۱۳۸۷/۴/۲۴

جوانان ایران را «کرم خوردگی» تهدید می کند!


شايد تعجب آور باشد که این دیگر چه تیتری است. اما درست خوانده اید: کرم خوردگی!
چندی پیش يکی از دوستان هم ولایتی برای ديدارم از ایران آمده بود. بعد از حال و احوال و پرس و جو از اين و آن، با خبر شدم که فرزند یکی از آشنایان هنگام مرگ «کرم کرده» بود! متاسف شدم و تعجب کردم. گيلانی ها موقعی اصطلاح کرم کردن («کلمَ گودن» kəlmə gude ) را بکار می برند که شخص در حالت فلاکت باری فوت کرده باشد.
وقتی بیشتر در اين باره جویا شدم، اوتوضیح داد که شخص نامبرده اعتیاد به «کراک» داشته است. راستش من تا زمانی که در «خانه ی پدری» بودم این کلمه به گوشم آشنا نبود. ولی بر اساس گفته های او و شنيده های دیگر دو سه سالی است که ماده ای جدید و کشنده به نام کراک «کراک» در نزد جوانان ایرانی شناخته شده است و هر روز قربانیان بیشتری را به کام خود می گیرد. این ماده بسیار خطرناکتر از هروئین بوده و بعد از سه بار مصرف فرد را معتاد می کند.
چنانچه گویند بافت های بدن شخص معتاد به کراک به مرور زمان (حداکثر دوسال) دچار فرسودگی می شود. به گونه ای که ممکن است بخشی از اعضای بدن در اثر برخورد یا تصادف از هم جدا شود.

با این نوشته بنده قصد ریشه یابی این مسئله را ندارم ـ که در تخصص من هم نیست ـ ولی این سوال وجود دارد که «چرا در ایران موج اعتیاد چنین گسترده جوانان را گرفته است؟» هر موقع به ایران زنگ می زنم خبر می آید که «فلانی هم معتاد شده است!» انگار هر وقت ما خبری از ایران می گیریم باید همیشه انتظار این را داشته باشیم که یا یکی «سکته» کرده باشد یا هم که «معتاد» شده باشد. سوال اول خانواده ی دختر از خواستگار این است که آیا داماد معتاد نیست؟ هر پدر و مادری که در خانه نوجوانی دارد هراس این دارد که مبادا جوانش معتاد شود! مراقب اوست. مراقب دوستان اوست. تلفن های او را کنترل می کند. رفت و آمد های او را زیر نظر دارد. برای همان جوان زندانی در زندان بوجود می آید. طبیعی است که جوان احتیاج دارد که جوانی کند. توجه کنید که می گویم احتیاج و نه حق! جوان احتیاج دارد که شادمانی و نشاط خود را بروز دهد. جوان باید با دوست دختر خود در خیابان قدم بزند، یا با او در رستوران غذا بخورد و به موزیک دلخواه خود گوش دهد. جوان احتیاج دارد که در محیطی گرد آید و رقص و پایکوبی کند. حالا اسمش را هر چه می خواهید بگذارید. اما وقتی در جامعه ای او را محدود و محروم می کنند، او را میگیرند و با عنوان اوباش دور گردن او آفتابه گرفته و در شهر می چرخانند، دور از انتظار نیست که این جوان برای تامین نشاط روحی خود از مواد نشاط افزا استفاده کند.
فلان همسایه که روزگاری با او سلام و علیکی داشته ام یکی یک دانه پسرش را راهی «خارج» کرده و زنگی هم به من می زند که فلانی پسرم دارد می آید، تو را به خدا هوایش را داشته باش! وقتی سفارش می کنم که مادر اینکار را نکن او را می فرستی که چه؟ گوشش به من بدهکار نیست. تازه به من طعنه می زند که مگر پرتم! مگر نمی بینم که در این مملکت گل و بلبل چه خبر است. شاید فکر می کند که خوشی زیر دل مرا زده و حاضر نیستم که با دیگران قسمت کنم! اما او یک جواب ظاهرا قانع کننده برای خود و دیگران دارد. و آن اینکه «اینجا بماند که چه کند؟ مثل دیگران معتاد شود!» و همین جواب دهن مرا می بندد.
*
راستش این دیگر وحشتناک است. جامعه ی ما به چه درجه ای از قهقرایی رسیده است که مردمش به چنین مرحله ای رسیده اند. همین مردم که آرزو داشتند بچه هایشان را بفرستند خارج که تحصیل کنند، الان می فرستند که معتاد نشوند.
به هر حال من بیشتر کنجکاو شدم و با جستجو در یوتوب صحنه هاِِیی بدست آمد که خود من تمام و کمال قادر به تماشای آن نشدم. گفتم در وبلاگم به آن لینک دهم تا خوانندگان نیز این صحنه های رقت بار را ببینند. و در یابند که چه مصیبتی جوانان ما را تهدید می کند. لطفا اگر مشکل عصبی دارید از دیدن فیلم دوم خودداری کنید:

در این فیلم جوان معتادی را می بینید که بدن او را کرم زده است. همان کلم کوده به گیلکی خودمان:

فیلمی دیگر به مراتب وحشتناکتر:

عکس از سایت گندابه گرفته شده است.

۱۳۸۷/۴/۲۲

دلتنگی


تابستان نروز از در رسیده است. گرم و زیبا. همانقدر که بتوانی دلتنگی هایت را در آن جاری سازی. سرسبزی اینجا بی مثال است. مرا یاد شمال ایران می اندازد. و یاد شعری که آنروزها گفتم. روزهای دلتنگی:



تابستان در خلوت تاریک ایوان
لمیده است
با باری به سنگینی گرما
در قامت یک قصه ی تنها

و من به پاییز آشنایی
دلگیرانه می نگرم
که در زمستان و بهار هم تداوم کرد
*

اکنون تابستان بی تو بودنم
پای می کوبد
و فصل نا متقارن حسرت فرا می رسد
و جستجوی تو
یگانه مجهولی است که آغاز را در انتها
به دست باد می سپارد

و من ناامیدتر از امید می نگرم
که جا زباله ای افکارم خالی تر از آن است که
از جاروب کردن تو هم عایدی ببیند

مقصدی بود اگر
دوباره را آرزو می کردم
و قلبهای خسته مرا
به عشق دوباره، عادت

آه که بوسه های آتشین آخرین دیدار
نغمه ی گلایه می خواند
نفرت و عشق را
دلتنگی زنجیر می زند

امشب جز هوای تو و طنین تو
خاطری نیست به آهم

67.04.23

۱۳۸۷/۴/۱۹

عکسی که 18 تیر را جاودانه ساخت


بعضی حادثه های تاریخی هستند که بعضا با یک عکس جهانی و جاودانه می شوند. در ایران سی سال پیش وقتی عکسی تکان دهنده از اعدام دسته جمعی کردها که توسط عکاس گمنامی در آن زمان ـ و بعدها معلوم شد که آن عکاس جهانگیر رزمی بوده است ـ در روزنامه ی اطلاعات رژیم بطور اتفاقی یا از سر اشتباه کاری چاپ شد، چنان بود که هزاران بار گویا تر از خبرنامه ها و شب نامه هایی بود که تلاش داشت جنایات هولناک رژیم را در آن زمان نشان دهد.

یکی دیگر از عکس هایی که جنایت حادثه 18 تیر کوی دانشگاه را علیرغم سانسور و انکار حکومتیان، ثبت کرد عکس معروفی است از دانشجوی فعال سیاسی احمد باطبی! احمد باطبی در این عکس با بالا گرفتن پیراهن خونینی به اندازه همه ی اعلامیه هایی که در این مورد منتشر شده است حرف زده است. این همان عکسی است که مجله اکونومیست برای اولین بار آنرا بر روی جلد مجله چاپ کرد.
اکنون این عکس نماد مبارزه دانشجویان شده است. گفته می شود که این عکس توسط عکاس جمشید بایرامی گرفته شده است. ولی خیلی کمتر در این باره صحبت به میان می آید.
امروز من سری به سایت جمشید بایرامی زدم. در مورد او نوشته شده است:«
جمشید بایرامی عکاسی را به صورت تجربی از سال 1362 شروع کرد و از سال 1377 با مطبوعات داخلی و خارجی به همکاری پرداخت. بایرامی چندین نمایشگاه عکس در داخل و خارج در موزه پاریس، سازمان یونسکو، موزه سلطنتی هلند، موزه ایلکس آمریکا و مرکز تئاتر روهر آلمان برگزار کرده است. او همچنین برنده سیمرغ بلورین از چهاردهمین جشنواره فیلم فجر، عکاس برگزیده مجله life( 1997)، franch press (1997) و جشنواره M.I.L.K شده است. بایرامی در حال حاضر عضو آژانس عکس webstan در پاریس است.»

اما آنچه که ذهن مرا به خود مشغول کرده شباهت زیاد احمد باطبی در این عکس به «ارنستو چه گوارا» ست که به هر حال او هم چندین دهه نماد اعتراض جوانان چپ بود. من البته که مخالف اسطوره سازی هستم و قصدم این نیست که با این گفته برای احمد باطبی افتخار یا مشکل درست کنم. خود او هم در مصاحبه با تلویزیون امریکا ـ میزگردی با شما ـ تاکید کرد که دوست ندارد تا تبدیل به قهرمان شود. من فقط از جنبه ای متفاوت دارم به این قضیه نگاه می کنم. با خود فکر می کنم که آیا این شباهت عکسی کاملا اتفاقی است و آیا نمی تواند در معروفیت آن و اینکه تبدیل به نماد مبارزه دانشجویان شده تاثیر داشته باشد؟



به هر حال نه تنها این از زیبایی و گویایی عکس کم نمی کند، بلکه شور و حال دیگری به آن می افزاید.
باید به چنین عکاسانی تبریک گفت که با یک «چیک» به اندازه هزاران خبرنگار حرف زده اند!

۱۳۸۷/۴/۱۸

وحشت دوم خردادی ها از گسترش مبارزات و افشاگری ها!

بررسی اظهار نظر دو شخصیت دوم خردادی
کوتوله ها!
البته که باید شرایطی فراهم شود تا همه ی کسانی که صاحب نظر هستند قادر باشند نظرات خود را بگویند، ولی قبل از آن باید شرایطی هم باشد که بعضی از این نظرات بطور جدی نقد یا حتی طرد شود. مخصوصا نظراتی که فقط برای چوب لای چرخ انداختن طرح می شود و بس! در این صورت باید علاوه بر این نظرات انحرافی، با صاحبان این تفکرات نیز برخورد شود. منظورم برخورد فیزیکی نیست. منظورم این است که باید این عده را که در بین روشنفکران جا باز کرده اند انگشت نما کرد و به اصطلاح خودمانی آبرویشان را برد.
اجازه دهید از این به بعد در این مقاله از این افراد بعنوان «کوتوله» نام ببرم. یعنی همانهایی که از نظر من رشدشان در یک نقطه متوقف شده و بزرگتر از حدی که هستند نشده اند. ولی خود چنین می پندارند که قد و قامت شان که نصف بقیه است، محک اندازه ی دیگران است!
این کوتوله ها هر از گاهی بادی از خود در می کنند تا مردم نگویند که ایشان لال اند و زبان ندارند، تا القا کنند که هنوز در صحنه اند. اما نبودنشان در صحنه روشنفکری از بودنشان بهتر است؛ ننوشتن شان از نوشتنشان بهتر است. به قول یک شعر ترکی: « اولماماغی اولماغیندان یاخشی دیر.»
یکی از اینها آقای داریوش سجادی است که با نوشته ی اخیر خود چنان گندی زده که حال همرزم سابق خود ابراهیم نبوی را هم بهم زده است. به گونه ای که طنز نویس درجواب این برادر سابق نوشته: «
خفه شو یوسف»!
بار آخری که من سجادی را قابل نقد دانستم در رابطه با نامه ای بود که ایشان به سران کشورهای بزرگ از جمله امریکا نوشته و در کمال بی ادبی به نام ملت ایران از این کشورها خواسته بود که در مسئله حقوق بشر در ایران دخالت نکنند! آن هم درست زمانی که اکبر گنجی در زندان در اعتصاب غذا و در آستانه مرگ قرار گرفته و خانواده گنجی برای نجات جان این ژورنالیست در بند از جامعه ی جهانی استمداد طلبیده بود.
در آن موقع من برای سجادی نوشتم که آقا جان «
ما را به خیر تو امیدی نیست شر مرسان»!

اما بعد از سالها آزمون معلوم شد که گویا حرفه ی اصلی بعضی از این «کوتوله های دوم خردادی» و از جمله خود این آقا «شر» رساندن است. ایشان که بیشتر تخصصش در زمینه «انواع صیغه» و گفتن از «فوائد داشتن بمب اتمی» است و عمر خبرنگاری خود را در مناظره های طولانی با دیگر « کوتوله» های دوم خردادی گذرانده و طی سالها اقامتش در امریکا با امکانات کشور میزبان برای راه اندازی تلویزیون هما نه نقش یک رسانه ی اطلاع رسان مردمی، بلکه بعنوان یک رسانه ی «اطلاع رسان» به حکومت جمهوری اسلامی عمل کرده و «خیر» ایشان برای جنبش آزادیخواهی و حقوق بشر در ایران به اندازه ی یک قاشق چایخوری هم نبوده و محث رضای خدا یکبار هم نیامده در مورد اعتراضات دانشجویی در ایران و از دامنه سرکوب آن حرفی به میان آورد، ناگهان در مقابل رشد فزاینده حرکت دانشجویی و از جمله در برابر حرکت شجاعانه ی دانشجویان زنجان چماق تکفیر گرفته، آنها را به انحراف اخلاقی محکوم می کند. هنوز مرکب فیلم افشای دانشجویان زنجان از رئیس حراست دانشگاه که از قرار در صدد تجاوز به یکی از دانشجویان دختر بوده خشک نشده، این آقای اصلاح طلب دوم خردادی وارد معرکه شده حادثه را «ماجرای تهیه و انتشار فیلم» نامیده، و می نویسد که «این رسوائی قبل از آنکه دامن گیر استاد مزبور باشد مؤید عمق بی آزرمی و بی شرمی آن دسته از دانشجویانی است که تن به چنین بازی کثیفی داده اند.» (نگاه کنید به مقاله ی
دام زولیخا)

ـ متهم کردن به جای دلجویی
سجادی که بجای دلجویی از دانشجویان بی پناهی که به دلیل ظلم مقامات دانشگاه و نبود سیستم قضایی مستقل و عادلی که به شکایات و فریاد آنها رسیدگی کند، خود دست به اقدام زده و با افشای مقام حراست دانشگاه که در واقع باید عهده دار حراست جان و ناموس دانشجویان در محیط دانشگاهی باشد، به آنها حمله ور شده دانشجویان را مستحق مجازات هم می داند. می نویسد: «دانشجویان مزبور با طراحی چنان دام غیراخلاقی خواسته یا ناخواسته استاد مزبور را ولو آنکه اتهامات مزبور به وی مبنی بر فساد اخلاقی برخوردار از صحت نیز باشد، اکنون در موضعی مظلومانه قرار داده و متقابلاً خود و جمیع دانشجویانی را که ساده اندیشانه تن به این قائله داده اند را در سکوی اتهام بی اخلاقی و بی شرمی نشانده اند.» (همانجا)
تله ی اخلاقی
داریوش سجادی زورش به حراستی ها نمی رسد، یا نمی خواهد برسد و یا هم به صرفه نیست که برسد، به جای محکوم کردن شیخ دانشگاه زنجان که این عمل بی ناموسی از او سر زده، دانشجویان بیچاره را خطاب قرار داده و آنها را در سکوی بی اخلاقی و بی شرمی می نشاند. از نظر او این دانشجویان بوده اند که با این «تله ی اخلاقی» قصد داشته اند استاد مظلوم را به «اسارت» بکشند. بنابر این به خود حق می دهد که با ریا کاری و پیش کشیدن این اصل حقوقی که «هیچ مقام یا فردی اعم از مسئولین حکومتی و شهروندان عادی حق ندارند در جامعه، بستر و زمینه اجرای جرم را فراهم کنند و خود در کمین دست از پا خطاکنندگان نشسته و پس از ارتکاب جرم آن ناغافلان، فاتحانه طعمه خود را به اسارت کشند» ـ همانجا ـ برای گفته های پیشین خود اعتبار بخرد.
ولی سجادی فراموش می کند بگوید که این دانشجوی دست از همه جا کوتاه کدام اختیاری و امکاناتی دارد که چنین «بستری» را برای «ازما بهتران» فراهم سازد. دانشجو که همواره در فشار و تظلم چنین «استادهایی» بوده، دنبال راهکاری است تا خود را از فشارهای موجود برهاند. سجادی به این کار ندارد که چه عامل و فشاری دانشجو را به این بستر رسانده که دست به چنین ریسکی می زند. (همانطور که می دانید خود دانشجویان درگیر این ماجرا و آن دختری که مورد تعرض قرار گرفته دستگیر شده اند) او همچنین به این نمی پردازد که این مورد فقط «مشت نمونه ی خروار» این استاد والامقام بوده و مملکت اسلامی ما پر است از چنین استادهایی که «چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند!»! و دانشجویان فقط گوشه ی کوچکی از آن را بالا داده اند.

دادن آدرس خطرناک برای سرکوب دانشجویان
بدتر از همه این او ست که به ماموران امنیتی و قضایی چنین آدرسی داده و آنرا با «گروهک تروریستی مسعود رجوی» مقایسه می کند:
«متاسفانه دانشجویان دانشگاه زنجان وارد بازی کثیفی شده اند که خیلی پیشتر از ایشان گروهک تروریستی مسعود رجوی با خلاقیتی بالاتر از این چند جوان هیجان زده و احساساتی آغاز کننده آن بود» ـ همان جا
خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل را! این بازی ها باید برای دانشجویان آشنا باشد. در 18 تیر 1378 هم این رفیقان نیمه راه با کنار کشیدن و تنها گذاردن جنبش دانشجویی که در حال اوج گرفتن بود، در واقع چراغ سبز را به نیروهای سرکوبگر نشان دادند تا به قلع و قمع آنها پرداخته و «فاجعه ی کوی دانشگاه» را رقم بزنند.

افشاگران و گروههای الحادی فدایی و منافقین
اما تنها این اصلاح طلب کوتوله نیست که به عنوان نماینده این خط فکری افشاگران را به مجاهدین نسبت داده تا رضایت خود را برای سرکوب آن آعلام کند. اخیرا یکی دیگز از چهره های معروف این خطه هم برای اینکه از این وضعیت نمدی کلاهی برای خود بدوزد، با توجه به افشاگری های بی سابقه علیه مقامات بالای جمهوری اسلامی، مخالفت خود را با هر گونه افشاگری اعلام کرده و آن را «شگرد» «منافقین و گروههای الحادی فدائی» خوانده و گفته: «پس از پیروزی انقلاب یکی از اصلی‌ترین شگردهای منافقین و گروه‌های الحادی فدایی خلق این بود که به مسئولان فشار می‌آوردند تا موضوعاتی را افشا کنند».
چاپلوسی بزرگان نظام
رسول منتجب نیا دبیر کل حزب اعتماد ملی این حرف را درحالی می زند که خود باید واقف به فساد موجود و توزیع ناعادلانه ی ثروت باشد. ولی گویا او دلشوره ی وسعت یافتن دامنه ی افشاگری ها را دارد. ایشان با استفاده از ادبیات سی ساله جمهوری اسلامی به جای اینکه به مضمون افشاگری ها بپردازد، با چاپلوسی چندش آوری از کسانی که در مزند اتهام ارتشا، فساد، رشوه و اختلاس های میلیاردی هستند بعنوان «سرمایه های اجتماعی» نام برده، با حمله به گروه رقیب ـ رئیس جمهور ـ اعلام می کند: «برخی گروه‌ها و اشخاص، عمران و آبادی خود را در تخریب دیگران می‌بینند و از ترور شخصیت بزرگان به دنبال دست و پا کردن شخصیتی برای خود هستند.» منتجب نیا در ادامه سخنانش می گوید «چه بسا در باطن اتفاقاتی که این روزها در جامعه ما علیه بزرگان نظام می‌افتد، دست‌های پنهانی وجود داشته باشد که افراد را به تخریب شخصیت‌های موجه تحریک کنند تا بتوانند به سرمایه‌های اجتماعی ضربه بزنند»
او بدون آنکه بیان کند منظورش کدامیک از بزرگانی است که در افشاگری های اخیر میلیاردها ثروت مملکت را به جیب شخصی خود سرازیر کرده، خاطر نشان می سازد که «یکی از شگردهای استکباری این است که هر از گاهی به مناسبت‌های مختلف، شخصیت و جایگاه یکی از بزرگان انقلاب و نظام را خدشه‌دار کند و سرمایه‌های بزرگ ملی ما را مورد تعدی و تعرض قرار دهد
آنچه که از اظهار نظرهای شتابزده ی این دو شخصیت دوم خردادی بر می آید اینکه هر دو از حرکت هایی که دامنه ی مبارزات مردمی را گسترش دهد بیمناکند. سجادی حرکت خودجوش دانشجویان را مورد حمله قرار داده و منتجب نیا علم دفاع از مقاماتی را بعهده گرفته است که در مزند اتهام های سنگینی قرار گرفته اند. آیا چنین اظهار نظرهایی در حالی که مردم کمرشان از تبعیض روز افزون خم شده و دانشجویان به استقبال گرامیداشت 18 تیر می روند، می تواند اتفاقی باشد؟

۱۳۸۷/۴/۹

چرا ما ایرانی ها اجازه نداشتیم و نداریم تا مسابقات جهانی فوتبال را زنده ببینیم؟!

این روزها فوتبال عرصه های تلویزیون را فتح کرده است. میلیونها نفر مقابل تلویزیون ها می نشینند تا شاهد مسابقات فوتبال جام اروپا باشند. همه ی مردم جهان این مسابقات را زنده، مستقیم و بدون تاخیرتماشا می کنند، الی ایرانی ها!
موقعی که جوانتر بودم این یکی از آرزوهای محال هم نسلان من بود که مسابقات جهانی فوتبال را بطور مستقیم و زنده تماشا کنیم. هزاران بار از خود می پرسیدم که چرا ما نمی توانیم مثل دیگر ملت ها به این کوچکترین و ناچیزترین حق خود برسیم؟
ولی این غیر ممکن بود. واقعا چه چیزهایی در مملکت ما غیر ممکن بود و است. چه ملتی هستیم ما که نمایندگان ما در حکومت به خود حق می دادند و می دهند که به جای ما تصمیم بگیرند ما چه چیزی را در تلویزیون نگاه کنیم یا نکنیم! واقعا چندش آور نیست؟

البته که این مسائل بدون دلیل نبود. مسئولین بهانه های مختلف می آوردند. «اشاعه فرهنگ استکباری از طریق این مسابقات» یکی از اینها بود. اما این محرومیت فقط شامل بازی های خارجی نبود. مسابقات خارجی «تیم وطنی» نیز مشمول این محرومیت بود. بنابر این مسئولین بعدها بهانه های بهتر و امروزی تر تراشیدند مثلا اینکه «ارتباط تصویری شان قطع شد» و از این خزعبلات!

اما سالها طول کشید تا فهمیدیم که چرا ما جوانان نبایست و نیاید مسابقات جهانی فوتبال را بطور مستقیم نگاه کنیم. بعد از آنکه تکنیک ـ بخوان سانسورـ در جمهوری اسلامی پیشرفت کرد، بالاخره ما موفق شدیم به این آرزوی محال جامعه عمل بپوشانیم و این مسابقات را مستقیم ... البته با چند دقییقه تاخیر تماشا کنیم. هر چقدر که تکنیک تلویزیونی ـ بخوان سانسور ـ پیشرفت تر می کرد تاخیر ما کمتر می شد. به به!

امروزه بر کسی پوشیده نیست که علت اینکه ما ملت شریف ایران قادر نبودیم و نیستیم و نباید که فوتبال را بطور مستقیم تماشا کنیم فقط و فقط یک چیز بود و است:

وجود چنین صحنه هایی در بین تماشاچی ها!!!




عکس اول اسپانیا قهرمان جام اروپا 2008
بقیه ی عکس ها از سایت های مختلف ایرانی برداشته شده است

۱۳۸۷/۳/۲۶

امریکانی بوراخ، گده «اولان علی» نی یاپیش!

در رابطه با افشاگری یک مقام دولتی

لابد شما هم این لطیفه رابه گونه ای شنیده اید. ولی بنده این را از زبان یک دوست تبریزی خود بطور دست اول شنیده ام که عینا نقل می کنم. ایشان می گفت: روزی تیم تراکتورسازی تبریز با یکی از تیم های دسته اول آلمان بازی دوستانه ای داشت. (البته که این اتفاق قبل از انقلاب افتاده بود که تیم های معروف فوتبال جهان تره ای برای فوتبال کشور ما خرد می کردند) در میان بازیگرهای تیم مقابل، «بکن بایر» ـ همان فوتبالیست مشهورـ هم حضور داشت. مربی تیم تبریز قبل از آغاز بازی، از خطر حمله ی «بکن بایر» برای بازیکن ها سخن می گوید و همه را موظف می کند که مراقب این بازیکن خوش تکنیک باشند. او همچنین از دفاع میانی خود «اولان علی» می خواهد که مامور و مسئول مستقیم شخص «بکن بایر» در هنگام حمله باشد.... بازی شروع می شود. اولان علی که از افتخار این ماموریت سر از پا نمی شناخت و با دلگرمی دادن های مربی که از کنار زمین گاه و بیگاه اسم او را بلند بلند فریاد می زد : «اولان علی، بکن بایری بوراخما!» چنان مراقب بکن بایر بود که اجازه نمی داد این فوتبالیست بنام تکان بخورد.
منتها اتفاقی که نباید بیافتد می افتد. اولان علی چنان غرق بکن بایر می شود که فراموش می کند چه به چه است! قبل از اینکه توپ به بکن بایر برسد اولان علی خود آنرا گرفته در نتیجه ی دست پاچه شدن ها به سمت دروازه ی خود شوت می کند. و در نتیچه ی اشتباه او، تیم ترکتور سازی گل اول را در همان دقایق اول دریافت می کند. مربی گر چه از اینکار پکر می شود ولی همچنان با شور و حرارت اولان علی را ندا می دهد که «بکن بایری بوراخما!» دقایقی بعد متاسفانه همان حادثه تکرارمی شود. توپ قبل از آنکه به بکن بایر برسد توسط اولان علی وارد دروازه ی خودی می گردد.و به این ترتیب قبل از اینکه بکن بایر فرصت یابد کاری کند، اولان علی چهار پنج گل حواله ی دروازی خودی می کند. آقای مربی که دیگر صبرش تمام شده بود، با اعصبانیت رو به اعضای تیم در میانه ی زمین کرده، فریاد کنان می گوید «بکن بایری بوراخبن، گده اولان علی نی یاپیشین!»
یعنی بکن بایر را وللش، این اولان علی را بچسبید!
***
حالا حکایت ماست. یادم می آید که در بحبوحه ی انقلاب برای حقانیت طلبی «انقلاب اسلامی»، کاریکاتوری منتشر شده بود که در آن دارایی های شخص شاه را جمع زده و رقمی بدست می داد که اگر آنرا بصورت سکه مثلا ده ریالی در می آوردی و کنار هم می چیدی اندازه ای به تو می داد که مسافت کره ی زمین تا کره ی ماه را پر می کرد!
اما هفته ی پیش یک آقایی به نام «عباس پالیزدار»، دست به ابتکار و افشاگری ای زد که نشان داد که اگریک مرد پیدا شود که دست به همین حسابگری دقیق زده و دارایی های حاکمان وقت جدید را که در نتیجه ی زحمت و تلاش بی وقفه آنها برای مبارزه با امریکا ـ بخوان بکن بایر ـ کاسب شده اند جمع بزند، آن وقت می بینیم رقم نجومی ای بدست می آید که باید به رقم دارایی های شاه گفت زکی! اگر رقم دقیقی از این رانت خواری و چپاول بدست داده شود و آنها را بصورت پول کاغذی در آورده و در کنار هم چیده شود، به گمانم همین مسیر زمین ـ ماه را می شود در چندین نوبت رفت و برگشت تجربه کرد!! من زیاد در «مسافر کشی» خبره نیستم اما مطمئنم که اگر یک سفینه ی «کرایه نمره شخصی» هم به همین منظور در نظر گرفته شود، کارش با این مسافرکشی «خط زمین ـ ماه» واقعا می گیرد! چرا که به گفته ی این آقای پالیز دار، فقط اسب های طویله خانم فائیزه هاشمی 80 هزارتومان هندوانه در روز می خورند!» نوش جانشان!
پالیزدارچنان از بالا کشیدن های میلیاردی این مقامات زبان به سخن می گشاید که انگار از نخود و کشمش سوغات مشهد حرف می زند. ولی آنچه که مهم است و باید به آن دقت کرد اینکه بنا به گفته رسانه ها از جمله رادیو فردا ایشان « دستکم ۵۰ تن از مقامات ارشد و روحانيان با نفوذ جمهوری اسلامی را با ذکر نام به «فساد اقتصادی»، «رانت خواری» و در برخی موارد به «فساد اخلاقی» متهم کرده است.» در لیست بلند بالای ایشان نام های معروف بسیاری دیده می شود. از جمله همین آقای آیت الله امامی کاشانی که مردم شریف ایران سالهاست هر هفته در پشت سر ایشان به اقامه ی نماز پر شکوه جماعت جمعه می ایستند.

این افشاگری را لطفا حوصله کرده و در یوتوب هم ببینید...

درافشاگری این مقام حکومتی که گفته می شود از دار و دسته ی رئیس جمهور است، نکته های نگفته ای هم پنهان است که نمی توان از کنار آن بسادگی گذشت. از جمله اینکه:یک ـ در مقایسه با بی عرضگی ی دولت اصلاح طلب آقای خاتمی که با وجود اینکه «هر 9 روز با یک بحران ـ قدرت موازی ـ مواجه» بود و هیچ غلطی هم نتوانست بکند و دریغ از افشای یک نام خشک و خالی، می بینیم احمدی نژاد و نزدیکان ایشان که چندی است از خرابکاری مافیای اقتصادی گله کرده و تهدید به افشای نام آنها کرده بودند، لااقل در این مورد به قول خود عمل کرده وچنین بنظر می آید که مصر است تا آنهایی را که گویا در مقابل سیاست اقتصادی دولت ایشان قرار گرفته اند از سر راه برداشته، و یا حداقل با افشای این نام ها آبروی ایشان را ببرند.
دو: رئیس جمهورفعلی و همراهان خط ایشان به هر منظوری تا آنجا ریسک را پذیرفته اند که با افشای نام بلندپایه ترین روحانیون نزدیک به خامنه ای از جمله ناطق نوری، کاشانی امامی و غیره و ورود به خطوط قرمز نظام، خود را همچون بنی صدردر معرض احتمال حذف شدن از گردونه ی قدرت قرار دهند.
سه ـ باید اینرا به بسیاری از نیروهای سیاسی تماشاچی اعلام کنم که از این «اولان علی» ها در این مملکت بسیارند. آقایان اپوزیسیون نباید هوش و هواسشان را آنقدر به حمله ی امریکا ـ بخوان بکن بایرـ بدهند که از خسارت هزار بار ویرانگر تر از حمله ی بیگانگان، یعنی رانت خواری خودی ها غافل بمانند. این افشاگری بی سابقه نشان می دهد که اختلافات درون حکومت وارد مرحله تازه ای شده است. این موج می تواند بسیاری از مصلحت طلبان ـ یا به اصطلاح اصلاح طلبان حکومتی را نیز با خود ببرد.
منظورم این است که اگر یکی مثل پالیزدار از جناح رئیس جمهور پیدا شده که می گوید «امریکا نی بوراخ، اولان علی لری یاپیش!» باید آنرا مغتنم شمرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این مورد مقاله ی در خوری از اعلمی را بخوانید.

۱۳۸۷/۳/۱۸

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی (قسمت آخر)

قسمت آخر «در باره ی سفرنامه حاج سیاح» را اختصاص به نقل قولهایی از او داده ام تا نشان دهد که عادت هایی در ما ایرانی ها هست که انگار ربطی به زمان ندارد. یعنی اینکه گذشت زمان انگار در حل آن مداخلتی ندارد. لااقل تا کنون که اینطور بوده است. مثلا ما ایرانی ها کمتر عادت به مطالعه کردن داریم. این مربوط به زمان «حاج سیاح» که اصلا معدود ایرانی ها دارای سواد بودند تا کتاب بخوانند نیست. همین امروز هم آمار نشان می دهد که ما ایرانی ها سالی دو ـ سه دقیقه بیشتر وقت برای مطالعه اختصاص نمی دهیم.
حالا نه اینکه ایرانیان خارج نشین بهترند. عرض کردم یکی از عادات ناپسند ایرانی هاست. بنابر با تغییر مکان هم این عادت ناپسند هنوز رفع نشده است. مثلا در یکی از پرسش نامه هایی که اداره آمار نروژ منتشر کرده ـ و من قبلا راجع به آن نوشته ام ـ رقم بالایی از ایرانی های مقیم نروژ طی 12 ماه اخیر اصلا کتابخانه نبوده اند!
این سوال می تواند برای شما هم باشد. آقای ایرانی! آخرین بار کی در کتابخانه تشریف داشته اید؟ آیا در هزینه ی سال قبل شما، بودجه ای برای خرید کتاب اختصاص داده اید؟ و اگر بله نسبت این اختصاص به غذا ـ شکم ـ، لباس و غیره چه مقدار بوده است؟

این موضوع را سیاح نیز متوجه شده بوده است:
روزنامه خوانی کارگران حین خوردن غذا
سیاح در بازدید از کارخانه ای در پاریس به رستورانی در حوالی آن کارخانه می رود. ببينید ایشان چگونه آنجا را توصیف می کند:
«چون شخص داخل می شود میزها نهاده اند، پارچه سفیدی بر آن پوشیده وظروف منظم چیده، کارد و چنگال و قاشق در ظروف چیده و روزنامه به میز نهاده اند که هنگام غذا خوردن آنجا می روند، قیمت کاغذ طعام بر میز گذاشته است، چون داخل می شوند بدان ورقه ملاحظه نموده، سفارش هر گونه غذایی که بخواهد می کند...»
مستحضر هستید که هنوز هم در کشور ما چنین سرویسی موجود نیست. اما آنچه که بیشتر ذهن سیاح را مشغول داشته روزنامه خوانی این مردمان بود. کاری که هنوز هم مردم ما عادت به آن ندارند:
« تا آوردن غذا مشغولند به خواندن روزنامه که وقت ایشان بیهوده صرف نشده باشد، حتی در حین غذا خوردن دیدم که هم طعام می خوردند و هم مشغول به خواندن روزنامه بودند. پرسیدم مگر ممکن نیست بعد از غذا بخوانید؟ گفتند فرصت نداریم، مشغله مان بسیار است و وقت کم در اینصورت نباید عمر بیهوده صرف شود. باز حیرت زده شده با خود گفتم سبحان الله ما مخلوق عمرمان مادام به عبث صرف می شود و هیچ افسوس نداریم و اینها دمی بیهوده نمی گذرانند، جمله ی آن مردم خواندن و نوشتن می دانند.» ص 189»
کتاب ایرانی در کتابخانه چمن یکی از شهرهای فرانسه
«[...] کتابخانه ای دارد بسیار منظم دائما برای مردم غریب و بومی باز، هر کس هر کتابی بخواهد قبض گرفته می دهند، و در آنجاست انواع کتابهای فارسی، یک کتاب شاهنامه و کلیات شیخ و جهانگشای نادری و چند لغت فارسی و عربی و کلدانی و سریانی و لاتن بسیار بزرگ ممتاز و لغت خنجری، تماشا کردم.»
ص 233 ـ دقت بفرمایید که صحبت از 160 سال پیش است!


یاد گرفتن انسانیت از فرنگی ها!
[پس از دیدار از موزه ای در لندن] .... آن طبقه را سیر نموده به طبقه فوقانی شدیم .... در پس آیینه ها قرآن های بسیار خوش خط و نیز کلیات سعدی و دیوان حافظ بخطوط خوشنویسان معروف ایران در نهایت صفا نهاده بودند ... هر کسی در آنجا یادگار از خود نهاده و نوشته. مبهوت شدم که اینها چگونه مردمانی هستند تا چه درجه خیال دارند و میخواهند خود را آسوده بدارند. به رفیقم گفتم برادر ما باید انسانیت و مال بینی را از این مردم بیاموزیم...
ص 199 و 200

گلایه سیاح از خدا
[تلاش بسیار سیاح برای یاد گیری زبان انگلیسی] ... «در شبهای دراز هر چه می توانستم می خواندم و ضبط می کردم ولی استادی نداشتم که غلط هایم را بگوید، گاهی گریه گلویم را گرفته می گفتم سبحان الله ما هم از بندگان تو ایم و این مخلوق هم، چرا ایشان هر چه می خواهند از علم و اسباب مهیا دارند و من بیچاره که از جان و دل مایل به تحصیلم باید به جان کندن و تملق بردن در نهایت ذلت و عسرت تحصیل کنم...»
ص 202

چرا ما پس مانده ایم
[ بعد از دیدن دیدنی های بسیار در لندن] «بعد از سیاحت آنجا عزیمت منزل نمودیم، با کمال تحسر و تحیر که چرا ما از این جنس مردم خارجیم و پس مانده ایم؟ چه وقت ما از خواب غفلت بیدار خواهیم شد.»
ص 207

در عالم دردی از بیکاری بدتر نیست!
«روزی با حکیمی که به چند زبان عالم بود صحبت می داشتم و از جمله پرسیدم که آیا در مرگ شبهه ای هست؟ گفت نه. گفتم پس این همه کوشش برای جمع مال از چه جهت است زیرا که این مردم ابدا راحت ندارند، نمی دانند عمر خود را به چه صرف می نمایند، غیر از جمع مال مقصودی ندارند، بدیهی است که این اندوخته ها می ماند و مردم فانی می شوند. گفت برادر من، در عالم دردی از بیکاری بدتر نیست و این مردم از این درد آسوده اند و معنی این قطعه شیخ سعدی علیه الرحمه را نثرا تقریر کرد:
زر به چنگ آر در نشیمن خاک چند روزی که در جهان باشی
گر بمیری و دشمنان بخورند به که محتاج دیگران باشی
بسیار شرمنده شده در کمال ادب معذرت خواستم وتصدیق کردم. »
ص 215

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...