۱۳۸۸/۱۰/۳۰

دستگاه قضایی ایران پیش چشم جهانیان


دیشب فیلم مستندی از ایران در تلویزیون دولتی نروژ پخش شد که بسیار ناراحت کننده بود. بدلیل دور بودن از وطن و اولویت داشتن مسائل سیاسی، از دنبال کردن اخبار جنایی در ایران معذورم. از این رو نه در باره ای مضمون آن چیزی شنیده بودم و نه از وجود چنین فیلمی آگاه بودم. «کارت قرمز» اسم این فیلم مستند است که به کارگردانی خانم «مهناز افضلی» برای بی بی سی ساخته شده است.
این فیلم از آن رو مورد توجه ام قرار گرفت که سوژه و تم فیلم حول زندگی یکی از مشهورترین فوتبالیست های کشورمان در سالهای گذشته دور می زد: «ناصر محمدخانی!»
فیلم که با افتخارات این فوتبالیست مشهور در دهه پیش شروع شده و به یکباره وارد سالن دادگاهی در ایران می شود که محاکمه ای در جریان است. در این محاکمه خانمی به نام «شهلا» به اتهام قتل در جایگاه متهم ایستاده است. شهلا متهم به قتل «لاله» همسر همین فوتبالیست مشهور محمد خانی است. در اول فیلم خانواده ی لاله هر کدام از دادگاه تقاضای اعدام «قاتل» می کنند. و در آخر محمد خانی پشت میکروفن قرار گرفته و او هم از محضر دادگاه تقاضای«اشد مجازات» برای متهم می کند.
اما در ادامه فیلم متوجه می شویم که هنوز اتهام شهلا ثابت نشده است که همه تقاضای اعدام برای او دارند. او معشوقه آقای محمد خانی است. به عبارتی محمد خانی با این خانم رابطه ی مخفیانه داشته و شهلا هم سخت عاشق ناصر است. این عشق به حدی قوی است که او حاضر شده است خود را در این ماجرا فدا کند. اما در جریان دادرسی متهم این قتل را انکار می کند. رئیس دادگاه ویدئویی را در دادگاه علنی به نمایش می گذارد که در آن صحنه قتل توسط شهلا بازسازی می شود. به عبارتی او قبلا در این فیلم اعتراف کرده است که او لاله را کشته است. اما خانم شهلا با وجود دیدن این فیلم دوباره قتل را گردن نمی گیرد. او می گوید «اگر باز مرا به اداره آگاهی اعزام کنید باز اقرار خواهم کرد که من قاتلم.» او اضافه می کند که «اداره آگاهی جایی است که خودشان به محکوم تفهیم می کنند که در اینجا ما خروس را وادار می کنیم که تخم کند.»
آنچه که در این دادگاه و فیلم حضور ندارد وکیل متهم است. آقای قاضی همه ی نقش ها را بازی می کند. او هم دادستان است، هم قاضی است و هم شاکی هم است. واقعا خجالت آور است. تمام مردم نروژ از نزدیک مشاهده کردند که چه دستگاه قضایی مردم ایران را داوری می کنند.
شهلا که به عاقبت خود آگاه است رئیس دادگاه را خطاب قرار داده می گوید: آقای رئیس دادگاه شما به جای اینکه بی طرف باشید بدتر باعث جریحه دار شدن خانواده مقتول شده و در نتیجه احساس بخشش آنها را از بین بردید.»
در نتیجه تحقیق این خانم خبرنگار ـ سازنده ی فیلم ـ چنین بر می آید که گویا قاتل شهلا نبوده است اما...

توصیه من به شمااین است که حتما این فیلم را در آدرس زیر ببینید:


۱۳۸۸/۱۰/۲۹

پر خواننده ترین وبلاگ نروژی از آن یک دختر 14 ساله

امروز مطلبی رو از رادیو شنیدم که بسیار تعجبم رو برانگیخت. مطلب این بود که:

یکی از پرخواننده ترین وبلاگ ها تو نروژ از آن یه دختر 14 ساله اس. به همین سادگی! عجیب نیست؟ یعنی دختری 14 ساله تو نروژ هر روز مطالبی رو تو وبلاگ خودش نگارش می کنه که بیشترین خواننده ها رو توی این مملکت به خود جلب کرده اس.

نام این دختر Emilie Nereg و این هم عکسی از او:


از اونجایی که بنده هم ناسلامتی وبلاگ نویس هستم، گفتم که کمی تجسس کرده تا ببینم که این خانم کوچولو چه چیزی رو نگارش می کنه که در روز 70000 خواننده داره. می تونید باور کنید؟ هفتاد هزار خواننده در روز!!! یعنی که این خانم از الان نیازی به کار کردن نداره. از تبلیغاتی که در وبلاگ ایشون قرار می گیرن اونقد درآمد کسب می کنه که بشینه تو خونه و پا رو پا بذاره و فقط بنویسه! خوش بحالش! واقعا بعضی ها چطور مادر زاد خوشبخت بدنیا می یان! من اندکی در داخل بلوگ ایشون چرخ زدم تا ببینم که واقعا ایشون چه می نویسه که هفتاد هزار شیفته و خواننده داره؟

شما هم می تونید یه سری به وبلاگ یا بلوگ این دختر خانم بزنید.

http://voe.blogg.no/

همونطور که ملاحظه می کنید ایشون چیزی نمی نویسه که ما فکر کنیم بدرد ما می خوره! مثلا عکسی از موقعی که تو ایستگاه قطار واستاده گرفته و نوشته که الان منتظر قطاره. یا مثلا امروز فلان لباس رو که از خاله ش هدیه گرفته به تن داره. و یا چه می دونم از این چیزا، که البته قرار هم نیست که برای ما جالب باشه. اما چطور مردم یا جوونها اینقدر شیفته این چیزهای «بدرد نخور» می شن و اون رو دنبال می کنن، جای سوالِ!

امروز رادیو مصاحبه ای با یه کارشناس ارتباطات داش و همین سوال رو از ایشون کرد. باور کنید خود «کارشناس» هم جوابی نداش. فقط گفت ما از نسلی هستیم که این دنیای مجازی برامون هنوز تعریف شده نیس. ایشون گفت ما اینها رو تجربه نکرده ایم و اینکه کسی تجربیات روزانه یا خاطرات هر روزه ی خودش رو درجایی جمع کرده و بادر اختیار دیگران گذاشتن چنین مورد توجه قرار گرفته چیزی س که سابقه نداره. و جوونا به روش خوشون امکانات ارتباطی رو به نفع خودشون به کار می گیرن.

خبر دیگه و جالب تر اینکه این دختر خانم 14 ساله قراره در یکی از دانشگاههای کشور تدریس کنه. «ارتباطات نوین». نگاه کنید چه دنیایی شده؟ این هم مصاحبه ایشون با تلویزیون نروژ.


من دارم به این فکر می کنم که آیا دخترهای 14 ساله ی ما در کشوری مثل ایران می تونند خواب چنین چیزی رو ببینند؟ آیا هرگز می تونند خودشون باشن؟ یا فکر کنند که خودشون باشن؟ و یا اینکه به این فکر کنن که نه 70 هزار، بلکه هفت نفر در روز خواننده داشته باشن؟

برای اونکه بیشتر راجع به این دختر خانم بدانید گزارش راجع به او و رو به نروژی ببینید.

http://www.tv2nyhetene.no/innenriks/superblogger-emilie-vil-ha-mer-datafag-i-skolen-3111180.html


۱۳۸۸/۱۰/۲۷

فاجعه های غیر بشری و واکنش ما!

ما «انسانهای سومی» معمولا نسبت به سرنوشت انسانهای سومی بی تفاوت تریم. کمتر دیده شده که انسان ها در اقصا نقاط جهان دچار حادثه ای شوند و ما واکنش فعالی نشان داده باشیم. مخصوصا اگر این حادثه «فاجعه ای غیر انسانی» باشد. یعنی اینکه جنایت بوسیله نیرویی غیر از انسان انجام شده باشد. در آن صورت نمی توان آنرا حتی «محکوم» هم کرد.
در مرتبط با همین بی تفاوتی، تابستان گذشته تقریبا هر روز ایرانی های معترض در پایتخت نروژ جمع می شدند تا پشتیبانی خود را از حرکات اعتراضی ایران را به گوش جهانیان برسانند. اما در این اجتماعات ما کمتر شهروند غیر نروژی را مشاهده می کردیم. بندرت افغانی ها، پاکستانی ها و یا مثلا یکی از شهروندهای کشورهای مسلمان منطقه در این تجمعات حاضر می شدند تا با ایرانی ها همگام شوند. انگار برای هیچیک از این مردمان سرنوشت ایرانی ها که در برابر رژیم مذهبی بر خاسته اند مهم نبود. این در حالی است که جوانان نروژ بطور مستمر از جنبش سبز حمایت به عمل می آوردند. آخرین باری هم که یک پاکستانی تبار به نمایندگی از حزب چپ نروژ در میدان مجلس اسلو حاضر شد تا از خواست از ما پشتیبانی کند، بیشتر سعی کرد از نقش دین اسلام به عنوان دینی که دمکراسی را در خود تضمین کرده است حرف بزند تا اینکه راجع به سبزها بگوید. از این رو گویا سخنان او نه تنها مورد پسند ایرانی ها قرار نگرفت بلکه جماعت با هو کردن اورا کنار زدند.
این امر در مورد ما هم صادق است. من هم کمتر ایرانی ها را دیده ام که به حمایت از کشورهای جهان سومی برخیزند. همین چند روز اخیر در حدود 100 هزار نفر در هائیتی در اثر زلزله جان خود را از دست داده اند. بسیاری از مرده ها هنوز دفن نشده اند. بوی تعفن تمام شهر را گرفته است. اما رسانه های فارسی زبان کمتر واکنشی در برابر این فاجعه ی انسانی نشان داده اند. به نقل از خبرگزاری ها این ارتش امریکاست که فرودگاه پایتخت این کشور فقیر را در دست گرفته تا از طریق کنترل ترافیک هوایی کمک های سایر کشورها را دریافت کند. علاوه بر نیروهای امریکایی با تلاش فراوان در صدند تا خلیج آسیب دیده را به گونه ای تعمیر کنند تا کمک ها اهدایی از طریق دریا نیز به این کشور زلزله زده برسد. امروز خانم کلینتون نماینده اوباما هم بعنوان اولین دیپلمات رسمی وارد این کشور شد. کارزار کمک رسانی به بازمانده های زلزله نیز از طریق سازمانهای حقوق بشری و کمک رسانی در اقصا نقاط جهان براه افتاده است. اما بخش بزرگی از مسلمان ها در این میدان جایی ندارند و ما ایرانی ها نیز!

۱۳۸۸/۱۰/۲۲

آن دوره و این دوره

بعد از سقوط رژیم سلطنتی پیشین، داستانهای زیادی در مورد شکنجه کردن زندانیان سیاسی از آن دوره عنوان شد که بعضی از آنها غلو آمیز بودند. (همانطور که آمار شهدای کشته شده در آشوب های خیابانی آن زمان دروغ و غلو آمیز بودـ نقل به مضمون از عمادالدین باقی) با همه هرگز هیچکدامشان به ناخن شکنجه هایی که در زمان رژیم جمهوری اسلامی بر زندانیان سیاسی رفت و می رود نرسید. این را بسیاری از کسانی که زندان را در هر دو رژیم تجربه کرده اند گواهی می دهند. آقای عمویی ـ از رهبران حزب توده ـ و آقای منتظری ـ آیت الله منتظری ـ در زندان های زمان شاه بحث های ایدئولوژیک راه می انداختند. مواضع ایدئولوژیک و سیاسی خود را به بحث می گذاشتند. اما خود این آقای منتظری روزی اعتراف کرد که «ماموران جمهوری اسلامی دست ساواک را از پشت بسته اند.» عمویی هم بعد از مصاحبه با «شهروند» در مقایسه این دو دوره ی زندان چنین گفت: « تنها فشارهای یک ماهه ی اول زندان این دوره بیش از مصائب 25 سال زندان دوره ی گذشته بود». مهندس سحابی یکی دیگر از زندانیان با سابقه هم چنین تعبیری دارد: «صد رحمت به زندان های زمان شاه!»
منظور من دفاع از آن دوره نیست ولی چنین بر می آید که شرافت ساواک بیش از برادران سپاه و بسیج بوده است. حکایت تجاوز در زندان های زمان شاه تاکنون از زبان کسی نقل نشده است.

اما فقط زندانهای شاه نبود که نسبت به زندان های جمهوری اسلامی «رحمت» داشته است. غیرت نمایندگان مجلس شورای ملی هم صد البته بیشتر از غیرت مجلسیان امروز بود. نگاهی به این عکس بیاندازید: اینها نمایندگانی هستند که در صحن مجلس راهپیمایی می کنند و خواهان مجازات شدید «فتنه گران» هستند. فتنه گران همان معترضین هستند. و معترضین را همه ی دنیا دیده اند که چه کسانی اند. اما گویا نمایندگان محترم وقت اینرا نداشتند که سری به خیابانهای آشوب زده زده و ببینند که چه خبر است. آیا واقعا اینها نماینده مردم هستند که در این مکان جمع شده اند و کارشان وکالت مردم است؟ ما در کجای این جغرافیا زندگی می کنیم؟
پس از گذشت تنها یک هفته از این راهپیمایی دشمن شکن و فتنه کور کن، کمیته ی ویژه ی همین مجلس گزارشی می دهد که حاکی است از«کشته شدن سه تن از منتقل‌شدگان به کهریزک، كمبود مكان، ضعف امور بهداشتی، تغذيه نامناسب، گرما، فقدان كولر» و همچنین «ضرب و شتم و بی‌توجهی مأموران و مسئولان بازداشتگاه به وضعيت جسمی»! دقت کنید که این گزارش را همان اوباشانی می دهند که نامشان «نماینده» است. متهم ردیف اول هم آقای مرتضوی است. یعنی همان کسی که اقلا ده سال است دست اول را در قوه قضاییه دارد.همان قصاب خبرنگاری و خبرنگاران.
اما فکر می کنید که چه بر سر این آقا خواهد آمد؟
من به عنوان یک ایرانی عاجز از فرموله کردن این اخبار هستم، چه رسد به مردمی که در جهان امروز در مکان هایی زندگی می کنند که اسمش «کشور» است. و در این کشورها قانون وجود دارد، دمکراسی وجود دارد، مجلس وجود دارد، قوه قضاییه هست. و در مجلس کسانی می نشینند که سواد دارند. موضع شفافی نسبت به قوانین و مردم دارند. بویی از انسانیت و دمکراسی برده اند. و قوه قضاییه را کسانی اداره می کنند که قیافه هایشان ترسناک نیست و در درونشان چیزی به نام وجدان وجود دارد. واقعا من نمی فهمم که آیا من در مکانی که زاده و بزرگ شدمنامش مملکت بود؟

۱۳۸۸/۱۰/۲۰

شخص محوری در جنبش سبز

حوادث در ایران بسرعت غیر قابل پیش بینی ای رقم می خورد. مرگ آیت الله منتظری، حوادث روزهای عاشورا، بیانیه ی شماره 17 موسوی و اعلامیه ی «پنج تن» هر کدام بحث های متنوعی را در گروههای سیاسی و اجتماعی ایجاد کرد. در این میان موافق و مخالفانی پیدا شده اند که نه تنها نقطه ی ضعف بلکه خود نقطه ی مثبتی است.
یکی از تجربیات گرانبهایی که مردم ایران می توانند از انقلاب سال 57 کسب کنند اینکه نباید روی اشخاص اجماع کرد. من از بعضی تحلیل های سیاسی اپوزیسیون چه داخل و چه خارج چنین می فهمم که گویا نباید انتقادی متوجه آقای موسوی و دیگر رهبرانی که در راس جنبش سبز قرار گرفته اند، باشد. من زیاد با این مسئله موافق نیستم. این تکرار مکررات می شود. «شخص محوری» یا «رهبر محوری»، «خمینی» ی دیگری را ایجاد می کند و مردم را سیاهی لشگر و گوسفند می خواهد. و همین می شود که شده است. این در واقع آفت حرکت دمکراسی خواهانه است. صد البته که ما باید به نقد رهبران بپردازیم. نقد سیاست های آنها. این خود تمرین مدنیت و دمکراسی است. از این رو باید حول «سیاست ها» اتحاد کرد نه اشخاص. مثلا برای خود من دفاع از موضع آقای موسوی به عنوان رهبر این میدان هنگامی که از حقوق شهروندی و آزادی بیان دم می زند، قابل توجیه است، ولی من نمی توانم با «الگو سازی» ایشان از دوران سیاه اولایل انقلاب موافق باشم.
مشابه چنین حرکت گوسفند واری بعد از مرگ آیت الله منتظری نیز شایع شد. همه به یکباره شدند سرباز آیت الله منتظری! و ایشان در مقام خدایی قرار گرفت. البته که من نمی خواهم به مقام این روحانی برجسته ی حامی جنبش سبز توهینی کرده باشم. اعتراض ایشان به اعدام های سالهای 77 و صرف نظر کردن از مقام ولایت خود نشان از این دارد که ایشان از همان ابتدا صف خود را از دیگر روحانیون جدا نمود. ولی فراموش نکنیم که این آیت الله منتظری بود که اصل دیکتاتوری ولایت فقیه را به قانون اساسی تحمیل نمود. در آنزمان ایشان در رهبری مجلس خبرگان قانونگذاری قرار داشتند. بنابر این نمی توان نقش ایشان را در تصویب قانونی چنین ارتجاعی نادیده گرفت.
بنابر این اگر ما اذعان داریم که جنبش سبز یک جنبش دراز مدت برای کسب دمکراسی است، باید که همه ی گروهها ضمن مشارکت در آن نسبت به حفظ استقلال فکری و تشکیلاتی خود نیز فعال باشند.

۱۳۸۸/۱۰/۱۷

پس لرزه های مبارزات مردم به سفارت ایران در نروژ هم رسید

بالاخره شایعه «کناره گیری کنسول ایران در نروژ» به واقعیت پیوست. گر چه آقای حیدری کنسول ایران در نروژ خود نخواست که با مطبوعات مصاحبه کند. (و به نقل از آفتن پستن طی سه بار تماس با سفارت کسی حاضر نشد در این باره اظهار نظر کند) تلویزیون دولتی نروژ تحلیلی در این خصوص ارائه داده که جالب است. به نقل از تلویزیون نروژ آقای کنسول در اعتراض به دولت مطبوعش که به کشتار و سرکوب وحشیانه مردم بی دفاع دست زده است، استعفا داده است. و از دولت نروژ تقاضای کمک کرده است.
من نمی دانم که دولت نروژ چه کمکی می تواند به این دیپلمات مستعفی بکند. منظور از کمک چه می تواند باشد؟! در واقع این کنسول مستعفی است که می تواند کمک شایانی بکند. به هر حال بر کسی پوشیده نیست که سفارت های ایران چه نقشی را در کشورهای جهان بازی می کنند. صد در صد این آقای کنسول اطلاعات مهمی در این خصوص دارد. مسلما نقش بسیاری از افراد حقیقی و حقوقی را هم که سالها در صف فعالین سیاسی نفوذ کرده و خبرچینی کرده اند نیز از پس پرده می تواند برون افتد.
این در حالی است که آقای ساکی یکی از فعالین سیاسی نروژ گفته است که جان ایشان ممکن است در خطر باشد. بنابر این کمک وی برای تامین جان خود و خانواده اش است.
بیشتر به نروژی بخوانید و ببینید:

http://www.aftenposten.no/nyheter/uriks/article3450545.ece
http://www.nrk.no/nyheter/verden/1.6932825

۱۳۸۸/۱۰/۱۶

با سرمایی بی سابقه به استقبال 2010


هوا بسیار سرد شده است. امروز هنگام خروج از منزل دماسنج 26- درجه را نشان می داد. یکی از سردترین هواهایی که طی این چند سال شاهدش بوده ام. به قول بچه ها آب دهان که می ریختی یخ می زد. و به قول نروژی ها «اگر قهوه را به هوا بریزی، پودر می شود.» اصلا امروز در مدرسه اینکار را همراه دانش آموزان امتحان کردیم. چرا که برای من تازگی داشت.
اما بنظر می آید که این اول کار است. پیش بینی شده است که زمستان سخت تری در انتظار است. بزودی دمای هوابه 50- درجه هم خواهد رسید. نروژ بیشترین مصرف برق را دیروز در ساعات صبح تجربه کرد.
بدین ترتیب اروپا امسال با سرمای اینچنینی به استقبال 2010 رفت.

اما مردم ایران امسال درست در شرایطی که دنیا سال جدید را جشن می گرفت لحظات سنگین ولی پر افتخاری را رقم زدند. تصاویری که از ایران می رسد دل هر آزاده ای را در دنیا به درد و به شوق می آورد. با همه آرزوی من برای هموطنان در بند خود آزادی است. ما استحقاق بیشتری از آنچه «جمهوری اسلامی» نام دارد داریم.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...