۱۳۸۷/۸/۱۲

فرصت ها و تجربه های جدید من!


راستش پاییز هم آمد و رفت و من فرصت نکردم در این باره مطلبی بنویسم. اینروزها فرصت هیچ کاری را ندارم. حتی فرصت اینکه صفحات قدیمی خاطراتم را ورق زده و مطلبی از گذشته را در «جای خالی» رو کنم! حتی فرصت «ایمیل پراکنی» که یکی از مشغولیت های جدی ایرانیان خارج نشین است را نیز به ندرت پیدا می کنم.
در همین رابطه بعد از مدتها که به دوستی ایمیل زدم، برایم سریع پاسخ نوشت که: «خوب شد صدایت در آمد و از نگرانی رها شدم. » او حق داشت. من مطلب را گرفتم . برایش نوشتم بله از سیاست دور شده ام ولی هنوز کناره گیری نکرده ام. خب علتش هم بسیار است و ساده!
یکی از آن علت های ساده اینکه در «کشور جدید» فهمیدم که من «سیاستمدار» نیستم. باز هم ساده تر اینکه برای سیاستمدار بودن باید تحصیلات علوم سیاسی داشت. فهمیدم که سیاست یک حرفه است مثل صیادی، مثل کاسبی، مثل عکاسی. باید آنرا فرا گرفت. بنابر این وقتم را گذاشتم تا بتوانم به مدارج تحصیلی راه پیدا کنم. اما تحصیل در اینجا بخشی از زندگی توست. بنابر این انسانی که دنبال تحصیل است باید دقت کند تا رشته ای را انتخاب کند که در خور مقتضیات او باشد. خب من هم دو دو تا کردم و دیدم خبرنگاری بیشتر باب طبع من است. اما راه یافتن به این رشته ی دانشگاهی کار ساده ای نبود و نیست. اولین چیز دانستن زبان این کشور است. کاری که بعد از هشت سال هنوز به سامان نرسیده است. با این وجود و با همین بضاعت ناچیز زبانی خود چهار سال پیش یک «نشریه نروژی زبان» به نام «پرنده مهاجرTrekkfugl» را راه اندازی کردم. اما بعد ها برای فراگیری این حرفه و زبان جدید جدی تر به کار مشغول شدم. کار در یکی از روزنامه های محلی به این هدف کمک بیشتری کرد. من از کار در همین روزنامه ی محلی بسیار آموختم. ولی دیدم از رؤیا تا واقعیت بسیار است.

این فکر همیشه با من بوده است که «دیر می شود!» «باید کاری کرد!» اما نمی شود هر کاری کرد. مخصوصا ما ها که در سن بالا تن به مهاجرت یا به قول بعضی ها «تبعید اجباری» دادیم. اما نمی شود منتظر هم ماند تا «بخت درت را بزند.» باید بالاخره «داس» را انداخت. از این رو من هم همین کار را کردم. به قولی «داسهء تودام!» ... بعد از تقلاهای بسیار بالاخره توانستم در یکی از دانشگاههای کشور جا بگیرم.
اما این پایان کار نیست. اکنون تمام هفته را کار می کنم که اقتصاد خانواده تامین باشد و فرصت باقی مانده را هم اگر اغراق نکنم با درس خواندن می گذرد. بنابر این باید اعتراف کنم این روزها بیشتر خواننده هستم تا نویسنده!
وقتی برای این دوست شرح حال را نوشتم او خوشحال شد. برایم نوشت: «دنبال تحصیل را بگیر چون تنها همین ابزار است که بکار میآید و بس و بویژه برای ما دور افتادگان از میهن عزیزمان که خریدار چندانی نداریم.»

اما این به این معنی نیست که از نوشتن دست شسته ام. طی این سالها با داستان نویسی مشغول بوده ام. چند تا از داستانهایم را آماده ی چاپ کردم ولی سختی های ترجمه مرا از کار باز داشت. در نتیجه «باند کارم» را عوض کردم. یکی دو سالی است که بطور آزمایشی به سراغ کودکان رفته ام. گفتم خلاقیت های خود را در این راه به آزمون بکشم. به هر حال نوشتن به زبان کودکان برای ما که هنوز تجربه نوشتن به «زبان غیر» را نداریم آسان تر است. نتیجه کار بد نبود. حاصل کار سه داستان کودک شد. داستانهایم را در یکی دو مدرسه برای بچه های نروژی خواندم. خوششان آمد. با کمک مسئولین تشویق شدم که داستان هایم را چاپ کنم.
و در نهایت بعد از تلاش بسیار یکی از انتشاراتی ها پذیرفت که کتابم را چاپ کند. خیلی خوشحال شدم. دو سه ماهی فرصت داشتم که کتاب را به مرحله نهایی برسانم. هنوز نقاشی هایش مانده بود. بنابر این تمام تابستان با کشیدن نقاشی های کتاب صرف شد. نتیجه کار بد نشد.
اکنون کتابم در زیر چاپ است و من امیدوارم بزودی وارد بازار شود....

۱۳۸۷/۷/۱۹

Aldri møter du den du ønsker

... Etter at fargene bleknet, blandet trærne seg med natten.Fabelen om fornyelse forstummet.
Av den navnløse stjernen ble det intet igjen. Av den ubeskrivelige månen, intet igjen. Spis for å bli mett, strev etter å bli mett. Skriv, riv, kast og kos deg. Om natten kommer et gjenferd for å samle drømmene dine.

Du drikker et glass vann, røyker og leker med vannmelonsteiner på tallerkenen. Tar dem i fingrene for å få på dem på gli og kaste dem.

En humle forstyrrer deg. Selv under myggnettingen innbilder du deg at den surrer og hindrer deg i å lese. Du er stengt inne i deg selv uten grunn. Du blir ved med å være innestengt - uten grunn. Det er et savn som suger til seg tankene dine. Et savn fra spørsmålenes rike.
Som en viljeløs nikkedukke gjentar du deg selv med latter og hyggelige fraser og sier: «Så hyggelig!»

Du ser igjennom klærne i skapet ditt. I dag er det den femte eller kanskje er det den tjuefemte. Det spiller ingen rolle. Årets farge er mørkegrønn. Du tar de beste klærne på deg, parfymerer deg og går. Men aldri møter du den du ønsker det... aldri!
---------

رنگها که بي تفاوت شدند درخت با شب آميخت. و اسطوره ي طراوت محو شد.
از ستاره جز اسم و از ماه جز صفت چیزی باقي نماند. بخور که سير شوي و دنبال سير شدن بروي! بنويسي، پاره کني، بنويسي، لذت ببري، آنوقت شبها شبحي از دور به پيشواز روياهاي از پيش پرداخته ي تو مي آيند. يک ليوان آب مي خوري ، سيگار مي کشي و هسته هندوانه ي توي زيردستي را لاي انگشتانت بازي مي دهي تا ليز بخورد و پرتاپ شود. پشه ها نمي گذارند مطالعه کني، توي پشه بند هم تکرار خيال وزوزشان مانع آسودگي افکارت مي شوند. با خود هستي ولي بيخود، بي خود مي شوي ولي بيخود. گمشده اي هست که خطوط فکر ترا بسوي خود سوق مي دهد. گمشده اي از تبار سوال ها.
خنده ها را تقليد مي کني و هر روز بدون آنکه معناي ساده ترين تعارفت را بفهمي تکرار مي کني «چاکرم!»
لباسهايت را داخل کمد ورق مي زني، امروز پنجم است، شايد هم بيست و پنجم. فرقي نمي کند. رنگ يشمي رنگ امسال است. بهترين لباست را مي پوشي، عطر مي زني و راه مي افتي. اما هرگز اويي را که ترا در آن لحظه بايد ببيند نمي بيني!

ـ از داستان چاپ نشده ی «وسوسه ی موهوم خوشبختی»
Bilde av nettsider

۱۳۸۷/۷/۱۴

Boş ümid


lbülün əhd-i vəfası çox olar güllərdən
Bunu duydum mən o bağlardan əsən yellərdən

Dedi bülbül qonar o yerdə ki güllər bitsin
Amma gül bitmədi üz çevridi bülbüllərdən

Indi bülbül hanı, güllər hanı ya bağ harda?
Yel hanı, əhd-i vəfa nə, nə qalıb ellərdən?

Dedilər bir olacaq, bir ələ səs yox inanın
İnanıb gör nələr oldu bir olan əllərdən!

Bir bəla gəldi ki hərkim qaçaraq can qutarır
Hərkəs olmuş öz evi, məskəni, mənzillərdən

Içi boş, beyni boş olmuş bir ürək çırpınsa
Nəyi gözlərsən əziz səssiz o lal dillərdən

Nə səda qaldı nə söz, hər nəyi itgin düşdü
Böylə aylarda keçir, illər ötür illərdən!

Muxtara! Düzdü ki yox əhd-i vəfa güllükdə
Indi gəl vaxtıdır ilham alasan çöllərdən

17.12.1986
بولبولون عهد و وفاسی چوخ اولار گوللرده ن
بونو دویدوم من او باغلاردان اسن یئللرده ن

دئدی بولبول قونار اویرده کی گوللر بیتسین
آمما گول بیتمه دی اوز چئوریدی بولبوللرده ن

ایندی بولبول هانی، گوللر هانی یا باغ هاردا؟
یئل هانی، عهد ووفا نه، نه قالیب ائللرده ن!

دئدیلر: «بیر اولاجاق، بیر اله ســس یوخ اینانین»
اینانیب، دینله نه اولدو بیر اولان اللرده ن

بیر بلا گلدی کی هر کیم قاچاراق، جان قوتاریر
هر کس اولموش اؤز ائوی، مسکنی، منزیللرده ن

ایچی بوش، بئینی بوش اولموش بیر اوره ک چیرپینسا
نه یی گؤزله رسن عزیز ســس سیز او لال دیللرده ن

نه صدا قالدی نه سؤز، هر نه یی ایتگین دوشدو
بؤیله آیلار دا کئچیر، ایللر اؤتور ایللرده ن

موختارا! دوزدو کی یوخ عهد و وفا گوللوکده
ایندی گل، واختی دیر ایلهام آلاسان چؤللرده ن

۱۳۸۷/۷/۱

گره ای به نام آموزش به زبان مادری در مملکتی به نام ایران


اول ماه مهر سر رسیده است. آغاز سال تحصیلی ولی هنوز بخش اعظمی از فرزندان این سرزمین ما قادر نیستند که در مدارس به زبان مادری تحصیل کنند. امروز دانشجویان آذربایجانی طی بیانیه ای به این امر اعتراض کردند. خلاصه کلام آنها این بود که موقع دفاع از مملکت و بدبختی یاد همه می افتد که آذربایجان سر ایران شمرده می شود ولی چرا چنین سری را لال می خواهید!

واقعا این دیگر کمال عقب افتادگی است. من حتی نای بحث کردن در این مورد را ندارم. چطور می شود که آدمی به زبانی تکلم کند و به زبانی دیگر تحصیل! اصلا قابل فهم نیست. بگیریم که این زبان مقدس باشد... مرا سنه نه! حق مسلم یک کودک 6 ساله کردی است که آب را « ئاو» بگوید.


مجالی دهید تا مطلبی را عرض کنم که باعث خجالت حکومتیان و غیر حکومتیانی شود که مخالف فراگیری زبانی غیر از زبان «فارسی» در مدارس هستند:

بنده به عنوان یک ترک آذربایجانی بعد از مهاجرت به کشور نروژ به این اصل واقف شدم که در این کشور من و هفت پشت من چنین حقی را دارا هستیم که به زبان مادری تحصیل کنیم. دقت کنید گفتم: حق! خب از ما که گذشته بود ولی برای فرزندان نه! رفتم به مدرسه و گفتم که آقا بنده فرزندی دارم که آذربایجانی است و می خواهم که زبان آذربایجانی را به او تدریس کنید. گفتند منتظر باشید تا ترتیب مقدمات انجام شود. بعد از دو سه هفته جواب آمد که مشکلی در این میان است، حضور به هم رسانید تا مراتب را عرض کنیم.

به مدرسه رفتم. ناظم مدرسه خدمت رسید و گفت: والله در این که فرزند شما بخواهد کلاس زبان مادری داشته باشد حرفی نیست ولی مسئله در این است که ما معلمی که آذری زبان باشد برای فرزندتان پیدا نمی کنیم. و چنین بنظر می آید که معلم در این رشته کمیاب باشد.
پرسیدم: پس تکلیف چیست؟ چکار می توان کرد؟
گفت: اگر شما کسی را سراغ دارید که به زبان آذری مسلط است معرفی کنید بالای سر ما هم ترتیب استخدام ایشان را میدهیم.
گفتم دمتان گرم. و رفتم تا شاید یکی را پیدا کنم. راستش آن موقع در این کشور ناوارد بودیم و ناشناس! کسی را که به چنین کاری همت بگمارد نیافتیم. در نتیجه بعد از مدتی ناامید و بی کس رو به مدرسه کردیم و به مسئولین گفتیم که آقا شرمنده ایم. والله ما هم کسی را در این باب پیدا نکردیم.
ناظم گفت: خودت چی؟
گفتم: خودم چی؟
گفت: خودت بیا و به فرزندت درس بده ...
گفتم .... گفت ...
بدین ترتیب این شد که سرنوشت کار ما به معلمی وابسته شد. ما شدیم راست راستی معلم. بله خوب فهمیدید دولت به بنده پول می داد که به فرزند خود زبان مادری اش را یاد بدهم!
آخر این را برای که باید گفت. برای اینکه حرف مفتی نزده باشم شما را ارجاع به نامه ای میدهم که شهرداری باروم برای یکی از اولیا دانش آموزان ایرانی فرستاده است. تاریخ این نامه باز می گردد به سال 1994. من این نامه را از یکی از معلم های زبان مادری فارسی قرض گرفتم و در اینجا می آورم تا بفهمید که بابا چنین چیزی در دنیا امکان پذیر شده است. خواهشمندم فقط این نامه را بخوانید:

اما فقط این نیست. اکنون 45 معلم زبان مادری در این کمون با شاگردهای دو زبانه کار می کند. یعنی دولت نروژ حقوق این افراد را می پردازد که این بچه ها زبان مادری خود را فراموش نکنند. همین الان هم دولت به امثال ماها وام بدون برگشت stipent ) میدهد تا ما و هر کسی که مایل است این رشته را در دانشگاه تحصیل کنیم. رشته ای بنام «رشته ی معلمی برای بچه های دو زبانه» faglærer for tospråklige lærere به این آدرس مراجعه کنید:

http://www.hio.no/content/view/full/44678
این مسئله جدی است که کسی که نتواند زبان مادری خود را بلد باشد زبان دوم را خوب فرا نخواهد گرفت. مسئله چند فرهنگی بودن flerekulturelle و چند زبانی بودن مسئله ایست که واقعا دارند سیاستمداران رویش سرمایه گذاری می کنند. شما می توانید سری به سایت زبان مادری سوئدی بزنید تا ببینید که چه امکاناتی را دولت سوئد در اختیار اقلیت زبانان قرار داده تا نسبت به تعلیم و اموزش زبان مادری فرزندان خود اقدام کنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ با تشکر از ع. ن به خاطر در اختیار قرار دادن این نامه ی با ارزش.

قسمتی از نامه ی بالا که گویا خوانا نبوده است:

«هدف از آموزش زبان مادری برای دانش آموزانی که دارای یک زبان اقلیت میباشند این است که این دانش آموزان بتوانند عملا هر دوی این زبانها را صحبت کنند. [...] کلاس های آموزش زبان مادری مدارس ابتدایی و راهنمایی این امکان را به دانش آموزان می دهد که بتوانند زبان مادری خود را حفظ کرده و آنرا توسعه دهند.

منظور از زبان مادری زبانی است که دانش آموز به آن فکر و صحبت کرده و آنرا اولین بار در منزل یاد گرفته و با والدین خود به آن زبان صحبت می کند. ...

کاریکاتور بالا از سایت های اینترنتی گرفته شده است

۱۳۸۷/۶/۲۱

پرسپولیس در اسلو به همراه موسیقی جاوید افسری راد


فیلم پرسرو صدای کارتونی پرسپولیس که مدتی پیش در سینماهای نروژ نیز به اکران در آمد، روز جمعه در پارکی در اسلو برای عموم نمایش داده می شود. کتابخانه دایچمانسک Dechmanske biblioteket که معمولا در بر گزاری چنین برنامه های بین المللی پیشتاز است، از جاوید افسری راد موزیسین نروژی ـ ایرانی نیز دعوت کرده تا قبل از نمایش فیلم به اجرای کنسرت بپردازد.

چهره ی جاوید افسری راد شاید در ایران و برای ایران کمی ناآشنا باشد ولی او در نروژ چهره ی شناخته شده ای است. زبردستی او در نواختن سنتور و تلفیق آن با بسیاری از سازهای ملی دیگر ملل باعث تحسین تماشاگران بوده است.


۱۳۸۷/۶/۲۰

مهاجرین در انتخابات آینده پارلمان نماینده ای نخواهند داشت!


گرد بیماری پاسیفیسم سیاسی انگاربر سر بخش عظیمی از مهاجرین نروژ پاشیده شده است. امروز بحث مطبوعات و تلویزیون این بود که مهاجرین تحرک خاصی در صحنه ی سیاسی کشور ندارند. این در حالی است که پارلمان نروژ بیش از هر زمان احتیاج به نمایندگانی دارد که غیر نروژی باشند.
خبرگزاری رسمی کشور امروز خبر داد که هنوز کسی با پیشینه غیر نروژی خود را برای انتخابات پارلمان که سال آینده در کشور برگزار می گردد کاندید نکرده است. و این تعجب و تاسف بسیاری را برانگیخته است.
به
:اصل خبر به زبان نروژی توجه کنید:

۱۳۸۷/۶/۱۷

بی تفاوتی فرق ها


امروز هم گذشت
هم گسست
چون برگی ز شاخه های سر درگم عمر من
در پریشانی باد زمان

باری قاصدی بفرست که تقویم مغموم را ورق بزند
و دیروز را مهر باطل
دیگر چشمانم نمی بینند
و اول یا آخر برج
فرق خود را به بی تفاوتی ها باخته اند

*
می شکافم رنگها را
در ضمیمه ی خوابها حتی
و جز سیاه و سفید ها
تعبیری نمی آید به چشمم

در آنسوی خواب
ماده سگها با پستانهای چروکیده ی مشمئز کننده
پرسه می زنند
عین زندگی
و این سوی خواب
طوله سگهایی که میدانند از گرسنگی خواهند مرد
به انتظار فاجعه ی سیرشدن در عنادند هنوز
عین همیشه

باری قاصدی بفرست
تافرق زرد و نارنجی را با نان بگوید
بگوید فرق سلام را با درد
و گیسو را با خرمن
عطررا با حیله
و حباب را با بستنی

تاریک هست و فرقها با وقاحت تمام
سلیقه ها را از حوصله بیرون می کنند

قاصدی بفرست
که دنبال گمشده گشتن
مدت زمانی است که مقرون به صرفه نیست
عین انتظار
عین اعتراض های ساکت
و سکوت های معترض
عین همیشه

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...