۱۳۸۸/۱۲/۹

رستوران Persia و ایرانیان با فرهنگ (شماره یک!!!)

اجازه دهید قبل از طرح موضوع تعارف با خود را کنار بگذاریم. همه ی ما مستحضر هستیم که ما ایرانیان عزیز دارای دو فرهنگ می باشیم. یا به عبارتی فرهنگ ما دو رو دارد: از یک طرف 1ـ پا در مدرنیسم داشته، نه تنها متعصب نیستیم بلکه شیک و پیک می گردیم، آقایان کراوات زده و خانم ها هم در حد ممکن با دامن های کوتاه تر در مجامع هنری و غیر هنری ظاهر می شوند و از این حرفها.

از طرف دیگر 2 ـ بخواهی نخواهی هر جا کارمان گیر پیدا می کند دست به «نذر و نیاز» برده، «سفره ابولفضل» بر پا می کنیم. یا هم که برای صرف ثواب کار « آش نذری فاطمه ی زهرا » پخت کرده و در بین در و همسایه ـ البته مسلمان ـ پخش می کنیم. (و اگر ایرانی بهایی، کلیمی ویا مسیحی باشیم، طبیعتا فرهنگ شماره 2 ما مشمول تغییراتی می شود)

بحث بر سر بد یا خوب بودن این «دو فرهنگی بودن» یا خودمونی گفته باشیم «دورویی» نیست. (یکی می گفت اتفاقا یک نوع تنوع است!) بحث بر سر این هم نیست که اصلا این دو با هم هم خوانی دارند یا نه. و اصلا قرارهم نیست که من فرهنگ شماره ی 2 ما را به رژیم ایران مرتبط کنم. چرا که قبل از رژیم اسلامی هم مردم ایران هم عاشورا و تاسوعا و شب احیا را با شکوه هر چه تمام تر برپا می داشتند و هم بالاخره مملکتی داشتیم که مرضیه و مهوش و هایده اش خیلی پیشتر از این حرفها نزد مردم اعتبار داشتند. فقط نکته در اینجاست که وقتی پای فرهنگ به میدان می آید، و ما ایرانی های شریف می خواهیم به دیگران مخصوصا «خارجی ها» فرهنگ مان را معرفی کنیم فقط چشمه هایی از فرهنگ شماره 1 خود را به آنها نشان می دهیم.

چطور و کجا؟

یکی از دوستان می گفت که ایشان در صورت حضور مهمانهای نروژی در خانه اش از خوردن کله پاچه اکیدا پرهیز می کند. او می گفت اصلا قاشق و چنگال را هم از روی میز بر داشته اند. پرسیدم پس با چی غذا می خورید؟ با دست؟ گفت با کارد و چنگال! این «خارجیزاسیون» به حدی در بعضی از ایرانیها شدت یافته است که آبگوشت را هم با کارد و چنگال می خورند.

اما در نروژ رسم و رسوماتی نو دارد پا به میدان می گذارد که می تواند گزینه ای برای این مشکل باشد. رستورانی به نام «Persia » در اسلو جایی است که شما می توانید فرهنگ شماره ی 1 خود را تجربه کرده و به نمایش بگذارید. از این رو دور از انتظار نبود وقتی قرار شد تولد 18 سالگی فرزندمان را در حضور دوستان غیرایرانی او جشن بگیریم جایی بهتر از پرسیا به ذهن ما نرسید.

همه چیز به خوبی پیش رفت. دخترهای غیر ایرانی کباب سلطانی، کوبیده، جوجه کباب را پسندیدند. از لواش گرم و تازه پخت شده استقبال کرده و هنگام خوردن موسیر فکر این را نکردند که بوی سیرش ممکن است کار دست شان بدهد. بگذریم. فقط مانده بود برنامه های تفریحی که آن هم خوب پیش رفت. مخصوصا با «رقص عربی»! اگر چه ما ایرانی ها خودمان را از هر چه عرب است و بوی عربی می دهد کنار می کشیم ولی در این گونه موارد گویا ترجیح دادیم آنرا به عنوان یکی از رقص های اصیل ایرانی به آنها (یعنی دوستان غیر ایرانی) معرفی کنیم! (این هم از مزایای فرهنگ دورویی)

مزایا و مضرات این فرهنگ

به هر حال هر فرهنگی یک مزایا ویک مضراتی هم دارد! حتی اگر شماره ی یک باشد. نشان به این نشان که با وجودیکه در حضور مهمانان غیر ایرانی پیاز داغ فرهنگ شماره ی یک ما در رستوران پرسیا زیاد بود، متوجه شدیم که انگار همه چیز این فرهنگ هم همینجور بی نقص و ایراد پیش نمی رود. چطور؟ عرض می کنم:

به عنوان مثال وقتی شما در رستوران های نروژی غذا می خورید، آهنگی آرام و رومانتیک بعنوان پس زمینه گوش شما را نوازش می دهد که یک مزایایی دارد. این در مورد رستوران ایرانی صدق نمی کند. از سرو شام چند دقیقه ای نگذشته بود که تازه بعد از یک عمر متوجه شدیم ما و مهمانهای ما باید داد و فریاد کنیم تا بتوانیم همدیگر را بشنویم. این کشف نادر بسیار قابل توجه بود. مثلا من باید از این سر میز داد می کردم:

ـ « دخترم اون پیازو بده بابا»

و او داد می زد که «ها؟چی؟ ماست؟»

ـ ولش کن بابا اون نوشابه ...

ـ چی؟ توش آبه ؟

ـ نه بابا نوشابه ... نوشابه

برای دوستان نروژی که عادت به این کار نداشتند عجیب بود. فکر کردند که خدای نکرده ما داریم جنگ می کنیم. در نتیجه مجبور شدیم که مکالمات خود را ـ البته گلوی خود را ـ به زبان نروژی پاره کنیم تا خدای نکرده خدشه ای حداقل به فرهنگ شماره یک ما وارد نشود.

البته ما ایرانی ها همیشه یک دلیل منطقی برای کارمان داریم. مثلا احمقانه است که وقتی موزیک آنقدر بلند است که گوش آدم را کر می کند، شما یواش حرف بزنید. بعد این سوتفاهم پیش می آید که خدای نکرده فکر کنند یا شما دیوانه هستی که با خودت حرف می زنی، یا اینکه فکر کنند شما لال هستی یا از همه بدتر اینکه زبان کشور میزبان را بلد نیستی! این یکی که اصلا به شان ما نمی خورد.

این با خانواده بودن ایرانی ها مرا کشته!

اینکه ایرانی ها معمولا در همه جا به صورت خانواده ـ یعنی اهل و عیال و نوه و نتیجه ـ حضور به هم می رسانند.و به اصطلاح خودمان «خانواده دوست» و «خانواده پرست» هستند نمی دانم بالاخره جزو مزایاست یا مضرات! مخصوصا موقعی که پاسی از نیمه شب گذشته است و جنابعالی با حرارت تمام مخصوصا کلاس گذاشتن در رقص هستی و حتی برای اینکه پیش دیگران ـ مخصوصا غیر ایرانی ها ـ کم نیاوری «باباکرم» را هم مثل مایکل جاکسون می رقصی، آنوقت می ببینی که به بچه ای دو ـ سه ساله که دنبال بادکنکش در پیست رقص می دود تنه زده ای!!

یا اینکه ناگهان در این بگیر و ببند متوجه می شوید پسر بچه ای اینچنین غرق تماشا در هنر (دقت کنید گفتم هنر) این رقص عربی اصیل ایرانی سر از پا نمی شناسد آنوقت پی می برید که بی برو برگرد هنر نزد ایرانیان است و بس! (البته اگر رقاصش خارجی باشد!)

بس بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. وگر نه همه جا ما را با فرهنگ شماره 2 خواهند شناخت. البته حتما پول خرد همراه تان باشد که پارکینک محل کارت قبول نمی کند. وگر نه باید مثل من متحمل 700 کرون جریمه بشوید. که امیدوارم صاحب رستوران با این تبلیغ مجانی ای که در اینجا کرده ام دفعه دیگر که قرار است میز رزرو کنیم سه ساعت پشت تلفن سین جین مان نکند:آها شما همون هستی که پارسال ... نه ... آها همون آقای قد بلند کوتوله که موهاشو مثل کچلا می ذاره؟!...

۱۳۸۸/۱۲/۷

نروژ از دید مهاجرین و پناهنده ها

یکی از دلایل پیشرفت جوامع پیشرفته در این است که مهندسین جامعه ضعف های احتمالی را مورد بررسی و بازبینی قرار می دهند. به همین سادگی. مثلا آنها با طرح و یا اجرای طرحها در جامعه این فرصت را به دیگران می دهند که آنرا مورد نقد قرار داده و در اصلاح آن به آنها کمک کنند. این «دیگران» متخصصین و رسانه ها هستند. از این رو نه زندانی در کار است و نه درفشی! سیاستمداران مفت و مجانی از نقد و نظر مخالفین استفاده می کنند.
اخیرا یکی از طرح هایی که بسیار مورد بحث و نقد در جامعه ی نروژ قرار گرفته «طرح هم گراییIntegrering» است. جامعه ی نروژ در پی این است که با این طرح مهاجرین و خارجی ها را بیشتر در اسکلت بندی جامعه شرکت دهد. اما هر از گاهی نواقص و کمبودهایی در اجرا مشاهده می شود که طراحان را مجبور می کند تا آنرا مورد بازبینی بیشتری قرار دهند. از این رو رسانه ها بصورت فعال وارد این کارزار می شوند. اما فقط رسانه ها نیستند. کتابخانه ها نیز در این عرصه بسیار فعالند.


نروژ در نگاهی تازه
هفتته ی پیش که در دانشگاه حضور داشتم، به وسیله یک دوست و هم کلاسی سومالییایی مطلع شدم که کتابخانه شهر مجاور ما Stange bibliotek میز گردی در همین مضمون برپا کرده است. کتابخانه با دعوت از سه تن از مهاجرین که در کشورهای مختلف بدنیا آمده و به دلایل غیر مشابه به نروژ مهاجرت کرده اند، خواسته تا دیدگاهشان را نسبت به ارزشهای جامعه نروژ بیان کنند. با وجودیکه ساعت میز گرد کمی دیر وقت ـ ساعت 19 و مسیر کتابخانه مرا از مسیر منزل دورتر می ساخت راغب شدم که در آن حضور یابم.
یکی از این سه نفر ایرانی بود. آقای اسد شیدا ایرانی کُرد که به عنوان کارمند اداره مهاجرت در کمون استانگه کار می کند. او تجربیات خود را از موقعی که وارد نروژ شده بود بیان کرد. آنچه جالب بود این که مردم زیادی در سالن سخنرانی کتابخانه تجمع کرده و با حرارت زیادی به این سخنان گوش می دادند.

یکی دیگر از شرکت کنندگان آقای هنرپیشه ای بود از کشور سوئیس: Philip Stengele او هم مطالب جالبی یا به عبارتی گلایه زیادی داشت که برزبان آورد. از نظر او با وجودیکه او یک اروپایی است اما هنوز هم خود را در جمع نروژی ها غریبه حس می کند. از نظر او مردم نروژ خیلی دیر یکی را به عنوان «خودی» قبول می کنند.
اما سخنان یکی دیگر از سخنرانان خانم امل آدن ََAmel Aden یشتر مورد توجه قرار گرفت. این خانم که در جامعه به عنوان norsk- somalierشناخته می شود و تاکنون سه کتاب نیز انتشار داده است، لبه تیز نقدهای خود را متوجه هر دو طرف ساخت. او نروژی ها را به خاطر اینکه «گرم» نیستند و روابط سرزنده ای با دیگران و مخصوصا خارجی ها برقرار نمی کنند مورد نقد قرار داد. او گفت: «در اینجا همسایه از همسایه خبر ندارد و این ضعف بزرگی است که باعث می شود خارجی ها همواره احساس خارجی بودن بکنند».
اما لبه ی تیز دیگر او متوجه جامعه کوچک سومالییایی یا مسلمانها بود. او در بخشی از سخنانش گفت که «مسلمان بودن در کشور پدری من سومالییا راحت است تا در نروژ!» آدن ادامه داد: «مردهای سومالییایی در آنجا کمتر متعصب هستند تا در نروژ.» این خانم تعریف می کرد که در اسلو وقتی خواسته تاکسی بگیرد راننده ی تاکسی که مسلمان بود حاضر نشده او را سوار کند. راننده ی مزبور خانم را مورد فحاشی قرار داده که چرا با وجود مسلمان بودن حجاب ندارد.
لازم می دانم این را هم توضیح دهم که در ماه گذشته مسلمانان تند رو در یکی از محله های مسلمان نشین در اسلو به خانمی که با دامن کوتاه در آنجا راه می رفته حمله بردند. این موضوع موجب واکنش شدید از سوی جامعه نروژ شد. از این رو بحث همگرایی و اینکه خارجی ها و مخصوصا مسلمانها باید بیشتر خود را با ارزشهای جامعه غربی وفق دهند داغتر شد.
این در حالی است که در همان سالن کتابخانه فقط حضور زنهای سومالی پر رنگ بود ـ که برایم تازگی داشت ـ


در طی اجرای برنامه برای اینکه تنوعی باشد از موسیقی نیز استفاده شده بود. در بخشی از این برنامه یکی از خوانندگان در یک اجرایی مشترک با یک گروه نروژی، آهنگ های نروژی را با فرمی عربی می خواند که بسیار مورد توجه جمعیت حاضر قرار گرفت.

بحث در باره ایران

در آخر به جمعیت حاضر فرصت و تریبون داده می شد تا نظرات خود را گفته و پرسش های خود را مطرح کنند. که فرصتی شد تا من این بحث را به موضوع ایران بکشانم. من در نقد بخشی از سخنان خانم آدن که نروژی ها را مورد خطاب قرار داده بود گفتم: «بنظر این نروژی ها نیستند که نسبت به خارجی ها و مخصوصا اقلیت های مسلمان بی تفاوت هستند. اتفاقا آنها بیشتر از خود مسلمانها نسبت به وقایع مهم جهان از جمله ایران عکس العمل نشان داده اند. به عنوان مثال حدود 8 ماه است که در ایران جنبشی به نام جنبش سبز بوجود آمده است. این جنبش نگاهی تازه به دمکراسی و حقوق بشر دارد. خواهان برقراری یک جامعه دمکراتیک است و اینکار را به شیوه مسالمت آمیز و اعتراضی انجام می دهد. و همه ی شما هم می دانید که با شدت زیادی مورد سرکوب حکومت ایران قرار گرفته. چرا هیچ صدای اعتراض و حمایتی از طرف جامعه مسلمانان اروپا و مخصوصا نروژ بپا نخواسته است؟ چرا مسلمانان در اینگونه قضایا فعال نیستند؟ و این در حالی است که جوامع غربی و مخصوصا مردم غیر مسلمان بارها و بارها با مردم ایران احساس همدردی کرده اند... »
طبیعتا خانم آدن بهم جوابی برای این سوال نداشت. یا به عبارتی حاضر نشد تا به این سوال جواب دهد! 

۱۳۸۸/۱۲/۶

غول زندگی

همیشه راه های ناپیموده می ترساند انسان را: اینکه موفق نشود! و زمانی هست که در مقاطع مختلف زندگانی احساس غریبی گریبانش را می گیرد که او را از ادامه ی راه باز می دارد. این همان خوف موانعی است که از گلوگاه ابتکارها، استعدادها و موقعیت هایش می گیرد. مثل خوف غولی که در کمین ما نشسته است.

بنظرم در هر کوره راه زندگی ما از این غولها بسیار داشته ایم. و هر غول هم بچه غول هایی با خود داشته است. مثل غول رفتن، یا غول ماندن. غول کار پیدا کردن، غول ازدواج، غول بچه دار شدن ووو حالا هم همان غول همیشه آشنا «غول زندگی» . بعضی از این غول ها کاملا عین هم هستند. چه در داخل مملکت باشی چه در خارج. فقط بچه هایشان فرق می کند.

مثلا غول رفتن بچه غول های زیادی بدنبالش دارد. بچه غول پناهندگی، بچه غول جواب گرفتن، زبان یاد گرفتن، زندگی تشکیل دادن، کار پیدا کردن، در آمد داشتن و بچه غول های دیگری که به موقع اش سر وکله شان پیدا می شود.

اجازه دهید بگوییم دیو زندگی. این یکی کمی بالاتر از غول های دیگر است. همه ی این غول ها را رهبری می کند. ... اما همه ی اینها بعد از زمان سپری شده چیست؟ فقط تجربه ای که احساس می کنی طی شد. یعنی موقعی که با هر یک دست و پنجه نرم می کنی می بینی آنچنان نبوده است که حریفش نباشی و از عهده اش برنیایی. به شرط آنکه ارزش نبرد می داشتند. مثل نبرد با غول ماندن. زمانی همیشه فکرم به این مشغول بود که آیا مملکت من «ارزش ماندن» دارد؟ غافل از اینکه ارزش ها در حین مبارزه یا بعد از مبارزه است که معین می شود. غرامت هاست که نتیجه ی نبردهای تو را عیار می زند.

بنابر این به هنگام خلوت خویش جویای این بودم که باری چه ثمری از عمر خود در این ولایت حاصل شد؟ این نشان از این دارد که غولی جدید به نام «بازگشتن» در کمین گاههای جدید جا خوش کرده است. و وسوسه می کند که «اینجا را چه ثمری است؟»

می نشینی و می اندیشی.

و تو به وضوح می بینی که هنوز غول زندگی را مغلوب نکرده ای. او بچه غول های تازه ای را بدنیا آورده و برای شکستن تو فرستاده است. پس باید که ادامه دهی! همین!

۱۳۸۸/۱۲/۵

خشونت و ما ایرانی های مدعی

یادم می آید اوایل که در کمپ های پناهندگی زندگی می کردم، تقریبا همه ی ما ایرانی ها از یک نوع برخورد که با ما می شد رنج می بردیم. اینکه هم مردم و هم مسئولین در اینجا همه ی ما «خارجی ها» را در کفه ی یک ترازو می گذاشتند و به یک چشم نگاه می کردند. ما خیلی دلمان می خواست اینها می فهمیدند که مثلا ما یک تاریخ چندین هزار ساله داریم. می فهمیدند که ما فرهنگ غنی داریم. تحصیلات عالیه و آنچنانی داریم. یا حداقل اینکه با قاشق و چنگال غذا می خوریم. و بسیار با آنهایی که 6ـ 7 نفری دور یک «مجمع» جمع می شوند تا با دست غذا بخورند فرق می کنیم. اما می دانید باوراندن چنین «ادعاهایی» احتیاج به زمان دارد. مخصوصا که شرایط حاکم بر ایران به هیچ یک از ایرانی های خارج نشین کمک نمی کرد تا در اثبات ادعاهای خود قدمی پیشتر بروند. از این رو ایرانی های خارج از کشور بیشتر از داخلی ها از اینکه فیلم 300 ساخته شد خشمگین شدند. طومار جمع کردند و اعتراض نمودند. به این دلیل که در این فیلم ایرانی های 2500 سال پیش را وحشی و خشن نشان می داد.
بگذار چنین جمع بندی کنم که دنیای امروز معیارهای خود را برای اندازه گیری و تقسیم بندی انسانها دارد. مثلا مسافت را با کیلوگرم اندازه نمی گیرد. امروزه «تاریخ» و «عظمت تاریخی» معیار تاثیر گذاری برای اینکه ما را انسانی امروزی و متمدن فرض کنند به حساب نمی آید. شاید باور نکنید «خشونت» به یکی از معیارهای اندازه گیری برای اینکه بفهمیم ملتی فرهنگ دارد یا نه تبدیل شده است. اجازه بدهید مثال بزنم:

حدود دو سه سال پیش یک فیلم خبری از یکی از کشورهای مسلمان نشین افریقا در رسانه ها پخش شد که واقعا شوک آور بود. در این فیلم خبری خیابان های جنگ زده ی این کشور را نشان می داد که عده ای با چوب و چماق به دنبال یک عده ی دیگر می افتادند و آن ها را محاصره کرده و تا حد مرگ کتک می زدند. سپس هلهله ی شادی سر میدادند. اجازه بدهید این را هم بگوییم که در این کشور حدود 20 سالی است که هیچ دولتی حکومت نمی کند. از این رو رشد روز افزون خشونت امری قابل توجیح است.
این فیلم عزم ما ایرانی ها را بیشتر جزم کرد که بر ادعاهایمان بیشتر پافشاریم که بابا ما با این وحشی ها فرق داریم!
اما همانطور که گفتم ما احتیاج به زمانی بیشتری داشتیم که این ادعاها را ثابت کنیم. و همیشه شانس با ما یار نیست.
در روزی که گذشت فیلمی از کوی دانشگاه تهران در اینترنت قرار گرفت که بسیار شوک آورتر از آن فیلم خبری است. در این فیلم عده ای ـ بسیجی و پاسدار وماموران گاردی ـ را می بینیم که خود را برای حمله به دانشجویانی را که در کتابخانه ی دانشگاه جمع شده اند آماده می کنند. سپس با چوب و چماق به جان دانشجویان بی پناه افتاده و آنها را لت و پار می کنند. سپس عین مامورهای اس اس نازی، که یهودی ها و اسرای جنگی را در یک میدان جمع می کردند، نموده و با مشت و لگد به آنها حمله می کنند. در این فیلم حمله کنندگان را که نماینده ی حکومت هستند می بینیم که با بی رحمی بی سابقه ای حتی به زخمیان که نای حرکت ندارند نیز رحم نمی کنند.
این فیلم دل هر ایرانی و هر انسانی را به درد می آورد. این فیلم نشان می دهد که ملت ما با چه قسی القلب هایی مواجه است. همه ی ما به یاد می آوریم که در طی ماههای گذشته وقتی چنین خشونت های آشکاری را در خیابانهای تهران می دیدیم به عمد یا غیرعمد آنرا به آدرس غلط یعنی عرب ها منتصب می کردیم. می گفتیم ماموران به زبان عربی حرف می زنند. یعنی اینکه «ایرانی چنین کاری نمی کند.» ولی دراین فیلم تمام فحش هایی که داده می شود به زبان فارسی است. اتفاقا لهجه ی چاله میدونی تهرانی هم هست. من هیچ توضیحی بر این خشونت ندارم. هیچ چیزی نمی توانم بگویم. فقط وقتی با خلوت خود تنها می کنم می گویم: پس اینها حق دارند که ما را هم با آنها یکی می کنند. پس فیلم 300 مدل مشابه ای را بعد از 2500 سال دارد....
این فیلم را ببینید و برای نسل های بعدی تان توضیح دهید که چه موجوداتی بر کشور ما حکومت می کنند:



۱۳۸۸/۱۲/۳

نروژ و تعطیلات زمستانی

یکی از امتیازات شغل معلمی وجود تعطیلات متناوب است. به همین خاطر هم بخواهی نخواهی بنده از امتیازات آن برخوردار می شوم. از امروز تعطیلات زمستانی در نروژ شروع شده است. یک هفته تعطیل. این فرصت خوبی است برای کسانی که علاقه به اسکی و ورزش های زمستانی دارند. از همین آخرهفته ی قبل بسیاری بار و بندیل خود را بسته به کلبه های زمستانی خود رفتند تا تعطیلات خود را در آنجا بگذرانند. یک زندگی کاملا نروژی.
اجازه دهید یکی از پایه های فرهنگی نروژ را برایتان شرح دهم. نروژی ها بسیار به تعطیلات اهمیت می دهند. یادم می آید چند سال پیش که بنده خود زیاد به این فرهنگ آشنا نبودم در یکی از تعطیلات به یکی از دوستان که در اداره ای مشغول بود زنگ زدم تا پرسشی کنم. او به من بدون رودربایستی گفت که: هم اکنون در تعطیلات است و حاضر نیست جواب سوال مرا بدهد. برای اینها ـ البته اکثر اینها ـ کار کار است و تعطیلات تعطیلات. هیچکدام کارهای بیرون را به خانه نمی برند.

اما من هنوز مثل آنها فکر نمی کنم. ترجیح دادم که در این هفته ی تعطیل به کارهای عقب مانده خود برسم. زیرا که در روزهای معمولی کمتر وقت می شود. یکی از این کارها درس های دانشگاهی است که مدتی است انبار شده است.
یکی دیگر از این کارهای عقب مانده ام تدوین کتاب جدیدم است. یا در واقع کتابهای جدیدم بگویم مناسب تر است. هم اکنون سه کتاب آماده ی چاپ کرده ام که باید روی آنها کار کنم. هر کدام بسیار وقت مرا به خود گرفته است. یکی از اینها تقریبا 8 ماه است که
در نوبت چاپ قرار گرفته است.
به موقع راجع به کتاب ها خواهم نوشت و اینکه نویسنده شدن و یا بودن در اینجا هم آنچنان آسان نیست.

۱۳۸۸/۱۲/۲

21 فوریه روز جهانی زبان مادری گرامی باد

ما در دنیا تقریبا دارای 6700 زبان مختلف هستیم. بسیاری از این زبانها با خطر نابودی و فراموشی روبرو هستند. از این رو در سازمان ملل 21 فوریه را روز زبان مادری نامیده اند. اینروزها تلاشگران حقوق بشراز زبانهای موجود دنیا بعنوان خزینه های بشری یاد کرده، و با گرامی داشت این روز همگان را به نگه داری و حفظ آنها تشویق می کنند. 
ایران و زبان های محلی!
ما در کشور خود زبانهای متعددی داریم از جمله: زبان ترکی (آذری)، کردی ،گیلکی ، بلوچی ، عربی و ... ولی طی سالها و به پیروی از سیاستهای معینی از آنها بعنوان «زبانهای محلی» یاد می شود. یا که آنرا لهجه ای از زبان فارسی ـ پهلوی ـ می خوانند که این خود جفای آشکاری است به خود این زبانها (آدرس مطالب من در این رابطه را می توانید در پایین همین مقاله پیدا کنید). بعنوان مثال امروز در گیلان زبان گیلکی را لهجه ای از زبان فارسی می دانند! یادش بخیر سرباز که بودیم برای اینکه کسی مکالمات سری ما را متوجه نشود من با دوستان گیلانی، گیلکی حرف می زدم. من نمی فهمم این چه لهجه ای است که تهران نشین فارس زبان، یک کلمه از «لهجه» ی خود را هم نمی فهمد. در حالیکه بنده به عنوان یک خارجی در نروژ تقریبا سر از تمام لهجه های نروژی در می آورم.
فارسی زبان رسمی یا زبان حاکم اما فقط این نیست. امروز کمتر پدر و مادرانی بعنوان مثال در گیلان هستند که با فرزندان خود به زبان مادری یعنی گیلکی حرف بزنند. من دوستان بچه محل زیادی در فیس بوک پیدا کرده ام که جوانند ولی مجبورم برایشان به فارسی کمنت بنویسم. چرا که یا گیلکی را بلد نیستند یا اینکه نمی توانند آنرا بخوانند.
در مازندران و یا جاهای دیگر وضع
بهتر از این نیست. یکی از دوستان سی ساله من در نروژ مازندرانی است. ولی مازندرانی یعنی زبان اجدادی خود را کمتر از خود من می فهمد. دلیلش این است که در خانه با او فارسی حرف زده اند.
خود من موقعی که در جوانی به دلایل فشارهای سیاسی مجبور به ترک خانه و کاشانه شده ام ؛ مایل بودم تا نامه هایی را که برای مادرم می نوشتم به «زبان او» باشد. ولی این امکان نداشت. چرا که هرگز در خانه
کسی پیدا نمی شد که بتواند آنرا برای او بخواند. ناگزیر مکالمات من با مادر به زبانی بود که ما هرگز آنرا در خانه حرف نزده بودیم. آیا این واقعا جفا نیست؟
همین امروز برادرها و خواهران من در فیس بوک و ایمیل به زبانی با من مکالمه می کنند که زبان خانه ی ما، زبان مادری ما نیست. چرا همانطور که گفتم ما زبان خود را بصورت شفاهی یاد گرفته ایم و نه نوشتاری.
این نشان از این دارد که زبان فارسی
بطور اتوماتیک بعنوان زبان رسمی برتریت و حاکمیت خود را بر زبان های دیگر تثبیت کرده است.
فارسی زبان مشترک یا زبان سیاسی
آیا ما باید فقط به این دلیل که فارسی زبان رسمی یا مشترک است آنرا فرا بگیریم یا اینکه چاره ی دیگری پیش رو نیست؟
بحث بر سر این نیست که ما چند زبانه ها در ایران باید آموزش فارسی را تحریم کنیم. (کاری که بسیاری از هموطنان غیر فارسی زبان در خارج از کشور کرده اند) بحث بر سر این است که باید زبان های به قول آقایان «دیگر اقوام» هم محترم شمرده شود.
حکومت های غیر دمکراتیک معاصردر ایران هرگز حاضر نشده اند که چنین حقی را برای مردم ایران قائل شوند که هر کس بتواند زبان مادری خود را اکتشاف داده و در حفظ آن کوشا باشد. به خاطر همین ما ایرانی ها خود بسیار کم از احوالات ملل مختلف که در کشور زندگی می کنند می دانیم. مثلا می خواهم بدانم ما ایرانی ها چقدر از مردم ترکمن صحرا می دانیم؟ واقعا چقدرما بلوچ ها را می شناسیم و موسیقی آنها را می فهمیم؟ چقدربه ادبیات آذری اشراف داریم؟ چقدرغیر از جک ساختن و تحقیر کردن هموطنان آذری و گیلانی و غیره کار انجام داده ایم؟
سکوت و بی تفاوتی روشنفکران ایرانی نسبت به این مسئله
مردم ایران که خود گرفتار رژیمی هستند که هیچ احترامی به حقوق سیاسی و اجتماعی آنها ندارد انتظار ندارند که به زبان مادری یا فرهنگ مادری آنها به دیده ی احترام نگریسته شود. اگر چه در اصل 15 قانون اساسی این حق محترم شمرده شده است.
ولی چیزی که بیش از همه آزار دهنده است این که در بین روشنفکران ـ چه در خارج و چه در داخل ـ هم این «حق» محلی از اعراب ندارد. این اواخر فعالین مدنی اقلیت های ملی و زبانی بشدت مورد حمله قرار گرفته و میگیرند. خود بنده هم مصون از این حمله ها نبوده ام. در یکی از نقدها مرا بعنوان تجزیه طلب معرفی کرده اند. اینها نشان از این دارد که حقی به نام حق زبان مادری نه تنها محترم شمرده نمی شود بلکه بشدت حساسیت بر انگیز شده است. فشار «فارسی گرایان» فعالیت فعالان حقوق مدنی را تحت شعاع قرار داده است. بطوری که امروزه نقد نگاه فارس گرایانه تبدیل به تابویی شده است. تحلیل ـ بخوان بهانه ی ـ این عده این است که ا«مروز وقت این حرف ها نیست.» آنها می گویند که اجازه دهید اول مملکت را نجات دهیم سپس به این مسائل خواهیم پرداخت. خود این نگاه نشان می دهد که چگونه ما به حقوق ملی دیگران نگاه می کنیم. این نگاه انحصاری است. حقوق دیگران را در الویت قرار نمی دهد. مگر می شود برای خواسته های اولیه انسانی اولویت زمانی قائل شد. اول شما باید هوا داشته باشید که بتوانید نفس تازه کنید. و باید اول زبان داشته باشید که بتوانید خواسته هایی را طرح کنید. اینها اولویت کار است. اما حالا که قرار است اولویت بندی کنیم اجازه دهید نوبت را به کسانی بدهیم که تا کنون هیچ سهمی از قدرت نداشته اند. طی تاریخ معاصر هر کدام از جریانهای سیاسی بالاخره به گونه ای «سیاست» را زیر زبان خود مزه کرده اند. حالا کوتاه و یا بلند مدت بودنش بماند. اما هیچ کدام از اقوام ایرانی تا کنون موفق نشده اند که یک روز را در تاریخ رسمی کشور تجربه کنند که در آن زبان مادری خود را رسمیت داده باشند.
سرد شدن دیگر ملیت ها و عدم یاری آنها به جنبش سبز
چندی پیش در تداوم جنبش سبز بسیاری از هم وطنان ناباورانه به این
که آذربایجان و آذربایجانی ها در ایران به این جنبش نپیوسته اند، عکس العمل نشان دادند. برای من هم که سالهاست از کشورم دور هستم باور چنین واقعیتی کمی سخت بود. ولی باید این امر را بعنوان یک واقعیت قبول کنیم. موقعی که آذربایجان ایران سالها پیش با حماسه های «قلعه بابک» با مزدوران بسیجی در گیر مبارزه ای «هویت خواهانه» بود کسی حاضر نشد به آن بها دهد. بسیاری از فعالین فارس گرا اعلام کردند که حاضرند در کنار رژیم جمهوری اسلامی به سرکوب این تجزیه طلبان بپردازند. آنها بسیار ارزان نشان دادند که جقدر به «دمکراسی و حقوق بشر» اعتقاد دارند. حتی بسیاری از این آقایان طی نامه به رئیس جمهور وقت خواهان توقف انتشار روزنامه هایی شده بودند که به اعتقاد آنها به «یکپارچگی» کشور لطمات جدی می زد.
باید این اصل را یاد گرفت که حفظ و تحصیل به زبان مادری یکی از حقوق اولیه هر فردی است. حا
لا می خواهد لهجه ای از زبان فارسی باشد یا پهلوی و یا هر چه! اگر محترم واقع نشود باید به ادعاهای مدعیان دمکراسی که قرار است فردای ایران در دستان پرتوان آنها باشد، با نگاه شک نگریست.
یک روز دریکی از بحث ها با یکی از دوستان فارسی گرا که اصرار داشت از لحاظ تاریخی ثابت کند که زبان ما آذربایجانی ها از اول ترکی نبوده بلکه بعدها چنین شده است، خنده ام گرفت. گفتم آقا اصلا فرض کن که ما ترکها از کره ی ماه آمده ایم. فرض کن که در یک واقعه تاریخی سفینه ای به زمین نشسته و مثلا ما سی میلیون آذری مسافران آن بوده ایم. در حال حاضر زبانی داریم که غیر از زبان فارسی است. موزیک خود را دارد. «شاهنامه » ی خود را دارد. فضولی و واحد واستاد شهریار خود را دارد. تکلیف ما چیست؟ آیا ما باید چوب استدلالی را بخوریم که چون این زبان وارداتی است بنابر این حرف زدن به آن موقوف، فکر کردن به این زبان موقوف و غیره و ذالک.
یک سوزن به خود یک جوغالدوز به دیگری
تجربه زندگی در خارج باید درسی باشد برای آقایان و خانمهایی که بر این باورند که کشور باید بصورت «تک زبانه» اداره شود. طی سی سال تبعید اجباری در خارج حتما متوجه شده اند که برای حفظ زبان مادری باید آنرا به فرزندان آموخت. و برای اینکار باید امکاناتی داشت. بسیاری از ایرانیان خارج نشین از این امر رنج می برند. نسل جدید بدلیل عدم فراگیری زبان نوشتاری فارسی آنرا به فراموشی سپرده است. این نسل جدید دارد ارتباط خود را با سرزمین پدری و فرهنگ هزاران ساله خود از دست می دهد. و همین امر بسیاری از پدر و مادرانی که روزگاری فرهنگ این مرز و بوم به دست آنها اداره می شد، را به فکر انداخته است. همین نشان می دهد که تا چه حد آموزش زبان به نسل آینده بصورت سیستماتیک اهمیت دارد. اکنون این آقایان فارس زبان باید فهمیده باشند که فرق نیش سوزن و جوغالدوزچقدر است. حالا می توانند بفهمند که چگونه
ما سالها نیش جوغالدوز را از هموطنان فارس گرا تحمل کردیم بدون آنکه آنها فهمیده باشند نیش سوزن چیست!
تجربه نروژ
من بارها از تجربیات کارم د رنروژ نوشته ام. اینکه یک معلم «دوزبانه» هستم. اینکه دولت نروژ امکانات فراوانی در اختیار من به عنوان معلم قرار داده است تا مهارت های پدالوژیکی (تربیتی ) خود را با ادامه تحصیل در دانشگاه و مدارس عالی تکمیل کنم. هم اکنون در اختیار من امکاناتی قرار دارد که بچه های دو زبانه را تدریس می کنم. آخر برای روشنفکران ما خجالت آور نیست که دولت نروژ مرا استخدام می نماید که یکی از زبانهای کودکان ایران را به آنها بیاموزم و آنوفت عده ای در مملکت ما پیدا می شوند که این امر را به ضرر«یکپارچگی ایران عزیز» می دانند.
من در یکی از مطالبم آنها را «فانوس بدستان عصر نو» نامیده ام. (مراجعه کنید به مقاله من در روزنامه ی نیمروز چاپ لندن).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس بالا را از سایت اخبار روز گرفته ام.

اگر مطلب را پسنده اید آنرا با دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۱۳۸۸/۱۲/۱

نروژ بهترین کشور برای زندگی در دنیا

بر اساس گزارش سازمان ملل در سال 2009 نروژ بهترن کشور جهان برای زندگی انتخاب شد. بر طبق همین گزارش نیجریه در رده ی آخر این لیست قرار دارد. این گزارش بعضی استانداردها را ملاک «بهترین» ها قرار می دهد. ار جمله: حد نصاب عمر، در صد بی سوادی، شرایط تحصیل، پایه های اقتصادی است. دو سال پیش هم نروژ 5 سال بطور پی در پی بعنوان بهترین کشور دنیا معرفی شده بود.
همانطور که می بینید این کشورها با هم رقابت دارند تا به عنوان بهترین در دنیا معرفی شوند. جالب است بدانید که ژاپن یعنی همان کشور آفتاب تابان از آسیا در لیست بهترین ها قرار دارد.
ده کشوراولی که در در لیست بهترین ها قرار دارد ار این قرارند:
1.Norway
2.Australia
3.Iceland
4.Canada
5.Ireland
6.Netherlands
7.Sweden
8.France
9.Switzerland
10.Japan
عکس و منبع خبر:
http://www.huffingtonpost.com/2009/10/05/norway-best-place-to-live_n_309698.html

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...