داشتن «مدارس چند فرهنگی» یا «چندصدایی» یکی از چالش هایی است که جامعه آموزشی نروژ با آن مواجه است. چرا باید به جامعه چند فرهنگی ـ چند صدایی توجه شود؟ تحت چه شرایطی احترام متقابل به فرهنگ ها حاصل می شود؟ چگونه می توان با فرهنگ های مختلف زیر سقف واحد های کوچکتر جامعه همچون مدارس زندگی کرد و موفق بود؟ چگونه می توان یک مدرسه چند فرهنگی داشت؟ یک مدرسه ی چند فرهنگی ـ چند صدایی ـ چه مختصاتی دارد؟ چگونه باید بچه ها در مدارس این «چند فرهنگی» بودن را آموخته و آن را به عنوان اصلی از اصول مدرن آموزش بکار ببرند؟
این ها سوالاتی است که سیاست گذاران برنامه های آموزشی جامعه ی نروژ با آنها مواجه اند. از این رو برای نیل به این اهداف قبل از هرچیز بستری را فراهم می آورند تا در آن حضور فرهنگ های مختلف قابل رؤیت باشد.
برگزاری جشن ها، فستیوالهای فرهنگی و موسیقی ، کارهای دستی و هنری از جمله کارهایی است که مدارس می توانند انجام دهند تا در آن امکان آشنایی با فرهنگ های دیگر فراهم آید.
از این رو هر ساله قبل از تعطیلات تابستانی، مدرسه ای در اسلو (FURUSET SKOLE ) به همین منظور با دعوت از گروههای هنری و موسیقی و برگزاری کنسرت و فستیوال فرصتی فراهم می کند تا مردم با فرهنگ های مختلف بیشتر با هم آشنا شوند. در تصویر زیر استقبال مردم از این فستیوال را می بینید. چادرهای داخل تصویر، غرفه هایی است مربوط به ملیت های مختلف، که هرکدام بنا به سلیقه شان نمونه های قابل عرضه از فرهنگ خود را به نمایش می گذارند. بعضی ها با درست کردن غذا، بعضی ها با کارهای دستی کشور خود، شعبده بازی، کارهای سرگرم کننده و خلاصه هرچیزی که بتواند برای دیگران جالب باشد. غرفه یا چادر آذربایجانی ها و ترکها هم طبق سنت چند ساله جایگاه خود را در این میان دارد. در تصویر می بینید که با رقص و موسیقی ترکی چگونه بخشی از فرهنگ خود را به نمایش می گذارند. مردم با استقبال از چنین برنامه هایی بیشتر به فرهنگ ملیت ها جلب می شوند. مدرسه فروست علاوه بر دعوت از مردم برای شرکت داوطلبانه در این نمایشگاه و فستیوال، با صرف هزینه ی بسیار گروه هنرمندانی را هم از کشورهای مختلف برای اجرای برنامه دعوت می کند. در تصویر زیر چادر برگزاری کنسرت این گروهها را می بینید. و این هم یکی از هنرمندان ایرانی ـ بلوچ ساکن سوئد است که به دعوت برای اجرای برنامه آمده است.
گروه طبله زن های هندی را می بینید که در صحنه مشغول اجرای برنامه هستند.
این نوازنده های افریقایی با آلت های موسیقی ساده برای بچه ها برنامه های شاد اجرا می کنند. و گروه رقاصان هندی ـ البته از انگستان ـ که توانستند توجه بیشتری از تماشاچیان را به خود جلب کنند.
و این چنین است که روزی شاد را دانش آموزان به اتفاق والدین خود می گذرانند. ونگاهی تازه نسبت به دیگر فرهنگ ها پیدا می کنند.
ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Bilder: Sevda
مدارس نروژ امروز22 ژوئن تعطیل شدند. به عبارتی به استقبال تعطیلات تابستانی رفتند... و چقدر دلپذیر! از آن رو امروز روز غیر معمولی را پشت سر گذراندیم. مدیر مدرسه همه ی دانش آموزان و معلمان را در صحن مدرسه جمع کرده و برای همه تعطیلات تابستانی خوبی آرزو کرد. دانش آموزان طی مراسمی چندین ترانه ی شاد مخصوص تابستان خواندند و به استقبال تعطیلات دو ماهه رفتند.
راستش بهار نروژ بدون اینکه حضوری محسوس داشته باشد سریع آمد و گذشت. بنظر می آید که در این کشور بهار عمر کوتاهی دارد. همین که برف ها آب می شوند هوا چنان به گرمی می رود که احساس می کنی تابستان است. این اواخر اکثراوقات من با درس ها و امتحان گذشت. نتیجه مطلبوبی هم از امتحانات گرفتم . توی همین گیرو دار هم «کتاب» م را انتشار دادم.
اکنون احساس آزادی بیشتری می کنم. وقت بیشتری برای خود و خانواده دارم. از اینرو خود را برای گذراندن یک تابستان خوب و آرامش بخش آماده می کنم.
دیشب جمعه 18 ژوئن کتابخانه Hemsedal (یکی از شهرهای منطقه Hallindal) برنامه ی «کتابخوانی» یا «داستان خوانی» تدارک دیده بود. این کتابخانه و بسیاری دیگر از کتابخانه های نروژ هر ساله با دعوت از نویسندگان مختلف و برگزاری برنامه های فرهنگی متعدد شهروندان خود را جمع کرده و امر کتابخوانی را ترویج می کنند. اینبار مهمان کتابخانه، «ولید القُبیسی» یکی از نویسندگان خوب نروژ، «سیری» Siri یک ژورنالیست جوان بومی و من بودیم. برای من تجربه ی جالبی بود. مسافت سه ساعته تا Hemsedal، و همسفرو همصحبت بودن با ولید القُبیسی نویسنده ی نروژی ـ عراقی که تا کنون مولف چندین کتاب بوده، تعدادی از آثار عربی را نیز به نروژی ترجمه کرده و در روزنامه های کشور به عنوان خبرنگار آزاد قلم می زند، فرصتی شد تا از تجربیات او نیز بهره ببرم. آغاز برنامه ساعت 20 شب بود. توریTori ـ مدیر تدارکات ـ ضمن معرفی سوابق فرهنگی هر یک از ما، ولید را به صحنه خواند. ولید القبیسی برنامه اش را با خوندن چند شعر از کتاب ـ شادمانی کار من نیست ـ Gleden er ikke mitt yrke شروع کرد. سپس یکی از داستانهای طنزش را از کتاب Norske poteter og postmoderniske negre «سیب زمینی نروژی و کله سیاه پُست مدرن» انتخاب کرده خواند. این داستان او که حکایت طنزی است از علاقه ی مردان عرب برای ارتباط برقرار کردن با زنان نروژی، بسیار مورد توجه حضار قرار گرفته و موج خنده را بر لبان آنها نشاند. سپس سیری Siri که برای انجام پروژه ای عازم «فلسطین» شده و شش ماهی را در کمپ های مهاجران با یک خانواده ی فلسطینی سر کرده بود از تجربیات سفرش حرف زد. او که عکاسی را به بچه های فلسطینی یاد داده بود ،عکس هایی که این بچه ها گرفته بودند را با پروژکتور کتابخانه به نمایش گذاشت. در بخش دوم برنامه مرا به صحنه دعوت کردند و من قبل از کتابخوانی به اجرای قطعه موزیکی با آکاردیون پرداختم. این قطعه با نام «دلتنگی» ساخته ی خود من بوده و در دستگاه «بیات شیراز» یکی از دستگاههای مقام موسیقی فولکوریک آذربایجان ساخته شده است. بدین ترتیب از همان اول برنامه توجه حاضرین به موسیقی من که تمی سنگین داشت جلب شد و کار را برای خواندن یکی از داستان های مجموعه کتاب داستانی جدیدم Den innbilte fristelse til lykke ـ وسوسه موهوم خوشبختی ـ راحت تر کرد. خوشبختانه داستان من که سرگذشت یک جوان موزیسین را که در چهارچوب قوانین سخت حاکم بر ایران دنبال خوشبختی می گردد را نقل می کند ارتباط خوبی با جمعیت برقرار کرد. چنان سکوت بر برنامه حاکم و چنان حضار با حرارت به داستانم گوش میدادند که زمان را فراموش کردم.
اوباش سالاری! عجب عبارتی. راستش دیروز موقعی که بی بی سی فارسی با حجت السلام محسن کدیور ـ ناراضی اصلاح طلب دینی مقیم خارج از کشور ـ مصاحبه می کرد این عبارت را برای اولین بارشنیدم. مصاحبه در رابطه با حمله ی یک عده «اوباش» به دکه ی مجتهدان و مراجع عالیقدر بود که کدیور گفت «با اوباش سالاری می خواهند مملکت را اداره کنند.»
این حرف ایشان مرا کمی به دوردست ها برد. راستش زمان ما یعنی حدود سی سال پیش، اوباش ـ موباشی در کار نبود. به همه ی آنهایی که می زدند و می گرفتند و حمله می کردند «حزب اللهی» می گفتند. سایر گروههای سیاسی هم آنها را «فالانژ» می نامیدند. آن موقع ضد ولایت فقیه ای در کار نبود. هر چه بود «ضد انقلاب» بود. آن موقع من جوانکی بیش نبودیم که احساس کردم «در بهار آزادی ـ جای آزادی خالی». یادم می آید سردسته ی فالانژها و چماقداران اسلامی همین آقای حجت الاسلام هادی غفاری اصلاح طلب بود. او دسته های اوباش حزب الهی ـ که البته آن موقع اوباش تشریف نداشتند ـ را در خیابان سازماندهی می کرد و به دانشجویان و مردم حمله می کرد. حتی یادم است در دانشگاه رشت زده بودن سرش را شکسته بودند. اتفاقا در آن زمان از همین آقایان مراجع محترم «صانعی» هم دادستان بود و آیت الله اردبیلی ـ مرجع عالی مقام اصلاح طلب دیگر ـ هم قاضی والقضات. عجب روزگاری بود. کاش کور می شدم و این چیزها الان در این اوضاع حساس یادم نمی آمد.
بگذریم. منظورم این است که ما ایرانی ها مخترع خیلی از این «سالاری ها» شده ایم. یکی ش هم زمان ریاست جمهوری خاتمی بسیار داب شد: «مردم سالاری»! که البته آقای خاتمی پسوند «دینی» را به آن تحمیل کرد تا تمایز این نوع مردم سالاری ها را با دیگر «مردم سالاری» ها اعلام کند. به عقیده ی بسیاری دو واژه «مردم سالاری» و «دینی» هیچ قرابتی با هم نداشته و کنار هم جمع نمی شدند. ولی گوش آقای خاتمی و اقمار شان به این حرف ها بدهکار نبود.
اما ادعای همین آقایان مبنی بر وجود اوباش سالاری بدون استفاده از پسوند «دینی» آنهم در حالیکه همه ی این اوباش گری ها زیر ابای حکومت دینی انجام و بسیاری از روحانیون در نمازهای جمعه جواز انجام آن را صادر می کنند، جای تعجب دارد.
از زمانی که خود را شناختم، فکر فرار از خراب شده ای به نام ایران یقه ی مرا رها نکرد. این فکر از زمان دانش آموزی، از سالهای دبیرستان با من بود. من ایران را چهاردیواری ای تنگی می دیدم که به درد من و آرزوهای من نمی خورد. من آرزوی رویش داشتم. جوانی بودم مستعد و فعال و ایران اسلامی مثل زمین سختی بود که بدرد ریشه دواندن من نمی خورد. فکر اینکه باید مثل دیگران خاکستری باشم مرا آزار میداد. من از این رنگ یا بهتر بگویم از این بی رنگی متنفر بودم. دوست همکلاسی ای به نام «کوشال» داشتم که همیشه می گفت: «یک جفت لاستیک خرجشه!» منظورش تویوپی بود که باید آنرا در آب دریای خزر می انداختیم و خودمان را به آن طرف آب می رساندیم. بعد ها که بزرگتر شدم این فکر را بطور جدی دنبال کردم. به مرزهای آستارا سرکشی کردم تا راهی را بیابم و خود را از جهنم ایران رهایی بخشم. خب، جوانی بود و حرارت . بعضا به مغزم خطور می کرد که «بالن» هایی را باد کنم و خود را به جریان هوا بسپارم. و خود را بکنم از آن دیار.
آن هنگام زمانی که یکی از دوستان رهسپار «خارج» بود این شعر را برای او سرودم. از عمر این شعر 24 سال می گذرد ولی هنوز حسرت من برای پر کشیدن از زندان ایران همان بوی و رایحه ای را دارد که امروز خیلی از جوانهایی که شاید آن روز بدنیا نیامده بودند دارند. این شعر را با هم می خوانیم: مـــــــــــــــــــــــی روی
می روی ای یار من از نزد یاران می روی از میان دوستان و آشنایان می روی
از سکوت و ماتم دلگیر این شهر غریب با دل پُر می روی، با چشم گریان می روی
در دلت خوانم هوای موطن و یاران تو شاید از این بابت است چون این هراسان می روی
شهر ما زیباست آری گر چه حُسنش ناپدید زین سبب با حسرت و حال پریشان می روی
دل بکندن مشکل است از شهر مادر زاد خویش ورچه باک آندم که بهر روزگاران می روی
خاطرات زندگانی گر چه شیرین است، ولی چون رسید ایام این دوران به پایان می روی
می روی در اوج دنیایی دگر پر وا کنی پرکشان مفتون و عاشق سوی جولان می روی
بلبلان هم رفته اند از این خزان بی وفا خوش برو چون بلبلان و چون بهاران می روی
خوش بحالت! می کنی دل را به دریا می زنی از تبار ابر و باد و برف و بوران می روی
دیگر اینجا جای ماندن نیست خوش رو ای رفیق دانم این، با کوله بار رنج و حرمان می روی
خیر ما در راه توای آشنا دیرینه پا خوش بدار از ملک بد کردار ایران می روی
این رفیقان همچو شمعی گرد تو پروانه اند قدر این شب دار کز نزد رفیقان می روی
از بر مختار و «دیم دام» «دیم درارم دام» «دام دیرام » ای «دیرام» با خاطرات این عزیزان می روی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیم دام و دام و دارم و دیرام نام دوستانی است که در اینجا چنین آمده تا برایشان دردسری نباشد.
هنگامی که در ایران زندگی می کردم «نامه نویسی» یکی از چالش های بزرگ من بود. مخصوصا نامه های اداری! من این فرهنگ را «فرهنگ عریضه نویسی» می خواندم. چرا عریضه نویسی؟ به خاطر دارم روزی برای تقدیم شکایت از شهروندی که پولم را خورده بود عازم دادگاه اسلامی شدم. به من گفته شد که باید شکایتم را بطورکتبی بنویسم. اینکار را کردم. ولی شکایتم پذیرفته نشد. به دلیل اینکه من قوانین «نامه نگاری» یا «عریضه نویسی» را رعایت نکرده بودم. اما این قوانین چه بود؟ باید به یکی از عریضه نویس های بی سواد کنار خیابان که به این قوانین آشنا بود، مراجعه می کردم. اینکار را کردم.
عریضه نویس محترم با اضافه کردن عبارات پر زرق و برقی ـ بخوان اراجیفی ـ به اصل نوشته ی من از قبیل «محضر مبارک و عالی مقام محترم دادگاه عدل اسلامی عرض می شود که فلان و بسار!» نامه را تکمیل کرده، مبلغی به عنوان دستمزد گرفته، آن را دست من داده و گفت الان اقدام کن.
با نگاهی به شکایت نامه متوجه شدم که زیر بعضی از سطرها با خطوطی مشخص شده است. پرسیدم این خط ها برای چیست؟ گفت: دادگاه که وقت خواندن همه ی مطلب شما را ندارد. از این رو ما کار آنها را راحت تر می کنیم. زیر مطالبی که به درد دادگاه می خورد خط می کشیم. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم مطالبی که آقای عریضه نویس زیر آنها خط کشیده بود در واقع اصل مطلب نامه ی قبلی ام بود که از طرف دادگاه مورد پذیرش قرار نگرفته بود. به عبارتی خود دادگاه محترم اسلامی هم استحضار دارد که این القاب و اراجیف بدرد کاری نمی آید جز آنکه وقت آنها را بگیرد. ولی باید باشد.
این «فرهنگ عریضه نویسی» یا «چاپلوسی» یا «القاب بازی» مختص جمهوری اسلامی نیست. درزمان شاه هم رایج بود. قبلا از شاه هم رایج بود. و جد اندر جد! این نشان می دهد که ما پیشرفتی در زمینه ی پس زدن این فرهنگ منحوس نداشته ایم. این فرهنگ نه اینکه فقط منحصر به مردم باشد. نخبگان و مطبوعات ما هم در آن غرقند. البته که مخاطبم مطبوعات غیر دولتی است. چرا که از مطبوعات دولتی انتظار نمی رود که چیزی غیر از چاپلوسی و فرهنگ عریضه نویسی ترویج کند.
عریضه نویسی از نوع سبز
این مقدمه برای این بود که نشان دهم چگونه این فرهنگ عریضه نویسی به دنیای خبرنگاری ما هم رسوخ کرده است. پریروز آقای موسوی و کروبی یک کنفرانس مطبوعاتی ـ طبیعتا غیر دولتی ـ برگزار کردند. در طی تمام مدت این کنفرانس روح «عریضه نویسی» بر سوال کنندگان حاکم بود. مجری برنامه به جای اینکه تمرکز به پرسش و پاسخ کند آنقدر حرف خود را در لابلای القاب و عریضه می پیچاند که گاهی خودش هم از اصل مطلب پرت می شد. بقیه خبرنگاران هم به این نحو! این آقایان طی این کنفرانس چند دقیقه ای 12 بار به کروبی و یا موسوی «بزرگوار» خطاب کردند.
مطبوعات و خبرنگاران باید یاد بگیرند که از این «القابی» خطاب کردن شخصیت ها و عریضه نگاری به شیوه ی روزنامه نگاری پرهیز کنند. چاپلوسی در امر خبررسانی کار پسندیده ای نیست. در دنیای مدرن امروز این مسئولین و سیاستمداران هستند که چاپلوسی مطبوعات و رسانه ها را می کنند نه بر عکس. در همین نروژ خطاب کردن مقامات با القاب منسوخ است. در اینجا شما همه ی مقام ها از جمله شاه مملکت را با یک «تو»ی خالی خطاب می کنی، نه بیشتر. تازه دقت کنید که نروژ و ایران از خیلی جهات از هم متمایزند. آن یکی، یکی از بهترین کشورها، و این یکی، یکی از بدترین کشورهای دنیاست. خطاب کردن اشخاص با القاب چاپلوسانه سم مهلکی است که فضای پرسش و پاسخ را مسموم می کند. یادمان باشد که آقای خمینی هم از اول امام و مقدس نبود. دور و بری های ایشان، مردم و رسانه ها آنقدر امام امام کردند تا که آن آقا هم باورشان شد که باید ایران ارث پدری ایشان باشد. و شد آنچه که امروز می بینیم.
دارم به این خاک می اندیشم. به این خاک می نگرم. به این خاک شرمنده. به پیوندی که ما را بر اساس ناپایداری ها گره زد. می اندیشم به آدمها. به زندگی که بر روی همین خاک تیره جاری است. به این تلاطم ساکن می اندیشم. به معماهایی که مادر بزرگ هم از پشت عینک ذره بینی اش نتوانست بیابد. و در آخر گفت: «عمرمان به هدررفت!»
چهره های وا رفته ای می بینم که با انگیزه ی غریزی، به سوی «نان» می روند. و با نمره ی بیستی که از دلمردگی گرفته اند پای به خانه می نهند. بالاخره از همه ی اینها که بگذری، سر سفره، شکم که سیر شد هر کس «خدایا شکرت» می گوید.
و من ....
و من قناعت می کنم به همه چیزهایی که ندارم و هیچ چیزهایی که دارم. به تابستانم! و فراموش می کنم که دریا جای شناست. سایه هایمان عصر ها بزرگتر از ما می شوند و صبح ها که موقع آغاز است رادیو جز خبرهای سیاسی چیز خاصی ندارد که گزارش کند. حتی زلزله هم شده «سیاسی».
شقیقه هایم را در دستانم می فشارم. چشمان خسته ی من بدون آنکه به جای مشخصی خیره شود، حکایت وار با مغزم رابطه ی نامشروع دارد. انگار دارم برای خودم زندگی می کنم. فقط منصفانه تر از بقیه. [...]
Jeg tenker på denne jorden. Jeg ser på denne jorden. På den skyldtunge jorden. På sammenhenger som knuste oss med ustabilitet. Jeg tenker på mennesker, tenker over livet som passerer på denne svarte jord. Jeg tenker på det stille opprøret. På de gåtene som selv bestemor ikke klarte å løse med sine sterke briller. Til slutt kunne hun ikke annet enn å konkludere: «Vårt liv er ruinert.»
Jeg ser de bleke ansiktene til dem som instinktivt går etter brød. Etter at de får gode karakterer i håpløshet, vender de hjem. Uansett hver gang magen er mett, sier alle «Takk Gud!»
Og jeg er tilfreds med alle ting jeg ikke har, men ikke med det jeg har! Jeg er tilfreds med sommeren, men glemmer at sjøen er til for svømming. Om kvelden blir skyggene våre lengre enn oss. Om morgenen er radioen full av politiske nyheter. Selv et jordskjelv, blir politikk.
Jeg presser hendene hardt mot tinningene. Mine trøtte øyne, uten å stirrepå noe, har et bastardisk forhold med hjernen min. Det virker som jeg lever for meg selv, men ikke så selvtilfreds som de andre.