۱۳۸۸/۸/۲۴

2012 روز قیامت

برای آنهایی که در این سالها سینما نرفته اند 2012 فرصت خوبی است که آنرا تجربه کنند. بی شک تجربه ی خوبی برای آنها خواهد بود. اینکه قدرت سینمای جهان را در معرض دیدگان خود احساس کنند. من به شخصه عاشق چنین فیلم هایی هستم. فیلم هایی با صحنه هایی که تو هرگز در واقعیت های معمولی قادر نخواهی بود که شاهد آن باشی.
استیون اسپیلبرگ کارگردان برجسته ی سینما گفته است که حدود 8 سال دیگر، نیاز به وجود هنرپیشه ها در فیلم نخواهد بود. باور کردن این حرف کمی مشکل بود ولی با دیدن فیلم هایی که اینروزها هالیوود روانه ی بازار می کند دور ازذهن نیست که بزودی گفته های اسپیلبرگ جامه ی عمل می پوشد.
سه سال پیش وقتی فیلم «جنگ دنیا» با بازی درخشان تام کروس به سینما آمد، دیدن صحنه های باورنکردنی فیلم مرا در صندلی های سینما میخکوب کرد. 2012 هم چنین فیلمی است. پیامی مشابه دارد. اینکه احساس می کنی انسانی و حداقل در یک چیز با دیگر انسانها مشترکی: «مردن». به زبان ما فیلمی است از روز قیامت. اما من بیشتر محصور جلوه های ویژه فیلم شدم. جلوه هایی که باور کردنش غیر ممکن است ولی تو شاهد آن هستی. 2 ساعت و نیم فیلم تو را چنان با خود می برد که تو هیچ نمی فهمی و فقط وقتی به خود می آیی که فیلم تمام شده است. این هم صحنه هایی از فیلم 2012:



۱۳۸۸/۸/۱۷

آسان سخت


ـ دیگه باید تموم بشه.
نمی دانستم چه را باید تمام کنم!
گفت: بایست در انتظار چنین روزی می بودی!
با خود فکر کردم که در انتظار کدام روز؟ و این چه تمامی است که بعد از انتظارها تجلی می یابد. چه تمامی که بدون آغازها آغاز می شود!
گفتم: به همین سادگی؟
گفت: به همین سادگی!
گفتم: تحملش چی؟
گفت: برا من که آسونه.  و برای اینکه تسلی ام داده باشد گفت: تو هم می تونی آسونش کنی.  من دیدم چه آسان سختی!
پرسیدم: چرا اینجوری شدی؟
گفت :خب آدم عوض می شه!
دروغ می گفت. عوض نشده بود، عوضی شده بود.

اما چرا تمام؟ چرا اراده ها فقط در زمان کامیابی ها قوی و مصمم اند. چرا به وقت اولین جدایی زمان بر پنجره ی قلب ها پرده می کشد. «باید در انتظار چنین روزی بود!» و چرا در انتظار روزهایی از نوع دیگر نه!
و انگار سایه های تسلیم او قویتر از ظلمت ترس من بود که گفتم:
ـ می ترسم.
و گفت: نترس! همیشه جایی تو این گوشه ـ کنارا با توام.
ولی هرگز در دایره المعارف سرگردانی مترادفی برای «همیشه» نیافتم. جز تمام کردن، شکستن و فراموشی.
بله ساده است. ساده شروع می شود. ولی ساده تمام نمی شود. ساده های اول دست خودمان است، ولی آن دیگری نه! و ما بین این ساده و دشوارها مسافرانی هستیم که سوار بر قطار صادق خیالهای خود در مسیر واقعیت های ناصادق زندگی پیش می رویم. بین راه ایستگاههای برای توقف است و مسافری که خسته از طول راه و فرسایش آن باز می ماند و پیاده می شود. و مسافری هم هست که همچنان پیش می رود. مسافری که دستانش پر است از فرداها. اما خالی از دیروزها. دیروزهایی که نشانی از گمشده هایش را در فراز و نشیب لحظه ها در خاطره ها دارد. و همین!

۱۳۸۸/۸/۱۳

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!!


خدابیامرزد مشت بُلود را. بالاخره به پای رادیو های خارجی پیر شد. هر روز و هر ساعت منتظر بود که خبر مهمی را از این جعبه ی جادویی بشنود. خدا بیامرز وقتی در انظار ظاهر می شد مشتش را گره می کرد و یواشکی می گفت: «بزودی انقلاب خواهد شد!» فقط کافی بود که چهار نفر اعلامیه ای را روی تیر برقی بچسبانند. خوشحالی می کرد. دلش با همین ها خوش بود. اما راهپیمایی های حکومتی دلخوشی های او را بر باد داده بود. می آمد و فحش نثار مردم می کرد. می گفت حق اینهاست که آخوند ها سوارشان باشند. بیچاره با همین حساب و کتاب ها آروز به دل از دنیا رفت.

باید اقرار کنم که این فقط او نه بود که حالش از از این راهپیمایی های تکراری حکومتی بهم خورده بود. سی سال است که این نمایش های مسخره همه ی ما را خسته کرده است. اصلا روزی یکی از من پرسید که خارج رفتی که چکار؟ گفتم اقلا از یک چیز راحتم. آنهم این نمایش های مسخره است. لامسب پیرمان کرده بود. سی سال بود که غصه می خوردم که بالاخره ما کی به خود می آییم. سی سال بود که با خودم، مملکتم و ملتم احساس بیگانگی می کردم. با خود می گفتم آخه تا کی؟ بگذار اینگونه بگویم که سی سال حکومت گور گرفت و مردم سواری دادند! با همین راهپیمایی های دوزاری بود که حکومت ایران پزش را به جهانیان می داد. و با همین پز کوچکترین صدای آزادیخواهی را سرکوب می کرد و زندان می انداخت و هیچکس جلودارش نبود. اما الان ... دیدی که چگونه گور بهرام گرفت. الان باید از نمایشهای نمایشی دستپخت خودش واهمه داشته باشد. دیگر تظاهرات حکومتی معنا ندارد. همه ی اینها به ضد خود حکومت تبدیل شده است.



چه کسی همین پارسال می توانست تصور کند که به جای پرچم امریکا پرده تصویر آقای خامنه ای است که باید زیر پای مردم لگد بخورد.

بزودی دیگر خواب راحت از حکومتیان سلب می شود. بزودی کاخهای ظلم و ستم فرو می ریزد.






۱۳۸۸/۸/۱۲

گرامی نباد روز سیزده آبان !


چنین به نظر می آید که ما واقعا آدمهای بیکاری بودیم. یا اقلا حکومت بیکاری داشتیم. این بیکاری به معنی کار و زندگی نیست. به معنی فکری است. بخاطر همین مملکت ما به این گندی افتاده است که می بینیم. اصلا زمان انگار از همان اول در مملکت ما خوابیده بود. شما حساب کنید تعطیلات رسمی کشورما را. تکان می خوردیم می ریختیم خیابان و از یک جایی شعار می دادیم. حکومت ایران روز کم آورده بود. یکی از این کم آوردن ها یا زیاد آوردن ها همین روز 13 آبان است. مناسبت ها در این روز به قول گیلکی افتاده است «سر به سر» . یعنی هم روز دانش آموز، هم روز تبعید آقای خمینی و هم که روز تسخیر سفارت آمریکا و هم که قربونش برم یوم الله! واقعا ملتی در دنیا هست که همانند ما چنین ترافیکی در یک روز داشته باشد؟ البته که نه. اما به قول ترکها «هامیسی بیرینه ده یمز بیری ده هئچه.» (همه به یکی نمی ارزد و یکی هم به هیچ!)
13 آبان کاریکاتوری ازروز دانش آموز!
اجازه دهید یک به یک بررسی کنیم. اول از این «روز دانش آموز» شروع می کنیم که نمی دانم چه تاجی بر سر دانش آموزان گذاشته است؟ اصلا اسمی از دانش آموزان ایرانی در بین نیست. انگار قشر دانش آموز در جامعه ما حضور ندارند. در جنبش ضد دیکتاتوری زمان شاه من دانش آموز بودم و حضور ما بسیار موثر تر از حالای دانش آموزان بود. ما تشکیلات قوی تری داشتیم. اکنون نه تشکلی در میان است و نه حرکتی از دانش آموزان دیده می شود.
اصلا کاری به مسئله سیاسی نداریم. یکی به من بگوید که آخر و عاقبت دانش آموز امروزی در ایران چه خواهد بود؟ اجازه دهید خوش بین باشیم. و جواب دهیم: «دانشجو!» گیرم چنین باشد. اما با دانشجویش چنان کنند که می بینیم. من پدر و مادری را می شناسم که حاضر نیست بچه ی دانش آموزش دانشجو شود. نگران است. می ترسد که اذیتش کنند. می گوید که دیپلم گرفته ی زنده بهتر است از لیسانس خوانده ی مرده است. و وای به حال ما!
13 آبان تبعید ارتجاع سیاه
برگردیم به روز«تبعید امام»! گمان نکنم که امروز ایرانی ای وجود داشته باشد که به خاطر چنین روزی درگیر مناسبتی شود. این را دیگر گدای سر کوچه ی ما هم می داند که اعتراض آقای خمینی در سال 43 به شاه، اعتراض به دیکتاتوری نبود. اعتراض برای دیکتاتوری بود. آنهم دیکتاتوری مذهبی. یکی از مهمترین دلیلی که خمینی را به میدان آورد تا به انقلاب سفید شاه بتازد، دادن حق رای به زنان و آوردن آنها به عرصه ی سیاسی و اجتماعی بود. چیزی که مذهبیون به شدت با آن مخالفند. حالا چطور ما می توانیم چنین روزی را گرامی نگه داریم. تازه خیلی ها بعدها معتقد شدند که اصلا شاه مسامحه کاری به خرج داد که خمینی را فقط تبعید نمود. آنها معتقدند که شاه باید در مقابل «ارتجاع سیاه» سرسختی بیشتری نشان می داد. تا ادامه تاریخ ما با چنین زوال سی ساله ای روبرو نمی شد.
تسخیر لانه جاسوسی یا بستن مرکز پناه
برگردیم به مناسبت سوم یعنی «روزاشغال سفارت امریکا سمبل ارزش های غربی!» خب خوشحالم که لازم نیست من در این باره موضع گیری کنم. همه ی آنهایی که سفارت را اشغال کرده اند خود از کرده ی خود پشیمانند. البته اگر در زندان نباشند. اینکار ضرری به ما زد که تا نسل ها جبران خسارت های مادی و معنوی آن ممکن نخواهد بود. اما اگر بخواهیم در باب این روز چیزی بگوییم چیزی فرسخ ها دور تر از ایده های کسانی خواهیم گفت که سی سال پیش اقدام به این حرکت جاهلانه کردند.
همین چندی پیش موقعی که معترضین به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد، بوسیله سپاهی ها و بسیجی ها ـ بخوان اشغال چی های امروز سفارتخانه ـ در خیابانها قصابی می شدند، خود کشورهای غربی شجاعانه و انسان دوستانه اعلام کردند که به رسم دمکراتیک خود در سفارت خانه هایشان را باز می گذارند تا به مردم بی دفاع پناه دهند. و چنین هم کردند. بی گمان خیلی ها از جوان های نسل امروزی درآن لحظه های داغ و پر التهاب نفس گیر حین فرار در دل کوچه های بن بست بزرگترین آرزویشان این بود که ای کاش در هر کوچه ای سفارت خانه ای از این نوع قرار داشت. ای کاش سفارتخانه ای بود که از دست مزدوران حکومت اختناق در آن پناه می گرفتند و ساعتی در آسایش بودند. جدی اینطور نیست؟ ای کاش امریکایی ها به جای یکی، یک دوجین در همین کوچه پس کوچه ها سفارتی داشت تا مردم را از دست مزدوران حکومتی نجات می داد.
می گویند در دوزخ مارهایی است که آدم از ترس و دست آنها به اژدها پناه می برد. حالا سی سالی از آن روز شوم اشغال سفارت امریکا گذشته است. یکی به ما بگوید برای اینکه آن اژدها را ببینیم کی رو باید ببینیم؟!

۱۳۸۸/۸/۹

کوچه های بن بست ما



انگار خانه های رنگارنگ ما در یکی از این کوچه های بن بست قرار داشت
و ما بی خبر بودیم:
«کوچه ی نسیم»،
«کوچه ی دلسرا، فرزاد سرا».
همه ی اینها بن بست های دل ما بود و بس.

انگار زندگی ما در پیچ و خم های همین کوچه ها گذشت و
ما انگاشتیم که این زندگی است که پیچ و خم دارد.

با همه بایست که هر از گاهی
آب و جاروبی به سرو کله ی این بن بست ها می کشیدیم.
نگاه کن همسایه را!
انگار «کاروان شتر» از کوچه اش گذشته!
و آن یکی ... بدتر از این
و ما،
هنوز وقت نکرده ایم که به خود برسیم.

و من گویا در پیچ یکی از این بن بست ها بود که گم شدم.
آنوفت بود که فکر کردم برای پرسه زدن وقت بسیار است و
برای رسیدن اندک.

فکر کردم برای جفا کردن وقت بسیار است
وبرای محبت اندک.
***
نه درست است،
آن خانه ی ویلایی ته کوچه مال ما نبود.

برای همین یادم آمد که برای از یاد بردن، فرصت ها چه بسیار است و
برای به یاد آوردن اندک.
یادم آمد که برای بی مهری و بی وفایی موقعیت بسیار است و
برای عشق اندک ...

اکتبر 2009

۱۳۸۸/۸/۳

کرزای و فشارهای خارجی

بالاخره آقای کرزای زیرفشار بین المللی زیر بار رفت تا انتخابات را به مرحله دوم بکشد. گرچه این اقدام را باید مثبت تلقی کرد، ولی بحث بر سر اختیارات یا ظرفیت های مثبت و منفی آقای کرزای رئیس جمهوری افغانستان نیست. بحث بر سر «فشارهای خارجی» است . چرا که بسیاری از دولت های خود رای عادت دارند این «فشارهای خارجی» را دخالت در امور داخلی کشورها بخوانند. ولی کمی فکر کنید، واقعا اگر این «فشارهای خارجی» نبود چه بر سر ما می آمد؟ تکلیف مردمی که دستشان از قدرت و عدالت کوتاه است چه می شد؟ مثلا در زندانهای ایران جان آقای اکبر گنجی بر اثر همین فشارهای خارجی بود که نجات یافت. بعد از انتخابات ریاست جمهوری خرداد ماه گذشته، دولت ایران به دروکردن معترضین پرداخت. این از چشم دنیای امروز پنهان نماند. اما محکومیت آنها از طرف دولت ایران دخالت در امور داخلی کشور تلقی شد. در خود افغانستان هم همین چند وقت پیش موقعی که آقای کرزای تصمیم گرفت تا در خوش خدمتی به سران قبیله های قشری لایحه ای ارتجاعی را از تصویب بگذراند که در آن حقوق زنان افغان بطور ظالمانه ای محدود میشد، این فشارهای خارجی بود که مانع تصویب چنین قوانین ضد بشری شد. از این مثال ها بسیار است.
من با خود می اندیشم که اگر همه ی این اقدامات ضد دمکراتیک، رشوه خواری و فساد، تقلب در انتخابات با وجود «فشارهای خارجی» و زیر نظر کشورهای ناظر اتفاق می افتد، چه بر سر مردم می آمد وقتی فشاری بالای سر این دولت مردان تازه به دوران رسیده نبود؟!

۱۳۸۸/۷/۲۴

18/5 میلیاردی که مثل بمب در ترکیه صدا کرد، ولی در ایران انگار نه انگار

لابلای خبرهای سرکوب و شکنجه ها، خبری بسیار مهم گم شد که نمی توان از آن به سادگی گذشت. این خبر آنچنان بهت آور بود که بسیاری را در کشور همسایه ما ترکیه در شادمانی فرو برد. به گونه ای که رئیس جمهور ترکیه در جلسات کنگره ی حزبی خود با اتکا به همین خبر به ملت ترک مژده داد که: «با نعمت خدادادی ترکیه بدون دردسر بحران اقتصادی را پشت سر خواهد گذاشت.»
این «نعمت خدادادی» چیزی نبود جز تزریق پول هنگفتی به مبلغ هیجده و نیم میلیارد دلاربه اقتصاد ترکیه! اما چگونه؟ بنا به گفته کانال D ماجرای این پول بسیار اسرار انگیز است. اما ترک ها چه کار به اسرار پشت پرده دارند. مهم این که بالاخره معجزه اقتصادی روی داده بود. چرا که از مدتها قبل بسیاری از دولتمردان ترکیه در صدد راه حلی برای پشت سر گذاردن کابوس بحران اقتصاد جهانی بودند که ناگهان از گمرک آنکارا خبر رسید که هیجده و نیم میلیارد دلار پول پیدا شده است. خبر کوتاه و ناگویاست: «کانتینری که از ایران وارد خاک ترکیه شده بود، تردید ماموران را بر می انگیزد. راننده و کمک راننده ی کره ای تبار کامیون با مشاهده ماموران ترسیده، کامیون را در خیابان رها کرده متواری می شوند. و پلیس ترکیه در عملیات تجسس مبلغ 11 میلیارد دلار شمش طلا و 7و نیم میلیارد دلار پول نقد را در این کامیون کشف می کند.»
اجازه دهید تیتر خبر را به نقل از این تلویزیون چنین اعلام کنیم: «18 و نیم میلیارد دلار پول از خاک ایران وارد ترکیه شده است. و این در حالی است که صاحب این پول نامعلوم است!» مبلغ به حدی زیاد است که همه را شوکه کرده و در واقع رئیس جمهور ترکیه حق دارد که آن را به یک معجزه تشبیه کند. این مبلغ از بودجه ی سالانه ی بسیاری از کشورها از جمله کشورافغانستان نیز بیشتر است.
بدین ترتیب ترکیه صاحب ثروتی می شود که گفته می شود بی صاحب است! نوش جانشان، ولی چطور می شود صاحب چنین پولی نامعلوم باشد!؟سوال خوبی است ولی معروف است که یابنده ی پول زیاد علاقه مند به یافتن صاحبش نیست،این صاحب پول است که باید دنبال گمشده ی خود باشد. و چنین هم شد. بعد از چند ماه یک وکیل ترک با ادعای اینکه این پول صاحب دارد، صاحبش ایرانی است و الان هم تقاضای استرداد پول هایش را کرده است، نشئه ی خبر قبلی را در نزد مقامات ترکیه کور کرد.
البته خود من هم تا این لحظه نمی دانستم که فردی در ایران می تواند چنین ثروت هنگفتی داشته باشد و بخواهد آن را از طریق کامیون و کانتینر توسط راننده های کره ای جابجا کند! اگر حالا خود منبع پول مشکوک نباشد، طریقه جابجایی آن از کشوری به کشوری دیگر شک بر انگیز است! این در حالی اتفاق می افتد که مطبوعات ایران از ترس چیزی در این مورد نگفته اند. جایی هم که منبع رسمی وجود نداشته باشد منابع غیر رسمی این کاررا به عهده می گیرند. و بر اساس همین منابع غیر رسمی چنین بنظر می آید که «بعد از مشاجرات پشت پرده» ظاهرا یک تاجر ایرانی به نام «اسماعیل صفاریان نسب» (عکسش را در فیلم زیر ببینید که قیافه اش به همه کس شباهت دارد الا تاجر!) زیر بار رفته که در ترکیه ادعا کند این پول ها مال اوست. به نقل از این وکیل آقای تاجر ایرانی برای بدست آوردن دل مردم ترکیه ـ و شاید هم دولت ـ این اطمینان را به آنها داده است که در صورت باز پس گرفتن پول ها آنها را از کشور ترکیه خارج نکرده و درهمانجا سرمایه گذاری کند.
جالب است بدانید که صدا و سیمای جمهوری اسلامی که اخیرا در جریان درگیری های بعد از انتخابات در پی یافتن خانمی به نام «ترانه موسوی» به اصطلاح دست به تحقیقات وسیعی زده ـ دامنه تحقیقاتش تا کانادا و پاریس هم رسیده ـ تا نشان دهد که اخبار دستگیری و تجاوز به این خانم دروغ است، در این باره لالمونی گرفته است. این سازمان خبری که با هزینه بیت المال به کشورهای مختلف سفر می کند تا مثلا نشان دهد در یک خانواده مسلمان ایرانی مقیم استرالیا چطور خانم خانه روسری بر سرش گذارده و آش رشته می پزد و یا روی دیوار خانه اش «تمثال مقدس امام خمینی» آویزان است، در حالی از کنار این خبر به راحتی رد می شود که قبلا این خبر مثل بمب در بغل گوش ما ترکیده است. بالاخره هر چه باشد اگر ارزش این خبر از ارزش خبر «آزمایش اتمی در حمام» مهمتر نباشد کمتر هم نیست. یا لااقل یک واقعه ی تاریخی است. بهتر است بگویم یک رکورد است که باید ثبت شود تا ما از افتخارش در خارج از کشور نیز بی نصیب نباشیم. و لااقل بدانیم که هویت و اسم و نصب واقعی این آقای تاجر که گفته می شود نامش چی چی نسب است چیست. خب به جای تلویزیون ایران خبرنگار ترک این کار را کرده است. او از وکیل می پرسد: صحبت از 18 و نیم میلیارد دلار پول است، ودولت ایران هیچ عکس العملی در این باره نشان نداده است. چطور چنین چیزی ممکن است؟
و وکیل فقط می گوید که: در این مورد من نمی توانم پاسخگو باشم، این مسئله دولت هاست. ویدئو را حتما ببینید:

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...