۱۳۹۱/۱۰/۹

شما هم بیاین کمی زندگی کنیم!


بر خلاف سالهای قبل تعطیلات کریسمس امسال رو تو خونه موندم. سعی کردم اوقات  آرومی رو پشت سر بذارم. بدون دغدغه، بدون کار. و برای اولین بار تو زندگی م بود که این  همه خواب رو تجربه کردم. تاجایی که به ناراحتی وجدان هم منجر شد. از این رو بر آن شدم که کمی هم وقت برای چیزهای دیگه بذارم. مثلا اسکی.... چرا نه! اما ...
چند سال پیش که اسکی رو شروع کرده بودم، یاد نگرفته کنارش گذاشتم. مگر اینکه جایی رو برای اسکی پیدا می کردم که اصلا سربالایی یا سرپایینی نداشته باشه. چرا؟ راستش زیاد جالب نیست که وقتی تو سربالایی های مسیر در حالیکه شدیدا مشغول جون کندن و  بوکس و باد کردنی، بچه های 7ـ 8 ساله ضمن تماشای تو ازت جلو می زنن. تو سرپایینی ها هم بهتر از این نیست. مثلا  زیاد صحنه ی دیدنی ای نیست که اسکی هاتو درست زمانی که باید سرازیر بشی و کیف کنی، از پات در بیاری و با خودت بکشی ... به خاطر ترس از افتادن... 


نمی دونم شاید اگه پارسال بطور اتفاقی به این توفیق اجباری نائل نمی اومدم، هرگز دل به اسکی کردن نمی دادم. این اتفاق خیلی ساده در «روز اسکی» مدرسه افتاد. و من به عنوان معلم باید با گروه شاگردان همراهی می کردم. و در همون روز یکی از شاگردام به من تکنیک های اصلی اسکی رو یاد داد.  اینکه تو سرازیری چطور تعادلم رو حفظ کنم و نیافتم.
... 

و حالا که تنها در طبیعت مشغول اسکی ام، احساس می کنم بر خلاف ترس گذشته بیشتر از سرازیری ها لذت می برم...  گاهی چنان غرق این کار می شم که یادم می ره در حال یادگیری ام و باید حواسم رو بیشتر جمع کنم. 

و این اسکی هم عجیب منو یاد زندگی می ندازه. خود زندگی ... اینکه باید وسایل اولیه رو داشته باشی. اینکه هدف و انگیزه مهمه. اینکه بایدبه جلو نگاه کنی. و حواست به جلو باشه نه به عقب. اینکه هیچکی بیشتر از خودت قادر نیست بفهمه چقد قدرت بالانس داری و می تونی خودت رو روی پاهات نگه داری. و بالاخره وقتی خودت رو در برابر این «مسیر» قرار دادی باید حرکت کنی. و سربالایی ها و سرازیری هاش رو طی کنی. اولش سرده ولی راه که بیافتی گرمت می شه. «خط اسکی» ی مسیر راه رو بهت نشون می ده. قبلا کسانی بودن که این راه رو رفتن و تو فقط باید جاده ها رو انتخاب کنی. اینکه از کدوم راه بری، و مهمتر اینکه مقاوم باشی. گر چه بعد از اینکه چند تا سربالایی رو که رد کردی، احساس می کنی خسته ای، ولی هیچی به اندازه سرازیری های پیش رو بهت لذت نمی ده. و اینجاست که بکرترین هوا رو استشمام می کنی و می دی به ریه هات... عین تایتانیک! ... احساس می کنی که یاد گرفتی. نه، زمین نمی افتی (تازه بیفتی هم مهم نیست، مهم اینه که تسلیم نشی، برف ها رو از تنت پاک می کنی و دوباره ... سه باره ...  دقت مهمه ..  به شرط اینکه پاهات رو محکم بذاری و نترسی... و به اون اعتماد کنی. اینجا پاهات نقش اراده ت رو تو زندگی بازی می کنن. و مسیر اسکی برات حکم زندگی رو داره. و آدم های دور و برت. بچه، بزرگ ... همه اومدن که سهمی از این هوا بگیرن. بعضی ها تند می رن و بعضی ها مث من آهسته. بعضی ها برای یه هدف دیگه اسکی می کنن... ولی مهم اینه که همه هستن.... 

آره این اسکی منو عجیب یاد زندگی می ندازه.... شما هم بیاین کمی زندگی کنیم.  

۱۳۹۱/۹/۱۲

برنامه در اسلو برای بیمارانی که ایدز دارند

دیروز در اسلو مراسمی بود به مناسبت روز جهانی ایدز. مجامع دینی نروژ به اضافه سازمانهای طرفدار حقوق بشر این برنامه را برگزار کرده بودند. ما هم دعوت شده بودیم. اینکه برنامه ای کوچک اجرا کنیم. با کمال میل رفتیم. من و محمد رضا، و دوست نوازنده لبنانی ی ما که عود می زد. و بالاخره برای آنهایی که ایدز دارند و دارند با این بیماری زندگی می کنند، نواختیم. نروژ حدود 5000 بیمار مبتلا به ایدز دارد. و همین امسال 221 نفر نیز به این تعداد اضافه شدند. اما من ندیده بودم که این بیماری در نزد خارجی ها مورد توجه قرار گرفته باشد. بیشتر شرکت کنندگان دیروز مهاجر بودند. و بیشتر از افریقا. و در مورد اینکه باید تابو ها را شکست که به فکر علاج و چاره ی بیماری بود. 

این بیماران مرکزی در اسلو دارند که آنجا جمع می شوند. در آنجا با هم ارتباط می گیرند و از تجربه های یکدیگر می گویند. حتی عاشق می شوند و زندگی تشکیل می دهند. هیچکدام نمی دانند که چقدر زنده می مانند، ولی انگیزه ی خود برای زندگی را از دست نمی دهند. 
برایم جالب بود. دیدن این آدمها ... این بیماران که برای زندگی کردن می جنگند. و اینکه همه ی ما باید یاد بگیریم که انگیزه های خود را به خاطر اتفاقات از دست ندهیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس بطور سمبلیک از اینترنت انتخاب شده است. 

۱۳۹۱/۸/۲۹

کنفرانس برگن


ساعت هفت صبح رسیدیم برگنBergen . از همان ایستگاه قطار، محل هتل رو پرسیدیم. و فهمیدیم که ده ـ پانزده دقیقه ای تا هتل پیاده راه داریم. اومدیم.  بارون می بارید. بعد تگرک شد. به قول خلیل دوست افغان ما «ژاله».

تو این سه ماه این چهارمین کنفرانس منه. سه تا از این ها در رابطه با «مبحث زبان مادری» و Tema morsmål بود. و این بار در برگن. ترجیح دادم قطار شب رو بگیرم. وقتی رسیدم خسته بودم. هتل شیک و مناسب بود. یه دو ساعتی تا شروع کنفرانس داشتیم. گفتم دوشی بگیرم. بعد وان رو دیدم. و وسوسه شدم که خودم رو رها کنم.
برگن... Bergen، یکی از بزرگترین و زیباترین شهرهای نروژه. اینجا یکی از قدیمی ترین بنادر تجاری نروژ محسوب می شه. عمده ی تجارت این شهر با آلمانها بوده، از این رو لهجه ی Bergen کمی فرق می کنه. و گویند که بیماری مسری و مرگ آور طاعون توسط یک کشتی تجاری انگلیسی برای اولین بار در سال 1349 به این شهر وارد شد و بعد از اون باعث شد تا حدود نیمی از جمعیت نروژ آنروز در اثر ابتلا به این بیماری تلف شن.  
و این سومین باره کهبرگن رو می بینم واون دو بار ...  انگار خاطراتم فلاش بک می خورد... . ده سال پیش ما توی کمپ پناهندگی بودیم که با اتوبوس کمپ برای گردش آوردندمون اینجا. و ما برای اولین بار به یه مسافرت برنامه ریزی شده پا گذاشتیم. آن موقع وضع روحی ی خوبی نداشتم. نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود... و حالا بعد از ده سال... قرار است که یکی از سخنرانان کنفرانس فردا من باشم. البته برای فارسی زبانها. و قراره که در رابطه با لزوم وجود «زبان مادری» و پلان های ما برای این سایت حرف بزنم. 

جالبه ... خیلی چیزها برای گفتن دارم. و کارهای نیمه تموم که امیدوارم بتونم با کمک کانالهایی اونا رو عملی کنم... 
از خواب بیدار می شم... توی وان دراز کشیدم. باید ده دقیقه ی دیگه پایین تو سالن باشم....  

۱۳۹۱/۸/۲۷

می تونست بدتر هم بشه....


... خلاصه به هر جون کندنی بود، بوکسور کردن، حول دادن ...  تونستم با کمک دوستم اکبر، ماشینم رو از سربالایی کوچه رد کنم و خودم رو به اولین تعمیرگاهی که در اون نزدیکی داشتیم برسونم. 
... اوستا اول گفت که تا دو ساعت اول وقتش پره و نمی تونه لاستیک های اتومبیل منو قبل از ساعت 8 شب عوض کنه. 
ساعت 6 بود. دو ساعت؟ کجا می تونستم تو این هوا آواره بشم؟

 از  لهجه ی اوستا پی بردم که باید از طرفهای خودمون باشه. آروم نزدیک شدم و با لحن مظلومانه گفتم: 
ـ اوستا من جایی رو این اطراف ندارم. خونه م دوراز اینجاست. ببین اگه با 100 کرون کارم زودتر راه می افته، یه لطفی بکن؟  

یه نگاهی به من انداخت و با لهجه ی شیرین دری در حالیکه با سر تایید می کرد، گفت: ولی کمتر از نیم ساعت نمی شه... 

قبول کردم و راه افتادم تا نیم ساعتی خودم رو علاف کنم. کلاه بارونی م رو سرم کشیده، از خیابون خلوت رؤیکن Røyken  عبور کردم. نمی دونم کجا، فقط راه رفتم. از مرکز خرید رد شدم. کمی جلوتر بعد از ایستگاه راه آهن، زدم تو سربالایی ی یکی از فرعی ها. هوا سرد بود و نم نمک برف می بارید.  از روشنایی های تیر برق ها  من این بارش رو حس می کردم.... حالا وقت داشتم به تمام روز فکر کرده و اونرو مرور کنم....

... گاهی آدم خیلی خودش رو مورد سرزنش قرار می ده. بدون اینکه این سرزنش ها کوچکترین تاثیری در اونچه از سرش گذشته داشته باشه. گاهی یه حادثه، یه چیز خیلی عادی یا کوچیک، بر اساس مسامحه کاری های تو بزرگ می شه. برات گرون تموم میشه. چیکار می شه کرد؟ سرزنش؟ طعنه؟ نصیحت کردن خود؟ من این کار رو کرده م، بارها و بارها. فایده ای نداشت. چرا که اتفاق بدون اینکه پیشگیری بشه، رخ داده بود...
می دونستم که باید این کار رو دو روز پیش یعنی شنبه می کردم. همه توی اخبار شنیده بودند که یکشنبه قراره برف بیاد. منم که می دونستم که اینجا نروژه، و لاستیک های تابستونی م تعریف ندارن. حتما باید عوضشون می کردم، مخصوصا که سربالایی تند سر کوچه مون همیشه تو زمستونا دردسر ساز می شد. با علم بر این، این دست اون دست کردم. و عصر شنبه موقعی برای تعویض لاستیکام رفتم که یه تعمیر گاه باز هم پیدا نشد. 
ـ یه کاریش می کنم دیگه...، با خودم گفتم. اما لعنت بر این جمله ... 



دوشنبه صبح وقتی بیدار شدم، برف همه جا رو سفید کرده بود. اولین روز برفی. و من یادم اومد که عاشق اولین روز برفی بودم. زمان بچگی هام برای دیدن برف صبح، لحظه شماری می کردم و طی شب شاید بارها به کنار پنجره می اومدم تا شاهد سفید شدن زمین باشم .. آی .. چه لحظه هایی ... اما الان این احساس به من دست نداد. کارم دیر شده بود. لاستیک ها لای برف تو سربالایی کوچه بن بست مون بوکس باد می کردند و من عین پاندول ساعت می رفتم و برمی گشتم.  بیش از 20 بار امتحان کردم، و حالا دیگه تمام وجودم استرس بود و سوال.

نمی دونم چرا حول کرده بودم. برای بار چندم امتحان کردم. فایده ای نداشت. لحظه ای با خودم آروم شدم و گفتم: «مرگ که نیست. آروم باش... اصلا جهنم که نمی ره. دنیا که به آخر نمی یاد. آخرش یه تاکسی می گیری و خودت رو خلاص می کنی.»
اما اول باید به سر کار زنگ می زدم که دیر می یام. به خشکی شانس. متوجه شدم شارژ تلفنم خالی است. با همون چکمه و پالتو وارد خونه شدم. تموم اتاق ها رو گشتم. سیم شارژ پیدا نبود. یادم اومد که آخرین بار تلفن رو تو مدرسه شارژ کرده بودم. پس اونجا بود. لعنت به این شانس! حالا چیکار می تونستم بکنم. همسایه اتومبیلش رو روشن کرد که بره. دیده بود که من در تلاشم که از این سربالایی لعنتی بالا برم. اصلا نگاهی به من نیانداخت که شاید ازش کمک بخوام. پررویی کردم و گفتم: ـ می تونی منو تا همین سر خیابون برسونی تا از اونجا یه تاکسی بگیرم. 

گفت: بیا. اما قبل از این کار حتما باید به کارم زنگ می زدم. ازش یه چند دقیقه ای رخصت خواستم و با عجله خودم رو به تلفن خونه رسوندم. شماره ی مدرسه؟ لعنتی ... از حفظ نبودم. باید از اینترنت پیدا می کردم. کامپیوتر رو روشن کردم. و انگار تا ویندوز بالا بیاد، جون آدم بالا می اومد. وقت برد. تمام تنم عرق بود. نه ... پایین دویدم و به همسایه گفتم، شما برو معطل من نشو. گفتم که باید به مدرسه اطلاع بدم که ماشینم گیر کرده.... چیزی نگفت که اشکال نداره یا می تونم یه دقیقه دیگه منتظر بمونم . مثل بچه ی آدم راهش و کشید و رفت.


حالا باید برای رفتن تاکسی می گرفتم. راه دیگه ای نبود. به تاکسی زنگ زدم. ولی ... به این سادگی ها هم نبود. بیشتر از 10 دقیقه معطل شدم. آخرین جواب هم موقعی بود که گفت: در حال حاضر تاکسی ندارن و اگه بیاد نیم ساعت طول می کشه.

حالا سرزنش های درونی شروع شده بود: «اگه یه ساعت زودتر رفته بودم شهر، حتما تعمیرگاه باز بود»؛ «اصلا چرا یه هفته پیش لاستیک ها رو عوض نکردم؟»؛ «حتما باید یه اتفاقی بیافته تا آدم درس بگیره...»  

.....


فرعی ی خلوت خلوت بود. گویا اصلا هیچ آدمیزادی این حول و حوالی نبود. انگار من اولین نفر بودم که روی برف ها پا می ذاشتم. بعد عین بچه گی هام بر می گشتم و جای چکمه مو رو برفها نگاه می کردم. شیارهای کف چکمه روی برف ها اونقد قشنگ نقش می ساخت که من دوست داشتم... این موقع بود که ناگهان نور دیوار کلیسا نظرم رو گرفت. کاملا نورانی ... آروم جلو رفتم و داخل محوطه ی کلیسا شدم. قبرستان شهر در این قسمت بود. و انگار تاریکی، سکوت و زیبایی در این قبرستان پراکنده بود.  داخل قبرستان شدم. روی بعضی از قبرها شمع هایی هنوز در حال سوختن بود. و از دور شبیه فانوس های خودمون بودند.... جلوتر رفتم....
....
نه جلوتر نمی رفت. عین پاندول ساعت. می رفتم و بر می گشتم. دیگه تسلیم شدم. با خود گفتم که باید پیاده خودم رو به مرکز شهر برسونم. 20 دقیقه ای راه بود. وسایلم رو از اتومبیلم برداشتم و راه افتادم. اما همون اول راه خانم همسایه ی دیگه ام سر رسید. ها؟ 

موضوع رو گفتم. گفت که می تونه تا مرکز شهر منو برسونه. جونش رو دعا کردم. و اونم منو رسوند. تازه تو راه کلی هم اخبار در اختیارم گذاشت. 

اونجا به آژانس تاکسی رفتم. تاکسی نبود. ولی زنگ زد و گفت که ظرف ده دقیقه تاکسی می یاد.  منتظر موندم...  و اومد. البته همزمان با اتوبوس... یعنی اگه یه خورده منتظر واستاده بودم، احتیاجی به تاکسی نبود. دوباره سرزنش....  
وسط راه جاده اونقد که لغزنده بود، تاکسی لیز خورد. و نزدیک بود از جاده خارج بشه. رنگ و روی راننده که پاکستانی التبار بود، پرید. پرسیدم: لاستیک زمستونی بستی؟ 

گفت: آره ... ولی این قسمت جاده همیشه اینجوری ی...

تو دلم گفتم. پس خوب شد که اتومبیل من سربالایی رو نکشید. چون هیچ معلوم نبود اگه تو این جاده می اومدم چه بلایی سرم می اومد.... 
و راننده تاکسی اونقد یواش روند که بالاخره اتوبوس از ما جلو زد.
..... 

فندک نداشتم. خم شدم و با شمع روشن یکی از قبرها که عین فانوس داخل یه محوظه ی شیشه ای بود، سیگارم رو روشن کردم. حالا دیگه سرزنش نمی کردم خودم رو. حتی دلم نمی سوخت که چند برابر بیشتر هم خسارت دیده بودم. با خود گفتم:  

«می تونست جور دیگه ای هم بشه. مثلا اگه ماشینم سر بالایی ی خونه رو می اومد و تو اون جاده ی لغزنده می افتادم یا تصادف می کردم، می تونست بدتر هم بشه.... »

با خود گفتم نه به خیری گذشت.  و عین سرگردان ها تو قبرستون قدم می زدم که چشمم به قبری افتاد. نزدیک شدم. روش با خط فارسی نوشته شده بود. عجیب بود... این تنها قبر یه ایرانی ی مقیم این اطراف بود. و یادم اومد که من اون رو می شناسم. یادم اومد که این همون دوستی بود که سالها پیش مثل ما زنده بود و سر حال... و باهم سر کلاس درس نروژی می نشستیم. ... از آن روزها 10 سال گذشته بود. و حالا ... یه حادثه ی تلخ ... او رو از ما جدا کرده بود. کنار قبرش نشستم. برف می بارید. و نسیم آرومی توی قبرستون می پیچید. پوک عمیقی از سیگار زدم. و اون روز رو دوباره مرور کردم. 

«می تونست بدتر هم بشه.... » همیشه می تونه بدتر بشه....
اتومبیلم رو گرفتم و راه افتادم. دیر وقت بود. حوصله ی درست کردن غذا هم نداشتم. به یه رستوران رفتم....  وقتی حساب کردم و برگشتم تو اتومبیل ... حساب کردم که 200 کرون دیروز، یه چیزی حدود 800 چوب برام آب خورده بود. ولی سالم بودم. و حالا اعصابم راحت بود. 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بد نیست در همین رابطه نیز بخونید:
خوشبختی ی یه لحظه .... 

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...