
۱۳۸۶/۱۰/۲۷
Har tatt permisjon

۱۳۸۶/۱۰/۲۵
نشان تو

آنوفت تفاوت اشک و لبخند از پس سراب هایی که در انتهای جاده ی آرزو نهفته بود، هویدا می شد. و من در فراسوی هر یک از قطب جدایی که استاد می کردم با رؤیت یک وداع، خلاصه ی عشق را لمس می کردم. سپس با خیالی آسوده وقتی روی شنهای آفتاب خورده دراز می کشیدم، می گفتم: « آه چه خوب! امروز عاشق نیستم!» زیرا باد می وزید و من هر وقت که اراده می کردم قادر بودم شنهای ساحلی را در مشتم گره کرده، بشکنم و دوباره رو به باد بگشایم. بادی که از جانب توست، از جانب «تو» ها ...
و چقدر دلباب تر بود که می گفتم. و می گفتم برای یکی. که یکی با پیدا شدنش می ماند، و با ماندنش «همیشه» را تداوم می بخشید. و «یکی» ضمیری نبود جز ضمیر «تو». «تو» یی که اکنون «او» شده ای و مشکل که «او» یت را به تو بازگردانم. یا که «من» را به «او»! زیرا که حالا من هم برای تو «او» شده ام. در حالیکه زمانی در «من» مهیا بودی و «ما» وسعت داشت. حالا می گریزم از «تو» در من، و پناه می برم از «من» بر «او». اما هیچکدام هیچوقت هیچ نشانی از هیچ «تو» نشانم نمی دهند. و انگار شب و روز می گذرد و ما در پی «هیچی» هستیم!
۱۳۸۶/۱۰/۲۰
فراغت
گاه آن فراغتی که باید تماما" یا قسمتی از وجود را در شکوه اندازه های فردا یعنی همان چیزی که بدان نیازمندیم سهیم گرداند، حاصل نمی شود. گاه در امکان پذیری اندیشه ها طراوش، یعنی آن چیزی که بعد از هراندیشه قاعده است، رخداد نمی کند. در نتیجه جدایی را هر چه سخت تر نمایش میدهد. بنظرم باید به آن ترانه اندیشید. تا پس همه ی جدایی ها را رقم زد. و طراوش اصل وصال را در همه ی اوقات فراهم دید. و همه ی اینها نه اینکه آسان است. ملزم شکستن بعضی مرزهاست . همان مرزهایی که خود آن را چون تار تنیده ایم و خود بیش از دیگران در آن گرفتار آمده ایم. بنظرم در تمام قواعد زندگی مان باید تجدید نظر کنیم. بنظرم قبل از آنکه عاطفه ها خردمان کنند، خردشان کنیم. با خاطره ها صادقانه برخورد کنیم و دقیقا" آن قسمتی که مخل ماست را سانسورشان کنیم.
بدون تعارف عرض کنم: ما انسانهای سوم، ما انسانهای عاطفه، که روزگاری به همین بعدمان افتخار می کردیم اکنون علیه همان عاطفه هاییم. بدون آنکه خود بدانیم، بدون آنکه بخواهیم. این محبت ها، این رابطه های از نوع سومی، دست و پاهایمان را بسته است. براستی که دمکراسی کاملا" برایمان بیگانه است.
و ... همه ی اینها نه اینکه آسان است! ریشه های ما بدون فرم شکل گرفته است و از دور درخت تنومندی را مانیم چه بسا با شاخ و برگ، اما در واقع پوک و توخالی و تو هرگز ، هرگز نباید به این تهی ها رشک بورزی. و امروز را به قیاس دیروز ببری. اندیشیدن به آن لحظات، به همه ی آن چیزی که در واقع باید می رفت جز ملال خاطر، توفه ی دیگری به ما نمی بخشد.
۱۳۸۶/۱۰/۱۷
تاملی در باره انحطاط اخلاقی و شخصیتی مردم ایران

• چرا چنین شده استّ؟ چرا ایرانیان تکانی به خود نمی دهند؟! صبوری مردم ایران در عصر حاضر و مخصوصا طی این دو سه دهه ی اخیر و تحمل چنین آبروریزی ای به نام «حکومت اسلامی» گرچه جای تعجب نیست، اما جای تامل دارد.
مختار برازش دوشنبه ـ هفتم ژانویه 2008
در فرهنگ عمید در معنای «انحطاط» آمده است: «فرود آمدن، پست شدن، به پستی گراییدن.» و اگر بخواهیم آنرا از لحاظ رفتاری تحلیل کنیم، انسان موقعی به انحطاط رفتاری دچار می شود که بر خلاف ميل و خواسته باطنی خود، به کاری پست و یا رفتاری سخیف تن در دهد.
بعنوان نمونه بازجویان و شکنجه گران برای شکستن زندانی و در اختیار گرفتن او از چنین روشی استفاده می کنند. آقای «علی مهرسای» در بخشی از خاطرات خود از زندانهای مخوف جمهوری اسلامی ـ بین سالهای 1360 ـ1365، ماجراهای تکان دهنده ای از «انحطاط رفتاری» ی زندانیان بی پناه در زندان های مختلف کشور از جمله گوهر دشت کرج را شرح می دهد: فضای مسمومی که «توابین» را وادار می کرد تا به هر رذالتی در زندان تن دهند. به گفته ی او زندانیان هر آنچه که بازجویان می خواستند می کردند. و بدترین آن شکنجه ی دیگر زندانیان سیاسی برای اعتراف گیری بود. در یکی از این ماجراهای غم انگیز زندانی «متحول شده» برای اینکه وفاداری خود و به عبارتی «انحطاط» خود را به شکنجه گران ثابت کند حاضر می شد تا دو بار در روز مادر خود را با شلاق زده، او را شکنجه کند. یکی دیگر از زندانیان حاضر شده بود بعد از مراسم اعدام برادر خود، «تیر خلاص» در مغز او را خود بزند. (نقل به مضمون از کتاب «ما و زندانهای جمهوری اسلامی» صفحه 330)
دکترین و معماران فعلی جامعه ما هم که اکثرا همان شکنجه گران دیروزی هستند ـ نگاه کنید به کابینه ی آقای احمدی نژاد که حداقل سه تن از وزیران ایشان شکنجه گران معروفی بودند ـ تمام تلاش شان را بکار بسته اند تا این پروژه را در زندانی بزرگتر به نام ایران عملی سازند. و زندانیان بیشتری به نام «مردم ایران» را به این «تحول» نائل آورند.
وقتی فردی اجبارا در چهارچوبه های معینی دست به تکرار رفتارهای معینی بزند، رفته رفته این رفتارها ولو اینکه برخلاف میل باطنی او نیز باشد جزئی از عادات او و مبنای خلقیات او می شود. در این پروسه فرد از لحاظ شخصیتی متزلزل شده دچار انحطاط می گردد. یعنی به شخصیت دیگری مبدل می شود. آیا این واقعه در ایران اتفاق افتاده و یا در شرف افتادن است؟
• حقارت پذیری!
کم یا بیش این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که مردم ایران دیگر آن «مردم سابق» نیستند. مردمی نیستند که در تغییر محیط اطراف خود از خود خودی نشان دهند. گرد بی تفاوتی چنان بر فضای زندگی ایرانیان نشسته است که آدم را به یاد تاریخ ایران می اندازد! همان تاریخی که حکایت از همزیستی دور و دراز مردم با دیکتاتوری دارد. و اکنون چنین بنظر می آید که این مردم عادت کرده اند تا «زیر بار ستم» زندگی کرده و هر از گاهی فقط درخلوت خویش زبانی به گلایه از فلک بگشایند! البته انتظار من این نیست که همه ی مردم می بایستی سیاسی فکر می کردند و یا اینکه به حرکات سیاسی می پیوستند. من حتی این مردم را به خاطر اینکه کارگران را، دانشجویان و یا معلمان را در چنین شرایطی تنها گذاشته اند، سرزنش نمی کنم. مسئله این است که آنها حقوق پایمال شده ی خود را حداقل به اندازه پاکستانی ها و یا کنیایی ها هم نمی شناسند. و هر روز که می گذرد نسبت به ارزش های خود، نسبت به سرنوشت خود و همنوعان خود بیگانه و بیگانه تر می شوند!
چرا چنین شده استّ؟ چرا ایرانیان تکانی به خود نمی دهند؟! صبوری مردم ایران در عصر حاضر و مخصوصا طی این دو سه دهه ی اخیر و تحمل چنین آبروریزی ای به نام «حکومت اسلامی» گرچه جای تعجب نیست، اما جای تامل دارد. ریشه یابی چنین امری از مجال یک مقاله خارج است و اگر چه بقول مرحوم جمالزاده «اقدام به چنین عملی کاری نیست که از جانب اکثر هموطنان ما پاداش نیکو و اجر بسزایی داشته باشد و [...] نه تنها تعبیر بخدمت نخواهد گردید بلکه در نظر بسیاری از هموطنان ما حکم گناه و خیانت را پیدا خواهد کرد» ( خلقیات ما ایرانیان ـ صفحه 11)، ولی باید به این مهم پرداخت. تا ما خود را به نقد نکشیم هرگز جوابی برای این سوال آزاردهنده نخواهیم یافت که چگونه ملتی با این تاریخ به قول خودش درخشان تحقیر شدن را چنین راحت پذیرفته و در عصر جهانی شدن، با چنین سیستم بسته و حاکمان عقب گرایی گذران می کند؟
البته که این یک اتفاق نیست! «نهادینگی دیکتاتوری»، همساز شدن سریع مردم با ستمگران، استمرار چنین رژیمی را ممکن ساخته است. و واقعیت تلخ تر اینکه مردم ما بسیار فراموشکار بوده، خود نیز در بسط «فرهنگ حکومتی» نقش به عهده می گیرند. و حتی در مواقع لزوم به کمک آنها می شتابند. هم از این روست که به جای نافرمانی مدنی، یک پای ثابت منبرها و روضه ها، نماز جمعه ها و سخنرانی احمدی نژادها همین صندلی پر کن های سیاهی لشکر به نام مردم شده اند.
اجازه دهید با اشاره به یک مورد، کارزار حکومت برای برقراری نظم خود و کوتاه آمدن مردم در این خصوص را نشان دهم: در همان سالهای اول انقلاب بعد از آنکه روسری گذاشتن زنان در دستور کار رژیم قرار گرفت بدون مقاومت جدی از طرف مردم پذیرفته شد. اگر چه شعار «نه توسری نه روسری» از طرف بعضی از زنان معترض طنینی در خیابانهای تهران براه انداخت، ولی خیلی زود توسط گروه دیگری از خود زنان که در چنبره ی تاثرات حکومتی بودند سرکوب شد. تو گویی این همان زنانی نبودند که در بحبوحه سقوط رژیم پهلوی در حالیکه عین مردها «اورکت های آمریکایی» بر تن داشته و در یک دست اسلحه و دست دیگر را به علامت پیروزی بلند کرده، روی تانکها عکس می گرفتند و خواستار برابری زن و مرد بودند!
در تابستان گذشته وقتی که بار دیگر سرکوب «کم حجابان» بطور جدی در دستور کار قرار گرفت، عکس العمل عمومی همان بود که انتظار می رفت. ماموران و پاسداران در روز روشن و در ملا عام زنان و دختران بی پناه را به باد کتک می گرفتند و همین دختران از مردمی که در اطراف آنها در رفت و آمد بودند طلب کمک می کردند، ولی احدی را جرئت مداخله نبود. مردم فقط بعنوان تماشاچی از کنار آنها رد می شدند. نگاه کنید به یکی از این ویدئو ها که بارها از رسانه های مختلف پخش شده است:
http://www.youtube.com/watch?v=3zYKlSeIbrw&feature=related)
بحث من در اینجا پدیده ی روسری گذاشتن نیست. بحث تحمل بیچون و چرا و به عبارتی حقارت پذیری بی قید و شرط مردم است! همین مردم سالها هنرپیشه ای به نام «محمد علی فردین» و فیلم های او را به دلیل «
جوانمردی» های او دوست داشتند. شاید صحنه های تکراری «سررسیدن قهرمان برای نجات زنی که مورد تجاوز یا خشونت واقع شده»، و سوت و کف زدن های مردم در سالن های سینما، هنوز یاد بعضی ها باشد. «جوانمردی» یکی از نورم Norm های شناخته شده ی جامعه ما بود. سوال ساده این است پس چه شد؟ چطور این مردم تا آن درجه از قهقرا رسیده اند که در برابر کتک خوردن «خواهران» خود سکوت اختیار می کنند و بی تفاوت از کنارش رد می شوند؟!
• عنصر ترس و ناآگاهی
در گذشته ای نه چندان دور، «ترس و ناآگاهی» مردم، به ظاهر دلیل محکمی برای این کوتاهی بنظر می آمد. مسلما از رژیمی که نه قانون، نه حقوق بشر و نه مدنیت سرش می شود باید ترسید. ولی بعید می دانم که دلیل کوتاهی مردم این باشد. امروزه ماهواره و اینترنت با وجود قدغن بودن، تقریبا به خانه های اکثر ایرانیان راه یافته است. مردم از این موضوع زیاد خوف به خود راه نمی دهند. یکی از شهروندان ما با وجودیکه دو بار ماهواره ی او را ضبط و او را جریمه کرده بودند، باز اقدام به نصب ماهواره ی دیگری کرده بود! در عروسی یکی از نزدیکان «ماهواره» نیز با جهاز دختر همراه بوده است! بنابر این مردم زیاد هم ترسو نیستند. اما می ماند ناآگاهی آنها! که این خود نیز جای تردید است. بنظر نمی آید که مردم از ماهیت جمهوری اسلامی ّآگاه نباشند. آنها هر روز می بینند و می شنوند که چطور دانشجویان سرکوب می شوند. نام منصور اسانلو به گوش خیلی ها آشناست. اگر پای یکی از آحاد مردم به دستگاه قضایی ایران افتاده باشدـ که مسلما افتاده است ـ آنها به وضوح فهمیده اند که در سیستم قضایی و حقوقی جمهوری اسلامی، چه خبر است! می فهمند که در این سیستم چند من آدم یک غاز می شود! اینروزها اکثر مردم برای احمدی نژاد جک می سازند و در محافل خصوصی به ریش او و بقیه ی «آخوندها» می خندند. اما اینکه به هنگام سفر ایشان در زیر پای اتومبیل پرزیدنت گلدسته پهن می کنند و در سخنرانی های او فضای استودیوم های شهرستانها را پر می کنند، بعید می دانم که از «ترس» یا «ناآگاهی» باشد! همچنین حضور مردم انبوه با زن و بچه های خردسالشان (تو گویی که به پیک نیک سیزده بدر رفته باشند) برای تماشای صحنه های اعدام و سنگسار و شلاق زدن جوانانی که معلوم نیست در کدام محکمه محکوم شده اند، هیچ شباهتی به ترسیدن ندارد! این بیشتر خصوصیات ایرانی ها را نشان می دهد تا ترس و ناآگاهی شان را! از این گذشته برای بسیاری از ایرانیها که در خارج از کشور زندگی می کنند، حداقل عنصر ترس معنی ندارد، ولی نگاه کنید به حرکات اعتراضی آنها که چند در صد از جمعیت ایرانیان خارج از کشور را در بر می گیرد! آقای دکتر رامین احمدی از مرکز گردآوری اسناد حقوق بشر ایران، در مصاحبه ای با تلویزیون صدای آمریکا در یک مورد می گوید: «برای ایرانیان حقوق بشر به اندازه خشایار شاه هم اهمیت ندارد!» او ادامه می دهد که:«برای اعتراض به فیلم 300، پنجاه هزار امضا جمع می شود ولی برای جلوگیری از سنگسار در ایران 1000 تا امضا هم جمع نمی شود.» (نقل به مضمون ـ 10 دی ماه برنامه ی میزگردی با شماـ تلویزیون صدای امریکا)
بنابر این بیش از هر چیز باید خلقیات ایرانیان را بررسی کرد. مارگارت لاینگ نویسنده ی کتاب «مصاحبه با شاه» به نقل از آرتور آرنولد ـ سیاح انگلیسی ـ عنوان می کند که «ملت ایران دارای سجایای فوق العاده و پیچیده ای و غیر قابل پیش بینی «پارسی» کهن هستند. روزی وفادار به مکتب از خود گذشتگی و مرگ، روزی شرور، روزی مهمان نواز بی همتا، روزی غرق فساد، روزی شاعر...» ایشان در ادامه می نویسد: «آقایی از اشراف قدیمی تهران به من گفت که «ایرانیان جاودانی اند» از او پرسیدم که چرا اینطور فکر می کند. خیلی با وقار جواب داد «برای اینکه هیچ درکی از جاودانگی ندارند» . ( مصاحبه با شاه ـ ترجمه اردشیر روشنگر صفحه 274 )
• مردم گرايي روشنفکران و عدم نقد مردم
بطور حتم یکی از عمده ترین نقض ها این است که روشنفکران ما بندرت مردم و رفتار آنها را نقد کرده اند. چرا که در زمانه ی معاصر «مردمی» و یا «ملی» بودن یکی از ارزشهای سیاسی، یا به عبارتی یکی از فیگورهای مهم و از مستمسک های روشنفکری بوده است. دغدغه اصلی روشنفکران «نقد قدرت» بوده است و نه مردم. گروههای مختلف اجتماعی و سیاسی یا به نقد حاکمیت پرداختند و یا پاچه یکدیگر را گرفتند و کسی «از گل نازکتر» به مردم نگفت! مردم گرایی همواره در مرکز ثقل آرمانی روشنفکران بوده و اگر شانس با آنها می بود و در مقام اپوزیسیون ظاهر می شدند، بنابه به احتیاجی که برای بودن در صحنه به مردم داشتند هرگز چنین اتفاقی که مردم را نقد کنند نمی افتاد. وقتی نگاهی می افکنیم به اعلامیه ها، بیانیه ها و خطابیه های سازمان ها و گروههای سیاسی در اوان انقلاب، عبارت هایی از قبیل «مردم غیور!»؛«ملت همیشه در صحنه!»؛«ملت شریف!»؛ «خلق با شکوه ایران» و ... نقش و جایگاه ويژه ای در فرهنگ سیاسی بازی می کرده و می کند. تو گویی بدون چنین تیترهایی هیچ اعلامیه ای صادر نمی شد. بنابر این چنین ادبیاتی خود به خود «نقد مردم» را در محدوده ی خطوط قرمز قرار میداد. بدون هیچ تعریفی از مردم، «مردمی» بودن به عنوان یک ارزش تلقی شده، امکان ورود به این حوزه و نقد آن را مشکل و در واقع غیر ممکن ساخت.
این غفلت کاری به تاریخ نویسی ما هم سرایت کرده است. بعنوان مثال محققین و مورخین ما در مورد دلایل شکست نهضت ملی به رهبری مصدق، همه ی جوانب را بررسی کرده اند، الی مردم را! ببینید چطور یکی از محققین و مورخین ملی گرا قضیه مردم را چنین با احتیاط کوتاه عرض می کند که: «واقعیت این است که ملت ایران نیز در مبارزه ضد استعماری خود، تا پایان نبرد در صحنه باقی نماند وبرای حفظ دستاوردهای نهضت و دفاع از آزادی و حیثیت خود ایستادگی نکرد. و در چنین شرایطی بود که محکوم به شکست شد.» (سرهنگ غلامرضا نجاتی ـ کتاب «تاریخ سیاسی 25 ساله ی ایران ـ جلد اول»صفحه 69)
در حالیکه همین واقعه یعنی «چرخش مردم »را یک نویسنده ی غیر ایرانی به این گونه شرح می دهد:
«در آغاز توده های جمعیت در تهران همگی مخالف شاه بودند. اما رفته رفته موج مسیر خود را تغییر داد. سربازان در خیابانها ظاهر شدند و نشان دادند که ارتش هنوز به شاه و زاهدی وفادار است. آنگاه تظاهر کنندگانی که سازمان سیا به آنان پول پرداخته بود و بتوسط دو برادر جاسوس روزولت گرد آمده بودند با فریادهای «زنده باد شاه» و «زنده باد امریکا» از جنوب تهران براه افتادند و بر فریادهای «یانکی به خانه برگرد» غالب شدند.
(یک شاهد عینی این صحنه را یک دسته عجیب و غریب توصیف می کند و می گوید: «ورزشکاران کباده کش، وزنه برداران میل به دست و کشتی گیرانی که عضله می گرفتند در میان جمعیت بودند. بتدریج که عده تماشاچیان زیادتر می شد این گروه شکفت انگیز هم آهنگ به دادن شعار به نفع شاه پرداختند. جمعیت دنبال آوای آنها را گرفت و در همانجا پس از لحظه ای تردید، توازن روانشناسی عمومی علیه مصدق چرخید.»
عکس های شاه به دیوارها و ویترین مغازه ها چسبانده شد. گروههای طرفدار و مخالف شاه در خیابانها به زد و خورد پرداختند. مصدق سرنگون شد. مردم زاهدی را با حسن قبول پذیرفتند و او نخست وزیری را در دست گرفت.» (کتاب «آخرین سفر شاه» نوشته ی ویلیام شوکراس ترجمه ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی ص 79)
• چه بايد کرد؟
من ترجیح می دهم به جای «چه باید کرد»ن ها به این بپردازم که چه نباید کرد؟ بله ما ایرانی ها لازم نیست که کاری کنیم کارستان! ما باید همانقدر همت گماریم که مثلا کاری که نباید بکنیم، واقعا نکنیم! در آینده دوباره به این مهم خواهم پرداخت.
۱۳۸۶/۱۰/۱۶
تا به کی ؟
تا به کی با شب تاریک هم آغوش شدن؟
تابه کی در شبح روز فراموش شدن ؟
تا به کی دیده به فردای «چه باشد» دوختن ؟
تا به کی در دی و امروز چو مغشوش شدن ؟
تابه کی حسرت گرمای محبت خوردن ؟
تابه کی شعله نیافروخته خاموش شدن ؟
تا به کی حسرت گرمای محبت خوردن ؟
تا به کی چون می بی شور و ثمر نوش شدن ؟
تابه کی کنج خرابات به مستی بودن ؟
در دل دشت و دمن از پی خرگوش شدن ؟
تا به کی گول حماقت خوردن ، رنگ شدن ،
به نوای دهل از دور مدهوش شدن ؟
تا به کی تو سری و تهمت و تحقیر شدن ؟
یا که در زیر قدم های که مفروش شدن؟
تا به کی شاهد ظلمت شدن و دم نزدن
تابه کی ضد حقیقت همه سرپوش شدن ؟
تابه کی بهر شبانگاه ثنا ها گفتن ؟
تابه کی در خلإ صبح سیه پوش شدن ؟
تابه کی ناله و افغان و امان سر دادن ؟
تابه کی در بدری خانه ی بردوش شدن ؟
*
مهلتی نیست در این واپس عمرت مختار
تابه کی شب پر و در خلوت شب موش شدن ؟
یلدای 1364
۱۳۸۶/۱۰/۱۴
ما هم در جبهه دمکراسی هستیم
سهشنبه ۲۲ آبان ۱٣٨۶ - ۱٣ نوامبر ۲۰۰۷
زیگموند فروید معتقد است که «تابوها از طریق والدین و مراجع اجتماعی منتقل می شوند. ولی این امکان دارد که در نسل های بعد به عنوان یک استعداد روانی موروثی شکلی سازمان یافته پیدا کند.» این امر در مورد نسل ما کاملا صدق می کند. این میراث شوم واقعا بصورت کاملا سازمان یافته عمل کرده و می کند بطوری که بسیاری از نیروهای مدعی روشنفکری و رهبری اپوزیسیون را نیز در بر گرفته است.
مرحوم محمد رضا شاه پهلوی مخالفین خود را خائن به مملکت می خواند و وجود آنها را تحمل نمی کرد ولی وجود آنها را انکار نکرد. به آنها پاسپورت و اجازه داد تا از مملکت خارج شوند. در حالیکه علی کشگر نه حاضر است «غیر خودی» ها را به رسمیت بشناسد و نه تحمل می کند! آقای یونس شاملی در نقدی از ایشان که ایران را «یک ملت» معرفی کرده، پرسیده بود « [...] که؛ اگر ایران، همچنان که علی کشگر برای باوراندن خوانندگان خود، از آن بعنوان "ملت ایران" نام برده است، واقعاً یک ملت می بود، چگونه یک ملت با مختصات واقعی میتواند با تهاجم رجی به تجزیه کشانده شود؟!» [نگاه کنید به مقاله «اولویت ما حفظ کدام ایران است؟ یونس شاملی] »
برای اطلاع آقای کشگر باید عرض کنم که اصولا منشا افکار تجزیه طلبی، انحصارطلبی است. افکار غیردمکراتیکی ست که ایران را فقط برای خود و گروه خود می خواهد. آنچه که شوروی سابق را پارچه پارچه کرد، تجزیه طلبان نبودند بکله افکار غیر دمکراتیک استالینی بود. در کشور چهار و نیم میلیونی نروژ، حدود 20 تا 30 هزار نفر «سامی» زندگی می کنند. سامی ها بومیانی هستند که از قدیم الایام ساکن قسمت های شمالی نروژ، سوئد، فنلاند، و روسیه بوده اند. این اقلیت بومی در نروژ دارای امکانات فراوانی هستند. از جمله اینکه دارای «مجلس قانونگذاری سامی» مخصوص به خود هستند که قوانینی را برای پیشبرد زبان، فرهنگ و سیاست اقتصادی خود پیش می برند. همه ی سامی های ساکن چهار کشور، اتحادیه ای دارند که برای پیشبرد زبان و فرهنگ مشترکشان کار می کند. همه ی آنها پرچمی مشترک هم دارند. اما هیچ نروژی ای نه آنها را انکار می کند و نه آنها را تجزیه طلب می خواند. دمکراسی موجود در نروژ حقوق این اقلیت قومی را چنان تامین می کند که هیچکدام لزومی برای جدا شدن از کشور خود را حس نمی کنند. یک ایرانی شرافتمند نه به تابوها و میراث های عهد بوق بلکه به ایرانی آزاد و آباد برای همه شهروندان می اندیشد. بنابر این تنها یک جبهه دمکراسی واقعی است که می تواند به این هدف کمک کند. به همین دلیل کاملا ساده، ما هم در جبهه ی دمکراسی هستیم و می مانیم.
۱۳۸۶/۱۰/۱۱
جای خالی ما...
«جای خالی ما»، بعد از سالها طی کردن راه های بی ثمر طرح شد. گفتم بگذار خود، خودمان را فراموش نکنیم. گفتم بگذار مثل بخار هوا نشویم. شاید باید یک جایی خیر خودمان را می گرفتیم که ثبت شویم. جایی، نقطه ای، تا روزی ـ گاری امکان بازگشت به آنچه که امروز بوده ایم را بیابیم. تا روزگاری بدون دردسر آنچه را که برما گذشته است را مرور کنیم. گفتم این می تواند جای خالی ما را پر کند. البته که پر نمی کند. چطور باید پرکند؟ کجا را باید پر کند؟ توی همین «جمع فضلایمان» که خود را «نابغه عصر» می نامند و حتی حاضر نیستند سلام های دو کلاس پایین تر از خود شان را علیک بگیرند، چطور می توانی ادعا کنی که جای شما خالی است فضلا؟!
معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه
«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو این د...
-
(این مطلب با موزیک متن وبلاگ همخوانی ندارد. لطفا از همین بغل سمت چپ آنرا خاموش کنید!) شما فکر می کنید جنبش های مهم و بزرگ جهانی از کجا شروع ...
-
سالها پیش، قبل از انقلاب، زن زیبارویی به نام «فروزان» با رقص های لوَند و کاباره ای اش، چنان زبانزد خاص و عام شد که توانست گیشه های سی...
-
پریشب شبکه N تلویزیون نروژ، فیلم «بدون دخترم هرگز» را پخش کرد. من شخصا بسیار در باره ی این فیلم جنجالی شنیده بودم. حتی خیلی سالها پیش در ...
