از زمانی که خود را شناختم، فکر فرار از خراب شده ای به نام ایران یقه ی مرا رها نکرد. این فکر از زمان دانش آموزی، از سالهای دبیرستان با من بود. من ایران را چهاردیواری ای تنگی می دیدم که به درد من و آرزوهای من نمی خورد. من آرزوی رویش داشتم. جوانی بودم مستعد و فعال و ایران اسلامی مثل زمین سختی بود که بدرد ریشه دواندن من نمی خورد. فکر اینکه باید مثل دیگران خاکستری باشم مرا آزار میداد. من از این رنگ یا بهتر بگویم از این بی رنگی متنفر بودم. دوست همکلاسی ای به نام «کوشال» داشتم که همیشه می گفت: «یک جفت لاستیک خرجشه!» منظورش تویوپی بود که باید آنرا در آب دریای خزر می انداختیم و خودمان را به آن طرف آب می رساندیم. بعد ها که بزرگتر شدم این فکر را بطور جدی دنبال کردم. به مرزهای آستارا سرکشی کردم تا راهی را بیابم و خود را از جهنم ایران رهایی بخشم. خب، جوانی بود و حرارت . بعضا به مغزم خطور می کرد که «بالن» هایی را باد کنم و خود را به جریان هوا بسپارم. و خود را بکنم از آن دیار.
آن هنگام زمانی که یکی از دوستان رهسپار «خارج» بود این شعر را برای او سرودم. از عمر این شعر 24 سال می گذرد ولی هنوز حسرت من برای پر کشیدن از زندان ایران همان بوی و رایحه ای را دارد که امروز خیلی از جوانهایی که شاید آن روز بدنیا نیامده بودند دارند. این شعر را با هم می خوانیم: مـــــــــــــــــــــــی روی
می روی ای یار من از نزد یاران می روی از میان دوستان و آشنایان می روی
از سکوت و ماتم دلگیر این شهر غریب با دل پُر می روی، با چشم گریان می روی
در دلت خوانم هوای موطن و یاران تو شاید از این بابت است چون این هراسان می روی
شهر ما زیباست آری گر چه حُسنش ناپدید زین سبب با حسرت و حال پریشان می روی
دل بکندن مشکل است از شهر مادر زاد خویش ورچه باک آندم که بهر روزگاران می روی
خاطرات زندگانی گر چه شیرین است، ولی چون رسید ایام این دوران به پایان می روی
می روی در اوج دنیایی دگر پر وا کنی پرکشان مفتون و عاشق سوی جولان می روی
بلبلان هم رفته اند از این خزان بی وفا خوش برو چون بلبلان و چون بهاران می روی
خوش بحالت! می کنی دل را به دریا می زنی از تبار ابر و باد و برف و بوران می روی
دیگر اینجا جای ماندن نیست خوش رو ای رفیق دانم این، با کوله بار رنج و حرمان می روی
خیر ما در راه توای آشنا دیرینه پا خوش بدار از ملک بد کردار ایران می روی
این رفیقان همچو شمعی گرد تو پروانه اند قدر این شب دار کز نزد رفیقان می روی
از بر مختار و «دیم دام» «دیم درارم دام» «دام دیرام » ای «دیرام» با خاطرات این عزیزان می روی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیم دام و دام و دارم و دیرام نام دوستانی است که در اینجا چنین آمده تا برایشان دردسری نباشد.
هنگامی که در ایران زندگی می کردم «نامه نویسی» یکی از چالش های بزرگ من بود. مخصوصا نامه های اداری! من این فرهنگ را «فرهنگ عریضه نویسی» می خواندم. چرا عریضه نویسی؟ به خاطر دارم روزی برای تقدیم شکایت از شهروندی که پولم را خورده بود عازم دادگاه اسلامی شدم. به من گفته شد که باید شکایتم را بطورکتبی بنویسم. اینکار را کردم. ولی شکایتم پذیرفته نشد. به دلیل اینکه من قوانین «نامه نگاری» یا «عریضه نویسی» را رعایت نکرده بودم. اما این قوانین چه بود؟ باید به یکی از عریضه نویس های بی سواد کنار خیابان که به این قوانین آشنا بود، مراجعه می کردم. اینکار را کردم.
عریضه نویس محترم با اضافه کردن عبارات پر زرق و برقی ـ بخوان اراجیفی ـ به اصل نوشته ی من از قبیل «محضر مبارک و عالی مقام محترم دادگاه عدل اسلامی عرض می شود که فلان و بسار!» نامه را تکمیل کرده، مبلغی به عنوان دستمزد گرفته، آن را دست من داده و گفت الان اقدام کن.
با نگاهی به شکایت نامه متوجه شدم که زیر بعضی از سطرها با خطوطی مشخص شده است. پرسیدم این خط ها برای چیست؟ گفت: دادگاه که وقت خواندن همه ی مطلب شما را ندارد. از این رو ما کار آنها را راحت تر می کنیم. زیر مطالبی که به درد دادگاه می خورد خط می کشیم. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم مطالبی که آقای عریضه نویس زیر آنها خط کشیده بود در واقع اصل مطلب نامه ی قبلی ام بود که از طرف دادگاه مورد پذیرش قرار نگرفته بود. به عبارتی خود دادگاه محترم اسلامی هم استحضار دارد که این القاب و اراجیف بدرد کاری نمی آید جز آنکه وقت آنها را بگیرد. ولی باید باشد.
این «فرهنگ عریضه نویسی» یا «چاپلوسی» یا «القاب بازی» مختص جمهوری اسلامی نیست. درزمان شاه هم رایج بود. قبلا از شاه هم رایج بود. و جد اندر جد! این نشان می دهد که ما پیشرفتی در زمینه ی پس زدن این فرهنگ منحوس نداشته ایم. این فرهنگ نه اینکه فقط منحصر به مردم باشد. نخبگان و مطبوعات ما هم در آن غرقند. البته که مخاطبم مطبوعات غیر دولتی است. چرا که از مطبوعات دولتی انتظار نمی رود که چیزی غیر از چاپلوسی و فرهنگ عریضه نویسی ترویج کند.
عریضه نویسی از نوع سبز
این مقدمه برای این بود که نشان دهم چگونه این فرهنگ عریضه نویسی به دنیای خبرنگاری ما هم رسوخ کرده است. پریروز آقای موسوی و کروبی یک کنفرانس مطبوعاتی ـ طبیعتا غیر دولتی ـ برگزار کردند. در طی تمام مدت این کنفرانس روح «عریضه نویسی» بر سوال کنندگان حاکم بود. مجری برنامه به جای اینکه تمرکز به پرسش و پاسخ کند آنقدر حرف خود را در لابلای القاب و عریضه می پیچاند که گاهی خودش هم از اصل مطلب پرت می شد. بقیه خبرنگاران هم به این نحو! این آقایان طی این کنفرانس چند دقیقه ای 12 بار به کروبی و یا موسوی «بزرگوار» خطاب کردند.
مطبوعات و خبرنگاران باید یاد بگیرند که از این «القابی» خطاب کردن شخصیت ها و عریضه نگاری به شیوه ی روزنامه نگاری پرهیز کنند. چاپلوسی در امر خبررسانی کار پسندیده ای نیست. در دنیای مدرن امروز این مسئولین و سیاستمداران هستند که چاپلوسی مطبوعات و رسانه ها را می کنند نه بر عکس. در همین نروژ خطاب کردن مقامات با القاب منسوخ است. در اینجا شما همه ی مقام ها از جمله شاه مملکت را با یک «تو»ی خالی خطاب می کنی، نه بیشتر. تازه دقت کنید که نروژ و ایران از خیلی جهات از هم متمایزند. آن یکی، یکی از بهترین کشورها، و این یکی، یکی از بدترین کشورهای دنیاست. خطاب کردن اشخاص با القاب چاپلوسانه سم مهلکی است که فضای پرسش و پاسخ را مسموم می کند. یادمان باشد که آقای خمینی هم از اول امام و مقدس نبود. دور و بری های ایشان، مردم و رسانه ها آنقدر امام امام کردند تا که آن آقا هم باورشان شد که باید ایران ارث پدری ایشان باشد. و شد آنچه که امروز می بینیم.
دارم به این خاک می اندیشم. به این خاک می نگرم. به این خاک شرمنده. به پیوندی که ما را بر اساس ناپایداری ها گره زد. می اندیشم به آدمها. به زندگی که بر روی همین خاک تیره جاری است. به این تلاطم ساکن می اندیشم. به معماهایی که مادر بزرگ هم از پشت عینک ذره بینی اش نتوانست بیابد. و در آخر گفت: «عمرمان به هدررفت!»
چهره های وا رفته ای می بینم که با انگیزه ی غریزی، به سوی «نان» می روند. و با نمره ی بیستی که از دلمردگی گرفته اند پای به خانه می نهند. بالاخره از همه ی اینها که بگذری، سر سفره، شکم که سیر شد هر کس «خدایا شکرت» می گوید.
و من ....
و من قناعت می کنم به همه چیزهایی که ندارم و هیچ چیزهایی که دارم. به تابستانم! و فراموش می کنم که دریا جای شناست. سایه هایمان عصر ها بزرگتر از ما می شوند و صبح ها که موقع آغاز است رادیو جز خبرهای سیاسی چیز خاصی ندارد که گزارش کند. حتی زلزله هم شده «سیاسی».
شقیقه هایم را در دستانم می فشارم. چشمان خسته ی من بدون آنکه به جای مشخصی خیره شود، حکایت وار با مغزم رابطه ی نامشروع دارد. انگار دارم برای خودم زندگی می کنم. فقط منصفانه تر از بقیه. [...]
Jeg tenker på denne jorden. Jeg ser på denne jorden. På den skyldtunge jorden. På sammenhenger som knuste oss med ustabilitet. Jeg tenker på mennesker, tenker over livet som passerer på denne svarte jord. Jeg tenker på det stille opprøret. På de gåtene som selv bestemor ikke klarte å løse med sine sterke briller. Til slutt kunne hun ikke annet enn å konkludere: «Vårt liv er ruinert.»
Jeg ser de bleke ansiktene til dem som instinktivt går etter brød. Etter at de får gode karakterer i håpløshet, vender de hjem. Uansett hver gang magen er mett, sier alle «Takk Gud!»
Og jeg er tilfreds med alle ting jeg ikke har, men ikke med det jeg har! Jeg er tilfreds med sommeren, men glemmer at sjøen er til for svømming. Om kvelden blir skyggene våre lengre enn oss. Om morgenen er radioen full av politiske nyheter. Selv et jordskjelv, blir politikk.
Jeg presser hendene hardt mot tinningene. Mine trøtte øyne, uten å stirrepå noe, har et bastardisk forhold med hjernen min. Det virker som jeg lever for meg selv, men ikke så selvtilfreds som de andre.
« روز ملی در کشور شما چه روزی است؟» یکی از چالش آورترین سوالهایی است که من طی 9 سال زندگی در غربت با آن مواجه بوده و هستم. بارها این سوال از طرف دوستان و همکاران غیر ایرانی طرح شدهکه مرا با مشکل مواجه ساخته است. اما این بحران فقط دامن ما بزرگترها را نگرفته و نمی گیرد. بچه های نسل ما هم به گونه ای با این مشکل دست و پنجه نرم می کنند. دخترم هنوزم گاه و بیگاه از مدرسه به من زنگ می زند و گله می کند که «هم شاگردی ها از من می پرسند که روز ملی در ایران چه روزی است ؟ چی جواب بدم پدر؟»
ـ «نمی دانم». اما این «نمی دانم» برای اوقانع کننده نیست. برای خیلی های دیگر هم نیست. من معلم شاگردهای ایرانی در مدارس هستم. مدارس این کشور آزاد مناسبت هایی دارند که در آن «روزهای ملی» کشورهای مختلف را ثبت می کنند. از بچه ها با ملیت های مختلف پرسیده می شود که «روز ملی کشورشان» چییست، یا پرچم ملی شان چگونه است تا با رسمآن و به نمایش گذاشتن آن نشان دهند که چگونه یک مدرسه ی انترناسیونال کار می کند. این شاگردان از من در این خصوص می پرسند و جواب «نمی دانم» من کفایت نکننده نیست.
واقعیت این است که من همیشه از این سوال فرار کرده ام. الان که برمی گردم و روزهای گذشته ام را مرور می کنم، چیز جالبی از مفهوم «روز ملی» به خاطرم نمی آید. موقعی ای که بچه بودم روز «چهارم آبان» یک جورهایی روز ملی ما ایرانیان بود. این روز تولد «شاهنشاه آریامهر» بوده و خیابانها چراغانی می شد و جشن و پایکوبی برگزار می گردید. بعدها که دانش آموز شدیم روز «9 آبان» هم تولد ولیعهد بود و ما دانش آموزان غذاهای خوشمزه می پختیم و به مدارس می بردیم و آنرا با شاگردهای فقیر قسمت می کردیم. و چون شاگرد فقیر هم غذا با خودش می آورد بنابر این با مدیر و یا معلم های فقیر(!) قسمت می کردیم! به این ترتیب جشن می گرفتیم. از سرود ملی هم همینقدر یادم هست که در موقع شروع فیلم در سینما «سرود شاهنشاهی یا سرود ملی» ما پخش می شد و ما ـ حتی بچه ها ـ می بایست از صندلی هایشان بلند شده و آرام و ساکت به این سرود گوش دهند.
بعد از انقلاب این روزها منفور واقع شدند و سرود ملی ما هم یک سروده طاغوتی به شمار آمد و همه چیز عوض شد. «خیابان پهلوی شد مصدق. و بعد از چند ماهی آن هم مشمول تغییرات شد و شد ولی عصر! تازه فقط شخصیت های تاریخی نبودند که دم به ساعت عوض می شدند. شخصیت های زنده از جملهآقای منتظری هم مشمول چنین «تعویض ارزشی» واقع شدند. یعنی یک روز خادم و روز دیگر همان شخص خائن تشریف داشتند! رهبران جدید و ثابت انقلابی ما هم نه تاریخ تولدشان معلوم بود و نه پدر و مادرشان، بنابر این 22 بهمن روز ملی شمرده شد. و خوب حتما سرود جمهوری اسلامی هم سرود ملی....
اما با گذشت سالها از آن روزها معلوم شد که نه تنها روز 22 بهمن نمی توانست روز ملی ما ایرانی ها باشد بلکه باید آنرا یکی از «ضدملی» ترین روزهای تاریخ ایران و بشریت به حساب می آوردیم. من در این مورد مطلبی نوشته ام که می توانید آنرا در اینجا مطالعه کنید.
اما چرا این مطالب را نوشتم، چون:
فردا «روز ملی» نروژی هاست. نروژی ها این روز را بسیار با شکوه برگزار می کنند.17 مه nasjonaldagنروژی هاست. یکی از روزهایی است که از اهمیت ویژه ای برایشان برخوردار است. آنها بهترین و شیک ترین لباسهای خود را می پوشند. و در صفوف مختلف در مرکز شهر، یا مدرسهتجمع کرده سپس راهپیمایی می کنند. در این راهپیمایی نه شعار می دهند و نه گلو پاره می کنند. جشن است و شادمانی. بچه ها را می بینی که دست در دست پدر و مادر و ملبس به لباسهای ملی و فولکوریک خود روز ملی شان را گرامی می دارند. بچه ها یکی از طرفداران پر و پا قرص این روز هستند. چرا که به آنها بستنی و کیک و سوسیس مجانی داده می شود و در مدارس بازی های متنوعی برای آنها تدارک دیده شده است تا به آنها خوش بگذرد.
بعد از ظهر 17 مه همه ی خانوادهجمع شده و با خوردن بهترین غذاها و نوشیدن مشروب روز ملی خودشان را بیشتر جشن می گیرند. اگر کسی از ایرانی ها دوست نروژی داشته باشد خواهد دید که اینروز چقدر به او هم خوش می گذرد.
فردا نروژ 196 ساله می شود. این روز را روز قانون اساسی نروژ نیز می نامند. بعد از شکست جنگ های ناپلئون و متحدانش ـ که دانمارک یکی از آنها بود ـ نخبه های نروژ که به آنها embetsmennene می گفتند بر آن شدند تا قانون اساسی جدیدی را برای نروژ که در صدد گرفتن استقلال از دانمارک بود بنویسند. در آن روزگار نروژ جزئی از خاک دانمارک بود.روز 17 مه 1814 این مردان قانون اساسی جدید نروژ را تضویب کرده و آنرا رسما اعلام نمودند. گر چه تا استقلال واقعی نروژ ـ از سوئد در سال 1905 ـ یک 90 سالی طول کشید ولی با همه هر سال نروژی ها 17 مه را جشن گرفته و آنرا روز ملی خود می نامند.
من به سهم خود این روز را به تمام هموطن های جدید خود تبریک می گویم و آرزو می کنم که همه دنیا روزی را داشته باشند که برای دمکراسی و احترام به حقوق انسانها جشن بگیرند. آنروز قطعا روز ملی همه ی ما خواهد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح عکس:
عکس مغازه ای که پرچم های کوچک، دستمال کاغذی و شمع هایی را که به پرچم نروژ آذین هستند به فروش می رساند.
دیروز روزنامه آفتن پُستنAftenposten نروژ 150 ساله شد. در سالن «تئاتر ملی» جشن مفصلی با حضور 1225 مهمان گرفند و نخست وزیر کشور هم در این جشن شرکت کرده و سخنانی در باب روزنامه گفت. مسئول روزنامه هم گفت: ما به خود می بالیم که 150 ساله شدیم.
با خود فکر کردم که واقعا بالیدن هم دارد. فکرش را بکنید. این روزنامه 50 سال است که عمرش سه رقمی شده است. یعنی چهارـ پنج نسل است که روزنامه ی آفتن پستن را می شناسند و می خوانند. در حالیکه در کشور ما ایران، عمر روزنامه های مستقل ما بندرت به دو رقم می رسد، حالا سه رقم پیشکش! بخشی از این معضل به گردن دولت هاست. ما هیچوقت دولت های دمکراتیکی نداشته ایم. و دولت های غیر دمکراتیک هم همیشه از «اطلاع رسانی» بیم و واهمه داشته اند. در نتیجه طبیعی است که باید آنقدر کارشکنی می شد تا روزنامه های ما بسته می شدند. بنابر این سانسور یکی از دلایلی است که عمر روزنامه های ما را کوتاه کرده است. اما بخش دیگرش هم بر می گردد به فرهنگ روزنامه خوانی ما. در نروژ نصف جمعیتش هر روز صبح روزنامه می خوانند. اما ما مردم روزنامه خوانی نیستیم. که خب این هم علت های بسیاری دارد. که البته باز قسمت اعظمش باز می گردد به کارگزاران فرهنگی کشور که اصلا دوست نداشتند و ندارند که مردم ما روزنامه خوان شوند. اصلا ما مردم با سوادی نداشته ایم که حالا روزنامه خوان هم باشند. پس همانطور که می بینید علت یکی دو تا نیست. اجازه دهید برگردیم به نروژ.
بله روزنامه آفتن پوستن 150 ساله شد. این نشان می دهد که چراغ روزنامه خوانی، «فرهنگ خواندن» در این کشور بین مردم روشن است. این نشان می دهد که این مردم زنده اند. من هم به سهم خود به این ملت تبریک می گویم.
سندیکای معلمان نروژ همگام با سندیکای معلمان جهان به اعدام معلم فرزاد کمانگر اعتراض کرد.
دیروز سندیکای تحصیلی ـ معلمان ـ در نروژ به اعدام فرزاد کمانگر معلم کردستانی اعتراض کرد. این سندیکا که پیشتر نیز کمپین های اعتراض براه انداخته و بیانیه هایی را در این خصوص صادر کرده بود در این اعتراضیه می نویسد: کمانگر یک معلم کرد ایرانی بود. او که در آگوست 2006 دستگیر شد در یک دادگاه 5 دقیقه ای در سال 2008 به مرگ محکوم شد. او طی این مدت بطور متدوال در سلول انفرادی مورد شکنجه فیزیکی و روحی قرار گرفته و خانواده ی او نیز از تهدیدات ماموران امنیتی در امان نبوده اند.
Farzad Kamangar henrettet
Den iransk-kurdiske læreren Farzad Kamangar (35) er henrettet, tross protester fra fagforeninger over hele verden.
Kamangar ble ifølge rapporter henrettet i hemmelighet i Evin-fengselet 9. mai.
Kamangar var en iransk-kurdisk lærer og politisk aktivist. Han ble arrestert i august 2006 og ble dømt til døden ved henging, i en fem minutters rettssak, i februar 2008. Han ble både fysisk og psykisk torturert i fengsel. Ifølge rapporter satt han i perioder i en celle på 1x1x0,6m. Han ble også voldtatt og utsatt for trusler mot sin familie.
Utdanningsforbundet har tidligere protestert mot arrestasjonen og dødsdommen mot Farzad Kamangar. Blant annet var det en postkortaksjon i 2007, der norske lærere engasjerte seg sterkt. Videre hadde vi en underskriftskampanje i oktober 2008, samt en såkalt ”urgent action appeal” sendt til iranske myndigheter.
De siste ukene har det ifølge Iran Human Rights vært et stort antall henrettelser.
- Flere av disse var kjente, og det har vært flere internasjonale kampanjer. Når regimet likevel henretter dem, så er dette et ubehagelig signal om at denne terrorkampanjen vil gå lengre. Og det internasjonale samfunnet må komme på banen med sterke reaksjoner, sier de.
Verken advokaten eller familien til Kamangar var varslet om henrettelsen.
Education International oppfordrer alle sine medlemsorganisasjoner til å markere Farzad Kamangars død.
اصل خبر را می توانید در اینجا بخوانید. خبر مربوط به سندیکای جهانی معلمان را در اینجا بخوانید.
من تقریبا هیچوقت سعی نکرده ام که وقایع غم انگیز را نگارش یا تصویر برداری کنم. ولی از خود سوال کرده ام که آیا این وقایع جزئی از زندگی ی ما هستند یا نه؟ و اگر آری چرا نباید به آنها پرداخت یا آنها را ثبت کرد؟ از این گذشته بعضا خود وقایع نیست که انسان را تحت تاثیر قرار می دهد بلکه نوع برخورد ما با آنهاست که رسالت مان را پر رنگ تر می کند.
هفته ی گذشته خانواده ی ما یکی از عزیزان خود را از دست داد. خواهرم حمیده مقیم کشور هلند، بعد از سه سال مبارزه ی بی امان با غول سرطان بالاخره از پا در آمد. پنج شنبه گذشته وقتی زنگ تلفن بصدا در آمد و صدای خواهر دیگرم با لرزشی خاص در گوشی تلفن پیچید که «اگر می خواهی به دیدار آخرت با حمیده برسی عجله کن!» فهمیدم که لحظه های وداع با او فرا رسیده است. این اواخر فقط خبرهای ناگوار بود که از او می شنیدیم ولی با همه هرگز خود را برای پذیرش مرگ این عزیز آماده نکرده بودیم. خود او هم هیچگاه حاضر نشد این را بپذیرد که بالاخره پر خواهد گشود و از ما خواهد گسست. گر چه مدتها بود که تحت معالجه ی شدید قرار داشت. دو سال و نیم روش های گوناگون درمان را آزموده بود. سختی ها و ناملایمات آثار شیمی ـ درمانی و غیره او را ضعیف تر ساخته بود. اما هرگز حاضر نبود تسلیم شود. با روش های مختلف امید را در خود می دمیدو خنده ها را تمرین می کرد. خواهرم تنها نبود. شوهر و دختر او هم او را در این پیکار نفس گیر یاری اش می دادند. و ما برادرها و خواهر ها که سعی می کردیم با سر زدن به او و شاد کردن او امید او را پر رنگ تر کنیم.
بر بالین او این جملات به چشم می خورد:
وقتی به هلند رسیدم او تمام کرده بود. در واقع خود را از دردها و فشارهای روزمره فارغ کرده بود. تقریبا تمام اعضای خانواده ـ به استثنای مادرم ـ گرد آمدیم و این مصیبت را به یکدیگر تسلیت گفتیم. طی این سالها ما برازش ها و منسوبین سعی می کردیم که به بهانه های مختلف دور هم جمع شویم. اما این جمع شدن ها برای شادی بود. این دور هم بودن ها به ما احساس رضایت و شادمانی، به ما نیرو می داد. شادی کردن رمز پیوستگی و همبستگی خانوادگی ماست. ما اصلا با شادی بزرگ شده ایم، با شادی به هم عشق ورزیده ایم و با شادی زندگی کرده ایم. پدرم رنگ سیاه را دوست نداشت و هرگز آنرا به تن نکرد. او عزاداری را شیوه ی درستی برای گرامی داشت رفتگان نمی دانست و به ما هم هیچ نیاموخت که عزا دار باشیم. مادرما عاشق شادی و رقص است. وقتی از غم حرف می زنیم می گوید: «پیس لیکده ن دانیشما». از این رو امروز هیچکدام از ما نمی دانستیم که چگونه باید «سوگوار» باشیم. چطور باید داغدار باشیم! مخصوصا برای کسی چون حمیده!
او در خانواده سمبل شادی بود و هنر. صدای خنده های او همیشه در جمع ما بلندتر از دیگران بود. او با تقلید از چهره ها و صداهایی که برایمان مظهر خاطره های شاد بود بذر شادمانی را در بین ما می پاشید. او «سیندرلای »ما بود. «دختر زیر شیروانی» که با مادر بزرگ مان «ملک خانم» بزرگ شده بود. مهارت خاصی درهنرخیاطی داشت. و دانس (رقص) بخش مهمی از زندگی او را تشکیل می داد. او بعد از مهاجرت به هلند، با گرد آوردن گروهی از رفصنده ها به آنها تعلیم داده و سپس به مناسبت های مختلف در شهرهای هلند رقص های فولکوریک گیلان (رقص قاسم آبادی) را به نمایش می گذاشت. طراحی لباس فولکوریک هم از او بود.
علاوه بر آن انواع رقص های دیگر را نیز چنان با اصالت اجرا می کرد که همه را به تحسین وا می داشت. رقص ترکی آذری او زبانزد بود. چگونه می شد برای چنین کسی عزادار بود؟ « تسلیت برازنده خانواده ی شما نیست» عنوان یکی از ده ها پیام های تسلیتی بود که به ما رسیده بود. من خود همیشه به این فکر می کردم که آیا می شود به جای عزاداری واژه ی دیگری را بکار برد؟ آیا می شود در چنین موقعیتی به چای گریه زاری کار دیگری کرد؟
بدین ترتیب ما با مرگ او کنار آمدیم ولی اینکه برایش عزاداری کنیم نه! او هنوز در میان ماست و می گوید و می خندد. گفتیم او را به بهترین نحوی که شایسته است بدرقه کنیم. از این رو «سیاه» را به سفید تبدیل کردیم. همه چیز سفید بود، حتی تابوت حمیده.
تشییع جنازه با موسیقی
دیگر اینکه به نظرمان آمد دلمان را نیز سفید کنیم. از این بیت «علی آقا واحد» شاعر آذربایجانی کمک گرفتیم که می گوید: «موسیقی ایله منی دفن ائیله سه لر واحد اگر ـ قبریمین تورپاغی مین روضه ی رضوانا ده گر» («واحد» اگر مرا با موسیقی دفن کنند ـ خاک من به هزار روضه ی رضوان می ارزد) و ما هم بر آن شدیم چنین کنیم. هیچکدام از برنامه هایی را که برای مراسم تدارک دیدیم رنگ عزا نداشت. جمعیت قابل توجهی درمراسم او در روتردام شرکت کرده بودند که باعث تعجب و تسلی ما بود. او غریبانه بدرقه نشد. مدیر مدرسه و شخصیت های دیگر در مراسم او به عنوان سخنران از او به نیکی و شادرویی یاد کردند.
برادرم مهرداد که برنامه را هدایت می کرد در آخر با خواندن «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» از استاد شهریار به همراهی پیانوی من به مراسم ما جلوه ی خاصی داد.
بدین ترتیب برنامه ی با شکوهی را برای او تدارک دیدیم. نمایش رقص حمیده، ویدئوی عکس های او از طریق پروژکتور بزرگ در سالن همه را متاثر کرد.
باز گویی خاطرات شیرین از حمیده بدعتی نو بود از ما. و او را آن چنان که بود یاد کردیم. ساده و بی آلایش!
و در آخر به جای خاک پاشیدن، تابوتش را گل افشانی کردیم.
در آخر باید از همه دوستان و آشنایان که بوسیله ایمیل، تلفن، مساژ از دور پیام تسلیت داده و از همه ی دوستانی هم که با حضور خود در مراسم تشییع جنازه در کنار ما بودند سپاسگزاری کنم.