۱۳۸۷/۵/۲۷

پارکی که باعث شهرت اسلو شد: Frognerparken

پارک فروگنر یا ویگلاند Frognerparken یکی از دیدنی ترین ها در اسلو ست که معروفیت جهانی داشته و توانسته است نظر بیشتر توریست های جهان را به خود جلب کند. بسیاری از توریست ها به منظور دیدن این پارک به اسلو سفر می کنند. به عبارتی هدف موسسین این پارک هم همین بوده است: «جلب توریست!» چرا که کسب درآمد از توریست برای کشور سردسیری مثل نروژ که قبل از کشف نفت ـ تا قبل از دهه ی 1960 ـ بسیار فقیر بوده است می توانست اهمیت حیاتی داشته باشد.
اماعلت معروفیت این پارک وجود پیکر های عریانی از انسان است که «جلوه های حیات» را در حالت های مختلف انسانی نشان می دهد: «امید» ،«رشد»، «عصبانیت»، «عشق»، «حسادت» «حرص» و غیره سوژه هایی بوده است که پیکرتراش ها سعی کرده اند آنرا در وجود بی جان سنگ ها جان بخشند. 312 مجموعه ی سنگی از جنس سنگ گرانیت، برنز و آهن که جمعا حدود 600 فیگور و پیکر انسانی را تشکیل می دهد در قسمت های مختلف پارک قرار داده شده است. همه ی این فیگورها از روی طرحهای هنرمند برجسته ی نروژی گوستاو ویگلاند Gustav Vigeland(1869- 1943) و زیر نظر خود او سنگ تراشی شده اند.
این ایده در واقع در سال 1914 که نروژ جشن صد سالگی قانون اساسی خود را برپا می کرد به مغز سازنده آن خطور کرد. او در نظر داشت تا «پایتخت نروژ را صاحب پارکی سازد که در هیچیک از کشورهای دنیا نظیرش پیدا نشود.» در سال 1930 ایده ی او بطور رسمی مورد پذیرش قرار گرفت و اطراف پارک فروگنر در حومه ی اسلو برای این کار تخلیه شد. اما این کار حدود بیست سال زمان برد، و در سال 1950 در حالی کار پارک به پایان رسیده بود که دیگر گوستاو در حیات نبود.
Foto: Fathollah
















با تشکر از فتح الله بخاطرعکس ها ی زیبا و ارسال آنها

۱۳۸۷/۵/۱۵

دو استاد موسیقی ایرانی و آذربایجانی در کنار هم!

دو استاد موسیقی در کنار هم نشسته اند. استاد محمد رضا شجریان از ایران و هابیل علی اوف استاد بی چون و چرای کمانچه از آذربایجان... اين فیلم مربوط به سالها پیش است ولی هنوز ارزش نگاه کردن دارد...
و آهنگ جاودانه «مرغ سحر»

۱۳۸۷/۵/۱۰

غربت و عروسی ایرانی ها


بعضی از ایرانیها با غربت خوب کنار آمده اند. آنها خود را پیدا کرده اند و با انتخاب بهترین ها از هر دو فرهنگ (ایرانی و غربی) نمونه و الگویی ارائه داده اند که بنظرم می تواند برای دیگر ایرانی های غربت نشین هم قابل استفاده باشد.
هفته گذشته به دنبال سفرهای تابستانی ام با خانواده، به یک عروسی ایرانی در سوئد دعوت بودم. داماد از خانواده ای ایرانی و عروس سوئدی بود. برایم جالب بود که این همزیستی فرهنگی چگونه انجام می شد!
مهمترین بخش از عروسی که خانواده ی ایرانی را به خود مشغول کرده بود، چگونگی برگزاری «مراسم سفره عقد» بود. در واقع این را باید به حساب نمایش فرهنگی خانواده ی داماد گذاشت. اما آنچه که جالب تر از همه بود این که هیچکدام از خانواده ها تمایلی نداشتند به اینکه این مراسم به شیوه ی معمول و سنتی با ظواهری مذهبی برگزار شود. از این رو دست به ابتکار و نوپردازی هایی زدند که هم جالب بود و هم به مزاج ایرانی های خارج نشین سازگار! به طوری که جای هیچ حرف و حدیث باقی نمی گذاشت.

سفره عقد مخصوص خارج کشور!
سفره عقد که با توری آبی رنگی مزین شده بود بسیار زیبا می آمد. آنرا در حیاط سرسبز سالن جشن بین دو درخت تنومند پهن کرده بودند.


مهمانان در بدو ورود با شامپاین خوش آمدگویی شدند. سپس به دو زبان فارسی و سوئدی توضیحاتی در مورد مراسم ازدواج ایرانی و مفهوم اجزای سفره عقد که بسیار رنگارنگ و متنوع بود داده شد. مفهوم همه ی اجزای سفره عقد به دو زبان فارسی و سوئدی در کاغذی تحریر شده بود و در دسترس مهمانان قرار گرفت.
آنچه که جالب تر از همه می نمود اینکه در سفره عقد به جای «عاقد» و به جای اینکه اول زندگی را با دروغ شروع کنند (عروس رفته گل بچینه!) و یا اینکه در همان اول زندگی «رشوه خواری» را تبلیغ کنند (عروس سرزبونی می خواد) از «دیوان حافظ» استفاده شده بود. درحین مراسم «قند سابیدن روی سر عروس و داماد» که حدود پانزده دقیقه به طول انجامید به جای خواندن خطبه ی عقد، اشعاری از حافظ خوانده شد. یک گروه سنتی موسیقی نیز در کنار سفره حاضر بودند و بین دیکلمه به نواختن موسیقی مشغول بودند. مهمانان که دور سفره ی عقد را گرفته بودند در سکوت به موسیقی و دیکلمه اشعار حافظ گوش می دادند. در بین دیکلمه ها ترانه هایی نیز از هنرمندان ایرانی اجرا شد و جمعیت حاضر با خواننده ی هنرمند هم نوا شدند.
مفهوم سفره عقد
برپايي سفره ي عقد از يکي از سنت هاي قديمي ايراني سرچشمه مي گِيرد که قبل از مراسم ازدواج توسط خانواده ي عروس در خانه ي او تدارک ديده مي شود. اين سفره با نيت و آرزوي سعادت و خوشبختي براي زوج جوان برپا می شود. در واقع سفره ی عقد نوعی خوش آمد گويي به عروس و داماد است که بوسيله ی مراسمی اين منظور انجام می شود..
محتويات سفره ي عقد:

1. آينه: آينه نماد یکرنگی و صداقت است و در جايي از سفره قرار مي گيرد تا عروس و داماد بتوانند خود را در آن ببينند. و با نگريستن در آن دلهايشان نسبت به هم مانند آينه صاف و زلال باشد.
2. شمع و شمعدان: به نشانه ي استمرار روشنايي در زندگي آينده ي زوج جوان و گرمي بخشيدن به زندگي جديد آنهاست.

3. نقل و نبات و شيريني: همه ي اينها نماد ارمغان آوردن شيريني و شيرين کامي زوجين است. (بعد از پايان مراسم عقد، شيرينی يا نقل هايي که تزيئن شده است بين مهمانان توزيع می شود)
4. نان و پنير و سبزي: که هر کدام معناي مخصوصي را القا مي کند. نان در سفره به نشانه ي
برکت و روزي گذاشته مي شود. رنگ سفيد پنير نشانه سفيد بختي است و سبزي نماد طراوت و سرسبزي و خرمي است. (سبزي عقد، عبارت است از سبزي خوردن که از تره، ريحان، شاهي، نعناع، تربچه و پيازچه تشكيل مي شود)
5. تخم مرغ:نماد تولد وتداوم نسل است (به نيت ادامه نسل زن و مرد و باروري ازدواج آن دو مي باشد.)
6. فندق، گردو و بادام: پوستي محکم و دروني مقوي دارند. به اين معنا که زوجين در زندگي مقاوم و قوي باشند.
7. ميوه: رنگارنگي ميوه ها نشانه ايست از رنگارنگي و تنوع نعمت هاي زندگي
8.
سكه: براي افزايش روزي عروس و داماد سر سفره ي عقد گذاشته مي شود. (بعضي ها با سکه مطالبي مثل «مبارک باد» مي نويسند)

9. گل: نمادي است از عشق زوجين. به اين معنا که زندگي شان را بر پايه ي عشق و محبت بنا نهند.
10. کتاب:نشانه ي اهميت دانش در زندگي زوج جوان است
11. غزال: در فرهنگ و اسطوره های آذربانجاني زيبايي و ظرافت را به آهو و غزال (جئیران، مارال) تشبيه مي کنند. ( و در اینجا خانواده ی داماد از ترکان آذربایجانی بودند)
12. كله قند و مراسم کله قند ساييدن: يك
جفت كله قند هم شكل و هم اندازه روي پارچه اي بر سر عروس و داماد به نيت فروباريدن شادي و شييرني بر سر آنها طي زندگي مشترك صورت مي گيرد.
13. عسل و مراسم عسل در دهان گذاشتن: این مراسم پس از جاري شدن صيغه عقد برگزار می شود به منظور آن كه در آینده عروس و داماد شیرین کام بوده یکدیگر را عزیز بدارند.

14. اسپند: به نيت دور داشتن چشم بد از وصلت و جان عروس و داماد دود داده می شود. (در اینجا اسپند را به شکل قو تزئین کرده بودند)

جشن و شادمانی

در قسمتی از عروسی ما شاهد برنامه هایی بودیم که نشانگر ذوق وهنر برگزار کننده گان بود. «رقص گیلانی» یکی از این برنامه ها بود که زینت بخش مجلس بود. آنچه که این رقص ها را زیباتر می کرد استفاده از موسیقی فولکلوریک گیلان و ملبس شدن رقصندگان به لباس های محلی گیلانی بود. (بسیاری از کارکنان سوئدی لوکال که وظیفه پذیرایی از مهمانان را به عهده داشتند در این دقایق دست از کار کشیده و محو اجرای برنامه این هنرمندان بودند که از قبل تمرین و با هم آهنگی خاصی اجرای برنامه کردند)
در بخش دیگری از برنامه ما شاهد رقص آذربایجانی نیز بودیم. انجام حرکات تند و نمایشی با لباس ملی و زیبای آذری به شکوه جشن لذت بیشتری می داد.

در بخش های مختلف دیگر ما شاهد رقص عربی هم بودیم که با هنر هر چه تمامتر توسط هنرمند جوانی که از اعضای خانواده بود اجرا شد.

ـبقیه مراسم شام و کیک و رقص چاقو به رسم معمول برگزار شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضمن تشکر از فرشید و فتح الله به خاطر عکس های زیبا

۱۳۸۷/۵/۳

رمز و راز دنیای رنگارنگ غربی


دنیای غرب جذابیت عجیبی دارد که برای هر جوان ایرانی ... اجازه دهید تصیحیح کنم: برای هر ایرانی ـ چه پیر و چه جوان ـ مبهوت کننده است. همه ی آنها ـ چه مسافر و چه پناهنده ـ که از ایران سیاه و خاکستری بیرون می زنند خیلی زود مجذوب رنگارنگی دنیایی می شوند که همه ی عمر از آن محروم بوده اند.
بخاطر دارم زمانی را که در ایران بودم برای اینکه از یکدستی و یکنواختی محیط خودخلاص شوم دست به مسافرت می زدم. ولی هرگز آن مقصود نائل نمی شد. چرا که آسمان همه جای ایران یک رنگ بود: خاکستری! جوان ایرانی در ساحل دریای خزر همان محرومیتی را داشت که در ساحل دریاچه ارومیه! دختر جوان شمالی همانقدر باید مواظب روسری اش می بود که دختر خانم مشهدی! ماموری که جلوی تو را در شهر خودت می گرفت شبیه همان ماموری بود که در بندرعباس به تو زور می گفت. به خاطر همین هر کس که از «مرز پر گهر» پای به «خارج» می گذاشت، آهی می کشید و می گفت: آخیش ... راحت شدم!
ولی در اینجا چنین نیست. جهان رنگارنگ اینجا برای اینکه ماندگار باشد دست به تنوع و ابتکار می زند. امکاناتی ایجاد می کند تا مردم عشق کنند. تا جوان قادر باشد انرژی خود را آزاد سازد آنهم مجانی! اینجا از «طرح سالم سازی دریا» خبری نیست. پاسدار و مامور ریشداری که جلوی ترا در وسط خیابان بگیرد و به تو بگوید« بی غیرت!» وجود ندارد. و به جای «زنده باد» و «مرده باد» مردم در فکر عیش و نوش اند و کسی را هم کاری به کسی نیست.

بنابر این وقتی در اینجا مسافرت میکنی همیشه چیزهای متنوع و جالب آنقدر هست که ترا از یکنواختی محیط خود بدر آورد و خستگی ترا رفع کند. از همین روی مردمان اروپا مردمانی گردشگر هستند. بخش اعظمی از آنها در تعطیلات و تابستانها به مسافرت های دور و نزدیک می روند تا دمی را به استراحت و عشق کردن بگذرانند.

مثلا در یکی از شهرهای کوچک سوئد که در شمال استکهلم واقع شده (Gavle ، شهردار برای آنکه بتواند گردشگرانی را جذب این شهر کرده و از این راه، ممر درآمدی برای همشهریان خود فراهم سازد، با برپایی کنسرت های خیابانی یا کنسرت های هوای آزاد مردم را در مرکز شهر گردهم آورده و با اجرای برنامه های مختلف آنها را سرگرم می کند.

انبوه جمعیت در مرکز شهر با اشتیاق «کنسرت خیابانی» را دنبال می کنند. کوچک و بزرگ و پیر و جوان سرپا ایستاده اند و حال می کنند. به این عکس ها نگاه کنید:یکی از هنرمندان «مرد زن نما» یی است که با مزه پرانی و اجرای آهنگ های حرکتی و رقص جمعیت را به جوش و خروش می آورد

در برنامه های هفتگی «کنسرت هوای آزاد» هنرمندان و خوانندگان محلی شرکت کرده و بعد از اجرای چند آهنگ داورانی در آنجا حضور دارند تا عنوان آیدول یا خواننده ی برتر را به او بدهند. در عکس زیر گروه «کاراکا» را می بینید که اجرای برنامه می کنند.


عکس هایی از کنسرت هوای آزاد در یکی از روزهای تابستانی. (23 جولای 2008)


دختران جوان و زیبا روی گروه «کاراکا» با اجرای برنامه ای دیدنی جمعیت را در خیابان برقص در می آورند.




همه عکس ها اختصاصی و مربوط به وبلاگ «جای خالی ما» است.

۱۳۸۷/۴/۳۱

پشت صحنه مصاحبه های «مردمی»!

بسیاری از ماها با ادبیات جمهوری اسلامی بزرگ و مغزشویی شده ایم و با آن آشنا هستیم. فشرده ای از این ادبیات را خدمتتان عرض می کنم:
«انقلاب شکوهمند»؛«رهبر معظم»؛ « کمک های مردمی»؛ « استکبار جهانی»؛ «رژیم اشغالگر قدس»؛ و ... اخیرا هم «حق مسلم ماست». اما یکی از راههای انتقال این ادبیات به مردم « استفاده ی ابزاری» از خود مردم بوسیله ی «مصاحبه های مردمی» بود که «رسانه های مردمی» جمهوری اسلامی مبتکر آن بودند. ظاهرا خبرنگار در خیابان «مردم همیشه در صحنه» را پیدا می کرد تا یا یک سری سوالات تکراری و آشنا، جواب های تکراری و آشنا و «دشمن شکن» را بگیرد. ما هم چندین میلیون «ضد انقلاب» یا « ناآگاه و ستون پنجمی» ناچارا پای تلویزیون نشسته بودیم تا این اراجیف مردمی را تماشا کنیم.
مصاحبه گر تلویزیون: چرا مردم ما باید در این راهپیمایی با شکوه شرکت کنند؟
این سوال می تواند تنوع و جابجایی هم داشته باشد مثلا: «راهپیمایی» بشود «انتخابات»، «باشکوه» بشود سرنوشت سازو غیره. آنچه که مهم است اینکه به «روح این ادبیات» و «شور و هیجان انقلابی» مصاحبه شونده حتما باید محفوظ باشد.
همه ی ما ملت شریف ایران هم جواب این سوالها را البته که از حفظ بودیم. جواب های «مردمی» و «دشمن شکن» از این قرار بود و است:
ـ «مشت محکمی» بر دهان «یاوه گویان» بزنیم.
ـ این یک «تکلیف الهی» است.
ـ برای پاسداری از «انقلاب شکوهمند» یا هر چیز «شکوهمند» مردم باید «درصحنه» باشند.
ـ به ندای « رهبر معظم» « لببیک» گفته باشیم.
و غیره!
اما تقریبا همه مردم شریف می دانستند که این ها همه فیلم بود. پدر خدابیامرز من هنگام دیدن این تصاویر مردمی ناسزا و فحش بود که نثار تلویزیون و انقلاب و مردم کرده و آنرا خاموش می کرد تا دمی بیاساید.

اما به کمک افشاگری هایی که بواسطه ی پیشرفت تکنولوژی و اینترنت ـ ای لعنت به هر دوتاشان ـ به عمل آمده، معلوم شده است که همین ادبیات تکراری هم «فرمایشی» بوده است. ( به عکس بالا توجه بفرمایید که گویای چنین فرمایشی است!)
اخیرا فیلمی از پشت صحنه ی این «مصاحبه های مردمی» در «مدار اینترنت» قرار گرفته است که آبروی تلویزیون جمهوری اسلامی را برده است. ـ البته اگر آبرویی داشته است ـ شما هم آنرا ببینید و اذعان دارید که آیا پدر خدابیامرز بنده حق داشته است یا نه!
حتما این
فیلم را ببینید!


عکس ها گرفته شده از سایت های اینترنتی
فیلم از سایت «پیک نت» و وبلاگ «فریاد»

۱۳۸۷/۴/۲۹

سبز باشید!

«سبز باشید» اصطلاحی بود که آنرا از لابلای یک شعر که برایم در اوان جوانی سروده شده بود، گرفته بودم. شاعر آن شعر نامعلوم بود و این اصطلاح در آن موقع امید سبز بودن را در من می دمید. بعدها آنرا در جمع کوچک ادبی خودمان که از آن دوران خفقان هنوز نفسی می کشید بکار بردم. مثلا به جای جواب «سلامت باشید» می گفتم «سبز باشید!». به جای جواب «چه خبر؟» که طوطی وار می گفتيم «سلامتی» می گفتم «سبزی!»

اما این سبز بودن معنای دیگری را نیز در ما می دمید. آن موقع که ما جوانی بیش نبودیم و مثل اکثر جوانهای امروز آرزوی «فرار از جهنم ایران» بزرگترین آن بود، با سبز بودن خودمان را از اکثریتی که خاکستری بودند جدا می کردیم. ما حاضر نمی شدیم قاطی خاکستری ها شویم. خاکستری ها مردمانی بودند که خود را به شرایط ساخته بودند. آنهایی که فکر می کردند جهان در ایران در آن رنگ سیاه خلاصه شده؛ عادت کرده بودند به توسری خوردن و «تلویزیون پشم شیشه» نگاه کردن و قانع شدن! خاکستری ها در خودشان فرو رفته بودند و حاضر نبودند از خواب خرگوشی بیدار شوند. عادت کرده بودند تا در تابستان ها در محوطه «طرح سالم سازی کنار دریا» با مانتو و روپوش در آب چرک و خاکستری شنا کنند. ولی ما سبز بودیم. می دانستیم که دنیایی به غیر از سیاه و خاکستری هم وجود دارد. ما در آرزوی تسخیر دنیای آبی بودیم. به خاطر همین به سیاهی نه می گفتیم و خود را آزاد و رها در دریای آبی به آب می زدیم.
ما سبزها حاضر نبودیم به خفت و خواری تن دهیم و در تظاهراتی که خاکستری ها برای «سیاه» ها برپا می کردند شرکت کنیم. در انتخابات خاکستری ها هم همچنین! ما برای «سیاه» ها چاپلوسی نمی کردیم، و سعی می کردیم حتی اگر شده کم رنگ ولی سبز باشیم.
اما این نه اینکه ساده بود!

.... از آن روزها، سالها گذشته است. سالهای خاکستری ... و ما هنوز تلاش می کنیم که سبز باشیم.
دیروز عزیزی از ایران به مهمانی آمده بود. وقتی به استقبالش به فرودگاه رفتم، در همان ورودی روسری اش را از سرش بر کند و بلند بلند داد زد «زنده باد آزادی!» آرامش کردم. گفتم فراموش نکن که دوباره می خواهی به «آن سرا» برگردی. عصبانی شد و گفت «آخر در 40 درجه گرما باید این لعنتی را سرمان بگذاریم!» و اشاره به روسری اش کرد. و سپس دستانش را از هم باز کرد و نفسی عمیقی کشید. آنچه که عجیب بود اینکه از این هواپیمایی که از «سرای سیاه» بر آمده بود تنها یکی دو مسافر به رنگ خاکستری بودند. که معلوم بود از اعضای سیاه ها بودند. حتی خانم های سالمند نیز گر چه سبز نبودند ولی خود را از خاکستری بودن رها ساخته بودند.
***
امروز وقتی برای گردش در اطراف خانه شدیم ، مهمان من از دیدن سرسبزی و زیبایی اطراف دهانش باز ماند. دوباره هیجان زده شد. گفت «زنده باد سرسبزی!» دیدم البته که حق دارد. همه چیز آرام و سبز بود. همه چیز سبز و سر سبز بود... گفتم سرسبزی همیشه زنده است. شما سبز باشید... وقتی برگشتید ایران به مردم یاد دهید که سبز باشند نه خاکستری ...
سبز باشید.

۱۳۸۷/۴/۲۴

جوانان ایران را «کرم خوردگی» تهدید می کند!


شايد تعجب آور باشد که این دیگر چه تیتری است. اما درست خوانده اید: کرم خوردگی!
چندی پیش يکی از دوستان هم ولایتی برای ديدارم از ایران آمده بود. بعد از حال و احوال و پرس و جو از اين و آن، با خبر شدم که فرزند یکی از آشنایان هنگام مرگ «کرم کرده» بود! متاسف شدم و تعجب کردم. گيلانی ها موقعی اصطلاح کرم کردن («کلمَ گودن» kəlmə gude ) را بکار می برند که شخص در حالت فلاکت باری فوت کرده باشد.
وقتی بیشتر در اين باره جویا شدم، اوتوضیح داد که شخص نامبرده اعتیاد به «کراک» داشته است. راستش من تا زمانی که در «خانه ی پدری» بودم این کلمه به گوشم آشنا نبود. ولی بر اساس گفته های او و شنيده های دیگر دو سه سالی است که ماده ای جدید و کشنده به نام کراک «کراک» در نزد جوانان ایرانی شناخته شده است و هر روز قربانیان بیشتری را به کام خود می گیرد. این ماده بسیار خطرناکتر از هروئین بوده و بعد از سه بار مصرف فرد را معتاد می کند.
چنانچه گویند بافت های بدن شخص معتاد به کراک به مرور زمان (حداکثر دوسال) دچار فرسودگی می شود. به گونه ای که ممکن است بخشی از اعضای بدن در اثر برخورد یا تصادف از هم جدا شود.

با این نوشته بنده قصد ریشه یابی این مسئله را ندارم ـ که در تخصص من هم نیست ـ ولی این سوال وجود دارد که «چرا در ایران موج اعتیاد چنین گسترده جوانان را گرفته است؟» هر موقع به ایران زنگ می زنم خبر می آید که «فلانی هم معتاد شده است!» انگار هر وقت ما خبری از ایران می گیریم باید همیشه انتظار این را داشته باشیم که یا یکی «سکته» کرده باشد یا هم که «معتاد» شده باشد. سوال اول خانواده ی دختر از خواستگار این است که آیا داماد معتاد نیست؟ هر پدر و مادری که در خانه نوجوانی دارد هراس این دارد که مبادا جوانش معتاد شود! مراقب اوست. مراقب دوستان اوست. تلفن های او را کنترل می کند. رفت و آمد های او را زیر نظر دارد. برای همان جوان زندانی در زندان بوجود می آید. طبیعی است که جوان احتیاج دارد که جوانی کند. توجه کنید که می گویم احتیاج و نه حق! جوان احتیاج دارد که شادمانی و نشاط خود را بروز دهد. جوان باید با دوست دختر خود در خیابان قدم بزند، یا با او در رستوران غذا بخورد و به موزیک دلخواه خود گوش دهد. جوان احتیاج دارد که در محیطی گرد آید و رقص و پایکوبی کند. حالا اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. اما وقتی در جامعه ای او را محدود و محروم می کنند، او را میگیرند و با عنوان اوباش دور گردن او آفتابه گرفته و در شهر می چرخانند، دور از انتظار نیست که این جوان برای تامین نشاط روحی خود از مواد نشاط افزا استفاده کند.
فلان همسایه که روزگاری با او سلام و علیکی داشته ام یکی یک دانه پسرش را راهی «خارج» کرده و زنگی هم به من می زند که فلانی پسرم دارد می آید، تو را به خدا هوایش را داشته باش! وقتی سفارش می کنم که مادر اینکار را نکن او را می فرستی که چه؟ گوشش به من بدهکار نیست. تازه به من طعنه می زند که مگر پرتم! مگر نمی بینم که در این مملکت گل و بلبل چه خبر است. شاید فکر می کند که خوشی زیر دل مرا زده و حاضر نیستم که با دیگران قسمت کنم! اما او یک جواب ظاهرا قانع کننده برای خود و دیگران دارد. و آن اینکه «اینجا بماند که چه کند؟ مثل دیگران معتاد شود!» و همین جواب دهن مرا می بندد.
*
راستش این دیگر وحشتناک است. جامعه ی ما به چه درجه ای از قهقرایی رسیده است که مردمش به چنین مرحله ای رسیده اند. همین مردم که آرزو داشتند بچه هایشان را بفرستند خارج که تحصیل کنند، الان می فرستند که معتاد نشوند.
به هر حال من بیشتر کنجکاو شدم و با جستجو در یوتوب صحنه هاِِیی بدست آمد که خود من تمام و کمال قادر به تماشای آن نشدم. گفتم در وبلاگم به آن لینک دهم تا خوانندگان نیز این صحنه های رقت بار را ببینند. و در یابند که چه مصیبتی جوانان ما را تهدید می کند. لطفا اگر مشکل عصبی دارید از دیدن فیلم دوم خودداری کنید:

در این فیلم جوان معتادی را می بینید که بدن او را کرم زده است. همان کلم کوده به گیلکی خودمان:

فیلمی دیگر به مراتب وحشتناکتر:

عکس از سایت گندابه گرفته شده است.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...