سواری بر اشک
قصه خوانان می آید
با تراکمی از رنگها
و آنگاه در سکوت خیر ه می شود بر
حیاطی سرسبز
در امتداد تشویش
فقط یک برگ زرد در آن انتها
و آنگاه پاییز
پاییزی به بزرگی همه فصل های زندگیسواری بر اشک
قصه خوانان می آید
با تراکمی از رنگها
و آنگاه در سکوت خیر ه می شود بر
حیاطی سرسبز
در امتداد تشویش
فقط یک برگ زرد در آن انتها
و آنگاه پاییز
پاییزی به بزرگی همه فصل های زندگیهمانطور که قبلا گفتم تازگی ها عده ای «اهل مدرسه» جزو خوانندگان من شده اند که به مطالب مربوط به مدارس نروژ علاقه ی بیشتری نشان می دهند. از این رو ستونی به نام «یادداشت های زنگ مدرسه» درست کرده ام که این مطالب را در آنجا دسته بندی می کنم. این مطالب را برای این می نویسم که معلمین ما امکان اینرا بیابند که با دنیای دیگری که «دنیای آزاد» نام دارد آشنا شوند. ببینند که اینجا چه خبر است. مقایسه و قضاوت به عهده ی خود آنهاست.
زنگ خورده است. شاگردان وارد کلاس شده و کنار میز تحریر خود قرار گرفته اند. من در کنار « الکساندر» معلم جوان در قسمت جلوی کلاس قرار می گیرم. بعد از اندکی به همه روز بخیر می گوییم.
ـ روز بخیر الکساندر! روز بخیر مختار! صدای بچه هاست که کلاس را پر می کند.
و می نشینند. شاگردان بعد از دو روز تعطیلی آخر هفته به استقبال اولین روز هفته جدید مدرسه می روند.
الکساندر قبل از اینکه کلاس را رسما آغاز کند، به شاگردان می گوید که امروز تولد مادرش است. و او تصمیم دارد که مادرش را سوپرایز کند. از این رو از بچه ها تقاضا می کند که آهنگ «تولد» را برای مادرش بخوانند. او موبیل خود را در آورده در حین خواندن بچه ها صدایشان را ضبط کرده و سپس با موبیل به مادرش می فرستد. و سپس آغاز می کند:
ـ خب بچه ها تعطیلات آخر هفته ی خوبی داشتین؟ کسی هست که بخواد راجع به اوقات آخر هفته اش برای کلاس بگوید؟
و بچه ها دستشان را بالا می گیرند.
ـ از اونجایی که روز یکشنبه هوای گرمی داشتیم، ما تصمیم گرفتیم که به «سرزمین آب» بریم. آه خیلی جالب و مهیج بود. پدر، من و خواهرم به این پارک رفتیم. [...]
اینرا ماریه گفته و به بچه های دیگر نگاه می کند.
و بدین ترتیب نیم ساعت اول کلاس را دانش آموزان به دلخواه از خاطرات و تجربیات خود در این دو روز تعطیلی یعنی شنبه و یکشنبه می گویند.
ـ ما روز جمعه صبح از اسلو به لندن رفتیم. پاپا قول داده بود که ما را به یک تئاتر ببرد. در ضمن وقت کردیم که به «موزه ی مادام توسو» در لندن هم سر بزنیم.
«آننه» ضمن تعریف کردن ماجرای خود عکسی را هم که با مجسمه ی «مایکل جکسون» گرفته بود به کلاس نشان داد.
«متته» آخر هفته را با مادر بزرگ و پدر بزرگ در « ویلای جنگلی» گذرانده بود.
«مارکوس» با پدرش به شهر ساندویکا برای تماشای نمایشگاه قایق ها رفته بود. پدرش دوستی داشت که صاحب قایق بادبانی بود که از فرانسه تا نروژ را با آن طی کرده بود. او خیلی به خود می بالید از اینکه پدرش چنین دوستی دارد.
«سیندر» در مسابقات فوتبال جام آخر هفته ی بچه های زیر 10 سال به عنوان گزارشگر شرکت کرده بود.
«ویلیام» هم در طی آخر هفته همراه پدرش به دیدن فیلم «کید کاراته» به سینما رفته بود. یکی دیگر از بچه ها هم تعریف کرد که فیلم «Toystory» را در سینما دیده است...
بدین ترتیب روز اول مدرسه و اولین ساعت کلاس با انرژی ای که بچه ها در تعطیلات کسب کرده اند شروع می شود. همه ی بچه ها آنچه را که میل داشتند بگویند تا کلاس بشنود گفته اند.
ـ کتاب ریاضی را روی میز بگذارید. ما شروع می کنیم...
مادر وقتی
بادکنک های پر رنگ عاطفه را
از هوای عقربه هایی که زمان را معکوس نشان می داد پر کرد،
آنها کم رنگ شدند.
او که در پاندول تکرار
فقط زنگ های تجربه را تجربه می کرد،
هرگز نفهمید که زنگ جدایی
چه موقع و از کدام ساعت شماطه دار
به صدا در آمد؟
فقط وقتی از خواب برخاست
بادکنک های ترکیده ی بی رنگ
گوشه ی خلوت اتاق ولو بودند.
بدون پاندول ها.
بدون هوای عاطفه ها.
اما مادر هنوز با هوای عاطفه ها نفس می کشد.
و هنوز ساعتش را برای زنگ زدن کوک می کند.
عجیب موج حمایت از سکینه آشتیانی بالا گرفته است. شهردار رم پرده های او را در دروازه های شهر نصب کرده است. امروز اسقف اعظم هم به ایران اعتراض کرد که او را سنگسار نکنند. اتحادیه ی اروپا از ایران خواسته است که جلوی این حکم غیر انسانی را بگیرد. روزی درجای این کره ی خاکی نیست که به ایران و سنگسار اعتراض نکنند. (البته به جز کشورهای اسلامی). لطفا این فیلم را ببینید:
حتی فسیل های کمونیستی چون فیدل کاسترو که طی سی سال پشت سر رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی ایستاده اند نیز زبان به اعتراض گشوده اند. اکنون نام سکینه محمدی همچون ندا آقا سلطان عالم گیر شده است. او تنها کسی است که عکس روسری دار او را می توان در همه جا دید. نام این زن ترک زبان چنان پرآوازه شده که جبهه ای محکم از همه ی مدافعان حقوق بشر را در برابر ایران گشوده است. بنظر نمی آید که جمهوری اسلامی آنقدر بی عقل باشد که با سناریوهای صدمن یک غازش بخواهد زیر بار این ریسک برود که با آبروی نداشته اش معامله کند.
اما این اعتراض فقط به ایران نیست. به این حکم غیر انسانی است. به همه ی آنهایی که در لوای ایدئولوژی های بنیادگرانه حقوق زنان را ندیده گرفته و از این گونه احکام طرفداری یا در برابرش سکوت کرده اند نیز است. اصرار ایران بر اجرای چنین حکمی می تواند موقعیت همه ی مسلمانهای جهان را تخریب کند. و این خود می تواند موجب فاصله گرفتن بسیاری از مسلمانان از کشوری مثل ایران شود.
امروز دلم گرفت. خیلی! نه دلم به درد آمد. با خود فکر کردم که چگونه ممکن است که رذالت و سفالت آدمی به این درجه برسد. کدام ایدئولوژی تار و پود چنین بازجوهایی را به هم می بافد که چنین رفتاری را با جوانان مردم می کنند. آخر چطور ممکن است کسی باشد که در دایره ای تربیت شود که چنین رفتارهایی از او سر بزند؟ از خود می پرسم که آیا اینها خانواده هم دارند؟ آیا اینها فرزند هم دارند؟ و احساسی به نام انسانیت و پدری هم دارند؟ من یکی نمی فهمم. وقتی نامه ی عبدالله مومنی را خواندم فقط پرسیدم آخر به چه جرمی؟ آخر چرا؟
او امروز نامه ای از زندان به بیرون فرستاده است. این نامه به مقصد جناب آقای خامنه ای فرستاده شده است. به بخشی از این نامه توجه کنید:
[...] در فضای دلهره و انتظار، مدت مدیدی را منتظر ماندم تا بازجویان برگردند. پس از ساعتی بازگشتند و پرسیدند که آیا آنچه باید را نوشته ای یا نه؟ و من نیز بیان داشتم همان را که به شما قبلا هم گفته بودم نوشتم. کاغذ را از من گرفتند و خواندند. پس از خواندن کاغذ بازجویی، به من هجوم آورده و با مشت و لگد و سیلی به جان من افتادند و به خود و خانواده ام تا جای ممکن فحاشی کردند و پس از کتک کاری مفصل و تحقیر و توهین گفتند "به تو اثبات می کنیم که حرامزاده و ولدزنا هستی".
این سخنان عصبانیت مرا نیز برانگیخت و به درگیر شدن من با آنان نیز منجر شد که البته نتیجه آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم. سرم را بیرون آوردند و گفتند که می رویم و تا شب بر می گردیم و تو تا آن زمان وقت داری که به مسائل اخلاقی ات اعتراف و خودت را خلاص کنی. می گفتند که "باید کاملا توضیح دهی که با چه کسی در چه زمانی و در کجا و چگونه ارتباط داشته ای" و حتی از من می خواستند که در برگه بازجویی ام بنویسم که "در دوران کودکی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته ام". بارها به تجاوز و استعمال بطری و شیشه نوشابه و چوب تهدید می شدم تا جایی که فی المثل بازجوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بیان می کرد که چوبی را در... استعمال می کنیم که صدتا نجار نتواند آن را در بیاورد. [...]
جای بدبختی اینجا است که این نامه به مقصد کسی فرستاده شده که بانی و باعث چنین شکنجه هایی است. وای بر ما!
مشروح نامه را در اینجا بخوانید:
http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=32156
مدتی است که در مدارس نروژ عده ی قلیلی از دانش آموزان مهاجر را می بینیم که در ساعت درس یا مشغول چرت زدن هستند، یا با بی حوصله گی تمام به درس معلم گوش می دهند. آنها در ساعت های ورزش و سایر فعالیت های بدنی با انگیزه ی کمتری شرکت کرده و معمولا از دیگر دانش آموزان کناره گیری می کنند. وقتی علت را جویا می شویم«روزه داری» آنها و «بیدار شدن زودهنگام آنها برای خوردن سحری» عنوان می شود. این امر ناخودآگاه پروسه ی آموزش این دانش آموزان را تحت الشعاع قرار داده و باعث شده تا امر آموزش این دانش آموزان به کندی پیش رود.
همانطور که می دانیم در مدارس نروژ اجازه دخالت به «مذهب» در «آموزش و پرورش» داده نمی شود. در «برنامه ی آموزشی» مدارس نروژ که در دوره های مختلف تدوین شده سخنی از اینکه حتی آموزه های دین مسیحیت را در امر آموزش دخالت دهند دیده نمی شود. اما این دلیل بر آن نیست که کودکان از آموختن مسائل دینی باز بمانند.
تا همین دو سال پیش در میان دروس مدارس نروژ درسی به نام KRL یا Kristendom og religion og livssyn به معنی «دین مسیحیت و بینش های زندگی» وجود داشت. از آنجایی که نروژ خود را یک کشور «چند فرهنگی» می نامد و بخاطر احترام به فرهنگ و ادیان مهاجرین که دینی غیر از مسیحیت دارند، دولت این درس را از رئوس برنامه ی آموزشی حذف کرده و به جایش RLE که اختصار Religion og livssyn یعنی «ادیان و بینش های زندگی» است نشانده است. در این کتاب دانش آموزان راجع به همه ی ادیان از جمله مسیحیت، اسلام، بودایی و هندو و اومانیست هایی که اصلا دین ندارند، خوانده و یاد می گیرند.
اما مسئله این است که این قوانین به گونه ای از طرف برخی از این مهاجرین جدی گرفته نشده، به عبارتی بطور «غیر مرئی» نقض می شود. آنها این امر را با دخالت دادن امیال و دستورات مذهبی خود انجام داده و بطور یک طرفه قوانین را نقی می کنند.
به عنوان مثال «گرسنه» بودن یا گرسنگی یک دانش آموز هنگام آموزش مسئله ای نیست که نادیده گرفته شود. اگر چنانچه دانش آموزی در ساعات مدرسه گرسنه بوده، و یا چنین معلوم شود که والدین کودک، او را به قصد گرسنه نگه داشته اند، از نظر قانون جرم محسوب شده و در صورت تکرار چنین رفتاری، ارگانی به نام Barnevern که برای حمایت از حقوق کودکان می باشد، وارد عمل شده در مواردی کودک را از پدر و مادر می گیرند.
ده سال پیش موقعی که در کمپ زندگی می کردم برای اولین بار از نزدیک شاهد حادثه ای بودم که نقل آن بی ضرر نیست. آن موقع با کمی پیشکسوتی در کمپ گاها به عنوان مترجم نیز کار می کردم. موقعی که از مدرسه محل مرا خواستند تا برای یک شهروند افغانی مقیم کمپ مطالبی را ترجمه کنم، پی به اصل جریان بردم. ماجرا از این قرار بود که دختر این خانواده ی افغانی که دانش آموز کلاس چهارم ابتدایی بود بعد از ساعت ورزش (شنا) در مدرسه از حال رفته بود. معلم و مدیر مدرسه بعد از جستجو پی برده بودند که دخترک گرسنه بوده و به قولی «نان» نخورده بود. وقتی علت را از من جستجو کردند من نیز از پدر دخترک پرسیدم. او گفت علت گرسنگی دخترش روزه دار بودن اوست. وقتی این مطلب را برای مسئولین ترجمه کردم بسیار متعجب شدند. معلم کلاس زیر بار نرفت. گفت در هر صورت در نروژ اجازه نیست که یک دانش آموز 9 ساله با شکم گرسنه به مدرسه بیاید. وقتی به پدر دخترک گفتم. زهر خندی زد و گفت: «اجازه ندارد؟! هه... » گفتم: بله اینها می گویند که اجازه ندارد. به من گفت: به ایشان بگویید ما منتظر اجازه ی اینها نیستیم. ما از قانون شریعت پیروی می کنیم و طبق این قوانین دخترم به سن تکلیف رسیده و باید که روزه بگیرد.
بدین ترتیب «روزه گرفتن» دانش آموزان مسلمان یکی از مشکلاتی است که در بعضی موارد امر آموزش این دانش آموزان خردسال را دچار اختلال ساخته و آنها را از درس عقب نگه می دارد. گر چه در ایام ماه رمضان این امر توجه ی مسئولین را جلب می کند، با همه مدارس حاضر نیستند که خود را درگیر مسائلی از این دست که جزو «امور شخصی و خصوصی» تلقی می شود بکنند. البته که این امر مشمول همه ی مهاجرین مسلمان نمی شود. برای بسیاری از این مردم امر آموزش کودکانشان در اولویت بیشتری قرار دارند و در نتیجه حاضر نیستند با دخالت دادن امور مذهبی امر آموزش کودکانشان را تحت الشعاع قرار دهند.
«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو این د...