۱۳۸۹/۶/۲

شعری برای خودم

از چه می نالی دل غافل که نالیدن خطاست

بس کن آخر در بلاد شور زاریدن خطاست

قصه های ناله کردن ها به پایانش رسید

وقت آغاز است و در آخر پلاسیدن خطاست

قصه های نو بخوان از نو گلان تازه رو

تازه رویان را ببین و کهنه بوئیدن خطاست

از بهاران کن طلب دیدار گلبن های سبز

در خزان بی رمق چون فکر روئیدن خطاست

آشنا باش و به گرد آشناها کن نظر

از نظر افتادن و در کنج ماسیدن خطاست

ما دل شب را برون آورده ایم از غول شب

صبح روشن هست و باری باز خوابیدن خطاست

وقت شب چون می رسد اندر دلم غوغا شود

گویدم مختار! بنگر شب چو شب دیدن خطاست

۱۳۸۹/۵/۳۱

همبستگی با پناهجویان در یونان

ما ایرانی ها کمی فراموشکار هستیم. بعضا فراموش می کنیم که که هستیم، از کجا آمده ایم، چرا آمده ایم. و چطور باید به یکدیگر ... نه حالا به یکدیگر، به خود کمک کنیم تا فرآیند پیشرفت خود را در جامعه ی جهانی تثبیت کنیم.

خود من الان مدتی است که در باره ی سفر توریستی خود به کشور یونان و بهشت رویایی جزایر کرت قلم فرسایی کرده ام. در حالیکه چند قدم آنطرفتر در آتن برای پناهجویان نه تنها بهشتی متصور نیست، بلکه جهنمی برپاست. پناهجویانی که هشت سال در باتلاق یونان گیر کرده و بلاتکلیف مانده اند. طی این هفته تصاویر چند تن از این پناهجویان ایرانی به جهان مخابره شد که نشان از وضعیت طاقت فرسای آنها دارد و دل هر انسانی را به درد می آورد.

به گفته رادیو فردا، یکی از این پناهجویان در اعتراض به عدم رسیدگی به تقاضای پناهندگی از طرف کمیساریای سازمان ملل در امور پناهنده ها لبانش را دوخته است. و بقیه هم حال و روزگار بهتری ندارند. بلاتکلیفی برای من و امثال ماها که اکنون شهروند جامعه ی آزاد هستیم، کاملا آشناست. ما این پروسه را طی کرده ایم، بنابر این ضرورت دارد که در حد توان به کمک آنها بشتابیم.

متاسفانه این اخبار در رسانه های کشورهای غربی بازتاب زیادی نداشته است. منظورم غیر از رسانه های فارسی زبان خارج از کشور است. بدرفتاری دولت یونان که عضوی از اتحادیه اروپاست، به هیچ وجه قابل توجیه نیست. باید با انعکاس این خبرها، افکار عمومی جهان را متوجه ی شرایطی که بر پناهندگان می رود بکنیم. یکی از راهها این است که در صفحه های فیس بوک یا تویتر مربوط به سازمان های حقوق بشری از جمله عفو بین الملل، در این مورد مطلب نوشته و عکس ها و فیلم های آنها را پخش کنیم.

گزارش تلویزیون امریکا در این مورد:


۱۳۸۹/۵/۳۰

پاکستان فلاکتی از لابلای چشمی ی دوربین ها

با خود می گویم اگر بلایای طبیعی نبود، آیا کسی در دنیا پی به واقعیت های تلخ پشت حوادثی که در دور و بر ما رخ می دهد می برد؟ مثلا همین پاکستان. سیل در آنجا فلاکت به بار آورده است. باعث شده تا دوربین های خبرگزاری های جهان راهی این کشور شده و تصویر هایی را مخابره کنند که آدم شاخ در می آورد. من نمی فهمم که در این کشور چیزی به نام اقتصاد، سیستم و دولت وجود داشته است یانه! من نمی فهمم که این ملت می فهمیده اند که دنیا یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ نه جاده ای، نه برقی، نه آبادی ای ... عجیب است.

درست است که سیل وحشتناکی آنجا را گرفته است، اما همه ی چنین خرابی هایی را که نمی توان فقط گردن «بلایا» انداخت. جهان که کور نیست. فقر و بدبختی تمام این کشور را خورده است. و خود حتما می دانید که پاکستان یکی از کشورهای «بگیر» جهان است. سالیانه به بهانه های مختلف میلیاردها دلار کمک نقدی از جهان غرب می گیرد. و این را هم بدانید که رشوه و فساد دولتی در آن بیداد می کند.

به این فیلم نگاه کنید:

http://www.tv2.no/play/nyheter/utenriks?progId=451626

عجیب است که میلیون ها تن از همین پاکستانی های مهاجر که در کشورهای پیشرفته ی غربی زندگی می کنند و هر ساله هم به زادگاه خود رفت و آمد دارند، چطور چنین صحنه ها، چطور چنین فقر مفرط را از جهانیان پنهان کرده اند؟ آیا عار ـ ناموس داشته اند که این محرومیت ها را به گوش جهانیان برسانند؟ وقتی پای حرفشان می نشینی پاکستان را «پاک + ستان» یعنی پاک ترین دنیا معرفی می کنند. و حاضر نیستند واژه ی «عقب ماندگی» را برای پاکستان و پاکستانی ها بکار ببرند.

اما چندی پیش یکی از این ها در مطبوعات نروژ گله می کرد که دنیا پاکستان را فراموش کرده است. باید و شاید کمک نکرده است. به این معنی که آنجور که به دیگر کشورها در موقع حوادث غیر مترقبه می رسند به پاکستان نرسیده اند. که البته این گلایه بی مورد هم نیست. بخشی از این بی تفاوتی دنیا ریشه در رفتار خود پاکستانی ها دارد. حتی باید بگویم که این مسئله رابطه ای تنگاتنگ با موقعیت پاکستانی های مهاجر در کشورهای غربی دارد. اینکه چه جایگاهی را در کشورهای مهاجر پذیر کسب کرده اند. در نروژ اکثر پاکستانی ها یا مسجد ساخته اند و یا با مراکز مذهبی و دینی مشغول هستند. چند ماه پیش هم یکی از امام جماعت های مسجدی از لارویک ـ شهری در نروژ ـ بعد از اینکه در یک راهپیمایی اعتراضی، مسلمانان را جمع نمود، تهدید کرد که «11 سپتامبر» دیگری را در خاک نروژ ایجاد خواهند کرد. این تهدید موجب شوکه شدن نروژی ها گردید. و جز پاشیدن تخم بدبینی نسبت به مسلمانان کار دیگری از پیش نبرد.

از سوی دیگر دولت نروژ یکی از دولت هایی است که هر ساله کمک نقدی فراوانی به پاکستان می کند. بسیاری از این کمک ها به قرار معلوم بایستی خرج ساختن مدارس و محیط آموزشی برای کودکان محروم شود. در حالیکه سال گذشته یکی از رسانه ها بعد از تحقیق فاش ساخت که نه تنها این کمک ها صرف ساختن مدارس و محیط آموزشی برای کودکان محروم نشده، بلکه از آن برای ساختن «مدرسه های قرآن» استفاده می شود. و خب همه ی ما استحضار داریم که از این مدرسه ها چیزی جز طالبان استخراج نمی شود. از این رو دولت با انتقاد شدید اپوزیسیون روبرو شد، و جلوی بسیاری از این کمک ها گرفته شد.

همین الان هم شایعه ی اینکه گروههای بنیاد گرای اسلامی دارند به جای دولت کمک های ارسالی ی جهانی را سازمان دهی می کند تا بدست مردم برسانند، بالا گرفته است. دولت پاکستان به دنیا هشدار داده است که باید به دولت کمک کند تا مانع نفوذ این گروهها در مردم شود.


۱۳۸۹/۵/۲۸

سفرنامه تابستانی یک توریست ایرانی السابق (6)

چند روزی است که برای انجام ورزش صبحگاهی زودتر برمی خیزیم. باید تجربه کردن شهر، هنگامی که بیدار می شود جالب باشد. همینطور هم است. دویدن در یک شهر ساحلی و نرمش کردن بر روی ماسه های داغ بدون شک یک نوستالژی قوی را در من بیدار می کند. از این رو بسیاری از نشانه ها بوی دیگری را به مشامم می رساند.
  • ساحل اینجا شنی است. عین ساحل زادگاهم. ولی نه به بزرگی و زیبایی ساحل های خودمان. البته اینرا از نظر طبیعتش می گویم. وگر نه البته که حال و هوای ساحل های ماتم زده ی ایران به گرد ساحل های توریستی و شاد و زنده ی اینجا نمی رسد. در اینجا هر جا که شنی دیده می شود یا در اختیار شهرداری ست یا که هتل ها آن را از آن خود کرده اند. و بدین ترتیب با در اختیار مردم یا توریست ها گذاشتن درآمد خوبی از «خاک» کسب می کنند. با کرایه دادن چتر ها و صندلی ها، قایق ها و غیره به هر حال هم فعالیت های تفریحی ایجاد کرده و در آمد زایی می کنند. این را گفتم تا به هوش باشی که مبادا با جیب خالی هوس رفتن به دریا به کله تان نزند.
به عکس هایی از ساحل این منطقه توجه کنید:





  • شاید این یکی را باور نکنید ولی وقتی خودم دیدم تعجب کردم. امامزاده ای درست در گوشه ای از ساحل شنی قرار داده شده است. البته این امامزاده ـ ی کاتولیک ها ـ که بسیار کوچکتر از امامزاده های ماست و شاید بتوان آن را با سقاخانه های ما مقایسه کرد، فقط برای دید و باز دید است. به عبارتی قسمت اورژانس آن تا اطلاع ثانوی تعطیل بوده و بیشتر جنبه ی توریستی دارد تا شفا دهنده!
  • فضای شهر فضایی آشناست. دیوارها، خانه ها، باغ ها حال و هوای خودمانی دارند. با مردمانی که از لحاظ فیزیکی شبیه ما هستند. موهای سیاه و چشم های قهوه ای... در اینجا چهره ی بلوند اروپایی کمتر دیده می شود. نی زار های اطراف شهر بی تردید حومه های زادگاهم را یادآوری می کند. بعد از 10 سال امروز صبح صدای خروس ها را شنیدم.





هوای اینجا گرم و رطوبتی است، نه به اندازه ی شمال خودمان، ولی به حدی ست که اگر تخمه آفتابگردان را بیرون بگذاری نم بگیرد. و طهرها چنان گرم است که آدم قادر نیست بیرون بیاید. بسیاری از مغازه ها در روزهای عادی از ساعت 13 تا 17 را تعطیل می کنند. ولی بیشتر مغازه ها به خاطر توریست ها در تمام ساعات باز هستند.
انارهای وحشی یا «تورش انار» از نوعی که در جنگل های شمال پیدا می شود.

یک باغ سبزی و یک دستگاه تیلر کشاورزی ...



و سگ ها و گربه های ولگرد را دیدم.

اینها برایم خیلی آشناست.

یک قهوه خانه یا در واقع «عرق خانه» ...


«رزینکه» های مدرن...

زلزله یا جیرجیرک درختی یکی از حشراتی بود که «سر زواله» (ظهر) صدای گوش کر کن آن بسیار آشنا و خاطره انگیز بود. شاید بعد از سالها که از زادگاه دور بودم این صدا در ابتدا مزاحمت ایجاد می کرد. ولی خیلی زود به این صدای دور آشنا عادت کردم. ولی هرکاری کردم که از این «زلزله» ها عکسی بگیرم نشد.

· میوه و سبزی های اینجا بسیار با مزه و آبدار است. به آدم می چسبد. مخصوصا هندوانه و خربزه اش. و البته خیار، کوجه هم. انگار سر باغ نشستی و داری میوه می خوری. در دوران مهاجرت یادم نمی آید که به اندازه ی این چندروز هندوانه و خربزه خورده باشم.

· زیتون یکی از مهمترین محصولات این شهر و منطقه است. عین رودبار خودمان.

· بار و رستوران به وفور در اینجا یافت می شود. شاید بیشتر از مسجد و بوقعه اینجا رستوران و بار دارد. دیروز تصمیم گرفتم که این بارها را بشمارم. باور کنید محل به این کوچکی آنقدر که رستوران و بار داشت حساب از دستم در رفت. یاد اونروزهایی افتادم که روزگاری در بندر کنارک چاه بهار کار می کردم. یک روز عصر که در شهر می گشتم ناگهان با جمعیت کثیری که از مقابل از یک کوچه می آمدند روبرو شدم. با خود فکر کردم که شاید کنارک سینمایی داشته و من خبر نداشتم. وقتی از آشنایی راجع به این پرسیدم خندید. گفت مسجد محل بود نه سینما. بعد از آن شروع کردم به شمردن مسجد ها. در آن سال در این محل 19 باب مسجد وجود داشت. اما دریغ از یک حمام عمومی! باخود گفتم که جمعیت چنین می آید که در آمد مردم از «توریست» است.


معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...