۱۳۸۹/۸/۲۴

از سری نامه های من (1)


سالها پیش موقعی که 22 ـ 23 سالم بود، جزو جوان هایی بودم که همواره می خواستم برای زندگی ی بی معنایی که در ایران داشتم توضیحی داشته باشم. از این رو نامه نگاری های من به فامیل، دوستان و آشنایان بخشی از زندگی من شده بود. نامه ی پیش رو یکی از آنهایی است که برای یکی از بهترین دوستان ایام جوانی «ک» نوشته ام. تاریخ نامه به سال 1367 خورشیدی بر می گردد. در آن زمان او مقیم آلمان بود. ادبیات بکار رفته در این نامه بیشتر حکایت از سانسور دارد تا انعطاف احساسی من. در واقع من سخن هایم را زیر این اصطلاحات ادیبانه پنهان می کنم.

... باری، بار دیگر این نامه ی من است که بدست تو می رسد. و این بخاطر این است که فراموش نشده ای و در قلب ما جای داری. بخاطر این است که هنوز دلتنگی هایم و صدای دوستی ام بلندتر از همه ی حرفهایم است. بخاطر این است که هنوز که هنوز است در ته جبیم نفس هایی دارم که در بازار محبت خرج کنم. گر چه قلبم درون سینه سنگینی می کند ولی هنوز موسیقی عشق را در گوشه ـ گوشه ی آن توانم شنید.
می دانی «ک»، بهار سر رسیده است. بهار. بهار ما. زیباتر از ما. فقط خارج از ما. دیداری بی رمق غصه ی چشم ها را سنگین تر می کند. آهسته می روم که از نرفتن بهتر است. آرزوی دویدن دارم، لیک مهیایم نیست . پس با ابرها کنار می آیم و به انتظار طلوع ستاره ی اقبالم می نشینم. پیشینیان گفته اند که هر کس ستاره ای دارد و به هنگام موت فرو می ریزد. اما من دوست دارم یکی از آنهایی باشم که شاهد فرود ستاره اش در هنگام حیات است. افسوس که نمی دانم به کدام سوی آسمان چشم بدوزم که آن را ببینم. آن طلوع را... و اگر غروب بود؟!
به هر حال و در هر حال باید به استقبال فردا رفت. و انکار فردا خیانت به دیروز است و رنگ کردن امروز. گول زدن حالا. و امروزم گر از دیروز است، فردایم از امروز خواهد بود و ... من مسافر سرگردان روزهایم. مجبورم که باران را خوب تماشا کنم و اگر خاطره ای لابلای رطوبت آن یافت نشد، رؤیایی از سیل درست کنم. داخل صدف های پنهان آن را کاووش کنم، و طراوتی را که به من یاد می دهد دریا وجود دارد را احساس کنم. و بگذار از دریا به ساحل زندگی دست یابم و چنانکه زورق خیالهایم چنان سنگین شد که غرقم سازد، شتاب هایم را بر آب فرو ریزم تا سبک تر و راحت تر ره به ساحل گشایم. فانوس های صبر آبی یاریگر من خواهد بود و من نخواهم ترسید و تا عمق زندگی پیش خواهم رفت.
اما از پس زندگی رفتن! اگر آرام و بی دغذغه بود آه چه خوب بود. همه بودند و سفره ها داخل ایوان مشرف به حیاط آلبالو پهن می شد. و در سفره نان زیاد می آمد و شراب نوش می شد. شبها هم زوزه های سگ های کنار مسجد ما را از خواب بیدار نمی کرد. صبح ها با بانگ ساعت شماطه دار بیدار می شدیم. و جای کتاب گمشده را از مادر می پرسیدی. و یقه ی چرکین لباست را او می گرفت که با دست بشوید. و کفش هایت را خودت واکس می زدی...
آه چه خوب بود، اگر زندگی بی دغدغه بود. شاید هم بد. و اگر بی دغدغه بود دیگر سمفونی های بتهوون در خاطره ها ثبت نمی شد، و تابلوی «طبیعت بی جان» ون گوک میلیونها دلار به فروش نمی رسید و آن مردها بزرگ نمی شدند. و ما هم بالاخره یک روز بزرگ می شویم، مثل زندگی. فراموش نکن که امیدهاست که به جا کلیدی درهای بسته ی زندگی آویزانند. امیدها... مثل قحبه های کنار خیابانند. امشب را با تو اند و فردا را با دیگری سر می کنند. به وفایشان عهد بستن جایز نیست. و اگر در این گیر و دار عشق ها سر نرسند. و گاهی که بی موقع سر می رسند، ناخوانده. از همه بدتر انگار عجله ی رفتن دارند. منتظر نمی مانند. خوبی شان این است که یک آب و جاروبی به سر و وضع خانه ی درب و داغان افکارت می کشند. سیگار می کشند. پیانو می زنند. و هنگامی که نوبت اجرای اخرین ترانه با آنهاست، صدایشان می گیرد. و با عجله می روند. فقط پرنده می ماند که از درون فقس آرزوهایت به تاریکی چمن لهله می زند، بدون آنکه پرواز را از یاد باشد. و غم ها و لبخند ها. عین چایی اند. تا سرد نشده باید نوشیدشان و داغ داغ دهانت را می سوزاند. و شعرها و قصه ها همه غم ها و لبخند هاست. گیسویی است که شانه می خورد. گلی که می پژمرد. و لب هایی است که می بوسد بدون آنکه گفته باشد دوستت دارم. و تنهایی، بچه است که نغمه ساز می کند. اخلاق را از حفظ است. تنهاتر از عشق که مدام می گوید: از آرزوها بیزارم. و بشر، که هرگز اشباح نمی شود از همین آرزوها و می جوید و می گوید که می خواهم. هم عشق را و هم دنیا را. که دنیا پیکار با عشق بود. همان دم که دندانهای شیری ریختند. و آلتها به بهانه ی ادرار جنبیدند. و آن یکی نماینده ی دنیا شد و این یکی نماینده ی عشق. و از وصلت نابرابر این دو حرامزاده ای به نام من و تو پا به عرصه گیتی گذاشتیم که ترانه حسرت را با یک سبد پر از اشک گوش می دهیم و پیمانه ی پاییزی از بهار را به سلامتی می زنیم بالا.
آه دوست من در شلوغ سراهایی که خلوت ما را از ما گرفته اند، ما فقط علاف مانده ایم.
خوش باش.

۱۳۸۹/۸/۱۸

Yardan qonaq gələn yel


Oturmuşdum birdən belə yel əsdi

Duyunca ətrini dedim ki sənsən.

Həmişə səndən öncə ətrin gəlir

Bilməm güllük sənmi yoxsa çəmənsən?


Yelə sarı qaçıb qapını açdım

Səni qarşılamağa hazır oldum

Amma səni qapıda görməyincə

Sevinc yerinə hıçqırıqla doldum.


Sanmışdım ki peşman olub gəlmisən

Buna görə güldüm səndə güləsən

Bütün göz yaşlarımı saxlamışdım

Bir gün gələndə sən onu siləsən


Kəşkə peşman olub mənə gəlirdin

Məndə inan bağışlıyardım səni

Ətrin gəlib, amma nə fayda sənsiz

İstəmirəm sənsiz gələn ətrini.


Əgər bir azca etməsəydin inad

Yə`qin bugün mənim yanımda idin

Artıq yeldən ətrini diləməzdim

Çünkü özün canım-qanımda idin

***

Düşüncələrimdə dalğın idim ki

Bir səs gəlib qapını daldan örtdü

Özümə gəldim ki görəm nə olmuş?

Birdən gələn kimi, birdən də ötdü!


Nisgil qalıb ürəkdə axır niyə,

Qonaq gələn yelə salam vermədim?

Bundan belə yellər çox əsdi ancaq

Yarımdan heç ətir nişan görmədim...


۱۳۸۹/۸/۱۵

«آبتنی در حوضچه ی زندگی»


غم ها بخشی از زندگی آدمیند، همانطور که شادی ها چنین ند. و موفقیت ها یا ناکامی ها. خوشی و ناخوشی، عشق و نفرت هم اجزای زندگی ی ما را تشکیل می دهند. اما ما آموخته ایم که همواره شادی هایمان را با دیگران قسمت کنیم، نه غم هایمان. عادت کرده ایم تا فقط موفقیت هایمان را به دیگران گزارش دهیم و نه ناکامی هایمان را. ما همواره سعی کرده ایم خوشی هایمان را بزرگ کنیم و نه ناخوشی ها را. آیا این به این معنی است که ما آگاهانه یا ناآگاهانه بخشی از زندگی و ماهیت خود را انکار می کنیم؟ بخشی از دارایی های روحی خود را بلوکه می سازیم؟ این به این معنی است که ما خود را انکار می نماییم؟ آیا این ریسک ضربه پذیری ی ما در مواجعه با شرایط احتمالی نامطلوب ها را افزایش نمی دهد؟
من با غمگساری و غم پرستی مخالفم، ولی این به این معنی نیست که این حقیقت بزرگ زندگی یعنی غم را انکار کنیم. من ترجیح می دهم که عاشق باشم، خوشبخت باشم، خوشحال باشم، ولی این به این معنی نیست که چشمم را به روی ناکامی ها و تلخی های اندرونم بر ببندم. به هر حال اینها نیز جزئی از وجود من است. جزئی از زندگی من است. مگر می شود در گردش موسم ها فقط بهار را دید و چشم را بر زمستان بر بست. مگر می شود زشتی ها و تاریکی ها را به یکسره انکار کرد و خود را طالب زیبایی و روشنایی ها نشان داد؟ به عقیده ی من بهتر است به جای انکار همه ی اینها یاد بگیریم که چگونه با هر یک از آنها کنار آییم و زندگی کنیم. با ناخوشی ها، گرفتاری ها، و بیماری ها حتی! تا در موقع مواجعه با هر یک از آنها دست و پایمان را گم نکنیم.
اجازه دهید یکی از مهمترین و حساس ترین تجربیات زندگی ام را در این خصوص شرح دهم:
ما هر کدام از زوایای گوناگون به زندگی نگاه می کنیم. در استرسیم، روزهای مان با کلافه گی و اظطراب می گذرد، سر کار آرامش نداریم، و نگرانی اینکه همه چیز سر جایش نیست روح مان را آزار می دهد. در خانه نوای موسیقی و عشق بلند نیست، ... گلایه می کنیم، شکایت می کنیم، زار می زنیم، زر می زنیم، از زندگی، از اینکه اگر صاحب بهترین اتومبیل بودیم زندگی مان رنگ دیگری داشت، از اینکه اگر یک خانه ویلایی داشتیم اوضاع طور دیگری بود و ... اینکه به نظر ما، ما لیاقت زندگی بهتری را داریم و چه و چه و چه، در حالیکه بدان دست نمی یابیم. ولی یک اتفاق ساده، دقت کنید فقط یک اتفاق ساده تمام محاسبات شما را در این ناشکری بهم می ریزد. یک اتفاق ساده گلایه ها و شکایت های شما را به جهتی هدایت می کند که 180 درجه با آن گلایه های قبلی متفاوت است. این اتفاق می تواند برای هر یک از ما در هر شرایطی رخ دهد.
فرض کنید شما می خواهید یکی از بزرگترین پروژه های زندگی تان را برای طی کردن پل های پیروزی انجام دهید. انرژی صرف کرده اید، وقت گذاشته اید و قرار است با این پروژه پولدار شوید و تا آخر عمر را یک زندگی راحت داشته باشید. اما در حین کار احساس می کنید که کمرتان درد می گیرد. به دکتر مراجعه می کنید و دکتر به شما می گوید چیزی نیست فقط یک کمر درد ساده است. شما هنوز هم به پروژه های خود فکر می کنید. شما جوان هستید، سالم هستید، و امیدوار... اما بعد از چندی همین «چیزی نیست» چنان می شود که مجبور می شوید موضوع را جدی بگیرید. و بالاخره سر از بیمارستان در می آورید. آنجا مشخص می شود که شما «سرطان» دارید! سرطان؟! «نه، ممکن نیست. البته که دکتر ها اشتباه می کنند.» آزمایش می دهید، اندوسکوپی می کنید، ام ار آی و .... نخیر. هیچ اشتباهی نشده است. شما سرطان استخوان گرفته اید!!!
و در اینجاست که دیگر همه چیز عوض می شود. آن طرح ها، آن پروژه ها، آن برنامه ها برای آینده و پولدار شدن.... هیچ کدام دیگر در نگاه شما به پشیزی نمی ارزد. شما فقط به یک چیز فکر می کنید: سلامتی. شما می خواهید سلامتی یعنی پیش شرط همه ی آرزوها هایتان را داشته باشید. اما بعد از آنکه مدتی را در بیمارستان بستری شدید، بعد از آنکه خود را خسته و درمانده احساس کردید، باز خواسته های خود را تنزل می دهید. حالا به این فکر می کنید که خدا کند این دوره ی نقاهت را هر چه زودتر سپری کرده و از روی تخت بیمارستان بلند شده و به خانه و زندگی ی نرمال برگردید و الی آخر . ببینید همان زندگی ای که با استرس و اظطراب همراه بود، اکنون خواستنی می شود. اکنون شما حسرت همان روزهای پر استرس و َ«سالم» را می خورید.
من هرگز در شرایطی قرار نگرفته بودم تا بفهمم که یک بیماری مزمن مثل سرطان چیست؟ شاید اگر دو تن از اعضای خانواده ام در این موقعیت نامطلوب قرار نمی گرفت باز هرگز نمی فهمیدم که واقعا «سرطان داشتن» یعنی چه؟
اخیرا طی سه هفته ای که در یکی از بیمارستان های تورنتو شب و روزم را در کنار یکی از عزیزترین اعضای خانواده ام سپری کردم چیزهای بسیاری آموختم که به یقین در شرایط «عادی» هرگز امکان فراگیری آن نبود.
یکی از این چیزها از جمله اینکه زندگی ارزش جنگیدن دارد. زندگی ارزش امید داشتن دارد. یاد گرفتم که «زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی امروز است.» یاد گرفتم که:
 «اگر گویی که بتوانم ـ قدم در نه که بتوانی
 اگر گویی که نتوانم ـ برو بنشین که نتوانی.»
یاد گرفتم که واقعا زندگی زیباست و باید زندگی کرد. البته تا موقعی که شقایق ها هست...

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...