۱۳۸۹/۸/۱۵

«آبتنی در حوضچه ی زندگی»


غم ها بخشی از زندگی آدمیند، همانطور که شادی ها چنین ند. و موفقیت ها یا ناکامی ها. خوشی و ناخوشی، عشق و نفرت هم اجزای زندگی ی ما را تشکیل می دهند. اما ما آموخته ایم که همواره شادی هایمان را با دیگران قسمت کنیم، نه غم هایمان. عادت کرده ایم تا فقط موفقیت هایمان را به دیگران گزارش دهیم و نه ناکامی هایمان را. ما همواره سعی کرده ایم خوشی هایمان را بزرگ کنیم و نه ناخوشی ها را. آیا این به این معنی است که ما آگاهانه یا ناآگاهانه بخشی از زندگی و ماهیت خود را انکار می کنیم؟ بخشی از دارایی های روحی خود را بلوکه می سازیم؟ این به این معنی است که ما خود را انکار می نماییم؟ آیا این ریسک ضربه پذیری ی ما در مواجعه با شرایط احتمالی نامطلوب ها را افزایش نمی دهد؟
من با غمگساری و غم پرستی مخالفم، ولی این به این معنی نیست که این حقیقت بزرگ زندگی یعنی غم را انکار کنیم. من ترجیح می دهم که عاشق باشم، خوشبخت باشم، خوشحال باشم، ولی این به این معنی نیست که چشمم را به روی ناکامی ها و تلخی های اندرونم بر ببندم. به هر حال اینها نیز جزئی از وجود من است. جزئی از زندگی من است. مگر می شود در گردش موسم ها فقط بهار را دید و چشم را بر زمستان بر بست. مگر می شود زشتی ها و تاریکی ها را به یکسره انکار کرد و خود را طالب زیبایی و روشنایی ها نشان داد؟ به عقیده ی من بهتر است به جای انکار همه ی اینها یاد بگیریم که چگونه با هر یک از آنها کنار آییم و زندگی کنیم. با ناخوشی ها، گرفتاری ها، و بیماری ها حتی! تا در موقع مواجعه با هر یک از آنها دست و پایمان را گم نکنیم.
اجازه دهید یکی از مهمترین و حساس ترین تجربیات زندگی ام را در این خصوص شرح دهم:
ما هر کدام از زوایای گوناگون به زندگی نگاه می کنیم. در استرسیم، روزهای مان با کلافه گی و اظطراب می گذرد، سر کار آرامش نداریم، و نگرانی اینکه همه چیز سر جایش نیست روح مان را آزار می دهد. در خانه نوای موسیقی و عشق بلند نیست، ... گلایه می کنیم، شکایت می کنیم، زار می زنیم، زر می زنیم، از زندگی، از اینکه اگر صاحب بهترین اتومبیل بودیم زندگی مان رنگ دیگری داشت، از اینکه اگر یک خانه ویلایی داشتیم اوضاع طور دیگری بود و ... اینکه به نظر ما، ما لیاقت زندگی بهتری را داریم و چه و چه و چه، در حالیکه بدان دست نمی یابیم. ولی یک اتفاق ساده، دقت کنید فقط یک اتفاق ساده تمام محاسبات شما را در این ناشکری بهم می ریزد. یک اتفاق ساده گلایه ها و شکایت های شما را به جهتی هدایت می کند که 180 درجه با آن گلایه های قبلی متفاوت است. این اتفاق می تواند برای هر یک از ما در هر شرایطی رخ دهد.
فرض کنید شما می خواهید یکی از بزرگترین پروژه های زندگی تان را برای طی کردن پل های پیروزی انجام دهید. انرژی صرف کرده اید، وقت گذاشته اید و قرار است با این پروژه پولدار شوید و تا آخر عمر را یک زندگی راحت داشته باشید. اما در حین کار احساس می کنید که کمرتان درد می گیرد. به دکتر مراجعه می کنید و دکتر به شما می گوید چیزی نیست فقط یک کمر درد ساده است. شما هنوز هم به پروژه های خود فکر می کنید. شما جوان هستید، سالم هستید، و امیدوار... اما بعد از چندی همین «چیزی نیست» چنان می شود که مجبور می شوید موضوع را جدی بگیرید. و بالاخره سر از بیمارستان در می آورید. آنجا مشخص می شود که شما «سرطان» دارید! سرطان؟! «نه، ممکن نیست. البته که دکتر ها اشتباه می کنند.» آزمایش می دهید، اندوسکوپی می کنید، ام ار آی و .... نخیر. هیچ اشتباهی نشده است. شما سرطان استخوان گرفته اید!!!
و در اینجاست که دیگر همه چیز عوض می شود. آن طرح ها، آن پروژه ها، آن برنامه ها برای آینده و پولدار شدن.... هیچ کدام دیگر در نگاه شما به پشیزی نمی ارزد. شما فقط به یک چیز فکر می کنید: سلامتی. شما می خواهید سلامتی یعنی پیش شرط همه ی آرزوها هایتان را داشته باشید. اما بعد از آنکه مدتی را در بیمارستان بستری شدید، بعد از آنکه خود را خسته و درمانده احساس کردید، باز خواسته های خود را تنزل می دهید. حالا به این فکر می کنید که خدا کند این دوره ی نقاهت را هر چه زودتر سپری کرده و از روی تخت بیمارستان بلند شده و به خانه و زندگی ی نرمال برگردید و الی آخر . ببینید همان زندگی ای که با استرس و اظطراب همراه بود، اکنون خواستنی می شود. اکنون شما حسرت همان روزهای پر استرس و َ«سالم» را می خورید.
من هرگز در شرایطی قرار نگرفته بودم تا بفهمم که یک بیماری مزمن مثل سرطان چیست؟ شاید اگر دو تن از اعضای خانواده ام در این موقعیت نامطلوب قرار نمی گرفت باز هرگز نمی فهمیدم که واقعا «سرطان داشتن» یعنی چه؟
اخیرا طی سه هفته ای که در یکی از بیمارستان های تورنتو شب و روزم را در کنار یکی از عزیزترین اعضای خانواده ام سپری کردم چیزهای بسیاری آموختم که به یقین در شرایط «عادی» هرگز امکان فراگیری آن نبود.
یکی از این چیزها از جمله اینکه زندگی ارزش جنگیدن دارد. زندگی ارزش امید داشتن دارد. یاد گرفتم که «زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی امروز است.» یاد گرفتم که:
 «اگر گویی که بتوانم ـ قدم در نه که بتوانی
 اگر گویی که نتوانم ـ برو بنشین که نتوانی.»
یاد گرفتم که واقعا زندگی زیباست و باید زندگی کرد. البته تا موقعی که شقایق ها هست...

۱۳۸۹/۸/۶

بر شانه ی آبشار نیاگارا...


هنر ما در زندگی کشف ناملایمات و شکایت از آنها نیست. اینکار را همواره در طول عمر کرده ایم. بنظرم هنر اصلی ما کشف زیبایی های اندرونی زندگی و درک آن است. البته که منظورم نفی ناملایمات نیست. انکار بد کرداری ها نیست. ما هرگز با نفی تاریکی نمی توانیم به درک روشنایی برسیم. این هر دو را باید دید. زیبایی، محبت و آرامش معنای خود را از متضاد های خود می یابند. ما مهربانی را در مقابل نامهربانی ها می فهمیم. و زیبایی را با دیدن زشتی ها. اما درک این زیبایی ها از طریق شناخت آنها امکان پذیر می گردد. یعنی اینکه ما باید به این شناخت برسیم. باید زیبایی ها را بشناسیم. همیشه کسی که رنگها را می شناسد از نقاشی لذت بیشتری می برد. کسی که به طعم آشناست لذت خاصی از خوردن غذا می برد.

گاهی برای اینکه به شناخت چیزی برسی و عظمت آن را پی ببری باید لمسش کنی. باید احساسش کنی. آنگاه خود را در برابر دنیایی می بینی چنان پویا و گویا که تو را از اینکه روزگاری در باره زندگی احساس «نمی دانم» را داشته ای شرمنده می کند. «نمی دانم؟»

من بارها در باره ی «آبشار نیاگارا» شنیده یا خوانده بودم. می دانستم که چه طبیعت بکر و با وقاری است. اما دیروز وقتی از نزدیک آنرا مشاهده کردم چنان احساس خوشوقتی به من دست داد که به زندگی و رسالت آن نزدیک شدم. اندکی از ملال های اطراف رستم. با وجود طبیعتی چنین زنده، مطمئنا از اینکه روزگاری در آینده زییایی های زندگی را انکار کنم، متضرر خواهم شد. دیدن آبهایی که در مهمانی عظیم آسمان زیبا دست در دست هم زنجیر وار، می رقصند و به سوی دره ای عمیق روان می شوند وصف ناپذیر است. آبهایی که بعد از فقط چند ثانیه همچون ذراتی در این ارتفاع نادیده خود را در یکدیگر محو می کنند. و انگار برای یکدیگر فدا می شوند. تو هیچ چیز جز موسیقی زندگی را از این ارکستر عظیم آبشار نمی شنوی. علیرغم تکرار نشدن هیچ ملودی ای، هارمونی صدا در فضا پخش است و از همان اول هماهنگ با نسیم سفر به اندرونت را آغاز و نوازش روح تو را میسر می سازد. این بی ریتمی خود یک ریتم کامل زندگی را در تو تداعی می کند. انگار آبها همه با هم در یک مسابقه بزرگ رقص شرکت کرده اند. به تو احساسی جز اینکه نگاه کنی و بر شانه ی این آبهای وحشی سوار شوی دست نمی دهد.

وقتی از کناره ی این آبشار رد می شوی بو، عطر و حضور هر آنچه که در بستر آن دیده نمی شود را حس می کنی. آن پرندگان، آن ماهیها. دیدن رنگین کمان که در فرا سوی افق روبرو به وسعت کمانی هفت رنگ قد بر کشیده، چیزی نیست که از خاطره ها محو شود. و مردمان تماشاگری که برای لمس کردن این زیبایی به این زییایی پیوسته اند.

مگر می شود؟ مگر می شود چشمت را به این زیبایی ببندی و بگویی «نمی دانم؟» مگر می شود بی تفاوت از این عظمت گذر کنی؟ این ندانستن، ندانستن نیست، نداری است. همان بی شناختی است.

من دارم شب و روز تمرین می کنم تا همه ی این اتفاق ها را در تاریکخانه مغزم مرور کنم و رازهایی که می تواند مرا به فردا برساند و به آن امیدوار سازد را از آن بیرون آرم. بنظرم این هنری است که می تواند ما را پایدار سازد.


معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...