۱۳۸۹/۸/۶

بر شانه ی آبشار نیاگارا...


هنر ما در زندگی کشف ناملایمات و شکایت از آنها نیست. اینکار را همواره در طول عمر کرده ایم. بنظرم هنر اصلی ما کشف زیبایی های اندرونی زندگی و درک آن است. البته که منظورم نفی ناملایمات نیست. انکار بد کرداری ها نیست. ما هرگز با نفی تاریکی نمی توانیم به درک روشنایی برسیم. این هر دو را باید دید. زیبایی، محبت و آرامش معنای خود را از متضاد های خود می یابند. ما مهربانی را در مقابل نامهربانی ها می فهمیم. و زیبایی را با دیدن زشتی ها. اما درک این زیبایی ها از طریق شناخت آنها امکان پذیر می گردد. یعنی اینکه ما باید به این شناخت برسیم. باید زیبایی ها را بشناسیم. همیشه کسی که رنگها را می شناسد از نقاشی لذت بیشتری می برد. کسی که به طعم آشناست لذت خاصی از خوردن غذا می برد.

گاهی برای اینکه به شناخت چیزی برسی و عظمت آن را پی ببری باید لمسش کنی. باید احساسش کنی. آنگاه خود را در برابر دنیایی می بینی چنان پویا و گویا که تو را از اینکه روزگاری در باره زندگی احساس «نمی دانم» را داشته ای شرمنده می کند. «نمی دانم؟»

من بارها در باره ی «آبشار نیاگارا» شنیده یا خوانده بودم. می دانستم که چه طبیعت بکر و با وقاری است. اما دیروز وقتی از نزدیک آنرا مشاهده کردم چنان احساس خوشوقتی به من دست داد که به زندگی و رسالت آن نزدیک شدم. اندکی از ملال های اطراف رستم. با وجود طبیعتی چنین زنده، مطمئنا از اینکه روزگاری در آینده زییایی های زندگی را انکار کنم، متضرر خواهم شد. دیدن آبهایی که در مهمانی عظیم آسمان زیبا دست در دست هم زنجیر وار، می رقصند و به سوی دره ای عمیق روان می شوند وصف ناپذیر است. آبهایی که بعد از فقط چند ثانیه همچون ذراتی در این ارتفاع نادیده خود را در یکدیگر محو می کنند. و انگار برای یکدیگر فدا می شوند. تو هیچ چیز جز موسیقی زندگی را از این ارکستر عظیم آبشار نمی شنوی. علیرغم تکرار نشدن هیچ ملودی ای، هارمونی صدا در فضا پخش است و از همان اول هماهنگ با نسیم سفر به اندرونت را آغاز و نوازش روح تو را میسر می سازد. این بی ریتمی خود یک ریتم کامل زندگی را در تو تداعی می کند. انگار آبها همه با هم در یک مسابقه بزرگ رقص شرکت کرده اند. به تو احساسی جز اینکه نگاه کنی و بر شانه ی این آبهای وحشی سوار شوی دست نمی دهد.

وقتی از کناره ی این آبشار رد می شوی بو، عطر و حضور هر آنچه که در بستر آن دیده نمی شود را حس می کنی. آن پرندگان، آن ماهیها. دیدن رنگین کمان که در فرا سوی افق روبرو به وسعت کمانی هفت رنگ قد بر کشیده، چیزی نیست که از خاطره ها محو شود. و مردمان تماشاگری که برای لمس کردن این زیبایی به این زییایی پیوسته اند.

مگر می شود؟ مگر می شود چشمت را به این زیبایی ببندی و بگویی «نمی دانم؟» مگر می شود بی تفاوت از این عظمت گذر کنی؟ این ندانستن، ندانستن نیست، نداری است. همان بی شناختی است.

من دارم شب و روز تمرین می کنم تا همه ی این اتفاق ها را در تاریکخانه مغزم مرور کنم و رازهایی که می تواند مرا به فردا برساند و به آن امیدوار سازد را از آن بیرون آرم. بنظرم این هنری است که می تواند ما را پایدار سازد.


۱۳۸۹/۸/۵

بالهای کبوتری که احتیاج به ترمیم دارد

مدتی است که قادر نیستم وبلاگم را به روز کنم. بعضی از دوستان جویا شدند. بهانه ی درس را گرفتم. ولی در واقع اینطور نبود. راستش حال و حوصله ی اینکار را نداشتم. دلم گرفته بود. نمی دانم. با سوالهایی مشغولم که هنوز خودم جوابی برای آنها ندارم. دارم به کبوتری فکر می کنم که در اوج پرواز بود ولی ناگهان... همه چیز عوض شد.

در زندگی انسان گاها لحظه هایی پیش می آید که ناگزیر تو را در مسیری غیر از آنچه پلان گذاری کرده بودی قرار می دهد. در این شرایط تمام پلان های تو، آرزوهای تو به یکباره رنگ دیگری می گیرد و مشمول تغییراتی می شود که تو هرگز بدان نیاندیشیده بودی. این لحظه ها آنقدر تاثیر گذار هستند که به یکباره فکر تو ، ذهن تو و وجود تو را در اختیار می گیرند. و آنوقت دیگر تو نیستی، این حوادث است که افسار را بر دست گرفته و تو را به دنبال خود می کشاند. این لحظه ها البته که می تواند اتفاقی ساده باشد، یا یک بیماری مزمن، یا غلفتی کوچک یا بزرگ که به هر حال برنامه هایت را در هم می ریزد، و بعضا نا خواسته ها را به تو تحمیل می کند. و هر چه که زمان می گذرد تو در این لحظه ها بیشتر غرق می شوی و بازگشت دوباره به آرزوهایت را دشوارتر میسازد. اکنون اندیشه های دیگری بر روح تو هجوم می آورند و تو به ناگاه زندگی را از نگاهی دیگر نظاره گر می شوی.

یکی می گوید: نگاه کن! همین یک ماه پیش بود ها.... ؟ و آهی بر لب می راند.

چه برای یک ماه، چه یک سال یا یک لحظه، این اتفاق ساده، یا بیماری، یا غفلت می تواند برای هر یک از ما در هر لحظه پیش آید. و آنگاه است که انسان مجبور است از اسب سرکش آرزوهایش پیاده شده و در راه دیگری قدم بردارد.

ما مهاجرها چنین لحظه هایی را بسیار تجربه کرده ایم. ما کسانی را دیده ایم که هر کدام به امید فتح آینده های بهتر پر کشیده اند و سفره ی آرزوهای خود را در این غربت برهوت پهن کرده اند. و با کار و کوشش بر آن شده اند تا به قله ی خوشبختی و آرامش برسند، اما همان اتفاق ساده ی لعنتی همه ی محاسبات را بهم زده است.

اکنون من کبوتری را می شناسم که در اوج اوج بودن، به ناگهان بالهایش از بال زدن ایستاده. گر چه او قلبی دارد بزرگ به اندازه ی دنیا، اما برای پرواز دوباره، نیاز به بالهایی است. اکنون این کبوتر نه به پرواز بلکه به بالهایش می اندیشد. و با تمام قدرت به راههایی می اندیشد که بالهایش را ترمیم کند. همین!

۱۳۸۹/۷/۱۷

نروژ کوچولو در برابر چین به این عظمتی

دهه ها پیش در گرما گرم جنگ سرد، موقعی که ما هم مثل بسیاری از جوانان دنیا محصور ایدئولوژی های رنگارنگ «ضد امپریالیستی» بودیم، واقعا فکر می کردیم که «کمونیسم» بدیلی است برای عدالت و برابری! آن روزگار ما هیچ برداشتی از دمکراسی و حقوق بشر نداشتیم، فکر می کردیم برای رسیدن به اوج و اعلاء، فاکتور «ضدامپریالیست» بودن و طرفداری از حقوق کارگر کفایت می کند. به مرور زمان موقعی که چماق «ضدامپریالیست» های وطنی را بر فرق سرمان تجربه کرده و به خاطر «حفظ منافع» هیچ ندای همبستگی ای از همین اردوگاه مادر نشنیدیم ، متوجه شدیم که همه ی این حرفها کشک بود.

حتی الان هم پس مانده های همان اردوگاه سوسیالیسم امثال چاووز و فیدل کاسترو متحد اصلی حکومت اسلامی اند.

اما بودند دیدگاههایی که آلترناتیو دیگری را در برابر «سوسیال ـ امپریالیسم» روس و اقمار آنها تبلیغ می کردند، و آن چین مائوئیستی بود. لیکن دیدیم نظامی را که مائو پایه گذاری کرد، همانند دیگر اقمار کمونیستی هیچ دستاوردی در زمینه دمکراسی و حقوق بشر نداشت. در واقع مائوئیسم حکایت همان مارهای جهنمی را ماند که آدم از دست آنها مجبور بود دوباره به اژدها پناه ببرد. امروز همه ی ادعاهای حق طلبانه با یک امتحان ساده حقانیت یا بطالت خود را باز می یابد. وفاداری و ملتزم بودن به حقوق شهروندی و بشر! این تنها معیاری است که می تواند رژیمی را در جهان قابل اعتبار جلوه دهد.

از این رو وقتی دیروز نروژ کوچولو و کمیته نوبل با تصمیم غیر منتظره اش حقوق بشر را در چین به آن عظمتی به چالش کشید خوشحال شدم. موقعی که جهانیان نام «لیوس شیائوبو» استاد دانشگاه ناراضی چینی را از رسانه ها به عنوان برنده ی جایزه نوبل شنیدند چشم ها به چین دوخته شد. لیوس شیائوبو اکنون دارد دوره ی زندان 11 ساله خود را به اتهام تلاش برای «تضعیف نظام» در چین می گذراند و این خود نشانه این است که انتخاب کمیته ی نوبل انتخابی بجا بوده است. چین به خوبی اینرا می دانست. علیرغم هشدار قبلی اش به نروژ بر سر اهتراز از انتخاب این منتقد چینی، نروژی ها وقعی به آن ننهادند. این خبر برای همه ی آنهایی که وضعیت حقوق بشر را در جهان دنبال می کنند خوشحال کننده بود. مسلما می تواند تاثیر مهمی بر کوشندگان راه دمکراسی در چین داشته باشد.

امروز خبرنگاران موفق نشدند تا با همسر لیوس شیائوبو این ناراضی چینی ملاقات کنند. پلیس چینی مانع دیدار آنها شد.

من شخصا خیلی خوشحالم که لیو شیائوبو این جایزه را برده است. شاید او نتواند برای گرفتن جایزه به نروژ بیاید. ولی این جایزه چشم جهانیان را به واقعیت هایی که در این کشور میلیاردی بر سر انسانها می رود باز کرده و شاید باعث شود تا دولت چین تجدید نظرهایی را در قوانین ضد حقوق شهروندی خود داشته باشد.

لینک تلویزیون نروژ در این رابطه

http://www.tv2nyhetene.no/utenriks/nobelprisvinnerens-kone-forsvunnet-3311163.html

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...