۱۳۸۸/۱۱/۱۰

«خارج» و قضیه ی وفق مراد ما

همیشه همه چیز بر وفق مراد پیش نمی رود. اینجا یعنی «خارج» هم از این امر مستثنی نیست. یادم می آید جوان تر که بودم و حسرت خارج داشتم، تصور دیگری از آن در ذهنم وجود داشت. اما من در این فکر تنها نبودم. 6 سال پیش موقعی که با یکی از هموطنان کردمان در کلاس زبان شرکت داشتم او هم همین تصورات را بر زبان آورد. یک روز گفت: «اگر می دانستم که اینجا اینجوری است پایم را از سنندج بیرون نمی گذاشتم.»
پرسیدم:« بگو ببینم فکر می کردی اینجا چه جوری است؟»
او خندید. شاید خجالت کشید که سقف انتظاراتش از خارج را برایم تصویر کند. خودم ادامه دادم:
«لابد فکر می کردی به محث اینکه وارد خاک نروژ شدی در فرودگاه فرش قرمز زیر پایت فرش کرده، عده ای هم پرچم بدست برایت هورا می کشند و بهت دست تکان می دهند... »
او لبخند زد و سکوت کرد. می دانست من آدم شوخی ام. شاید هم حرف دلش را زده بودم!
بنا به گفته اش عضو «کانون سینمای جوان سنندج» بود. از آن جوان هایی که شوق حرکت داشت. یکی دو تا فیلمنامه نوشته بود که فکر می کرد ایران نمی تواند آنرا فیلم کند. حالا هم آرزو داشت که روی یک پروژه ی فیلم سازی در کردستان عراق کار کند. اما قبل از هر چیز باید خودش را «نشان» می داد. (قضیه ی نشان دادن را موکول به مطالب بعدی می کنم.)
من بقول بچه ها پیاز روغنش رو بیشتر کردم: « ... یا هم که مثلا فکر کردی نخست وزیر نروژ با یک دسته گل به استقبال تومی آید و به تو خوش آمد می گوید! یا مثلا می گوید که ما منتظر شما بودیم. ها؟»
دوباره خندید واینبار صادقانه گفت: «آره والله!»
نمی دانم تا چه حد اینرا جدی می گفت. ولی این جواب نشان از واقعیاتی داشت که حالا بعد از گذشت چند سال نمی توانیم کتمانش کنیم. شاید شوخی باشد ولی چیزمسلم او هرگز انتظار نداشت تا دو ـ سه سال پشت نیمکت های کلاس زبان در کنار هم کلاس هایی بنشیند که بعضا اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشتند.
بله، باید اعتراف کنم که من هم یه جورهایی به این فکر می کردم. البته نه به این غلظت! فقط فرق ما در این بود که من این مطلب را زود گرفتم. من فهمیدم که «آش به این شوری نیست!» من گرفتم که با «ادعا» و «حرف و حدیث» نمی توان یه کاره ای شد. من خیلی زود فهمیدم که اینجا به حرفهایت گوش می کنند اما گوش نمی دهند. بنابر این کلاس زبان را بطور جدی تری دنبال کردم تا بتوانم یکی از آرزوهای جوانی ام را عملی کنم. و آن «خبرنگاری» بود.
همینطور هم شد. «کمون» ما یک روزنامه ی محلی داشت که بعد از صحبت های بسیار مسئولبن با دفتر روزنامه مرا به عنوان «کارآموز زبان» قبول کردند. اما دو هفته ای نگذشت، بعد از اینکه خود را «نشان» دادم سردبیر مرا خواست و گفت که می توانم به عنوان خبرنگار آزاد در روزنامه مطلب بنویسم....
***
هفته پیش گذرم به یکی از مغازه های زنجیره ای مواد غذایی در یکی از محلات اطراف افتاد. هنگام حساب کردن جوانی را پشت صندوق دیدم که آشنا بود. او همان بود. سلام کردم و پرسیدم:
ـ با پروژه هایت چه کار کردی؟
او گفت... لازم نبود چیزی بگوید. تو خود بخوان باقی حدیث را....

۱۳۸۸/۱۱/۷

محرومیت ایران دراستفاده از برنامه های مجانی کامپیوتری

امروز تصمیم گرفتم تا در وبلاگم به موضوعات دیجیتالی و فنی هم بپردازم. اما قبل از آن به این خبر مهم دقت کنید:
SourceForge که یکی ازبزرگترین شرکت های ارائه دهنده خدمات برنامه های کامپیوتر در جهان است و شما می توانید از خدمات این شرکت در پیاده سازی برناهه های کامپیوتر بطور مجانی بهره مند شده و آنها را در نت ذخیره کنید، هفته ی پیش تصمیم گرفت تا خدمات خود را به روی 5 کشور ببندد. این پنج کشور ایران، چین، کوبا، کره ی شمالی، سوریه و سودان هستند. شرکت فوق دلیل تصمیم خود را تحریم امریکا اعلام کرده است. به عبارتی از این به بعد هموطنان ما در کشور در استفاده و ذخیره کردن برنامه های مجانی دچار مشکلات خواهند شد. اصل خبر را به زبان نروژی در اینجا بخوانید:

http://www.digi.no/833886/nekter-fem-land-fri-programvare

چگونگی ذخیره کردن فیلم یوتوب بر روی کامپیوتر خانگی:

در یکی از سایت های آذری زبان به این برنامه ی آموزنده برخوردم. از آنجایی برای خود من قابل استفاده و بسیار مفید بود گفتم که شاید کسانی هم باشند که بخواهند شیوه دخیره کردن فیلم یوتوب بر روی کامپیوتر خود را امتحان کنند. روش بسیار آسان است. فقط باید ترکی بلد باشید. چرا که زبان آموزش این روش و بکار گیری برنامه مورد نظر در فیلم به زبان آذری است. امتحان کنید ضرر ندارد.


منبع سایت azadtribun.net

۱۳۸۸/۱۱/۶

کروبی هم برید

بگذارید آسمان ریسمان نبافیم. راحت حرف بزنیم: «کروبی برید». برای بریدن هم کبرا و سقرا لازم نیست. ایشان گفته است که چون رهبری رئیس جمهوری را تنفیذ کرده بنابر این احمدی نژاد را برسمیت می شناسد. ولی ای کاش این را نمی گفت. ای کاش تنفیذ رهبری را بهانه نمی کرد. ای کاش می گفت «آقا جان خسته شده ام ولم کنید!» ما هم می پذیرفتیم می رفت پی کارش. ولی اینکه درست بعد از اخطار رهبری به خواص چنین موضعی اعلام می شود دوست و دشمن را به این فکر می اندازد که نکند ایشان جا زده است.
اما مسئله سر جا زدن نیست. خیلی ها جا می زنند. اصلا خیلی ها باید جا بزنند. به هر حال مبارزه پیچ و خم های فراوانی دارد. قرار نیست که یک نفر تمام این پیچ و خم ها را طی کند. از این گذشته این جا زدن ها از شخص آقای کروبی دور از انتظار نبود. ایشان در این امور کمی سابقه هم دارند. در دوره ی ششم مجلس در گرماگرم تصویب قانون مطبوعات یعنی همان چهارچوبی که در قانون جمهوری اسلامی معین شده، ناگهان ایشان افسار اسب در حال تاخت را کشیده و «حکم رهبری» را بهانه کرد.
ما نباید انتظار بیشتری از ایشان داشته باشیم. بنظرم تا همین جای کار هم که ایشان جنبش سبز را یاری داده است کاری کرده است کارستان. افشاگری های ایشان در باره ی «تجاوز به زندانیان» چیزی نیست که لکه ی ننگ آن به این زودی ها از دامن این نظام مقدس پاک شود. بقیه ی راه را جنبش بدون ایشان هم می پیماید. اصلا قرار ما این بوده است که جبش قائم به شخص نباشد. قرار نیست که «خمینی» ی دیگری خلق شود.
بله، بحث بر سر بریدن و جا زدن نیست. بالاخره انسان انسان است و تحمل او سقف و اندازه ای دارد. مخصوصا که اهل منبر باشد. امروز توی فیس بوک مطالبی پخش شد که جالب بود.
گفته اند حرفهای دیگران را در سه جا باور نکن : ۱ – بالای منبر ۲- پای منقل ۳ – توی بغل!

۱۳۸۸/۱۱/۳

پارازیت طنزی باب دل خیلی ها

برای اطلاع نسل جدید که بی خبر از دوران شاه هستند، عرض کنم که در زمان شاه در بعضی زمینه ها مطبوعات آزادی عمل بیشتری از امروز داشتند. به عنوان مثال در محدوده طنز ما کاریکاتورهای سیاسی فراوانی داشتیم. شوخی کردن با بالاترین مقام های دولتی و حکومتی از نخست وزیر گرفته تا وزیران و مقامات در مطبوعات معمول بود. من یادم هست که بعضی از برنامه های طنز تلویزیون هم بسیار انتقادی بودند (مثل میان پرده های «آقای مربوطه یا برنامه های کمدی پرویز کاردان). فقط شوخی کردن با «خانواده سلطنتی» مجاز نبود. شما کاریکاتورهای «شاه» یا «فرح» و یا دیگر اعضای خانواده ی سلطنتی را در مطبوعات نمی دیدید. اما بعد از انقلاب کسی جرئت اینکه با یک مقام ذپرتی دست چندم مثلا یک «بخشدار» شوخی کند نداشته است. همه ی آنها که اهل شوخی کردن بودند ـ از جمله مجله گل آقا ـ بالاخره تعطیل شدند.
از این رو جای شانگری به نام «طنز» در رسانه های همگانی واقعا خالی است. سی سال است که خالی است. جای تعجب نیست که وقتی تلویزیونی مثل تلویزیون فارسی امریکا برنامه ی تلویزیونی طنز به نام «پارازیت» می سازد اینچنین مورد استقبال مردم قرار می گیرد. مجری برنامه طنز پارازیت دو جوان خوش ذوق تلویزیون آمریکا به نامهای «کامبیز حسینی» و «سامان اربابی» هستند که تسلط چشم گیری در اجرای برنامه به نمایش می گذارند. این دو جوان شجاع علاوه بر پر کردن خلع سی ساله تلویزیونی با دم شیر نیز بازی می کنند.
با همه نتیجه کارشان عالی است. این روزها توی فیس بوک ارسال برنامه پارازیت جای ویژه ای پیدا کرده است. در بعضی از برنامه های پارازیت واقعا آدم خودش را پیدا می کند و به اصطلاح عامیانه خنک می شود. یکی از این برنامه را با هم می بینیم:


لینک برنامه پارازیت:
http://www1.voanews.com/persian/news/video-collection

۱۳۸۸/۱۱/۲

جمهوری اسلامی افغانستان و 2.5 میلیارد دلار رشوه

بعد از سقوط طالبان در افغانستان همه فکر می کردیم که بالاخره افغانستان راه خود را پیدا خواهد کرد. دلمان خوش بود بلکه برادران افغانی ما در ساختن مملکت خود الگویی بهتر از ما ایرانی ها ارائه دهند. گفتیم الان که فرصت تاریخی بهشان رو کرده است؛ الان که کمک های میلیاردی سرازیر شده است، سرنوشت بهتری در انتظار ایشان است. اما این برادران ما را پاک ناامید ساختند. دلیلش هم آشکار است. همینکه اسم با مسمای «جمهوری اسلامی افغانستان» را بر رژیم تازه تاسیسشان نهادند، آب پاکی را روی دست همه ریختند. این اولین کلاهی بود که هم بر سر مردم افغانستان رفت وهم بر سر غربی ها که در عمل انجام شده قرار گرفته بودند. تصویب قوانین زن ستیزِ، محدودیت آزادی عقاید، دستگیری خبرنگاران، تقلب گسترده در انتخابات از برکات اولیه این جمهوری نو پا بود. و سکانداران این کشتی به گل نشسته سیاست مداران جدیدی را تشکیل می دادند که افکار طالبانی خود را پشت صورتک های ریش و پشم تراشیده شان پنهان کرده بودند. اینها همه نشان از این دارد که افغانی ها هم قادر نشدند از تجربیات ـ بد ـ دیگران ـ یعنی ما ـ درس بگیرند.
یادم می آید هنگام حاکمیت طالبان ها در افغانستان وقتی صحبتی ـ بحثی با افغانی های مقیم نروژ درمی گرفت، قریب به اتفاق شان «دیگران» را مسئول همه ی بدبختی های افغانستان معرفی می کردند. بازار «انگلیس» و «دخالت بیگانگان» بیشتر از ما ایرانی ها در بین افغان ها داغ بود و هست. «اگر بگذارند مملکت مان گلستان می شود.» انگار این مرسوم است. همه ی ملت های بی عرضه ی دنیا مجبورند به گونه ای عقب ماندگی خود را توجیه کنند. و چه بهتر از «بیگانگان» که مسئول این معضل معرفی شوند.
اما هفته پیش گزارشی از سازمان ملل منتشر شد که واقعا تاسف آور بود. بر اساس این گزارش مردم افغانستان در سال ۲۰۰۹ براى انجام كارهاى خود بيش از ۲.۵ ميليارد دلار رشوه پرداخت كرده اند كه تقريبا معادل يك سوم توليد ناخالص داخلى اين كشور است. (نقل از رادیو فردا)
واقعا خجالت آور است. میلیاردها دلار پول از جیب مردم دنیا به این کشور فلاکت زده سرازیر شده، اما هنوز یک مدرسه ی درست و حسابی در این کشور نداریم. هنوز بچه ها کتاب درسی مناسب ندارند. مردم ندارند که اموراتشان را رتق و فتق کنند، آنوقت 2.5 میلیار دلار رشوه بگیر و بده شده است. واقعا من توضیحی ندارم. آیا این به این مفهوم است که امثال ماها لیاقت اداره ی مملکت را نداریم؟ آیا این به معنی است که مملکت داری کار امثال ما نیست.
البته به نظر می آید آن دوست افغانی حق دارد. واقعا دخالت بیگانه ها «نمی گذارد.» اگر می گذاشت صد در صد ارقام رشوه و فساد سر به فلک می زد. بنابر این نه تنها بیگانگان عامل بدبختی نیستند بلکه «داخلی ها» سر «بیگانگان» را نیز کلاه گشاد گذاشته و آنها را سرکیسه کرده اند. اگر ایشان هم کمی صداقت داشته باشند امروز حرف دیگری می زدند. شاید حق را به آن شهروند زلزله زده ی هائیتی می دادند که از زور گرسنگی می گفت:
«مردم گرسنه اند، غذا نیست، امنیت نیست. سیاستمداران ما از عهده هیچ کاری بر نمی آیند». او از جهانیان می خواست که مملکت او ـ یعنی هائیتی را را در دست بگیرند و مردم را از فلاکت نجات دهند.

عکس از رادیو فردا
http://www.radiofarda.com/content/f4_Afghanistan_bribes_public_service_UN_report/1933894.html

۱۳۸۸/۱۰/۳۰

دستگاه قضایی ایران پیش چشم جهانیان


دیشب فیلم مستندی از ایران در تلویزیون دولتی نروژ پخش شد که بسیار ناراحت کننده بود. بدلیل دور بودن از وطن و اولویت داشتن مسائل سیاسی، از دنبال کردن اخبار جنایی در ایران معذورم. از این رو نه در باره ای مضمون آن چیزی شنیده بودم و نه از وجود چنین فیلمی آگاه بودم. «کارت قرمز» اسم این فیلم مستند است که به کارگردانی خانم «مهناز افضلی» برای بی بی سی ساخته شده است.
این فیلم از آن رو مورد توجه ام قرار گرفت که سوژه و تم فیلم حول زندگی یکی از مشهورترین فوتبالیست های کشورمان در سالهای گذشته دور می زد: «ناصر محمدخانی!»
فیلم که با افتخارات این فوتبالیست مشهور در دهه پیش شروع شده و به یکباره وارد سالن دادگاهی در ایران می شود که محاکمه ای در جریان است. در این محاکمه خانمی به نام «شهلا» به اتهام قتل در جایگاه متهم ایستاده است. شهلا متهم به قتل «لاله» همسر همین فوتبالیست مشهور محمد خانی است. در اول فیلم خانواده ی لاله هر کدام از دادگاه تقاضای اعدام «قاتل» می کنند. و در آخر محمد خانی پشت میکروفن قرار گرفته و او هم از محضر دادگاه تقاضای«اشد مجازات» برای متهم می کند.
اما در ادامه فیلم متوجه می شویم که هنوز اتهام شهلا ثابت نشده است که همه تقاضای اعدام برای او دارند. او معشوقه آقای محمد خانی است. به عبارتی محمد خانی با این خانم رابطه ی مخفیانه داشته و شهلا هم سخت عاشق ناصر است. این عشق به حدی قوی است که او حاضر شده است خود را در این ماجرا فدا کند. اما در جریان دادرسی متهم این قتل را انکار می کند. رئیس دادگاه ویدئویی را در دادگاه علنی به نمایش می گذارد که در آن صحنه قتل توسط شهلا بازسازی می شود. به عبارتی او قبلا در این فیلم اعتراف کرده است که او لاله را کشته است. اما خانم شهلا با وجود دیدن این فیلم دوباره قتل را گردن نمی گیرد. او می گوید «اگر باز مرا به اداره آگاهی اعزام کنید باز اقرار خواهم کرد که من قاتلم.» او اضافه می کند که «اداره آگاهی جایی است که خودشان به محکوم تفهیم می کنند که در اینجا ما خروس را وادار می کنیم که تخم کند.»
آنچه که در این دادگاه و فیلم حضور ندارد وکیل متهم است. آقای قاضی همه ی نقش ها را بازی می کند. او هم دادستان است، هم قاضی است و هم شاکی هم است. واقعا خجالت آور است. تمام مردم نروژ از نزدیک مشاهده کردند که چه دستگاه قضایی مردم ایران را داوری می کنند.
شهلا که به عاقبت خود آگاه است رئیس دادگاه را خطاب قرار داده می گوید: آقای رئیس دادگاه شما به جای اینکه بی طرف باشید بدتر باعث جریحه دار شدن خانواده مقتول شده و در نتیجه احساس بخشش آنها را از بین بردید.»
در نتیجه تحقیق این خانم خبرنگار ـ سازنده ی فیلم ـ چنین بر می آید که گویا قاتل شهلا نبوده است اما...

توصیه من به شمااین است که حتما این فیلم را در آدرس زیر ببینید:


۱۳۸۸/۱۰/۲۹

پر خواننده ترین وبلاگ نروژی از آن یک دختر 14 ساله

امروز مطلبی رو از رادیو شنیدم که بسیار تعجبم رو برانگیخت. مطلب این بود که:

یکی از پرخواننده ترین وبلاگ ها تو نروژ از آن یه دختر 14 ساله اس. به همین سادگی! عجیب نیست؟ یعنی دختری 14 ساله تو نروژ هر روز مطالبی رو تو وبلاگ خودش نگارش می کنه که بیشترین خواننده ها رو توی این مملکت به خود جلب کرده اس.

نام این دختر Emilie Nereg و این هم عکسی از او:


از اونجایی که بنده هم ناسلامتی وبلاگ نویس هستم، گفتم که کمی تجسس کرده تا ببینم که این خانم کوچولو چه چیزی رو نگارش می کنه که در روز 70000 خواننده داره. می تونید باور کنید؟ هفتاد هزار خواننده در روز!!! یعنی که این خانم از الان نیازی به کار کردن نداره. از تبلیغاتی که در وبلاگ ایشون قرار می گیرن اونقد درآمد کسب می کنه که بشینه تو خونه و پا رو پا بذاره و فقط بنویسه! خوش بحالش! واقعا بعضی ها چطور مادر زاد خوشبخت بدنیا می یان! من اندکی در داخل بلوگ ایشون چرخ زدم تا ببینم که واقعا ایشون چه می نویسه که هفتاد هزار شیفته و خواننده داره؟

شما هم می تونید یه سری به وبلاگ یا بلوگ این دختر خانم بزنید.

http://voe.blogg.no/

همونطور که ملاحظه می کنید ایشون چیزی نمی نویسه که ما فکر کنیم بدرد ما می خوره! مثلا عکسی از موقعی که تو ایستگاه قطار واستاده گرفته و نوشته که الان منتظر قطاره. یا مثلا امروز فلان لباس رو که از خاله ش هدیه گرفته به تن داره. و یا چه می دونم از این چیزا، که البته قرار هم نیست که برای ما جالب باشه. اما چطور مردم یا جوونها اینقدر شیفته این چیزهای «بدرد نخور» می شن و اون رو دنبال می کنن، جای سوالِ!

امروز رادیو مصاحبه ای با یه کارشناس ارتباطات داش و همین سوال رو از ایشون کرد. باور کنید خود «کارشناس» هم جوابی نداش. فقط گفت ما از نسلی هستیم که این دنیای مجازی برامون هنوز تعریف شده نیس. ایشون گفت ما اینها رو تجربه نکرده ایم و اینکه کسی تجربیات روزانه یا خاطرات هر روزه ی خودش رو درجایی جمع کرده و بادر اختیار دیگران گذاشتن چنین مورد توجه قرار گرفته چیزی س که سابقه نداره. و جوونا به روش خوشون امکانات ارتباطی رو به نفع خودشون به کار می گیرن.

خبر دیگه و جالب تر اینکه این دختر خانم 14 ساله قراره در یکی از دانشگاههای کشور تدریس کنه. «ارتباطات نوین». نگاه کنید چه دنیایی شده؟ این هم مصاحبه ایشون با تلویزیون نروژ.


من دارم به این فکر می کنم که آیا دخترهای 14 ساله ی ما در کشوری مثل ایران می تونند خواب چنین چیزی رو ببینند؟ آیا هرگز می تونند خودشون باشن؟ یا فکر کنند که خودشون باشن؟ و یا اینکه به این فکر کنن که نه 70 هزار، بلکه هفت نفر در روز خواننده داشته باشن؟

برای اونکه بیشتر راجع به این دختر خانم بدانید گزارش راجع به او و رو به نروژی ببینید.

http://www.tv2nyhetene.no/innenriks/superblogger-emilie-vil-ha-mer-datafag-i-skolen-3111180.html


معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...