۱۳۹۲/۵/۲۸

سال جدید تحصیلی و سایت زبان مادری ما



امروز اولین روز سال تحصیلی در نروژه ...در مدرسه حاضر شدم و اولین روز رو با دانش آموزان شروع کردم. البته کمی سخت بود. بعد از دو ماه تعطیلات. ولی به هر حال آغازی بود بر روزهای دیگری از زندگی. 
اما در کنار کار معلمی، مشغول کار و پروژه ی مهم دیگه ای هستم. مدیریت یکی از سایت های زبان مادری! این البته می تونه خبر خوبی برای پدر و مادرهایی باشه که شکایت می کردند بچه هاشون دارند فارسی یا زبان مادری شون رو فراموش می کنن. کار اینه که مواد درسی رو به زبان مادری تولید کنیم. بدین ترتیب بچه ها همون درس هایی رو که تو مدرسه می خونن می تونن تو سایت ما به فارسی یا دیگر زبانهای مادری پیدا کنند. راستش طرح یه این بزرگی مدتها بود که تو ذهنم بود. اصلا بخش مهمی از کار من تو مدرسه همین است. ولی اینکه این کار به صورت رسمی و به واسطه یک سایت دولتی انجام بگیره خب جای حرف داشت. به هر حال بعد از اینکه وزارت آموزش و پرورش نروژ در این زمینه شروع به کار کرد، من هم اعلام آمادگی کردم.  و حالا این پروژه ی عظیم پروژه ی «مبحث زبان مادری» نام گرفته. 

بدین وسیله ضمن معرفی این سایت یا تارنما، در اونجا نوشتم که:
به عنوان سردبیر تارنمای فارسی «مبحث زبان مادری» خوشوقتم که به اطلاع برسانم سایت ما در عرض همین مدت کوتاه  تاسیس خودـ یک سال گذشته ـ یکی از پر مخاطب ترین سایت ها در میان دیگر سایت های زبان مادری بوده است. و جالب تر اینکه اکثر بازدید کنندگان ما از خود کشور ایران بوده اند که این خود نشان از اهمیت و محتوای کار ما دارد. استقبال خوب شما از مطالب سایت باعث دلگرمی ما بوده و ما را در ادامه ی راهمان استوار تر می سازد. از این گذشته حمایت شما با خواندن مطالب ما، افزایش آمار بازدید کنندگان و بکار گیری مواد درسی و انعکاس نظرات تان، توجه مسئولین این پروژه را نیز نسبت به پربار تر کردن سایت زبان مادری فارسی جلب کرده، دست و بال ما را در ادامه و بسط و تولید فرآورده های دیگر آموزشی ـ از جمله تولیدات تصویری و ویدئویی ـ  برای کمک به یادگیری زبان مادری بازتر خواهد گذاشت. پس ما را همچنان حمایت کنید، و در صورت لزوم آدرس لینک ما را در اختیار دیگر دوستان و آشنایان که از نشانی آن بی خبرند قرار دهید.

امیدوارم این کار ما نتیجه بده ... لطفا به تارنمای زیر سری بزنید: 


۱۳۹۲/۵/۲۱

مسافر کشی نخست وزیر نروژ


 نخست وزیر نروژ بعد از شرکت در جلسه دولت در کاخ سلطنتی، سر و وضعش را عوض کرده، اونیفرم رانندگان تاکسی را پوشید، و به مسافر کشی در خیابانهای اسلو پرداخت. به گفته ی نخست وزیر، تاکسی بهترین جایی است که مردم نظراتشون رو بیان می کنند. صرف نظر از اینکه حتی این کار نخست وزیر یک کار تبلیغاتی قبل از انتخابات ماه آینده در نروژ باشد، باز کاری است قابل تحسین. 



 گزارش کامل این پست رو می تونید در لینک سایت «استکهلمیان» بخوانید. از این رو من لازم ندیدم مطالب بیشتری اضافه کنم.
این گزارش رو هم از بی بی سی بخوانید:
http://www.bbc.co.uk/persian/world/2013/08/130812_l31_norway_primeminister.shtml

۱۳۹۲/۵/۲۰

دوچرخه سواری و زندگی


امروز هوس دوچرخه سواری کردم. هم برای اینکه ورزشی کرده باشم، هم اینکه یکشنبه ام رو پر. از این گذشته دو پدیده ی «ورزش» و «طبیعت» رو با هم داشتن نعمت بزرگی یه. به کنار دریاچه ی اطراف شهرمون رفتم:«اسکاپشرم». طبیعتی بکر که زیبایی اش غیر قابل تفسیره. در توی راه، تو مسیر نابلد با دست اندازهای فراوون افتادم. جاده ی سنگلاخی و کوهستانی ... منو کشید و باخودش برد. اما منظره ش اونقد زیبا بود که وسوسه شدم تا منم ادامه بدم.  تا اینکه بالاخره 15ـ 20 کیلومتری گردنم اومد.  




 در انتها سر از جنگل و مراتع و گندم زارها در آوردم. زیبا و خواستنی بود. 

بوی گندمزارها نوستالژی زادگاهم را زمزمه می کرد. 
 
اما این دوچرخه سواری عین زندگی رو می مونه؛ یا لااقل منو به یاد زندگی می ندازه. اینکه باید مقاوم باشی. از پا ننشینی. اینکه هر سربالایی یه سرازیری هم داره و بعد از هر سرازیری باید منتظر یه سربالایی هم باشی، پس باید دقت کنی که کجا پا بزنی، و کجاها دسته ترمز رو نگه داری؛ مواظب دیگران باشی که دارن می گذرن، رعایت قوانین رو بکنی و از همه مهمتر اینکه مجهز راه بیافتی. نه مثل من که حتی قمقمه ی آب رو با خودم نبرده بودم. اونقد تشنه ام شده بود که با خوردن تمشک های جنگلی و آب رودخونه های زلال تشنگی م رو برطرف کردم.


اما یه چیز دیگه ی دوچرخه سواری هم خیلی شبیه زندگی یه: تظاهر کردنش!! گاهی که سربالایی ها رو نمی کشیدم، مجبور بودم از دوچرخه پیاده شم و اون رو بکشم. ولی خجالت می کشیدم که کسی منو در اون حال ببینه. به همین خاطر به محث اینکه چشمم به رهگذری می افتاد، وانمود می کردم که مثلا دوچرخه م خرابه و یا چه می دونم یه جای کار گیر داره ... عین زندگی ... که گاهی آدم خسته می شه ولی وانمود می کنه که دلایل موندنش نه خودش بلکه ابزار یا دیگران هستن....
در آخر با خودم گفتم که ای بابا: دزدی که نمی کنم. خسته شده ام دیگه ... و به این ترتیب تظاهر رو گذاشته م کنار ...

... و در نهایت در حالیکه راه رو گم کرده بودم، به مقصد رسیدم. این دیگه شیرین بود. یه شربت آلبالو و میکس بستنی و خربزه و توت فرنگی و بیسکویت جایزه ام بود:
















در حالیکه داشتم با خیال راحت استراحت می کردم چنان بارون و تگرگی باریدن گرفت که نگو و نپرس.... گفتم که همه چیز عین زندگی یه ... جزئی از زندگی یه ... حتی همین شانسی که آورده بودم ...



۱۳۹۲/۵/۱۹

عشق خلیل جبران


گاهی سخت است که فهمید این خلیل جبران از چگونه عشقی صحبت می کند. عشق زمینی یا معنوی ... او خارج از قاعده ها عشق را تعریف می کند و حتی آنرا تا عمق سرنوشت هم می برد. ببینید چه می گوید: 

تو را برای ابد دوست خواهم داشت 
از مدتها پیش قبل از انکه در کالبد زمینی یکدیگر را دیدار کنیم
تو را دوست داشتم 
از همان بار نخست که تو را دیدم 
این را می دانستم 
و این سرنوشت بود 
و هیچ چیز نمی تواند ما را از هم جدا کند ... 

۱۳۹۲/۵/۱۸

بسیار سفر باید ...

تا حالا به این فکر کردین که «سفر» و «اعتبار» چه تناسبی می تونن با هم داشته باشن؟ و چطور این دو در «هویت» آدمی هم تاثیر می ذارن؟ شاید باور کردنی نباشه، ولی زمان شاه ایرانی ها برای سفر به دنیا ویزا نمی خواستند. اعتبار پاسپورت اونها به حدی بود که کلیه کارهای روادید هنگام ورود به کشورها به طور اتوماتیک انجام می شد. «تومن» ما هم1/7 دلار بود. من زمان شاه، هرگز این «اعتبار» رو تجربه و احساس نکردم.  و بعد از استقرار جمهوری اسلامی هم متاسفانه هرگز چنین حسی به سراغ من ِمسافر نیامد. در 22 سالگی که برای اولین بار عزم «خارج» کردم، در واقع اصلا حس سفر نداشتم. یعنی حسی نبود که مثل میلیون ها شهروند و جوانهای دیگر دنیا، برای گذرندان تعطیلات و عشق کردن باشه. هر کدام از ما برای رقم زدن سرنوشت خود ناگزیر از سفر بودیم. و  تنها چیزی که در این سفرها تجربه می کردیم، نه اعتبار، بلکه کاملا بر عکس «بی اعتباری» بود. این بی اعتباری به حدی بود که باید هویت ایرانی م رو پنهان می کردیم. باور کنین بی اعتباری بدترین درده. بدتر از بی هویتی ست. شما حاضرین هویت نداشته باشی ولی اعتبار چرا... شما می خواهید که وقتی می فهمنن کی هستید بهتون احترام بذارن و اعتبار قائل باشن.
روزی در یکی از شعرهام نوشتم:
صحبت از پرواز نیست جانم سر موضوع من.
صحبت دل کندن است.
صحبت از پریدن است...
....
صحبت از بیداری ی در خواب نیست
صحبت از بیزاری ی بیدارهاست...
ننگریدمان چنین آشفته و بی نظم و حال
ننگریدمان چنین بی آشنا... 

یادم می یاد روزی در بیرون یکی از هتل ها مشغول کشیدن سیگار بودم. خانمی به من نزدیک شد و آتش سیگار خواست. در حین اینکه سیگارش رو روشن کردم، پرسید: ایتالیایی هستی؟
گفتم: نه. پرسید: اسپانیایی هستی؟ گفتم نه. دوباره نگاهم کرد؟
ـ کجایی هستی؟ گفتم ایرانی... توی چشمم نگاه کرد و گفت: I hate iranian. و از من دور شد. 

بی سبب نیست که ما مجبور بوده ایم گاهی هویت ایرانی مون رو پنهان کنیم.  یادم می یاد سالها پیش بعد از اقامت در اروپا برای یه سفر تفریحی به آلانیای ترکیه که رفته بودم، متوجه شدم که روی میزهای رستوران های شهر رو با پرچم کشورهای مختلف تزئین کردن . البته این برای جلب مشتری بود. ما به طور اتوماتیک روی میزی که پرچم کشور نروژ رو داشت، نشستیم. دخترم پرسید: چرا پرچم ایران روی این میزها نیست؟ من توضیحی برای او نداشتم. ولی خود می فهمیدم که اعتبار از هویت مهمتره ... چرا که هویت اصلی ی من اعتبار رو از من می گرفت. 


اوایل تابستان امسال وقتی در یونان بودم، یک سفر یه روزه به مارماریس ترکیه دست داد. بعد از اندکی گردش با اتوبوس های توریستی،  از ما پرسیدند که اهل کدام کشور هستیم. دقت کنین: نپرسیدند که از کجا اومده ایم. این سوال برای این بود که جهت بعضی توضیحات می خواستند مترجم کشور مورد نظر رو برامون بیارن. و من و همسفرم در جواب سوال خیلی شیرین گفتیم: «نروژ» وقتی برامون مترجم نروژی آوردن، متوجه شدیم که دو خانواده ی دیگه هم با ما همراهن. جالب این که هیچکدام از اونها هم نروژی الاصل نبودند... بنابر در این بی هویتی ما تنها نیستیم. 


***
پس نمی شه زیاد با سعدی موافق بود که گفته: «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی »... چرا که سفرهای امروز هم «پاس» معتبر می خواد، و هم پول معتبر. دقیقا چیزهایی که هموطنان ایرانی ی ما از آن محروم هستند. از این روست که نروژ کوچولو با این جمعیت چهار میلیونی ش، یکی از گردشگرترین مردمان جهان رو تشکیل می ده ... 

ادامه دارد

در این رابطه بخونید: 

۱۳۹۲/۵/۶

اینجایی که هستیم...


استرس های روزانه مانع نگاه مثبت ما به قضایا می شود. ولی مسلما مثبت اندیشی یا «نگاه مثبت» یکی از الزامات خوشبختی ست. چرا که واقف شدن به این که به هر حال استرس هیچ گشایشی حاصل نمی کند، کافی ست تا در در رفع آن تلاش کنیم. این گزینه با «تصویر ذهنی» که من زیاد به آن اعتقاد ندارم، متفاوت است. در «تصویر ذهنی»، این تصورات مثبت هستند که مبنا قرار می گیرند. گاها واقعی نیست. اینکه شما اگر در ذهن خود تصور کنید که مثلا روزی پولدار خواهید شد، امیدهای بی اساس را هم می تواند در ذهن شما بکارد. که گاها به قول پارکر نویسنده ی امریکایی این امیدهای بیهوده بدتر از ناامیدیست. ولی «نگاه مثبت» متفاوت است. اینکه شما به داشته های خود هم فکر کنید. امکاناتی را که در اختیارتان هست ببینید. این برای آنهایی است که مدام به آنچه که ندارند می اندیشند و غصه می خورند. در نتیجه غافل از آنچه که دارند نیز می شوند. به اعتقاد من ما باید تمرین کنیم که هر روز به توانایی های خود، به امکانات خود، به آنچه که داریم اتکا کنیم. نه برای اینکه «سهم» بیشتری طلب کنیم، نه، .... فقط برای اینکه از زندگی لذت بیشتری ببریم  و یا حداقل از نگرانی ها و استرس هایمان بکاهیم.  

اجازه بدید داستانی را از قول روانشاد برادرم مهرداد نقل کنم که با موضوع این پست ما ارتباط دارد. احتمالا شما ورشون دیگری از این داستان را شنیده اید ولی شنیدن دوباره ی آن خالی از لطف نیست



روزی از روزهای گرم تابستان بود. همه جمع بودیم. عروسی ی خواهر زاده ام در سوئد بود. به همین مناسبت یکی از دوستان خواهرم، ماها را به کلبه اش در جنگل مهمان کرده بودم. خانواده ی عظیمی بودیم. کباب و نوشیدنی بر پا بود و رقص و موسیقی که همیشه در خانواده ی ما حرف اول را می زد. زدیم و رقصیدیم. شاد مثل پروانه ... و بعداز ظهرش  تصمیم گرفتیم بطور دسته جمعی در جنگل زیبای اطراف به گردش بپردازیم. هم روز زیبایی بود و هم طبیعت زیبایی. بی نظیر و خواستنی. آن روزها هنوز گلها در بهار نپژمرده بودند. هنوز حوادث تلخ برادر و خواهرم را از ما نگرفته بود. همه جمع بودیم. و مادر که خندان و را

ضی بود. دریاچه ی کوچک آنجا که ما را به یاد زادگاه می انداخت، یک رؤیای تمام عیار بود. خودمان را عین کودکی، در آب رودخانه رها کردیم. دلچسب و شیرین بود. بعد کنار رودخانه نشستیم و برادرم مهرداد شعر خواند. از مولوی، از سعدی ... و ما هم زمزمه کردیم.  سپس در حالی که همه دورش را گرفته بودیم داستانی را با بیان زیبایش تعریف کرد، که در اینجا نقل به مضمون می کنم

«مرد تاجر و پولداری که برای گذران تعطیلات و خوشگذرانی به جزیره ای زیبا رفته بود، در حالیکه هر روز روبروی رستوران هتل کنار ساحل دراز می کشید و آفتاب می گرفت و لذت را در وجودش مرور می کرد، متوجه مرد جوانی شد که هر روز صبح با قایق کوچک و کهنه ی خود به ماهیگیری می رفت. آن مرد بعد از ساعت ها به ساحل بر گشته، ماهی هایش را به همان رستوران هتل می فروخت، در آنجا آبجو می خرید و می نوشید و شب ها با گیتارش در همان رستوران می نواخت و از دختران دلبری می کرد. بدین ترتیب تمام پولهایش را خرج می کرد و به خانه می رفت. و روز بعد روز از نو و روزی از نو.  تاجر  از پشتکار این صیاد فقیر خوشش آمد ولی از کارش در تعجب شد. یک روز که تاجر در بار رستوران مشغول نوشیدن بود، مرد فقیر  را به سوی خود خواند. آبجویی به او تعارف کرد و پرسید: من هر روز تو را می بینم که دریا می روی و چگونه زحمت می کشی ... مرد سرش را تکان داد. تاجر پرسید: آیا تا به حال به این فکر کرده ای که مثلا روزی ترقی کنی؟
 صیاد جوان با خوشرویی تمام  جواب داد: خب البته ... تاجر گفت راستش من هم روزی مثل تو فقیر و بی چیز بودم. کارم را گسترش دادم. شب و روز زحمت کشیدم...   
صیاد حرف تاجر را قطع کرد: منظورت را نمی فهمم

مرد تاجر گفت: منظورم این است که به این فکر باش که پولت را جمع کنی و یک قایق بزرگتر بخری. آنوقت ماهی های بیشتری خواهی گرفت. بعد درآمدت بیشتر خواهد شد. بعد می توانی کم کم برای خودت کارگر بگیری. و بعد از اینکه وضعت بهتر شد، کارت را گسترش می دهی. آنوقت آنقدر در آمد کسب می کنی که می توانی خودت ماهی هایت به جای های دیگر صادر کنی

صیاد در حالی با سر حرفهای تاجر را تایید می کرد پرسید: خب بعدش؟ 
تاجر ادامه داد: خب، بعدش می توانی کارهایت را رونق بیشتری دهی. شعبه هایی در دیگر شهر ها می زنی... 
صیاد همجنان سراپا گوش بود: خب بعدش؟ 
بعدش دیگر معروف می شوی. حالا برای خودت دم و دستگاه و تشکیلاتی بهم می زنی و پولدار می شوی ... 
ـ  خب بعدش؟ 
تاجر مکثی کرد. کمی از این سوال رنجیده شد. با خود اندیشید که شاید صیاد فقیر حرف او را نمی فهمد. گفت: یعنی چی بعدش ... خب بعدش مثل من یک تاجر بزرگ خواهی شد و ... 
ـ و منظورت این است که آنوقت می توانم مثل تو به تعطیلات و خوش گذرانی به این جزیره بیایم؟ 
تاجر نگاهی به او کرد و گفت: خب البته ... 
صیاد جوان  لبخند معناداری زد و گیتارش را برداشت. و با احترام گفت: خب آنچه را که تو بعد از سالها با این همه تلاش و استرس به آن رسیده ای، من هم اکنون دارم. هر روز همین کاری را که توبعد از سالها می توانی انجام دهی من هر روزه انجام می دهم. تازه با خیالی فارغ تر و  آسوده تر... چرا باید این همه دردسر به خود بدهم؟  

....

و حالا حکایت ما ... بسیاری آرزوی موقعیتی  که ما در آن هستیم را دارند. همین جا، درست اینجایی که هستیم. ولی ما خود غافل از آن هستیم. و این غفلت ما را از لذت های زندگی باز می دارد.
Foto by: Sevda Barazesh
 

۱۳۹۲/۵/۵

آرزوهای بر باد رفته

این عکس خیلی دردناک بود. و خبرش دردناک تر. قایقی که حامل پناهجویان بود در آب های اندونزی و استرالیا غرق شد. گویا دویست نفر سرنشین این قایق کوچک بودند که یک سوم آنرا ایرانی ها تشکیل می دادند. آنها از اندونزی به مقصد استرالیا حرکت کرده بودند که طعمه ی امواج دریا شدند. بنا به گزارش خبرگزاری ها 189 نفر از مسافرین توسط ماهیگیران و ناجیان نجات پیدا کردند. در میان جان باختگان یک کودک 12 ساله ی ایرانی نیز دیده می شود. و دیروز این عکس در صفحه های اجتماعی منتشر شد. «روی خط» تلویزیون آمریکا نیز روز پنج شنبه برنامه اش را به این موضوع اختصاص داده بود. و در این برنامه من گفتگوی  یکی از این مسافران که خود را پدر این کودک معرفی می کرد شنیدم. دلم خیلی سوخت. غم انگیز بود. او علاوه بر این کودک زنش را نیز از دست داده بود.
شاید لازم باشد که جای این پدر بود و لحظه های دلهره آوری  که در آن ساعت ها بر او و خانواده اش و دیگر مسافرین گذشت را مجسم کرد.  انها در خواب بودند که پدر متوجه تکان های غیر عادی کشتی شد و سپس گرفتار چنین صانحه ای شدند.
این حادثه دردناک مرا واداشت که فکر کنم گاهی واقعا لازم است که آدم کمی از زندگی روزمره خود فارغ شود و خودش را لحظه ای جای این انسانها بگذارد و ببیند که چه دردی بر آنها رفته و می رود. کسانی که برای یک زندگی بهتر از همه چیزشان می گذرند، راه می افتند، تن به خطر، آوارگی و دربدری می دهند،  با مالشان و جانشان بازی میکنند، تا شاید بتوانند به دنیای بهتری پای گذارند.
 

و نوعا بعضی از این آدمها در این سفرها چنان خاطره های تلخی را با خود به همراه می آورند که تا آخر عمر آنها را رها نمی کند. من خود شخصا شاهد بسیاری از این افراد بوده ام.

شاید ندانید، ولی آنچه که برای این آدمها در آن لحظه ها مهم است همدردی دیگران است. من خود وقتی که در کمپ پناهندگی زندگی می کردم، از این موضوع که دیگران ما را فراموش کرده اند رنج می بردم. همیشه فکر می کرده ام که ما فراموش شده هستیم. برای من تمام آن مدت نوعی زندان را تلاقی می کرد. و تنها امیدها بودند که باید به آن اعتماد می کردیم. وگر نه گاهی همین درهای امید هم به روی ما بسته می شد. آنروزها می گفتم که اگر روزی از کمپ خلاص شدم و اگر به جایی رسیدم، حتما باید برای پناهجویان کارهایی انجام دهم. می گفتم که باید جهانیان بفهمند که ما هم مثل دیگران می خواهیم که به یک زندگی بهتر و شایسته تر دست یابیم. ...  ولی هر کدام از ما چنان در پیچ و خم زندگی فرو می رویم و به زندگی شخصی خود می پردازیم که دیگر هر چیزی  جز «خودمان» کم رنگ می شود... و بسی تاسف.
در هنگام مهاجرت من هم دختری داشتم که 9 سال سن داشت. مثل خیل دیگران، آغوش کشیدن یک زندگی بهتر، بی دغدغه و آرام، آرزوی من هم بود. و بالطبع این آرزو را برای دخترم هم می خواستم.  می خواستم که او در دنیایی آزاد بزرگ و تربیت شود. می خواستم که محرومیت های ما را که در زندگی داشتیم، او نداشته باشد. اکنون از آن روزها سالها گذشته و  او دارد بار سفر می بندد. و برای تحصیل به امریکا می رود. می رود که زندگی خود را از سر بگیرد. و خوب و بدش را بسازد. می رود که اراده هایش را بارور کند. من مطمئن هستم که همه ی پدرها چنین آرزویی را برای فرزندان خود دارند. 

ولی اکنون آن پدر ... که مسلما با چنین رؤیاهایی پای به این سفر خطرناک گذاشت، آرزوهای خود را بر باد رفته می بیند. اکنون همه ی رؤیاهای او مثل آواری از درد و اندوه بر سر او فرو ریخته اند. 

برای او و دیگر بازماندگان صبر و شکیبایی آرزومندم.




معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...