۱۳۸۶/۱۰/۲۰

فراغت




گاه آن فراغتی که باید تماما" یا قسمتی از وجود را در شکوه اندازه های فردا یعنی همان چیزی که بدان نیازمندیم سهیم گرداند، حاصل نمی شود. گاه در امکان پذیری اندیشه ها طراوش، یعنی آن چیزی که بعد از هراندیشه قاعده است، رخداد نمی کند. در نتیجه جدایی را هر چه سخت تر نمایش میدهد. بنظرم باید به آن ترانه اندیشید. تا پس همه ی جدایی ها را رقم زد. و طراوش اصل وصال را در همه ی اوقات فراهم دید. و همه ی اینها نه اینکه آسان است. ملزم شکستن بعضی مرزهاست . همان مرزهایی که خود آن را چون تار تنیده ایم و خود بیش از دیگران در آن گرفتار آمده ایم. بنظرم در تمام قواعد زندگی مان باید تجدید نظر کنیم. بنظرم قبل از آنکه عاطفه ها خردمان کنند، خردشان کنیم. با خاطره ها صادقانه برخورد کنیم و دقیقا" آن قسمتی که مخل ماست را سانسورشان کنیم.
بدون تعارف عرض کنم: ما انسانهای سوم، ما انسانهای عاطفه، که روزگاری به همین بعدمان افتخار می کردیم اکنون علیه همان عاطفه هاییم. بدون آنکه خود بدانیم، بدون آنکه بخواهیم. این محبت ها، این رابطه های از نوع سومی، دست و پاهایمان را بسته است. براستی که دمکراسی کاملا" برایمان بیگانه است.
و ... همه ی اینها نه اینکه آسان است! ریشه های ما بدون فرم شکل گرفته است و از دور درخت تنومندی را مانیم چه بسا با شاخ و برگ، اما در واقع پوک و توخالی و تو هرگز ، هرگز نباید به این تهی ها رشک بورزی. و امروز را به قیاس دیروز ببری. اندیشیدن به آن لحظات، به همه ی آن چیزی که در واقع باید می رفت جز ملال خاطر، توفه ی دیگری به ما نمی بخشد.

۱۳۸۶/۱۰/۱۷

تاملی در باره انحطاط اخلاقی و شخصیتی مردم ایران



این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که مردم ایران دیگر آن «مردم سابق» نیستند. مردمی نیستند که در تغییر محیط اطراف خود از خود خودی نشان دهند. گرد بی تفاوتی چنان بر فضای زندگی ایرانیان نشسته است که آدم را به یاد تاریخ ایران می اندازد!


چرا چنین شده استّ؟ چرا ایرانیان تکانی به خود نمی دهند؟! صبوری مردم ایران در عصر حاضر و مخصوصا طی این دو سه دهه ی اخیر و تحمل چنین آبروریزی ای به نام «حکومت اسلامی» گرچه جای تعجب نیست، اما جای تامل دارد.

مختار برازش دوشنبه ـ هفتم ژانویه 2008


در فرهنگ عمید در معنای «انحطاط» آمده است: «فرود آمدن، پست شدن، به پستی گراییدن.» و اگر بخواهیم آنرا از لحاظ رفتاری تحلیل کنیم، انسان موقعی به انحطاط رفتاری دچار می شود که بر خلاف ميل و خواسته باطنی خود، به کاری پست و یا رفتاری سخیف تن در دهد.
بعنوان نمونه بازجویان و شکنجه گران برای شکستن زندانی و در اختیار گرفتن او از چنین روشی استفاده می کنند. آقای «علی مهرسای» در بخشی از خاطرات خود از زندانهای مخوف جمهوری اسلامی ـ بین سالهای 1360 ـ1365، ماجراهای تکان دهنده ای از «انحطاط رفتاری» ی زندانیان بی پناه در زندان های مختلف کشور از جمله گوهر دشت کرج را شرح می دهد: فضای مسمومی که «توابین» را وادار می کرد تا به هر رذالتی در زندان تن دهند. به گفته ی او زندانیان هر آنچه که بازجویان می خواستند می کردند. و بدترین آن شکنجه ی دیگر زندانیان سیاسی برای اعتراف گیری بود. در یکی از این ماجراهای غم انگیز زندانی «متحول شده» برای اینکه وفاداری خود و به عبارتی «انحطاط» خود را به شکنجه گران ثابت کند حاضر می شد تا دو بار در روز مادر خود را با شلاق زده، او را شکنجه کند. یکی دیگر از زندانیان حاضر شده بود بعد از مراسم اعدام برادر خود، «تیر خلاص» در مغز او را خود بزند. (نقل به مضمون از کتاب «ما و زندانهای جمهوری اسلامی» صفحه 330)
دکترین و معماران فعلی جامعه ما هم که اکثرا همان شکنجه گران دیروزی هستند ـ نگاه کنید به کابینه ی آقای احمدی نژاد که حداقل سه تن از وزیران ایشان شکنجه گران معروفی بودند ـ تمام تلاش شان را بکار بسته اند تا این پروژه را در زندانی بزرگتر به نام ایران عملی سازند. و زندانیان بیشتری به نام «مردم ایران» را به این «تحول» نائل آورند.
وقتی فردی اجبارا در چهارچوبه های معینی دست به تکرار رفتارهای معینی بزند، رفته رفته این رفتارها ولو اینکه برخلاف میل باطنی او نیز باشد جزئی از عادات او و مبنای خلقیات او می شود. در این پروسه فرد از لحاظ شخصیتی متزلزل شده دچار انحطاط می گردد. یعنی به شخصیت دیگری مبدل می شود. آیا این واقعه در ایران اتفاق افتاده و یا در شرف افتادن است؟

حقارت پذیری!


کم یا بیش این واقعیت بر کسی پوشیده نیست که مردم ایران دیگر آن «مردم سابق» نیستند. مردمی نیستند که در تغییر محیط اطراف خود از خود خودی نشان دهند. گرد بی تفاوتی چنان بر فضای زندگی ایرانیان نشسته است که آدم را به یاد تاریخ ایران می اندازد! همان تاریخی که حکایت از همزیستی دور و دراز مردم با دیکتاتوری دارد. و اکنون چنین بنظر می آید که این مردم عادت کرده اند تا «زیر بار ستم» زندگی کرده و هر از گاهی فقط درخلوت خویش زبانی به گلایه از فلک بگشایند! البته انتظار من این نیست که همه ی مردم می بایستی سیاسی فکر می کردند و یا اینکه به حرکات سیاسی می پیوستند. من حتی این مردم را به خاطر اینکه کارگران را، دانشجویان و یا معلمان را در چنین شرایطی تنها گذاشته اند، سرزنش نمی کنم. مسئله این است که آنها حقوق پایمال شده ی خود را حداقل به اندازه پاکستانی ها و یا کنیایی ها هم نمی شناسند. و هر روز که می گذرد نسبت به ارزش های خود، نسبت به سرنوشت خود و همنوعان خود بیگانه و بیگانه تر می شوند!
چرا چنین شده استّ؟ چرا ایرانیان تکانی به خود نمی دهند؟! صبوری مردم ایران در عصر حاضر و مخصوصا طی این دو سه دهه ی اخیر و تحمل چنین آبروریزی ای به نام «حکومت اسلامی» گرچه جای تعجب نیست، اما جای تامل دارد. ریشه یابی چنین امری از مجال یک مقاله خارج است و اگر چه بقول مرحوم جمالزاده «اقدام به چنین عملی کاری نیست که از جانب اکثر هموطنان ما پاداش نیکو و اجر بسزایی داشته باشد و [...] نه تنها تعبیر بخدمت نخواهد گردید بلکه در نظر بسیاری از هموطنان ما حکم گناه و خیانت را پیدا خواهد کرد» ( خلقیات ما ایرانیان ـ صفحه 11)، ولی باید به این مهم پرداخت. تا ما خود را به نقد نکشیم هرگز جوابی برای این سوال آزاردهنده نخواهیم یافت که چگونه ملتی با این تاریخ به قول خودش درخشان تحقیر شدن را چنین راحت پذیرفته و در عصر جهانی شدن، با چنین سیستم بسته و حاکمان عقب گرایی گذران می کند؟
البته که این یک اتفاق نیست! «نهادینگی دیکتاتوری»، همساز شدن سریع مردم با ستمگران، استمرار چنین رژیمی را ممکن ساخته است. و واقعیت تلخ تر اینکه مردم ما بسیار فراموشکار بوده، خود نیز در بسط «فرهنگ حکومتی» نقش به عهده می گیرند. و حتی در مواقع لزوم به کمک آنها می شتابند. هم از این روست که به جای نافرمانی مدنی، یک پای ثابت منبرها و روضه ها، نماز جمعه ها و سخنرانی احمدی نژادها همین صندلی پر کن های سیاهی لشکر به نام مردم شده اند.
اجازه دهید با اشاره به یک مورد، کارزار حکومت برای برقراری نظم خود و کوتاه آمدن مردم در این خصوص را نشان دهم: در همان سالهای اول انقلاب بعد از آنکه روسری گذاشتن زنان در دستور کار رژیم قرار گرفت بدون مقاومت جدی از طرف مردم پذیرفته شد. اگر چه شعار «نه توسری نه روسری» از طرف بعضی از زنان معترض طنینی در خیابانهای تهران براه انداخت، ولی خیلی زود توسط گروه دیگری از خود زنان که در چنبره ی تاثرات حکومتی بودند سرکوب شد. تو گویی این همان زنانی نبودند که در بحبوحه سقوط رژیم پهلوی در حالیکه عین مردها «اورکت های آمریکایی» بر تن داشته و در یک دست اسلحه و دست دیگر را به علامت پیروزی بلند کرده، روی تانکها عکس می گرفتند و خواستار برابری زن و مرد بودند!
در تابستان گذشته وقتی که بار دیگر سرکوب «کم حجابان» بطور جدی در دستور کار قرار گرفت، عکس العمل عمومی همان بود که انتظار می رفت. ماموران و پاسداران در روز روشن و در ملا عام زنان و دختران بی پناه را به باد کتک می گرفتند و همین دختران از مردمی که در اطراف آنها در رفت و آمد بودند طلب کمک می کردند، ولی احدی را جرئت مداخله نبود. مردم فقط بعنوان تماشاچی از کنار آنها رد می شدند. نگاه کنید به یکی از این ویدئو ها که بارها از رسانه های مختلف پخش شده است:
http://www.youtube.com/watch?v=3zYKlSeIbrw&feature=related)
بحث من در اینجا پدیده ی روسری گذاشتن نیست. بحث تحمل بیچون و چرا و به عبارتی حقارت پذیری بی قید و شرط مردم است! همین مردم سالها هنرپیشه ای به نام «محمد علی فردین» و فیلم های او را به دلیل «
جوانمردی» های او دوست داشتند. شاید صحنه های تکراری «سررسیدن قهرمان برای نجات زنی که مورد تجاوز یا خشونت واقع شده»، و سوت و کف زدن های مردم در سالن های سینما، هنوز یاد بعضی ها باشد. «جوانمردی» یکی از نورم Norm های شناخته شده ی جامعه ما بود. سوال ساده این است پس چه شد؟ چطور این مردم تا آن درجه از قهقرا رسیده اند که در برابر کتک خوردن «خواهران» خود سکوت اختیار می کنند و بی تفاوت از کنارش رد می شوند؟!

عنصر ترس و ناآگاهی

در گذشته ای نه چندان دور، «ترس و ناآگاهی» مردم، به ظاهر دلیل محکمی برای این کوتاهی بنظر می آمد. مسلما از رژیمی که نه قانون، نه حقوق بشر و نه مدنیت سرش می شود باید ترسید. ولی بعید می دانم که دلیل کوتاهی مردم این باشد. امروزه ماهواره و اینترنت با وجود قدغن بودن، تقریبا به خانه های اکثر ایرانیان راه یافته است. مردم از این موضوع زیاد خوف به خود راه نمی دهند. یکی از شهروندان ما با وجودیکه دو بار ماهواره ی او را ضبط و او را جریمه کرده بودند، باز اقدام به نصب ماهواره ی دیگری کرده بود! در عروسی یکی از نزدیکان «ماهواره» نیز با جهاز دختر همراه بوده است! بنابر این مردم زیاد هم ترسو نیستند. اما می ماند ناآگاهی آنها! که این خود نیز جای تردید است. بنظر نمی آید که مردم از ماهیت جمهوری اسلامی ّآگاه نباشند. آنها هر روز می بینند و می شنوند که چطور دانشجویان سرکوب می شوند. نام منصور اسانلو به گوش خیلی ها آشناست. اگر پای یکی از آحاد مردم به دستگاه قضایی ایران افتاده باشدـ که مسلما افتاده است ـ آنها به وضوح فهمیده اند که در سیستم قضایی و حقوقی جمهوری اسلامی، چه خبر است! می فهمند که در این سیستم چند من آدم یک غاز می شود! اینروزها اکثر مردم برای احمدی نژاد جک می سازند و در محافل خصوصی به ریش او و بقیه ی «آخوندها» می خندند. اما اینکه به هنگام سفر ایشان در زیر پای اتومبیل پرزیدنت گلدسته پهن می کنند و در سخنرانی های او فضای استودیوم های شهرستانها را پر می کنند، بعید می دانم که از «ترس» یا «ناآگاهی» باشد! همچنین حضور مردم انبوه با زن و بچه های خردسالشان (تو گویی که به پیک نیک سیزده بدر رفته باشند) برای تماشای صحنه های اعدام و سنگسار و شلاق زدن جوانانی که معلوم نیست در کدام محکمه محکوم شده اند، هیچ شباهتی به ترسیدن ندارد! این بیشتر خصوصیات ایرانی ها را نشان می دهد تا ترس و ناآگاهی شان را! از این گذشته برای بسیاری از ایرانیها که در خارج از کشور زندگی می کنند، حداقل عنصر ترس معنی ندارد، ولی نگاه کنید به حرکات اعتراضی آنها که چند در صد از جمعیت ایرانیان خارج از کشور را در بر می گیرد! آقای دکتر رامین احمدی از مرکز گردآوری اسناد حقوق بشر ایران، در مصاحبه ای با تلویزیون صدای آمریکا در یک مورد می گوید: «برای ایرانیان حقوق بشر به اندازه خشایار شاه هم اهمیت ندارد!» او ادامه می دهد که:«برای اعتراض به فیلم 300، پنجاه هزار امضا جمع می شود ولی برای جلوگیری از سنگسار در ایران 1000 تا امضا هم جمع نمی شود.» (نقل به مضمون ـ 10 دی ماه برنامه ی میزگردی با شماـ تلویزیون صدای امریکا)
بنابر این بیش از هر چیز باید خلقیات ایرانیان را بررسی کرد. مارگارت لاینگ نویسنده ی کتاب «مصاحبه با شاه» به نقل از آرتور آرنولد ـ سیاح انگلیسی ـ عنوان می کند که «ملت ایران دارای سجایای فوق العاده و پیچیده ای و غیر قابل پیش بینی «پارسی» کهن هستند. روزی وفادار به مکتب از خود گذشتگی و مرگ، روزی شرور، روزی مهمان نواز بی همتا، روزی غرق فساد، روزی شاعر...» ایشان در ادامه می نویسد: «آقایی از اشراف قدیمی تهران به من گفت که «ایرانیان جاودانی اند» از او پرسیدم که چرا اینطور فکر می کند. خیلی با وقار جواب داد «برای اینکه هیچ درکی از جاودانگی ندارند» . ( مصاحبه با شاه ـ ترجمه اردشیر روشنگر صفحه 274 )


مردم گرايي روشنفکران و عدم نقد مردم




بطور حتم یکی از عمده ترین نقض ها این است که روشنفکران ما بندرت مردم و رفتار آنها را نقد کرده اند. چرا که در زمانه ی معاصر «مردمی» و یا «ملی» بودن یکی از ارزشهای سیاسی، یا به عبارتی یکی از فیگورهای مهم و از مستمسک های روشنفکری بوده است. دغدغه اصلی روشنفکران «نقد قدرت» بوده است و نه مردم. گروههای مختلف اجتماعی و سیاسی یا به نقد حاکمیت پرداختند و یا پاچه یکدیگر را گرفتند و کسی «از گل نازکتر» به مردم نگفت! مردم گرایی همواره در مرکز ثقل آرمانی روشنفکران بوده و اگر شانس با آنها می بود و در مقام اپوزیسیون ظاهر می شدند، بنابه به احتیاجی که برای بودن در صحنه به مردم داشتند هرگز چنین اتفاقی که مردم را نقد کنند نمی افتاد. وقتی نگاهی می افکنیم به اعلامیه ها، بیانیه ها و خطابیه های سازمان ها و گروههای سیاسی در اوان انقلاب، عبارت هایی از قبیل «مردم غیور!»؛«ملت همیشه در صحنه!»؛«ملت شریف!»؛ «خلق با شکوه ایران» و ... نقش و جایگاه ويژه ای در فرهنگ سیاسی بازی می کرده و می کند. تو گویی بدون چنین تیترهایی هیچ اعلامیه ای صادر نمی شد. بنابر این چنین ادبیاتی خود به خود «نقد مردم» را در محدوده ی خطوط قرمز قرار میداد. بدون هیچ تعریفی از مردم، «مردمی» بودن به عنوان یک ارزش تلقی شده، امکان ورود به این حوزه و نقد آن را مشکل و در واقع غیر ممکن ساخت.
این غفلت کاری به تاریخ نویسی ما هم سرایت کرده است. بعنوان مثال محققین و مورخین ما در مورد دلایل شکست نهضت ملی به رهبری مصدق، همه ی جوانب را بررسی کرده اند، الی مردم را! ببینید چطور یکی از محققین و مورخین ملی گرا قضیه مردم را چنین با احتیاط کوتاه عرض می کند که: «واقعیت این است که ملت ایران نیز در مبارزه ضد استعماری خود، تا پایان نبرد در صحنه باقی نماند وبرای حفظ دستاوردهای نهضت و دفاع از آزادی و حیثیت خود ایستادگی نکرد. و در چنین شرایطی بود که محکوم به شکست شد.» (سرهنگ غلامرضا نجاتی ـ کتاب «تاریخ سیاسی 25 ساله ی ایران ـ جلد اول»صفحه 69)
در حالیکه همین واقعه یعنی «چرخش مردم »را یک نویسنده ی غیر ایرانی به این گونه شرح می دهد:
«در آغاز توده های جمعیت در تهران همگی مخالف شاه بودند. اما رفته رفته موج مسیر خود را تغییر داد. سربازان در خیابانها ظاهر شدند و نشان دادند که ارتش هنوز به شاه و زاهدی وفادار است. آنگاه تظاهر کنندگانی که سازمان سیا به آنان پول پرداخته بود و بتوسط دو برادر جاسوس روزولت گرد آمده بودند با فریادهای «زنده باد شاه» و «زنده باد امریکا» از جنوب تهران براه افتادند و بر فریادهای «یانکی به خانه برگرد» غالب شدند.
(یک شاهد عینی این صحنه را یک دسته عجیب و غریب توصیف می کند و می گوید: «ورزشکاران کباده کش، وزنه برداران میل به دست و کشتی گیرانی که عضله می گرفتند در میان جمعیت بودند. بتدریج که عده تماشاچیان زیادتر می شد این گروه شکفت انگیز هم آهنگ به دادن شعار به نفع شاه پرداختند. جمعیت دنبال آوای آنها را گرفت و در همانجا پس از لحظه ای تردید، توازن روانشناسی عمومی علیه مصدق چرخید

عکس های شاه به دیوارها و ویترین مغازه ها چسبانده شد. گروههای طرفدار و مخالف شاه در خیابانها به زد و خورد پرداختند. مصدق سرنگون شد. مردم زاهدی را با حسن قبول پذیرفتند و او نخست وزیری را در دست گرفت.» (کتاب «آخرین سفر شاه» نوشته ی ویلیام شوکراس ترجمه ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی ص 79)



چه بايد کرد؟
من ترجیح می دهم به جای «چه باید کرد»ن ها به این بپردازم که چه نباید کرد؟ بله ما ایرانی ها لازم نیست که کاری کنیم کارستان! ما باید همانقدر همت گماریم که مثلا کاری که نباید بکنیم، واقعا نکنیم! در آینده دوباره به این مهم خواهم پرداخت.




۱۳۸۶/۱۰/۱۶

تا به کی ؟


تا به کی با شب تاریک هم آغوش شدن؟
تابه کی در شبح روز فراموش شدن ؟

تا به کی دیده به فردای «چه باشد» دوختن ؟
تا به کی در دی و امروز چو مغشوش شدن ؟

تابه کی حسرت گرمای محبت خوردن ؟
تابه کی شعله نیافروخته خاموش شدن ؟

تا به کی حسرت گرمای محبت خوردن ؟
تا به کی چون می بی شور و ثمر نوش شدن ؟

تابه کی کنج خرابات به مستی بودن ؟
در دل دشت و دمن از پی خرگوش شدن ؟

تا به کی گول حماقت خوردن ، رنگ شدن ،
به نوای دهل از دور مدهوش شدن ؟

تا به کی تو سری و تهمت و تحقیر شدن ؟
یا که در زیر قدم های که مفروش شدن؟

تا به کی شاهد ظلمت شدن و دم نزدن
تابه کی ضد حقیقت همه سرپوش شدن ؟

تابه کی بهر شبانگاه ثنا ها گفتن ؟
تابه کی در خلإ صبح سیه پوش شدن ؟

تابه کی ناله و افغان و امان سر دادن ؟
تابه کی در بدری خانه ی بردوش شدن ؟

*
مهلتی نیست در این واپس عمرت مختار
تابه کی شب پر و در خلوت شب موش شدن ؟

یلدای 1364

۱۳۸۶/۱۰/۱۴

ما هم در جبهه دمکراسی هستیم

اصولا منشا افکار تجزیه طلبی، انحصارطلبی است. افکار غیر دمکراتی ست که ایران را فقط برای خود و گروه خود می خواهد. آنچه که شوروی سابق را پارچه پارچه کرد، تجزیه طلبان نبودند بکله افکار غیردمکراتیک استالینی بود
مختار برازش
سه‌شنبه ۲۲ آبان ۱٣٨۶ - ۱٣ نوامبر ۲۰۰۷

زیگموند فروید معتقد است که «تابوها از طریق والدین و مراجع اجتماعی منتقل می شوند. ولی این امکان دارد که در نسل های بعد به عنوان یک استعداد روانی موروثی شکلی سازمان یافته پیدا کند.» این امر در مورد نسل ما کاملا صدق می کند. این میراث شوم واقعا بصورت کاملا سازمان یافته عمل کرده و می کند بطوری که بسیاری از نیروهای مدعی روشنفکری و رهبری اپوزیسیون را نیز در بر گرفته است.
.
تا قبل از سایه احتمالی «جنگ امریکا ـ ایران» رژیم ایران یکی از ضدایرانی ترین رژیم های دنیا معرفی می شد. بعضی از گروههای ناسیونالیست که با معرفه های تاریخی و بعضا خیالی و نامشخص، خود را فرزندان «کوروش کبیر» خوانده، فخر فروشی می کردند که صاحبان اولین کتیبه حقوق بشر هستند و با شاه بیت شاعر ایرانی بر سردرب سازمان ملل که «آدمیت» را تمثیل کرده به خود می بالیدند، و طی سی سال گذشته تمام توان لجستیگی و فکری شان را بکار بسته تا به جهانیان بباورانند که این جمهوری جهل و جعل نه آن ایران اهورا ـ مزدایی است که می گوییم؛ که حکومت جبار فعلی، ایران را مصادره کرده است... اما به یکباره ورق برمی گردد و همین ها تحت عنوان «دفاع از تمامیت ارضی کشور» بطور داوطلبانه در کنار یکی از کثیف ترین و ضددمکراتیک ترین رژیم های دنیا قرار می گیرند. این خودکشی سیاسی را چگونه می توان ارزیابی کرد؟!
در این مقاله اما صحبت من این گروه و یا گروههای مشابه ای که در برنامه های حزبی خود همواره «خاک ایران» اولویت بر «حقوق ایرانیان و دمکراسی» داشته است، نیست. بحث من با کسانی است که انتظار می رفت بجای گذران ماه عسل در تبعید، کمی هم چشمان خود را باز کرده، به تجربیات خود اندوخته و به جای وارد شدن به کارزار نژادپرستی و خاک پرستی، ایران را همانند کشوری که هست می دیدند نه آنطوری که می اندیشند و می خواهند!
یکی از این آقایان، آقای علی کشگر است. امروز در قامت یک کارشناس امور تجزیه طلبی ظاهر شده و مباحثی را پیش می کشد که قابل توجه است. او که «بحران امروز ایران» و «مخاطراتی که از همه سو بقای ملت را تهدید می کند» را بعنوان یک چماق بالای سر «چپ ایران» نگه می دارد می خواهد تا این جریان موضع اش را «بطور شفاف و صریح در برابر میهن و ملت ایران» روشن نماید. [نگاه کنید به مقاله کشگر ـ اولویت با ایران است.1]
کشگر در نقد مقاله ای از آقای ف. تابان، ایشان را به خاطر تلاشش برای «بی اهمیت کردن موضوع ایران» و «منحرف» ساختن از «یک نکته بدیهی» مورد نکوهش و حتی ناسزا قرار می دهد. کشگر از اینکه ف. تابان به جای اولویت دادن به ایران (؟)، صحبت از دمکراسی و عدالتخواهی کرده است خشمگین است. و هم و غمش را بر این می گذارد تا «گرانیگاه بحث» را در دست گیرد و ثابت کند که «تمامی مطالبات آزادیخواهانه، عدالتخواهانه و دمکراسی خواهانه مشترک ما و مبارزه مردم ایران با رژیم اسلامی بر محور ایران می چرخد» [ کشگر ـ همان مقاله]
گر چه پوپولیسم «ایران پرستی» در این جمله دهان هر مخالفی را می بندد، ولی این همان دامی ست که «ناسیونالیسم کور و افراطی» برای جنبش چپ یا هر جنبش آزادیخواهانه ای پهن کرده است تا آنرا از سکه انداخته و با خود همراه سازد. که این نه تنها به ضرر چپ بلکه بضرر پروسه دستیابی به دمکراسی در ایران نیز خواهد بود. معنای این جمله ی رسواکننده ی علی کشگر این است که اگر ایران نباشد دیگر آزادیخواهی و عدالتخواهی و دمکراسی برای ایشان معنایی ندارد! باور کردنی نیست که یک نیروی مترقی و مدعی، جغرافیا را مبنای ایدآلهایش قرار میدهد و «آزادیخواهی و دمکراسی» را در چهارچوب یک مرز سیاسی که خود آنرا تعریف می کند دنبال کرده و تازه بر دیگران نیز می تازد که این «بزرگترین چالش درونی» جنبش چپ است.
ف. تابان فی الواقع تاکید کرده که «مطالبات ملی در مناطق تحت ستم، از منشاء اصیل و مردمی برخوردار است و حق خدشه ناپذیر مردم این مناطق است که نه تنها به زبان مادری خود تحصیل کنند و آموزش ببیند، بلکه به طور افزون تر در حاکمیت محلی مناطق خود مشارکت داشته باشند و در تعیین سرنوشت خود دخالت کنند، احزاب حقیقی آن ها به رسمیت شناخته شوند و اتهام تجزیه طلبی به آن ها زده نشود، بتوانند عقب ماندگی های اقتصادی – سیاسی و شاید فرهنگی مناطق خود را که نتیجه ی سیاست های تبعیض آمیز حکومت های قبلی و فعلی است جبران کنند، به گونه ای که تبعیض بر اساس زبان و ملیت و مذهب در کشور از بین برود.» ( نگاه کنید به مقاله «ما در جبهه ی دمکراسی خواهیم ماند»ـ ف . تابان2)
بسیاری از مطالباتی که آقای تابان برشمرده، از بدیهیات الفبای سیاست روز است و مطابقت با اعلامیه جهانی حقوق بشر دارد. اما کشگر این تحلیل را «دارای ضعف های اساسی و سراسر مخدوش» می داند. به این دلیل که تابان از ایران تعریفی غیر از آنچه که کشگر تازگی به آن ایمان آورده ارائه می دهد. از آن روی مورد تهدید و تکفیر قرار می گیرد که چرا ایران را «کشوری کثیرالملله» که بنظر کشگر همان «ایران چند پاره» است معرفی می کند! خشم کشگر بر سردبیر اخبار روز بیشتر از این زاویه است که او «حقوق ملت های تحت ستم» را به رسمیت شناخته و بر «حق تعیین سرنوشت» تاکید دارد. بعبارتی آقای تابان با این مقاله و گفتن اینکه باید «در نظام سیاسی آینده کشور حقوق ملت های تحت ستم رعایت شود» [مقاله ف. تابان] اختیارات آینده ی یکی از سکانداران سیاسی ایران فردا که مسلما آقای کشگر یکی از کاندیداهای مسلم آن است (!) را محدود و محدودتر می کند!
کشگر به جای پرداختن به محتویات آنچه که تابان می گوید به یک سری تعریف های کلاسیک پناه آورده گوشزد می کند که «[...]«حاکمیت» شامل «استقلال سیاسی و قضائی یک جامعه سیاسی» است. یعنی دارای جغرافیای سیاسی، به عبارت دیگر دارای کشور است. حاکمیت در حوزه داخلی هر کشور «شامل همه اختیارهایی ست که هر دولتی بر شهروندان خود یا بر خارجیان ساکن کشور ... دارد.» و حاکمیت در حوزه بین المللی «شامل حق داشتن روابط با دولتهای دیگر با بستن قرارداد یا اعلان جنگ است.» (همانجا ـ مقاله کشگر)
به عبارتی مشکل او «اختیارات» است و نه حقوق! با این تعریف ها دیگر می فهمیم که چرا باید برای «دفاع از تمامیت ارضی» در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار گیریم. چرا که انکار اینکه جمهوری اسلامی یکی از بااختیارترین ـ بخوان سرکوبگر ترین ـ کشورهای دنیا، از لحاظ سیاسی و قضایی است اظهر من الشمس است. ولی اما آنچه که در این تعاریف کشگر گنجانده نشده رابطه حاکمیت با شهروندان خود است. بعبارتی مشکل ما، مشکل ساختاری ست که در آن «دمکراسی و حقوق بشر» از دستور کار حذف شده است. و کشگر کاری به این مسئله ندارد.
من با کشگر در اینکه ف. تابان جرئت بخرج داده تا ایران را آنگونه که هست معرفی کند، موافقم، اما نه به این دلیل که او تجزیه طلب است! او هر دو دیدگاه انحرافی و افراطی ـ ناسیونالیسم کور و تجزیه طلبی ـ را بر شمرده و معتقد است که فقط در صورت تامین «دموکراسی و عدالت برای تمام کشور و تامین حقوق برابر برای تمام مردم ایران صرف نظر از زبان و ملیت و مذهب» [ مقاله ف. تابان] است که ایران برای همه خواهد بود. اما اکنون تابان باید تاوان این حقیقت گویی خود را بدهد! از این رو آقای کشگر در مقام نه کمتر از یک بازجو، اصرار دارد تا آقای تابان را به مخمصه انداخته و از زبان ایشان بیرون بکشد که اگر این «تجزیه طلبی» و «شکستن تمامیت ارضی کشور» نیست پس چیست!؟ یعنی اینکه برای کشگر غریب می آید که کسی هم دمکرات باشد و هم ایرانی!
در حالیکه بنظرم کشگر گوی سبقت را از ناسیونالیست های افراطی ربوده و ایرانی بودن را وفاداری به مشتی خاک عنوان می کند. البته که «انسان ایرانی دارای سرزمینی بنام ایران را مورد نظر دارند،» [همانجا ـ کشگر] ولی این ایران آقای خامنه ای و احمدی نژاد نیست. حتی ایران آقای کشگر هم که در آن حقی برای غیر خودی قائل نیستند، نیست. «پیام اصلی شعار «تمامیت ارضی» در وجه داخلی، به جای آن که متوجه سرکوبگران مردم و حکومت مستبد ایران باشد، متوجه ی احزاب ملی – منطقه ای و مطالبات ملی در ایران است. این را هر شخص عاقلی می تواند بفهمد، که شعار «حفظ تمامیت ارضی» در این شرایط همسویی با علایق و منافع جمهوری اسلامی است.» [ مقاله ف. تابان]
آقای کشگر باید بدانند که همه ایرانی ها قبل از هر چیز انسان هستند. بنابر این مثل همه انسانها حق و حقوقی دارند. چپ و یا هر نیروی مترقی دیگری قبل از هر چیز باید موضع خود را نسبت به این حقوق اولیه معین کند. وقتی شما این حقوق را منکر می شوید و هر کسی را که دم از این حقوق شناخته شده ی اولیه می زند تجزیه طلب می خوانید، تکلیف را معین کرده اید.

مرحوم محمد رضا شاه پهلوی مخالفین خود را خائن به مملکت می خواند و وجود آنها را تحمل نمی کرد ولی وجود آنها را انکار نکرد. به آنها پاسپورت و اجازه داد تا از مملکت خارج شوند. در حالیکه علی کشگر نه حاضر است «غیر خودی» ها را به رسمیت بشناسد و نه تحمل می کند! آقای یونس شاملی در نقدی از ایشان که ایران را «یک ملت» معرفی کرده، پرسیده بود « [...] که؛ اگر ایران، همچنان که علی کشگر برای باوراندن خوانندگان خود، از آن بعنوان "ملت ایران" نام برده است، واقعاً یک ملت می بود، چگونه یک ملت با مختصات واقعی میتواند با تهاجم رجی به تجزیه کشانده شود؟!» [نگاه کنید به مقاله «اولویت ما حفظ کدام ایران است؟ یونس شاملی] »

برای اطلاع آقای کشگر باید عرض کنم که اصولا منشا افکار تجزیه طلبی، انحصارطلبی است. افکار غیردمکراتیکی ست که ایران را فقط برای خود و گروه خود می خواهد. آنچه که شوروی سابق را پارچه پارچه کرد، تجزیه طلبان نبودند بکله افکار غیر دمکراتیک استالینی بود. در کشور چهار و نیم میلیونی نروژ، حدود 20 تا 30 هزار نفر «سامی» زندگی می کنند. سامی ها بومیانی هستند که از قدیم الایام ساکن قسمت های شمالی نروژ، سوئد، فنلاند، و روسیه بوده اند. این اقلیت بومی در نروژ دارای امکانات فراوانی هستند. از جمله اینکه دارای «مجلس قانونگذاری سامی» مخصوص به خود هستند که قوانینی را برای پیشبرد زبان، فرهنگ و سیاست اقتصادی خود پیش می برند. همه ی سامی های ساکن چهار کشور، اتحادیه ای دارند که برای پیشبرد زبان و فرهنگ مشترکشان کار می کند. همه ی آنها پرچمی مشترک هم دارند. اما هیچ نروژی ای نه آنها را انکار می کند و نه آنها را تجزیه طلب می خواند. دمکراسی موجود در نروژ حقوق این اقلیت قومی را چنان تامین می کند که هیچکدام لزومی برای جدا شدن از کشور خود را حس نمی کنند. یک ایرانی شرافتمند نه به تابوها و میراث های عهد بوق بلکه به ایرانی آزاد و آباد برای همه شهروندان می اندیشد. بنابر این تنها یک جبهه دمکراسی واقعی است که می تواند به این هدف کمک کند. به همین دلیل کاملا ساده، ما هم در جبهه ی دمکراسی هستیم و می مانیم.

۱۳۸۶/۱۰/۱۱

جای خالی ما...

«جای خالی ما»، بعد از سالها طی کردن راه های بی ثمر طرح شد. گفتم بگذار خود، خودمان را فراموش نکنیم. گفتم بگذار مثل بخار هوا نشویم. شاید باید یک جایی خیر خودمان را می گرفتیم که ثبت شویم. جایی، نقطه ای، تا روزی ـ گاری امکان بازگشت به آنچه که امروز بوده ایم را بیابیم. تا روزگاری بدون دردسر آنچه را که برما گذشته است را مرور کنیم. گفتم این می تواند جای خالی ما را پر کند. البته که پر نمی کند. چطور باید پرکند؟ کجا را باید پر کند؟ توی همین «جمع فضلایمان» که خود را «نابغه عصر» می نامند و حتی حاضر نیستند سلام های دو کلاس پایین تر از خود شان را علیک بگیرند، چطور می توانی ادعا کنی که جای شما خالی است فضلا؟!

اصلا این خودش ماجرای لاپایی همین جاخالی هاست. این مهیا نبودن ها، خود موضوع این خالی ها را تشکیل می دهد. بخاطر همین طبیعی است که این موضوع با طبع خیلی ها سازگار نخواهد بود. رک و پوست کنده بگویم تلخ است. البته که این تلخی ها قصه اش دراز است. برمی گردد به روزگارانی که انسان قرار بود خودش را در آینه دل پیدا کند. با خود خلوت کند و یا خود را آنطور که هست بنمایاند... به به! خب این کجایش تلخ است؟
مسئله در همین جاست. با خود فکر کردم که در واقع نباید تلخ باشد، اما می دانید که ما ایرانیها خیلی با خودمان تعارف داریم یا به قولی خیلی برای خودمان تعارف تیکه پاره می کنیم. بسیاری از ماها از رودرروئی با تصویر خود نگرانیم و از آن رنج می بریم. این تصویر، تصویر درون ماست. تصویر گذشته مان، آینده مان، و وقتی با دقت نگاه می کنیم تصویری نمی بینیم که درخور ادعاهای رنگارنگ ما باشد. چهره ی خسته و در هم رفته ای توی آینه پیداست که محال است ما باشیم! بی رودربایستی باید گفت که نمی خواهیم که ما باشد. و عجایبش در این است. اصلا این به تلخی بیشتر می زند تا به عجیبی!
تاریخ ما پر است از این تلخی ها و عجایب. اصلا یک عمر با همین تلخی ها سر کردیم و اسمش را گذاشتیم زندگی! بعد هم به آن فخر فروختیم. جالب اینکه بسیاری از ماها یک جورهایی به این امر واقفیم و بعضا تا موقعی که غریبه ای دور و برمان نیست به آن اعتراف هم می کنیم. اما... هضم موضوع به این سادگی ها هم نیست. مطمئنا" برایمان گران تمام می شود! (حالا بیا ودرست کن! چه سرمایه ای داشتیم که حالا برایمان گران هم تمام شود!) پس زیرش می زنیم. لذا به دروغ واصل می شویم. البته که دروغگویی بهتر از مسکنت است! بعد از آن هم خب مجبوریم روی حــــــــرف ( یعنی دروغ) مان بایستیم. تا آبها از آسیاب بیافتد. ولی همیشه همه چیز بر وقف مراد ما نیست. نمی شود که انکار کرد. تلویزیون هست، رادیو هست، روزنامه ها می نویسند که چه گفتی... مجبوریم تدبیر دیگری بیاندیشیم. ناغافل ترفندی به ذهن مان خطور می کند. جفت و جور می کنیم و شرط می گذاریم. مثلا می گوییم که «مصلحت روزگار چنین بود» و به شرط اینکه ما را تقصیر کار ندانند، ندایی می دهیم. اصلا چه شرط و شروطی؟ ما که از اولش کاره ای نبودیم. به ما تحمیل شد. دست اجنبی از آستین این و آن بیرون زد. خدا لعنت کند این اجنبی ها را که نمی گذارند نفس راحتی بکشیم. ... بدین ترتیب تمام جهان تقصیر کار می شود الا خود ما! تازه همینجور پیش برویم طلب کار هم می شویم. «حق شونِِ ... یه عمر نفت ما را چاپیدند، حالا چهار روز خرج ما رو بکشند، چی می شه؟»... و این قصه ادامه دارد...
بنظرم لازم است که بدانیم تا چه اندازه این موضوع آینه تلخ است. گویند آخر «هر حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» اما این ها به قول گفتنی «همش حرف» . مشکل که این حرفها بر دل نشیند. اصلا احتیاجی هم نیست که بر دل نشیند. من معتقدم باید توی کله ی مان بنشیند. تو کله ی همه ی ماهایی که هنوز با خاطره های قاب گرفته مسافرت می کنیم. ماهایی که دل در گرو ناکجا آبادهای هزاران ساله داریم. و ول کنِ معامله هم نیستیم. اما این تلخی فقط ماها را نیست که آزار می دهد. ما داریم یک نسل دیگر را هم از آینه دور می کنیم. اما آینه را چه گنه؟
01.01.2008

۱۳۸۴/۹/۹

فانوس بدستان عصر نو!


«نگاهی بر وقایع 21 آذر و نقش پیشه وری»

امروز باید تکلیف مان را با بسیاری از ارزش ها و یا ضد ارزش های تاریخی معین کنیم که بالاخره تعریف ما از یک حرکت ملی چیست؟... هنوز بعد از 60 سال معنی یک حکومت ملی برای آقایان مشخص نیست. آزادی احزاب مفهوم نیست؟ حق تعیین سرنوشت عین تجزیه طلبی است! حرف زدن و نوشتن به زبان مادری خیانت تعبیر می شود!

ـ ما قبل از اینکه بگردیم دنبال خائن، مجبوریم بسیاری از مفاهیم را دوباره باز تعریف کنیم. باید به اتفاق نظر رسید که مثلا « وطن » چیست و «وطن پرست» کیست؟... تا قبل از سال 1989 اگر کسی در آلمان شرقی ندای اتحاد دو آلمان را سر می داد « خائن » نامیده می شد و به جرم « جاسوسی » برای بیگانگان به محاکم کیفری سپرده می شد. در حالیکه کمتر از یک سال بعد، بعد از ریزش دیوارهای برلین اولین گلدسته های اسطوره ی مقاومت را همین خائنین دیروز گرفتند!ـ تعجب و تاسف من از هم کاسه شدن نیروهای تازه نفسی ست با این قضایا که شهادت آنها برای برون رفت از مسائل مبهم تاریخی و ملی مخصوصا با تجاربی که بعد از سفر به سرزمین آرمانی « دایی ژوزف» کسب کرده بودند می توانست مفید واقع شود. منتها این اقایان نیز برای اینکه در فرصت باقی مانده عمر، دین شان را نسبت به تاخیری که در وطن پرستی داشته اند ادا کنند همان روال همیشگی را الگوی خود قرار داده اند. گویا نگاه اینچنینی به تاریخ سنگ محک وطن پرستی شده است!

۱۳۸۴/۸/۱۵

آذربایجان در التهاب انتخاباتی تعیین کننده!

تا آخر این هفته ( 6 نوامبر ) مردم کشور آذربایجان به صندوق های رای می روند تا نمایندگان خود را برای مجلس ملی این کشور برگزینند. با توجه به حساسیت موضوع در منطقه و آذربایجان، لازم دیدم نگاه کوتاهی داشته باشم بر وقایع آذربایجان:

فاکت های تاریخی:


از اواخر قرن نوزده « آذربایجان » بدلیل قرار گرفتن در بستر مبارزاتی ضد استعماری روس و تاثیر پذیری روشنفکران آن از ایده های انقلابی و ترقی خواهانه غرب، همواره به یکی از مناطق پر حادثه تبدیل شد. بعد از فروپاشی امپراطوری روسیه تزاری و بعد از آنکه آذربایجان با رهبری یکی از روشنفکران سوسیال ـ دمکرات به نام « محمد امین رسول زاده» و حزب او حاضر به پذیرش برای الحاق به « اتحاد شوراها » نشد، در ماه مه 1918« جمهوری دمکراتیک آذربایجان » پایه گذاری شد. گر چه این جمهوری نو پا در آوریل 1920 با حمله بلشویک ها و ارتش سرخ در هم شکسته شد ولی ورق های زرینی را در تاریخ مردم آذربایجان و خاور میانه گشود که غیر قابل کتمان است. از جمله ی آن ثبت اولین حکومت دمکراتیک پارلمانی و سکولار در منطقه و برخورداری حق رای

برابر برای زنان است.
با توجه به چنین سابقه ای، قابل پیش بینی بود که به محث لغزش پایه های حکومت شوراها، خاکستر جنبش ملی آذربایجان خیلی سریعتر و زودتر از دیگر جمهوری ها شعله ور شود. پدیدار شدن گروههای استقلال طلبی چون « وارلیق» و « روشنفکران » در سال 1987 در آذربایجان نشانگر این جرقه ها بود. آنها توانستند با هدایت کردن اعتراضات پی در پی میلیونی مردم ـ از 18 نوامبر تا 5 دسامبر 1988 ـ چنان حرکاتی را به نمایش گذارند که موجب تحسین جهانیان شود. هفته نامه آلمانى «اشپيگل» همان سال آذربايجانیان را «ملت سال» نامید. گرچه این اعتراضات انسجام کاملی را در خود نداشت، اما دستاوردهای مهمی را سبب شد. سرکوب خونین مردم باکو توسط حکومت مرکزی در ژانویه 1990 که« ژانویه سیاه » نام گرفت، مبارزات مردم را وارد مرحله تازه ای کرد. اکنون « جبهه خلق » به رهبری ابولفضل ائلچی بیگ تشکیل یافته بود. او ابتدا هدف خود را فدرالیسم و سپس استقلال اعلام نمود. نهایتا در 21 دسامبر 1991 مردم آذربایجان در یک همه پرسی رای به تغییر قانون اساسی داده و استقلال خود را جشن گرفتند. « ابولفضل ائلچی بیگ» که خود را ادامه دهنده بانیان جمهوری دمکراتیک آذربایجان می نامید به ریاست جمهوری رسید. او در ادامه ی برنامه های خود قوانین مربوط به آزادی احزاب، مطبوعاتَ، تاسیس دادگاههای مستقل و روند خصوصی سازی اموال دولتی را وعده داد.
حیدر علی اوف مردی برای همیشه!
حیدر علی اوف که می توان گفت سیاست را از همان اوان جوانی موقعی که تنها 18 سال داشت و به عنوان یکی از مسئولین مهم دولتی نخجوان انجام وظیفه می کرد می شناخت، طی سالهای حاکمیت حزب کمونیست آذربایجان همواره در میدان سیاست این کشور نقشی تعیین کننده و تاثیر گذار داشته است. این جوان زیرک یکی از اولین آذری هایی بود که توانست بعدها در حکومت شوراها به ریاست مهمترین مراکز و حتی سازمانهای امنیتی شوروی برسد. (1967) در سال 1969 او دبیر اول حزب کمونیست آذربایجان شد و تا 13 سال در همین منصب باقی ماند. در سال 1987 در اعتراض به سیاست های گورباچف از عضویت کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی کناره گیری کرد. او خیلی زود متوجه شد که نردبان ترقی او دیگر از بالای دیوار حکومت مرکزی نمی گذرد. به همین جهت شامه ی تیز خود را متوجه ی « خواستگاههای ملی مردم خود» کرد. بعدها اعتراضات تند و شدید او به دولت مرکزی به خاطر سرکوب خونین مردم باکو در 1990، از او چهره ای مردمی ارائه داد. شناخت او از روحیه و احوال مردم خود و آشنایی اش به سیاست های روز باعث شد تا اینبار علی اوف با چهره ای جدید و کسی که حرفهایی برای گفتن دارد، ظاهر گردد. برای اینکار او که در سازماندهی تجارب فراوانی اندوخته بود « حزب نوین آذربایجان » را در حالیکه هنوز یک سال هم از ریاست جمهوری ائلچی بیگ نمی گذشت تاسیس و زمزمه « آذربایجان نوین » را به صورت یک اپوزیسیون به فریاد بدل کرد. او با « لیبرالیست » خواندن خود و دوری جستن از شعارهای ناسیونالیستی که بعد از استقلال دیگر کارایی خود را از دست داده بود، خیلی زود توجه و حمایت غرب از جمله امریکا را هم به خود جلب کرد.
یکسال بعد، با آغاز جنگ آذربایجان و ارمنستان و عدم توانایی دولت نوپا در پاسخگویی به معضلات اقتصادی و اجتماعی ناشی از جنگ، باعث بالا گرفتن نارضایتی مردم شد. جامعه آبستن اعتراضات و ناآرامی های جدیدی گردید تا اینکه بالاخره ائلچی بیگ تحت فشار و در نتیجه ی شکست های نظامی خارجی و اعتراضات مردم مجبور به کناره گیری و حیدر علی اوف در اکتبر 1993 با رای مردم به جای او برگزیده شد.
گر چه شرایط جنگی بوجود آمده و صدارت کوتاه مدت رژیم قبلی، امکان اظهار نظرهای دقیق در مورد ماهیت آن را نمی دهد ولی با رهبری جدید حیدر علی اوف، دیپلماسی این کشور دچار تغییرات غیر قابل انکاری شد. او که در قامت یک سیاست مدار دمکرات و فعال در سطح جهانی ظاهر شده بود توانست اقدامات موثری انجام دهد. اما شعارهای او تحت عنوان « آذربایجان نوین » هرگز جامه ی عمل نپوشید. یکی از نمره های تجدیدی او عدم حل قضیه قاراباغ بود. او که درهای اقتصادی کشور را به روی بازارهای غربی ها گشوده و دست شرکت های نفتی ریز و درشت آنها را در مملکت باز گذاشته بود، تا شاید بتواند به هنگام امتیاز گیری در قضیه ی قاراباغ حمایت آنها را نیز با خود داشته باشد، موفق نشد و در حالیکه 20 درصد از خاک آذربایجان در دست ارمنی ها بود مجبور به پذیرش « آتش بست » گردید. اما این همه ی کارنامه های او نیست. آذربایجان در زمان صدارت او با وجود ثروت هنگفت نفتی، همچنان در زمره ی یکی از فقیرترین کشورهای جهان باقی ماند. فاصله ی طبقاتی بیش از پیش شد. در آمد مردم به کمتر از 60 دلار در ماه رسید. بر اساس گزارش سازمان ملل در سال 2004 آذربایجان از لحاظ سطح زندگی در بین 177 کشور جهان رتبه 91 را بدست آورد (در همین گزارش ایران در مقام 101 قرار دارد). 85 در صد اقتصاد این کشور به نفت وابسته شد. مهمتر از همه اینکه چهره ی واقعی علی اوف به عنوان یک محافظه کار کهنه کار از پرده بیرون افتاد. بعد از آن او هرگز روی خوش به اصلاحات سیاسی و رقبا نشان نداد. دمکراسی و حقوق بشر در آذربایجان سیر قهقرایی را طی کرد. به گفته ناظران بین المللی در دومین انتخابات ریاست جمهوری او که به پیروزی اش منجر شد، تقلبات گسترده ای انجام گرفت. حزب حاکم عملا تمام ارگانهای دولتی را در دست گرفته بود. مجلس و قوه قضائیه هم در کنترل آنها قرار داشت. در نتیجه امکان احقاق حقوق مخالفان غیر ممکن بود. اما اینها چیزی نبود که از چشم جهانیان پنهان بماند. در نتیجه باعث شد تا غرب در برخورد با این کمونیست مجرب قدیمی مراتب احتیاط را بیشتر مد نظر داشته باشد.
علاوه بر این عملی شدن رؤیای شیرین او برای رسیدن به یک « مقام معنوی» نیز با تردید هایی مواجه گردید. او در دل آرزو داشت تا همچون آتا ترک صاحب عنوان « حیدر آتا یا حیدر بابا » نزد آذری ها باشد! گر چه این امر هرگز میسر نشد ولی او توانست از هر لحاظ پدر شایسته ای برای فرزندان خود شد. او در اواخر عمر خود که به دلیل کهولت و بیماری شدید از صحنه ی تصمیم گیری ها به دور بود با کمک حزب خودتاسیس خود که اکثریت پارلمان را در دست داشت، با دست بردن در قانون اساسی مقدماتی را فراهم آورد تا در صورت مرگ ناگهانی اش فرزند او جانشین قانونی اش شود.
الهام جانشینی خلف
با همه این مقدمات، الهام علی اوف چهل و یک ساله فرزند ارشد ذکور حیدر علی اوف که از سال 1994 تا 2003 ریاست یکی از شرکت های مهم نفتی باکو را در دست داشت و همزمان نماینده ی مجلس ملی آذربایجان نیز بود بعد از مرگ پدر بدون معطلی ریاست حزب آذربایجان نوین را بدست گرفت و در آگوست 2003 از طرف مجلس بعنوان نخست وزیر موقت برای اداره امور منصوب شد. این امر خشم و اعتراض مخالفان را برانگیخت. آنها این نوع حکمرانی موروثی ـ مونارکی ـ را نوعی الگو پذیری از حکومت سوریه و یا حتی ایران دانسته مردود شمردند.
همزمان در انتخابات ریاست جمهوری اکتبر همان سال « عیسی قنبر » مهمترین رقیب « الهام علی اوف » از کرسی ریاست جمهوری باز ماند. مخالفان و ناظران بین المللی سلامت انتخابات را زیر سوال برده، پیروزی الهام علی اوف را شبهه برانگیز خواندند. این نتیجه مردم را خشمگین کرده آنها را به خیابان ها کشید. آنها ضمن برسمیت نشناختن رئیس جمهور جدید، دست به اعتراضی وسیع زدند که با حمله ماموران امنیتی مواجه شد. در نتیجه آتش اندازی ها یک نفر کشته و هزاران نفر زخمی شدند. همچنین صدها نفر نیز دستگیر شدند که فقط 70 نفر از آنها خبرنگار بودند.

انقلاب مخملی
از 2003 تاکنون با وجود برقراری آرامش نسبی، همواره حزب حاکم از امکان به دست گرفتن ابتکار عمل توسط مخالفان واهمه داشته است. شعارهای اقتصادی « الهام» که سرلوحه دولت او قرار گرفته هنوز نتوانسته مردم را با وعده هایی که برای بهبود وضعیت معیشت داده همراه کند. با وجود هزینه هایی گزافی که صرف تبلیغات می شود تا کارهای انجام یافته را پررنگ کنند، اما هنوز نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی بیداد می کند. فساد اداری، رشوه و پارتی بازی، مانور فراوان مافیای قدرت، راه را بر اصلاحات نیم بند هم بسته و کارنامه ی الهام را با ابهام بیشتری مواجه کرده است. بد اقبالی از موقعی شروع شد که زمزمه ی وقوع انقلابات مخملی و رنگی در گوشه و کنار جهان از جمله در اوکرائین و همسایه این کشور گرجستان، بالا گرفت و جان تازه ای را در کالبد مخالفان دمید. اکنون چهره های جوان و پرکاری وارد صحنه سیاست شده اند. آنها مصرا اصلاحات سیاسی را خواستارند. « علی کریملی » که بعد از مرگ ائلچی بیگ جای او را در « جبهه خلق » گرفت، بر خلاف رهبر پیشین از شعارهای تند ناسیونالیستی پرهیز می کند. او خواهان دمکراسی و حقوق بشر در آذربایجان است و در حالیکه در مجامع مختلف با کراوات نارنجی ظاهر می شود و طرفداران او هم به « نارنجی پوشان » معروف شده اند، علنا از تغییر رژیم حرف می زند و خواستار یک انقلاب رنگی برای آذربایجان است. یک انقلاب بدون خونریزی!

« بلوک آزادی»
به این ترتیب هم اکنون بعد از دو انتخابات سرنوشت ساز در دو کشور همسایه ی شرقی و غربی ایران ( افغانستان و عراق ) عطر دمکراسی خواهی و امکان تغییر وضعیت موجود بویسیله انتخابات به آذربایجان هم رسیده است که مشام حزب حاکم در آنجا را می آزرد. اپوزیسیون حکومتی که طی 12 سال فشار و تضییق حزب حاکم و انحصارطلبی سیاسی و اقتصادی با وجودیکه از هر گونه امکانات دولتی برای تبلیغات انتخاباتی از جمله تلویزیون دولتی محروم است؛ اجازه برگزاری متینگ و براه انداختن کاروان تبلیغاتی را در مناطق دلخواه ندارد، با همه به نتیجه آن خوشبین است. آنها در شعارهای تبلیغاتی شان انجام رفرم اقتصادی را وعده می دهند. آنها همچنین خواهان تغییرات بنیادی در کشور بوده و حکومت فعلی را مقصر در نابرابری های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می دانند. در حالیکه هنوز « رسول قلی اوف » یکی از چهره های مخالف رژیم از ورود به کشور منع شده، ولی مخالفان در قواره ی یک اپوزیسیون متحد به نام « بلوک آزادی » منسجم شده اند. علی کریملی در یکی از آخرین تبلیغات انتخاباتی خود گفته است « آذربایجان احتیاج به یک رفرم اقتصادی ریشه ای دارد، ولی اینکار از طریق تغییر و تحول در بافت سیاسی موجود امکان پذیر می شود.»
اپوزیسیون آذربایجان سرسختانه و متفقانه پیش رفته و توانسته موافقت شورای اروپا و جهانیان را برای کمک به اجرای هر چه عادلانه تر انتخابات جلب کنند. حضور 1060 نفر ناظر از 17 کشور جهان برای نظارت بر امر انتخابات مجلس در آذربایجان نشان از این اهمیت است. گر چه این موضوع می تواند تا حدودی نگرانی های مخالفان که تدارکات گسترده ای را برای به دست گرفتن قوه مقننه دیده است کاهش دهد، ولی آنها تضمینات موجود برای عادلانه برگزار کردن انتخابات را با دیده ابهام می نگرند.
بدین ترتیب آذربایجان می رود که شاهد یک تحول شگرف در ساختار سیاسی خود در این هفته باشد.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...