۱۳۹۰/۲/۱۶

گرفتار


من عاشق و دلدار تو بودم؟ که نبودم!
از اهل ستمکار تو بودم؟ که نبودم!

گر مرغک بی بال و پری بوده ام اما،
در دام و گرفتار تو بودم؟ که نبودم.

من بلبل شیدای گل باغ تو هستم،
اما برِ گلزار تو بودم؟ که نبودم.

گر بوده ز دیدار تو شوقی به نهانم،
در طالب دیدار تو بودم؟ که نبودم.

گشتم همه جا بهر تو گفتم همگان را.
حاشا که هوادار تو بودم؟ که نبودم.

آزردی و رفتی و کنون قلب من افسرد.
آیا پیِ آزار تو بودم؟ که نبودم.

کردی تو هزار حیله زان ناز و ادایت.
محنت کش اطوار تو بودم؟ که نبودم.

مدفون شده اندر دل من آنچه سپردی،

بیگانه ی اسرار تو بودم؟ که نبودم

سودای چنین عشق تو از پیش عیان بود.
سوداگر بازار تو بودم؟ که نبودم .

من خسته ام و عاصی از این عشق سیاهت،
محکوم شب تار تو بودم؟ که نبودم.


عمری که وفا جستم و از عشق تو گفتم،
رسوا شده مختار تو بودم؟ که نبودم.

۱۳۹۰/۲/۱۲

جهان، جایی ناامن برای تروریست ها!


ده سال پیش در یکی از روزهای گرم سپتامبر، هنگامی که در یکی از کمپ های پناهندگی نروژ اقامت داشتم، ناگهان هلهله ی شادمانی عده ای از پناهندگان در یکی از اتاق های تلویزیون مجاور، توجه مرا به خود جلب کرد. وقتی خود را به این اتاق رساندم، از اخبار تلویزیون واقعه ی حمله هواپیماها به ساختمانهای تجاری نیویورک پخش می شد. تلویزیون چندین بار صحنه ی برخورد هواپیماها با ساختمانها را پخش کرد. من از وحشت خشکم زده بود. احساس بدی داشتم. اما عکس العمل این عده از پناهندگان که از یک کشور مسلمان شمال افریقا می آمدند و از نروژ تقاضای پناهندگی کرده بودند، باعث تعجب و تاسف من شد. آنها بسیار غرورمند بودند که «اسلام دارد دنیا را فتح می کند.» حتی یکی از آنها با خوشحالی و طعنه به من گفت که «ایران هم پشت این قضیه هست!»

آن موقع احساس ناامنی کردم. احساس کردم که من با دنیای این عده خیلی بیگانه ام. ـ چطور یک عده می توانستند از آدمکشی یک عده بی گناه خوشحال باشند؟ در آن زمان هنوز کسی «القاعده» و اسامه بن لادن را نمی شناخت. بعد از این واقعه ی دلخراش بود که نام او و شبکه ی تروریستی اش بر سر زبان ها افتاد. آن هم به قیمت سنگینی! به قیمت بدنام شدن همه ی مسلمانان در جهان. حتی شمع بدست گرفتن جوانان ایرانی و ابراز همدردی آنها با بازماندگان امریکایی نیز کمکی نکرد. تمام تلویزیون های جهان یک عده جوان فلسطینی را نشان می دادند که چطور به خاطر این حمله تروریستی هلهله ی شادی سر می دادند. بعد از این واقعه بود که هر جا از جهان تروری انجام می گرفت، ما شرمنده می شدیم. چرا که نام تروریست ها شبیه نامهای ما بود. بعد از این واقعه بود که مجبور شدیم خود و هویت خود را انکار کنیم.

***

امروز بعد از اینکه مردم نیویورک را دیدم که به خاطر کشته شدن بن لادن شادمانی و خوشحالی می کنند، یاد آن روز افتادم. اما ده سال از آن روزها گذشته است. ده سالی که چهره ی دنیا را به کلی دگرگون کرده است. حکومت طالبان و صدام توسط غرب سرنگون شده اند. و گروههای بنیادگرای اسلامی به داخل غارها خزیده اند و جز خرابکاری و آبروریزی کار دیگری نکرده اند. شاید آنروز بودند تک و توک جوانانی که واقعا فکر می کردند که «عدالت اسلامی» تنها راه سعادت آنها به سوی آینده است. شاید فکر می کردند که واقعا کسانی که حامل این تفکرات هستند می توانند عدالت را برایشان به ارمغان آورند. ولی در واقع چنین نبود و نشد. هر روز بر تعداد مهاجرینی که از کشورهای مسلمان فرار می کنند تا خود را به «آزادی و سعادت» غربی برسانند، افزایش پیدا می کند. دنیای ارتباطات مدرن امروزی باعث شد تا جوانان مسلمان بیشتر از آنچه را که باید از پای منبرها یاد می گرفتند، گرفتند. ماهواره و فیس بوک و یوتیوب باعث شد تا آنها بیش از آنچه که باید از مونو ـ کانال های تلویزیون خودی می دیدند ببینند. این جوانان طی این سالها مشاهده کردند که چطور یکی از این حکومت هایی که ادعای عدالت خواهی اسلامی داردـ ایران ـ با مردم خود که اتفاقا به خاطر عدالت و آزادی به پا خواسته اند رفتار می کنند. آنها ظرف چند دقیقه فیلم کشته شدن ندا در خیابان را بر یوتیوب دیدند، موتور سواران چماقدار که جوانان ما را کتک میزدند و اتومبیل نیروی انتظامی که مردم را زیر می گرفت و از روی آنها می رفت را دیدند. و این روزها ... هم خوب می توانند ببینند که چطور جوانان مصر، تونس، لیبی، سوری، یمنی و بقیه فریاد دمکراسی خواهی سر داده اند و به خاطر همین هم سرکوب و کشته می شوند. نه البته که امروز دیگر بنیادگرایی اسلامی نمی تواند الگویی به این جوانانی که تشنه ی دمکراسی هستند بدهد. بنیادگراها حتی عرضه نداشته اند تا نسبت به این حرکات دمکراسی خواهانه ی که جهان اسلام را فرا گرفته عکس العمل مناسبی نشان دهند. در حالیکه هر روز به بهانه های توهین به مقدسات به خیابانها ریخته و پرچم این و آن را آتش زده اند، امروز در برابر کشتار این جوانان سکوت کرده اند. تو گویی جان این همه انسان که در خیابانها کشته می شوند، هیچ ارزشی برایشان ندارد.

از این رو باید بگویم که امروز روز خوبی برای آنها نیست. شاید ده سال پیش این احساس به من دست داد تا فکر کنم که دیگر جهان جای امنی برای «آزاد اندیشی» نیست. اما امروز به جرئت می توان گفت که جهان جای امنی برای تروریست ها و عقب مانده های فکری نیست.

۱۳۹۰/۲/۱۰

اینجا همه ترا بیاد دارند...

اینجا همه ترا بیاد دارند حمیده! ترا و لطف ترا و لذتی که در ژرفای شاد خویی ی تو بود. اینجا هنوز کسی نمی تواند صدای خنده های تو را تقلید کند. و برای مایی که تو را در این خنده ها می یافتیم، این لحظه ها سنگین و سخت می گذرد.

اینجا همه ترا بیاد دارند حمیده! گر چه بی تو دیگر صدای ساز ما لطفی ندارد، و پاهای ما که انگار از رقصیدن باز ایستاده است، اما مادر هر روز پای گلی که در تنهایی خویش به نام تو در باغچه ی آرزوهایش کاشته، آب می دهد و دعا می کند که دوباره برویی.

و امروز یکسال از رفتن تو می گذرد. و ما که هر کدام در گوشه ای از جهان پراکنده ایم. اما گل های خاطره ی تو هنوز در باغچه های ذهن ما رنگ و عطر دارد و ما با این عطر آشنا همدیگر را باز می شناسیم. هنوز ما هم مثل مادر به این گل ها آب می دهیم و در هر محفلی آرزوی حضور تو را می کنیم که برای همیشه رفته ای. لیکن نغمه ی شادی هایت و پژواک آن خنده ها همچنان در سکوت حُزین خانه های دل ما پرسه می زند. صدایی صادق با غباری پر رخسار و دفتری با برگ های گشوده بی حضور تو...

ولی اینجا همه تو را به یاد دارند حمیده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـو در همین رابطه بخوانید:

و او که پرکشید و رفت

۱۳۹۰/۲/۹

بچه های مدرسه هم در عروسی سلطنتی شرکت کردند

امروز در اخبار دنیا به جای سرکوب خونین معترضین سوریه، کشتار مخالفین در لیبی و یا بحران سیاسی یمن و بحرین و ... حرف عروسی بود. چقدر خوب! سر خط خبرهای دنیا را عروسی «شاهزاده ویلیام و کاترین میدلتون» پر کرده بود. گر چه این عروسی سلطنتی با دو هزار مهمان عالیرتبه از تمام جهان و تشریفات شاهانه، هزینه ی بالایی را به خانواده ی سلطنتی تحمیل می کرد، با همه مردم انگلیس نیز برای لحظاتی فارغ از بحران شدیداقتصادی، در جشنی بی سابقه شرکت جسته بودند.

اما فقط مردم انگلیس این روز را در شادی نگذراندند. بسیاری از مردم اروپا پای تلویزنون ها نشستند تا زوج خوشبخت را ببینند. دو کانال رسمی تلویزیون نروژ نیز بطور مستقیم برنامه ی امروز را پوشش داده بودند. ما هم در مدرسه به اتفاق اکثر دانش آموزان به تماشای این مراسم به اصطلاح با شکوه نشستیم. معلمه های مدرسه خود را امروز به صورت عروس در آورده بودند، و در کلاسها پرچمک انگلیس در اهتزاز بود.



۱۳۹۰/۲/۸

از ترجمه ی «جیگرت را بخورم» تا مارال!


اپیزود اول:
خیلی سالها پیش موقعی که در یکی از «کلوپ های رقص آذری» در آنکارا مشغول آموزش بودم، کنجکاوی یکی از دخترهای رقصنده کار دستم داد. او با طنازی خاصی مایل بود بداند که پسرهای ایرانی معمولا به دخترهای ایرانی چه می گویند؟ من مطلب ایشان را گرفتم. در جا تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که بگویم «جیگرتو بخورم»! شما می دانید که حرف «خ» در زبان ترکی استامبولی رایج نیست. بنابر این آن دختر همرقص من بزور توانست کلمه ی بخورم رو «بُکورم» تلفظ کند. بعد از اندکی از من پرسید:
ـ اینی که گفتی یعنی چی؟ ماندم که چطور آنرا ترجمه کنم که تصویر درستی از پسران ایرانی بدهد. اینکه فکر نکنند ما «جگرخواریم»! ولی به هر حال چاره ای نبود معنای این عبارت دو کلمه ای را گفتم. او با تعجب مرا از نو ورانداز کرد. و پرسید: واقعا اینو می گید؟ ای کاش باور نمی کرد. چرا که بعد از آن ارتباطش را با من کم کرد.
این تجربه ی بد من از یک ترجمه ی ساده بود.
***
اپیزود 2:
سالها بعد وقتی در یکی از کمپ های نروژ ساکن بودم، مدرسه ی ابتدایی ای که دخترم در آن درس می خواند از من خواست تا در رابطه با فرهنگ کشورمان چیزی را برای بچه های مدرسه ارائه دهم. خیلی فکر کردم که جواب رد به مدرسه بدهم، ولی نشد. تا اینکه بطور تصادفی یادم آمد که می توانم در رابطه با رقص آذری چیزهایی را برایشان نقل کنم. اما آن موقع نه مثل حالا زبان نروژی م زبان بود و نه امکانات شبکه ی اینترنتی کاملی در اختیار داشتم. از این گذشته هنوز یوتیوب در نیامده بود که کار «زبان» را راحت تر کند. با همه عکس هایی از اینترنت جمع آوری کرده، پلاکات هایی درست کردم و از چند روز مانده به برنامه مشغول تمرین شدم و جملاتی را با کمک دیکشنری آماده ساختم.
مهمترین چیزی که می توانست در رقص آذری مورد توجه بچه ها قرار گیرد، نمادهای رقاص ها در فرهنگ رقص آذری بود. گفتم: رقصنده های پسر از «عقاب» به عنوان سمبل در رقص الهام می گیرند. حرکاتشان بر گرفته از حرکات عقاب است: تیز، کوبنده و پر انرژی...

و دخترها ... در رقص آذری گوزن و آهو را سمبل خود می دانند. شاید شما هم کلمه ی «مارال» یعنی گوزن را در موسیقی و ترانه های آذربایجانی بسیار شنیده اید. و معمولا مارال در فرهنگ آذربایجان حیوانی است زیبا و نجیب و با ظرافت خاص خودش. از این رو حرکات دخترهای آذری در رقص از مارال یا گوزن الهام گرفته می شود که بسیار ظریف و ر زیباست.




معلم ها در مدرسه بسیار خوشحال از کارم بودند. اینکه بچه های نروژی هم چیز جدیدی را تجربه می کردند. من هم با لکنت زبانی و با کمک عکس هایی که جمع آوری کرده بودم تلاش کردم تا تصویر درستی از آنچه که می گفتم ارائه دهم. از سی دی های رقص هم کمک گرفته، در بعضی از جاها با رقص منظورم را متوجه ساخته، بهشان نشان می دادم که چطور پسرها و دختر ها می رقصند. اما در آن موقع اتفاق غیر قابل پیش بینی ای افتاد ... اینکه در تشبیه دخترها به گوزن هر چه در میان عکس هایم دنبال عکس «مارال» یا گوزن  گشتم پیدایش نکردم. بنظر می آمد که آنرا جا گذاشته و یا گم کرده بودم. وقتی به اینجای داستان رسیدم که دخترها در رقص آذربایجان به مانند گوزن حرکت می کنند. دیدم که قیافه ی یکی دو تا از معلم های خانم برگشت. بچه ها هم با تعجب حرف مرا دنبال کردند. یکی از بچه ها با تعجب پرسید: دخترها... گوزن؟ گفتم بله گوزن. متوجه تعجب بچه ها شدم. ولی این تعجب انگار زیاد هم به جا نبود. نمی خواستم سوء برداشت های چندین سال پیش را در اینجا نیز تجربه کنم. در جا کتاب لغت را باز کردم، تا از کلمه ای که گفته بودم اطمینان حاصل کنم. بله کاملا درست بود. در این موقع معلمه ی جوانی ـ معلم دخترم ـ به من نزدیک شد و پرسید: واقعا خانم ها را به Elg تشبیه می کنید؟ و من با اطمینان خاطر گفتم خوب آره.


تمام کارها خوب پیش رفت جز این آخری. چرا که بعدها دریافتم که elg به فارسی گوزن می باشد ولی نه گوزن معمولی، بلکه گوزن شمالی. گوزن شمالی را سلطان حیوانات جنگل هم می گویند و این گوزن شمالی در اینجا تنها کاری را که بلد نیست ظریف کاری و زیبایی ست. حالا شما می توانید بقیه ی ماجرا را حدس بزنید...


۱۳۹۰/۲/۵

تعطیلات عید پاک

بعد از تعطیلات تابستان و کریسمس، تعطیلات عید پاک یا Påske یکی از مهمترین تعطیلات رسمی نروژ بشمار می رود. این ایام هم به مانند دیگر «ایام مبارکه» گر چه از بار مذهبی خود تهی شده است، ولی همچنان بار سنتی خود را نزد مردم نروژ حفظ کرده است. تخم مرغ و جوجه نشانه و سمبل این روزهاست. عین ما که سفره ی هفت سین را بزک می کنیم. مغازه ها و مناطق عمومی همانطور که در کریسمس آذین می شوند، در این روزها هم نماد زرد به خود می گیرند. در مغازه ها اسباب بازی های «جوجه» به وفور دیده می شود. و مردم «تخم عید پاک» یا Påskeegg می خرند. و به هم کارت تبریک می فرستند و یا که همچون «عید مبارکی» به یکدیگر می گویند: God påske.

معمولا نروژی ها این روزهای تعطیل را «قشلاق» می کنند. به عبارتی برای خداحافظی با زمستان و برف، به مناطق کوهستانی رفته و در کلبه های خود که به آن «HYTTE » می گویند گذران می کنند. اسکی، استراحت و خوردن و نوشیدن از جمله فعالیت هایی است که دارند.

وقتی تو این روزها توی شهر گردش می کنید، متوجه می شوید که از سکنه خالی است. مردم همه در کلبه های خود در مناطق دور به عشق کردن مشغولند. خیلی دلم می خواست که ما هم چنین مراسم و فرهنگی داشتیم و مثلا به اسکی علاقه مند بودیم و اینگونه فعالیت های زمستانی برایمان مهم بود. آنوقت کمی بیشتر اجتماعی تر می شدیم و وقت و اوقات بهتر و با ارزش تر می گذشت. این اواخر خیلی سعی کردم که با اسکی انس بگیرم ولی نشد که نشد. نروژی ها یک ضرب المثلی دارند. می گویند: نروژی ها «اسکی به پا» بدنیا می آیند. با خود فکر می کنم که ما بدنیا آمدیم چی به پا داشتیم؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس از آرش

بیشتر در این رابطه بخوانید. مطمئن باشید چیزی را از دست نمی دهید:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2008/03/pske.html

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...