندی را به خود نبیند. وقتی از خود او می پرسیدند که چه می نوازی؟ جواب او این بود: «من نمی نوازم، ایفا می کنم.» و در واقع چنین بود. ملاحت موسیقی او، وقتی که آرشه را برروی سیم های کمانچه می کشید، چنان بود که انگار روح آدم را صیقل می داد. امکان ندارد که به ایفای هابیل گوش دهی و تحت تاثیر قرار نگیری. 
هابیل علی اوف مثل خیلی از هنرمندان دیگر سرگذشت منحصر به فرد خود را در رو آوردن به هنر و این ساز دارد. وقتی امروز در سایت شخصی او را جستجو می کردم، برای من نحوه آشنایی او با موسیقی و کشف استعدادش جالب آمد.
او مدرسه را در هفت سالگی شروع کرد و همان زمان در خانه مستاجری داشتند که یکی از موسیقی دانان مشهور بود: آغدامسکی. که دائما اهل موسیقی به خانه نزد او رفت و آمد داشتند و با هم تمرین می کردند. هابیل در خفا به آنها گوش می داد. یک روز سر سفره ی غذا، ملاقه ای را از سفره برداشته با یک چوب به صورت ساز در می آورد و با دهن می نوازد. مادر تحت تاثیر قرار می گیرد: پسرم می خواهد کمانچه نواز شود. و چنین هم شد. هابیل در یازده سالگی اولین برنامه ی خود را روی سن با موفقیت انجام داد.
او در خاطرات خود از جنگ جهانی دوم می گوید: جنگ بود. اما من با این مسائل کار نداشتم. هر روز عصر توی ایوان می نشستم و می زدم. همه ی فامیل، در و همسایه عزادار جان باختگانشان بودند. یک روز خبر آمد که برادرم هم در جنگ جان باخت. مادرم به سر و کله خود زد. عجیب بود که من گریه ام نمی گرفت. هابیل به ساز پناه می برد تا با کمانچه ناله و فریاد انها را در آورد. هابیل می گوید جنگ تمام شد اما این ناله و فغان ها هرگز از ساز او نرفت. و لای سیم هایش پنهان شد.
می گویند کمانچه ساز سحر انگیزی ست. این ساز همیشه اسرار درونش را به نوازنده هایش باز گو کرده است، اما هابیل علی اوف اولین نوازنده ای ست که این پیام را دریافت. به خاطر همین بسیاری از آثارش بی بدیل و بی نظیر شد.
من به عنوان یک نوازنده بسیار از هابیل تاثیر می گرفتم. هنوز هم وقتی می خواهم به اعماق خودم سفر کنم، «بیات شیراز» هابیل را گوش می کنم. یک روز تولدم در ایران بود. می خواستیم کیک ببرم به دوستان گفتم که اگر تولد من است، اجازه بدید من موسیقی ام رو انتخاب کنم. همین بیات شیراز هابیل را گذاشتم تا برایم بنوازد. آنها گفتند: آخه این که آهنگ رقص نیست. ... ولی برای من بود.
یاد این هنرمند بزرگ گرامی.



۱۳۹۴/۵/۸

داغ و برشته


اخیرا در اسلو نانوایی بربری باز شده است. دیروز فرصتی پیش آمد تا سری به این نانوایی بزنیم. آقایی خوش برخورد تحویل مان گرفت. و پرسید:
ـ نان گرم می خواید؟ 
ـ چقدر باید صبر کنیم؟ 
ـ ده دقیقه ... 
مسلما ارزش این را داشت. یعنی برای من همیشه لحظه هایی که مرا با خود به جایی می برد تا با گوشه ای از خاطرات زندگی ام پیوند زند،  ارزش صبر کردن دارند. جایی که از خانه مان تا نانوایی همه ش 5 دقیقه راه بود. نه ... اگر می دویدم 5 دقیقه می شد! ولی باید ساعتی در صف می ماندم تا نان گرم گیرم می آمد. و در آنجا وقت داشتم تا با تماشای آدمهایی را که تقریبا هر روز از پشت در شیشه ای کثیف آرد گرفته نانوایی «حاجء روف» می دیدم، آنرا بگذارنم. 

«سید» پشت ترازو بود و همیشه با یک جارو دستی کوچک آنرا تمیز و مرتب می کرد. جارویی که نمی دانم مصرف دیگری هم داشت یا نه، و ترازویی که هرگز از آن استفاده نمی شد. «بایرام» خمیر می گرفت و «اردشیر» نان ها را به کوره می سپرد. در همان وقت از خود می پرسیدم چرا این اردشیر اکثرا «نان خمیر» را از کوره در می آورد و دست مشتری می دهد، در حالیکه همه طالب «نان برشته» بودند.  به هر حال اگر  کسی از خارج صف یا پشت صف با انگشتان دست به «سید» اشاره نمی زد که چند تا نان می خواهد، نان به من می رسید، وگر نه باید یک کوره هم صبر می کردم.... و در آخر بربری  داغ نصیب من می شد. و من همیشه درست همان موقع یادم می افتاد که کاش روزنامه ای را که بیشتر به این کار می خورد تا خواندن، با خود می آوردم تا دور نان بپیچم که دستانم نسوزد.  در غیر اینصورت مجبور بودم تا خانه
بدوم ... بله ... همش 5 دقیقه طول می کشید.  و وقتی به خانه می رسیدم  نان هنوز گرم بود....

   بربری داغ و برشته را گرفتیم و از در خارج شدیم. همراه با خاطراتی که داغ تر از خود نان بود. ولی مطمئن نبودم که تا 5 دقیقه ی دیگر روی سفره ای قرار می دهم که همه دورش هستند ... 



۱۳۹۴/۴/۶

کنفرانس هلاکویی و محبوبیتش در بین خانم ها

دیروز فرصتی شد تا من هم بتوانم در یکی از کنفرانس های آقای فرهنگ هلاکویی که در اسلو برگزار می شد شرکت کنم. موضوع دو کنفرانس دیروز را:
: از وابستگی تا استقلال و همبستگی و هیپنوتیزم جمعی 
و «چگونه می توان به امنیت و آرامش رسید» تشکیل می داد.ـ
هر کدام از کنفرانس ها سه ساعت  و جمعا 6 ساعت به طول انجامید. خوشبختانه من توانستم در هر دوی آنها شرکت کردم. به نظرم کنفرانس خوبی بود. هلاکویی اندیشمندی با سواد و صریحی الالهجه ست. چاشنی ها و لطیفه های او در حین صحبت باعث می شود که شرکت کننده احساس خستگی نکند.
 ایشان همچنین از مقبولیت و محبوبیت خوبی در بین اجتماع ایرانی و مخصوصا و مخصوصا خانم ها برخوردار است. مخصوصا در ساعت تنفس در صف خانم ها برای عکس گرفتن با ایشان غلغله ای بر پا بود.  
اما علاوه بر این، ماهیت کنفرانس و اندیشه های خود هلاکویی نیز برای بسیاری آشناست. از این رو با استقبال خوب ساکنان ایرانی مقیم نروژ برخوردار شده بود.  من فکر می کنم که بایست چیزی در حدود 300 نفر شرکت کننده حضور داشت.  بسیاری از این چهره ها که برایم آشنا بودند از تحصیلکرده ها بودند.  واقعا تحسین بر انگیز بود که یک جمعیت باسواد ایرانی را می دیدم که علاوه بر وقت گذاشتن و شرکت کردن، 400 کرون هم می پرداختند. تا قبل از این من بیشتر شاهد جمع ایرانی هایی بودم که حاضر بودند برای «تفریح»، «کنسرت» یا «دیسکو» پول بپردازند تا کنفرانس یا سمینار یا سخنرانی. حتی بسیاری از کنفرانس های گروههای سیاسی با وجود مجانی بودن بدون تماشاگر می ماند. 


این به من حس خوبی می داد. نشان از رشد و آگاهی نسل جدید ما دارد. مباحث دکتر هلاکویی که بر نوعی رفتار شناسی دلالت داشت، برای من بسیار آموزنده بود. ما با هر کدام از  مثال های به جا و بیان استادانه او در شرایط خاصی قرار می گرفتیم. اما این کنفرانس بیشتر از هر چیز باعث شد که به این مسئله پی ببرم که باید بیشتر در این زمنیه مطالعه کنم. ما خیلی کم در باره ی رفتارهای خود می دانیم. رفتارهایی که در شکل گیری شخصیت کنونی ما مهم بوده اند. دوره های زندگی ما که دکتر با ترتیب خاصی آنرا بیان کرد باید دقیق تر مطالعه شود. نیاز های ما ... اشاره به مهر طلبی ما ایرانی ها که آنرا با مهربانی جایگزین کرده ایم.
اما چیزی که موجب تعجب من شد اینکه وقتی در ساعت تنفس برای خرید کتاب رجوع کردم، متوجه شدم که هیچ کتابی از ایشان برای فروش موجود نیست. فقط CD یا دی وی دی از سخنرانی ها و سمینارهای ایشان موجود بود. وقتی در باره آثار ایشان  سوال و جستجو کردم گویا از ایشان کتابت و مطالب نوشتاری زیادی در دسترس نیست. بییشتر آثار ایشان شفاهی است. به عبارتی آقای هلاکویی بیشتر در زمینه ی شفاهی صاحب اثر است تا کتبی. نمی دانم این به علت عدم کتابخوانی ما ایرانی هاست یا چه؟
اما چیزی که در کنفرانس دیروز و در مواردی در کنفرانس های سالهای قبل یکی دیگر از استادان همچون آزیتا سایان مشهود بود، عدم آشنایی این عزیزان با وسائط کامپیوتری و برنامه های دیجیتال است. امروزه  سخنرانان دنیا برای برنامه های خود از پیشرفته ترین امکانات سخنرانی از قبیل نور، صدا، صحنه و برنامه های دیجیتال سخنرانی بهره می برند. ولی متاسفانه در برنامه های این دوستان کمتر از چنین چیزی خبر بود. در مواردی من دیده شده که یادداشت های این استادان روی کاغذ، با قلم و خودکار نوشته می شود. امیدوارم در برنامه های آینده فکری به این موضوع کنند. به هر حال پرستیژ کار هم در یک سخنرانی خیلی مهم است. و صرف اینکه ما با وسائط کامپیوتری روز آشنا نیستیم نمی تواند کمکی به این معضل باشد.
با همه توصیه من به دوستانی که در این کنفرانس ها شرکت نکرده اند این است که از این فرصت استفاده کنند. 

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...